برگ چهارم

برگ چهارم
چیزی که تو ی من بود و حسادت خیلی هارو نسبت به من زیاد می کرد
استعداد عالیم تو موارد مختلف بود
شاید اصلا خدادادی نبود
شاید فقط به خاطر سرسختی خودم بود
که انگار خدا برام ایه نازل کرده بود که تو باید هر کاری که می خوای رو انجام بدی
مادرم  بهم می گفت این نیست که تو زندگیه ی ادم به هر چیزو هر جایی که می خواد برسه
بعضی اوقات اهداف باید عوض شه
بعضی اوقات  باید برای منافع کسایی که دوسشون داری باید کنار بکشی
باید فراموش کنی باید عوض کنی باید بگذری
اما همه ی اینا رو نصیحت های محتاتانه ی یه زن قدرتمند می دونستم
فقط قدرتمند نه خوشحال نه موفق نه کسی که از زندگیش استفاده کرده باشه
مادر من زندگی سختی داشت
خانواده یه سنتی و پسر دوست
شوهر دست و پا چلفتی و بی عرضه
یه بچه ی سرکش
و یه بچه ای که زیر خاک خوابیده
مرگ خواهرم اخرین تیر ترکش عمر مادرم بود
با  اینکه من باعثش بودم
من اونو تو اون مسایل نا خواسته وارد کردم
همه می خواستن اونو دور نگه دارن
چون پاک بود
فرشته بود
تو خیالشم یه خواهری مثل من وجود نداشت
از نظر اون من هیولای یه داستان تخیلی بودم
یادمه اون زمان که همه چی رو نمی دونم از کجا (اون موقع نمی دونستم) فهمیده بود
از شدت عصبانیت نزدیک بود تشنج کنه
چند وقتی با من قهر بود
ولی بعدا دلش نداد و اومد سراغ خواهرش
ای کاش نمی اومد
ای کاش می مردم براش زنگ نمی زدم
مادرم از بچه گی مهرناز مدام با مادربزرگم اختلاف داشت
مامانی همیشه می گفت مهرناز برای من مثل لیلاست
لیلا عمه ی جوونم بود که تو ریزش بهمن اتوبوسش ته دره رفت و ناکام از این دنیا رفت
نامزدشم انگشتاش که از زور سرما و از بهم زدن برفا برای اینکه عمه ام رو پیدا کنه یخ زد
و قطع شد
مهرناز با فاصله ی چند ماه از اون اتفاق نحس به دنیا اومد
برای همین مامانیم اصرار می کرد که اسمش باید لیلا باشه
مادرم قبول نکرد چون دختر عمویه خودش همین جوری از دنیا رفت
عمرش بعد هفت بهار تموم شد
بعدش درگیری های مادرم با مامانیم شروع شد
می گفت اخه زن حسابی تو هم مادری منم مادرم دلت می یاد من این بچه رو با ترس و لرز بزرگ کنم
به دل من ترس افتاده بس کن
اما این پیره زن لجوج تر و احمق تر از این حرفا بود
مدام این بند و بساط رو تکرار می کرد
تا شد
خواهرم هم مثل عمه م عمرش کم شد
ای کاش
مثل لیلا
از این دنیا می رفت
نه اینکه جلوی چشمام پر پر بزنه
خدا لعنتت کنه
خدا لعنتت کنه
مامانی امید وارم خدا تو رو هم لعنت کنه
امید  وارم که تو جهنم حسابی بهت خوش بگذره
بعضی اوقات یه فکر کوچیک
یه اعتقاذ کوچیک
یه حس کوچیک
می تونه یه فاجعه به وجود بیاره
ت رو خدا مواظب افکار و ایده هاتون باشید
مادرم دیگه تموم شد
بعد مهرناز دیگه تموم شد
دیگه مغز و بدنش جواب کرد
خسته گی و ناراحتی تمام سال های زندگیش  خودشو نشون داد
مادرم در عرض 3 روز 30 سال پیر شد
شد شبیه پیرزنایه 80 ساله
هیچ اغراقی در کار نیست
اونایی که مصیبت دیدن می دونن
می دونن
پیر شدن یه شبه یعنی چی
سفید شدن تار تار موهات یعنی چی
پرستار تمام وقت و روان درمان اوردم بالای سرش
نمی خواستم از دستش بدم  به هر قیمتی
برای همین 6 ماه بعد با تمام نفرتم از اریان رفتم پیشش و دستش گرفتمو باهاش اشک ریختم
 خیلی گریه  کردم
اونم گریه می کرد اما روشو اون ور کرد که من اشکاشو نبینم
دردشو با گوشتو خونم حس کردم
اونم مثل من هم زمان دو نفرو از دست داد
اون موقعه از سیاووش شنیده بودم
که مادر اریان دیوونه شده
داغ بچه خیلی سخته
مخصوصا بچه ای که مدام پیشت باشه
حتی سیاووشم با تمام بدجنسیش
دلش به حال اون پیرزن می سوخت
پیرزن بیچاره اول از عرش به فرش افتاد
تمام ثروت و قدرتشو ار دست داد
و
با شوهرش اومد تو یه محله ی پایین شهر با پسر کوچیکش ارشک زندگی کرد
بعد تمام بلا هایی که سر اریان اومد رو تماشا کرد
پسرشو دیدو دم نزد
بعدم پسرش مرد
خیلی دوسم داشت
می گفت از اولین روزی که با اریان و سیاووش و علی دیدمت ازت خوشم اومد
مهرت  به دلم افتاد
با اینکه من از یه خانواده ی معمولی بودم
و به قول کاملیا یه گدا زاده ی رعیت
ولی قبول کرد عروسش بشم
و من در مقابلش
هر بلایی که گفتم رو سرش اوردم
سر خودشو پسرش


