برگ چهارم
چیزی که تو ی من بود و حسادت خیلی هارو نسبت به من زیاد می کرد
استعداد عالیم تو موارد مختلف بود
شاید اصلا خدادادی نبود
شاید فقط به خاطر سرسختی خودم بود
که انگار خدا برام ایه نازل کرده بود که تو باید هر کاری که می خوای رو انجام بدی
مادرم بهم می گفت این نیست که تو زندگیه ی ادم به هر چیزو هر جایی که می خواد برسه
بعضی اوقات اهداف باید عوض شه
بعضی اوقات باید برای منافع کسایی که دوسشون داری باید کنار بکشی
باید فراموش کنی باید عوض کنی باید بگذری
اما همه ی اینا رو نصیحت های محتاتانه ی یه زن قدرتمند می دونستم
فقط قدرتمند نه خوشحال نه موفق نه کسی که از زندگیش استفاده کرده باشه
مادر من زندگی سختی داشت
خانواده یه سنتی و پسر دوست
شوهر دست و پا چلفتی و بی عرضه
یه بچه ی سرکش
و یه بچه ای که زیر خاک خوابیده
مرگ خواهرم اخرین تیر ترکش عمر مادرم بود
با اینکه من باعثش بودم
من اونو تو اون مسایل نا خواسته وارد کردم
همه می خواستن اونو دور نگه دارن
چون پاک بود
فرشته بود
تو خیالشم یه خواهری مثل من وجود نداشت
از نظر اون من هیولای یه داستان تخیلی بودم
یادمه اون زمان که همه چی رو نمی دونم از کجا (اون موقع نمی دونستم) فهمیده بود
از شدت عصبانیت نزدیک بود تشنج کنه
چند وقتی با من قهر بود
ولی بعدا دلش نداد و اومد سراغ خواهرش
ای کاش نمی اومد
ای کاش می مردم براش زنگ نمی زدم
مادرم از بچه گی مهرناز مدام با مادربزرگم اختلاف داشت
مامانی همیشه می گفت مهرناز برای من مثل لیلاست
لیلا عمه ی جوونم بود که تو ریزش بهمن اتوبوسش ته دره رفت و ناکام از این دنیا رفت
نامزدشم انگشتاش که از زور سرما و از بهم زدن برفا برای اینکه عمه ام رو پیدا کنه یخ زد
و قطع شد
مهرناز با فاصله ی چند ماه از اون اتفاق نحس به دنیا اومد
برای همین مامانیم اصرار می کرد که اسمش باید لیلا باشه
مادرم قبول نکرد چون دختر عمویه خودش همین جوری از دنیا رفت
عمرش بعد هفت بهار تموم شد
بعدش درگیری های مادرم با مامانیم شروع شد
می گفت اخه زن حسابی تو هم مادری منم مادرم دلت می یاد من این بچه رو با ترس و لرز بزرگ کنم
به دل من ترس افتاده بس کن
اما این پیره زن لجوج تر و احمق تر از این حرفا بود
مدام این بند و بساط رو تکرار می کرد
تا شد
خواهرم هم مثل عمه م عمرش کم شد
ای کاش
مثل لیلا
از این دنیا می رفت
نه اینکه جلوی چشمام پر پر بزنه
خدا لعنتت کنه
خدا لعنتت کنه
مامانی امید وارم خدا تو رو هم لعنت کنه
امید وارم که تو جهنم حسابی بهت خوش بگذره
بعضی اوقات یه فکر کوچیک
یه اعتقاذ کوچیک
یه حس کوچیک
می تونه یه فاجعه به وجود بیاره
ت رو خدا مواظب افکار و ایده هاتون باشید
مادرم دیگه تموم شد
بعد مهرناز دیگه تموم شد
دیگه مغز و بدنش جواب کرد
خسته گی و ناراحتی تمام سال های زندگیش خودشو نشون داد
مادرم در عرض 3 روز 30 سال پیر شد
شد شبیه پیرزنایه 80 ساله
هیچ اغراقی در کار نیست
اونایی که مصیبت دیدن می دونن
می دونن
پیر شدن یه شبه یعنی چی
سفید شدن تار تار موهات یعنی چی
پرستار تمام وقت و روان درمان اوردم بالای سرش
نمی خواستم از دستش بدم به هر قیمتی
برای همین 6 ماه بعد با تمام نفرتم از اریان رفتم پیشش و دستش گرفتمو باهاش اشک ریختم
خیلی گریه کردم
اونم گریه می کرد اما روشو اون ور کرد که من اشکاشو نبینم
دردشو با گوشتو خونم حس کردم
اونم مثل من هم زمان دو نفرو از دست داد
اون موقعه از سیاووش شنیده بودم
که مادر اریان دیوونه شده
داغ بچه خیلی سخته
مخصوصا بچه ای که مدام پیشت باشه
حتی سیاووشم با تمام بدجنسیش
دلش به حال اون پیرزن می سوخت
پیرزن بیچاره اول از عرش به فرش افتاد
تمام ثروت و قدرتشو ار دست داد
و
با شوهرش اومد تو یه محله ی پایین شهر با پسر کوچیکش ارشک زندگی کرد
بعد تمام بلا هایی که سر اریان اومد رو تماشا کرد
پسرشو دیدو دم نزد
بعدم پسرش مرد
خیلی دوسم داشت
می گفت از اولین روزی که با اریان و سیاووش و علی دیدمت ازت خوشم اومد
مهرت به دلم افتاد
با اینکه من از یه خانواده ی معمولی بودم
و به قول کاملیا یه گدا زاده ی رعیت
ولی قبول کرد عروسش بشم
و من در مقابلش
هر بلایی که گفتم رو سرش اوردم
سر خودشو پسرش
پی نوشت الان 20 روزه دارم با این نوشته سروکله می زنم
اما نمی تونم بنویسمش زجر اوره
بلاخره امروز تموم شد