پی نوشت  الان 20 روزه دارم با این نوشته سروکله می زنم
اما نمی تونم بنویسمش زجر اوره
بلاخره امروز تموم شد




سومین برگ


برگشتنم دیر شد 
می خواستم زود تر برگردم اما از بس اقوام اصرار کردن مجبور شدم یه مدتی روز بیشتر بمونم
بچه ها هم دلشون می خواست
 از دیدن اون همه بچه یه جا  ذوق کرده بودن
نه اینکه تا الان دوست و هم بازی کم داشته باشن نه اما خب باید دنیای بچه ها رو بشناسید دیگه
مهراد هم مدام اصرار می کرد بریم سر خاک پدرش اخرش هم بر خلاف میل من رفتیم
مهراد اون موقعه 10 سالش بود همه چی رو خوب یادشه بر خلافه اناهید چون زمانی که اومد پیشم تو اوج اون دردسر ها و درگیری ها 5 ماه ش بود
اونو هم اسم بچه ی از دست داده ی خودم کردم تا حداقل با دیدنش و صدا زدنش از دیوونه گی نجات پیدا کنم
نارنینم اون موقعه که مادرش دادش بغل منو ازم قول گرفت که براش مادری کنم فقط 4 سالش بود
من یه خانواده ی خیلی کوچیک دارم من و الهه و این 3 بچه که تمام هستی م توشون خلاصه می شه که البته 13_14 تا سنگ قبرم دارم که تو هرکدومشون یکی از عزیزانم خوابیده
از ارامگاه متنفرم
تا به خودم بیام فهمیدم نیمی از عمرم اونجا گذشت
تا جایی که بشه اونجا نمیرم
عکس های عزیزامو دارم همونا بسه برام
اما مهراد این حرفا حالیش نیست
می گه پدرمه
دوسش دارم همون جور که تو رو دوست دارم
دیگه بزرگ شده حدود 17 ساله شه
از بچه گیش یه دنده بود حالا هم هست
بلاخره رفتیم
کنار یه رودخونه ی زیبا دفن شده
وصیت کرد که تو مقبره ی خوانوادگیش دفنش نکنن
منم عمل کردم اوردم جایی که عاشقش بود
جایی که عاشقش بودیم
فرداصبح برگشتیم شهر الهه و بچه ها تو خونه ی قدیمی مادربزرگم که سیاووش که می دونست من چقدر عاشق اونجام
بعد فوت مادربزرگ و پدربزرگم اونجا رو با یه قیمت بالا از دایی هام خرید مادرم هم که از خدا می خواست اون خونه همون جوری بمونه سهمشو داد به سیاووش
هرچه قدرم که سیاووش گفت که این ارثیه شه حداقل /ول خودشو بگیره مادرم راضی نشد و سیاووش یه روز بی هیچ مناسبتی شب و قتی باهم بودیم سندشو بهم داد
منم همون جوری نگاه ش داشتم و فقط  تو طول این سال ها 3 بار مرمتش کردم اما نزاشتم یه ذره سلیقه ی مادربزگم دست بخوره
مهراد و اناهید و نازنین هم همین حسشو داشتن عاشق اشن خونه ی ویلایی ن
نازنین و اناهید پریدن بغلم بعدم رفتن بغل داداششون
بعد اینکه بچه ها خوابیدن منم می خواستم برم بخوابم که عمه ام تماس گرفت
شروع کرد به مزخرف گفتن و نصیحت های بی مورد صدای شوهر بدچشم ئ عوضی شو می شنیدم که داشت بهش حرف یاد می دااد
با گذشت این همه سال یه ذره اداب صحبت کردن رو یاد نگرفتن و هنوزم بی سرو پا و دهاتی منشن
خوب می دونستم این همه دلسوزی به خاطر چی یه
به خاطر ثروت افسانه ای که از اون 4 تا مرد برام باقی مونده ست
تمام اطرافیانم چشمشون دنبال اینه که مقداری از اون پول بهشون بماسه
اما من خوب بهشون فهموندم اگه کسی پاشو از گلیمش دراز تر کنه قلم پاشو خورد می کنم
عمه ام هم هنوز بعد اینکه دادم یه درس حسابی به اون پسر بی همه چیزش بدن حیا نکرده هنوزم مزاحم می شه
وسط حرفاش بدون هیچ حرفی گوشی رو قطع کردم
حوصله ی دادن جوابش رو نداشتم
هنوز حرفای مادرم تو گوشمه که می گفت با اینکه اون از یه خوانواده ی خیلی خوب بوده چه طور عمه ام و زن عمو های بی همه چیزم تحقیزش می کردن
برای همین می خواستم حسابی ادمشون کنم اما دیدم اونا خودشون دارن از زور حسادت می میرن
چه موقعی که نامزد اریان بودم
چه زمانی که همسر سیاووش شدم
چه وقتی که با حمید ازدواج کردم
چه حالا که بیوه ام
ثروت این 3 مرد و چهره ی اریان و سیاووش باعث می شد همه بهم حسادت کنن به جز کسایی که واقعا دوسم داشتن
مادرم تک دختر یه خواننواده ی بازاری بود که فرهنگ و منش بالایی داشتن و کاملا شهری بودن
پدرم از یه خانواده ی تازه به دوران رسیده ی روستایی که هیچ بویی از شعور ئ فرهنگ نبرده بودن
خوانواده ی مادرم زیلد مذهبی نبود
خوانواده ی پدرم سجاده اب می کشید اما همه چند تا زنو زن ها هم مدام دنبال هرز بازی بودن
شاید خون منم به اونا رفته
ازدواج پدر و مادر من از ریشه اشتباه بود یه مرد احمق به خاطر منفعت خودش اونا رو باهم اشنا کرد
پدربزرگ پدری م هم انقدر دروغ گفت که این ازدواج پا گرفت
بدون هیچ حسی
باتنفر
مثل من
عروسیم با سیاووش
بدون هیچ حسی
با تنفر
راستگفت سرنوشت مادر به دختر می رسه
برای منم همین شد
البته سیاووش هزار درجه از پدرم خوش قیافه تر و صد هزار درجه از پدرم اداب دان تر و یک میلیون ددرجه از اون ثروت مند تر بود
اما پدر من چیزی داشت که سیاووش حتی برای یه ثانیه از عمرش اونو نداشت
انسانیت
شاید پدرم قد بلند نداشت چشم زاغ نداشت اداب دان نبود پول نداشت
اما ادم بود قلب داشت
درست برعکس سیاووش
خیلی اسم پدرم رو اوردم
 پدری که حتی تو یه لحظه از عمرم حتی تصور نکردم که انقدر مرگش ممکنه دلم رو بدرد بیاره
بد نبود یعنی اصلا بد نبود
شاید ارزوئ هر دختری بود که یه بابا مثل بابای من داشته باشه
اما من خودخواه نمی خواستم از اخلاقاش شاکی بودم
به نظرم مشکل داشت
هیچ وقت مهربونی هاشو ندیدم
ندیدم که چقدر عاشق منو خواهرمه
برخلاف ظاهرش چقدر مادرمو دوست داره
همه ی اینا رو وقتی فهمیدم که داشت می مرد
می گفتم را پول نداره چرا بیشتر نداره
چرا درست و با اداب غذا نمی خوره
چرا درست حرف نمی زنه
چرا چرا  چرا
و به خاطر همین جرا ها ولش کردم
برای همین وقتی دوباره اومد تو زندگیم سعی کردم یه پولی بهش بدمو بفرستمش بره
از اون زندگی بره
از اون لجن فاصله بگیره
مثل مادرم
مثل خواهرم
اما اون سیاووش عوضی خوب می دونست چه جوری ازسادگی و بی عقلی پدرم استفاده کنه و منو تحت فشار بزاره 
کثافت بی همه چیز
اخرشم خودش باعث مرگش شد
تو مدتی که اونجا بودم اقوام می امدن خونه ی مادربزرگم
اکثرشون پول می خواستن
فقگ چند تایی شون اومده بودن منو بچه هامو ببینن
فقط به مباشرم گفتم به 2 نفرشون کمک کنه چون از چشماشون می خوندم راست می گن
اون احمق های دیگه اومده بودن دروغ بگن به کی
به من
واقعا جالبه
پی نوشت  شرمنده ام که دیر شد

دومین برگ

  Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA

اره تکرایه تکراری بود

تمام حم و غمم شد عوض کردنش هرچی تو این 17 سال ساخته شده بود رو من مثل یه دشمن قسم خورده نابود کردم و لذت بردم

شدم عین دخترای دیگه

ارتباطم با دوستام مخصوصا اونایی که اهل خوش گذرونی بودن رو 10 برابر کردم

مدام تو چت روم ها پرسه می زدم و با پسرای مختلف دوست می شدم مدام باهاشون قرار می زاشتم و باهاشون می رفتم سر قرار البته بیشتر اوقات و اون اوایل دوستام همراهم بودن ولی بعدا که پسر شیک . خ.شگل وپولدار شدن دیگه اونا رو با خودم نبردم

چون دیگه داشتن خیلی حسادت می کردن

خیلی ها می گن خدا وقتی زن رو افرید تو گلش مایه حسادت رو ریختش

وهمین باعث جنجالات تو ابن دنیا شد

این شد که زن فتنه شد

زن خوب و زن بدم نداریم

بیچاره ها بی تقصیرم باشن این جوری میشه

به نظر من کاملا درسته

تو دانشگاهم پسر زیاد دور و برم بود اکثرا بچه های کلاسمون بودن  رشته ی ما رو اولین سال بود که دانشگاه اورده ب.د برای  همین تعدادمون نسیت به بقیه کمتر بود کلا 48 نفر مهندسی مکانیک دانشگاهما که یه دانشگاه بین المللی و معروفه رو تشکیل می داد از این 48 نفر 40 تا پسر و 8 تا دختر بود من رابطه ی خوبی با اکثر بچه ها داشتم  به جز چند تا بابلی(با احترام)پسر که واقعا بی لیاقت بودن منم محل سگ بهشون نمی زاشتم با2 تا از دختر هاهم زیاد خوب نبودم رابطمون ظاهری بود اسمشون میترا و مهرسا بود این رابطه ی ظاهری تا زمانی که یکی  از پسر های کلاس که از میترا قبلا خوشش می اومد و حتی دوستشم ترم اول جله یومو گرفت و در باره ی میترا ازم پرس و جو کرده بود اومد طرفم و علانان با رفتارش داشت نشون می داد که از من خوشش می اید این رابطه ی ظاهری کاملا تموم شد و جاشو بهدشمنی ناجوری داد یادمه اون موقعه ترم 2 بودم

اصلا ناراحت نبودم بابت اتفاقی که افتاده چون به نطر خودم این برتر بودن منو ثابت می کرد

حالا که فکر می کنم از افکار اون موقعم خنده ام می گیره مخصوصا این که پسره تحفه ای هم نبود

احساس می کردم اگه نتونم کسی از اطرافیان خودم رو مجذوب خودم کنم یه عیبی دارم یا زشتم

این که یه دختر احساس کنه زشته یه انرزی بهش می ده که قویتر از هر بمب هسته ای می شه

مخصوصا به من که خیلی رو ویزگی های ظاهری حساس بودم

مثلا قدم

من قد بلند نبودم 

الانم زیاد نیستم

ولی انقدر تلاش کردم ورزش کردم و چیزهای مختلف استفاده کردم که حدود 12 سانت قد کشیدم

ظرف6 ماه

شاید این ها همه بی خود بود

توجه به ظواهر

الان برام بی ارزشه خندم می گیره که یه موقعی برای قد حرص می خوردمه

جاتون خالی چه حرصیم می خوردم

اخه تنها نقصم اگه بشه بهش نقص گفت نداشتن قد بلند بود

قد و قوارم خوب بود اما می خواستم عالی باشه

می خواستم از همه بهتر باشم

تو17 سالگی 6 ماه به خودم فشار گزاشتم و موفق شدم

خدا می دونه اعتماد به نفسم چند برابر شد

12 سانت شوخی نبود

همه دهنشون باز مونده بود

ای کاش نمی شد

شاید همون قد بهر بود

من فکر می کردم بعضی اوقات که صدای وجدانم در می اومد و می گفت بسته

 می گفتم این یعنی بی اعتماد به نفسی یعنی املی یعنی احمقی

پس وجدانم رو کندم و انداختم بیرون درست مثل کاری که 14 سال بعد با رحمم کردم

مجبور بودم

فحشم ندید

باید از بچه هام محافظت می کردم

نمی دونم مردا رو چقدر می شناسید اما وقتی اونا بچه ای که از خون خودشونه به دنیا می اید هرچی هم قبلش بگن اگه اون بچه از خون من نباشه و مال یه مرد دیگه باشه بازم من با دستای خودم این بچه رو بزارگ کردم پدرش منم ولی بچه ای که از خون خودشه به دنیا بیاد دیگه تموم بچه ی قبلی میشه غریبه می شه بچه ی دشمنش و بچه ی رقیبش

پس من اون بچه ی 2 ماهه و عضوی از وجوده خودم رو کندم و انداختم و بیرون

شاید همه ی اینا بهانه بود چون من دوسش نداشتم نمی خواستم ازش بچه داشته باشم  نمی خواستم پابندش باشم

اما شدم بدجوریم شدم

همه رو بازی دادم حتی خودشو به شدت له کردم

تمام غرورشوبه عنوان یه مرد نابود کرد

اما اخرش بدجوری باختم

 

سیاووش مرد بدی بود یه اشغال به تمام معنی

اما یه اشغال خیلی خوشگل یه اشغال خیلی شیک پوش یه اشغال خیلی پول دار یه اشغال خیلی با ادب  یه اشغال خیلی خوش لباس

یه اشغالی که دیوونه ی من بودچون منم یه اشغال بودم

کبوتر با کبوتر باز با  باز کند هم جنس با هم جنس پرواز

از حق نگذریم واسه ی منو بچه ام یا بهتر بگم بچه هم بهترین بود

شاید باید عاشقش می شدم

حتی به خاطر بچه ای که اونو مستقیمان پدر خودش می دونست

شاید

شاید

شاید

 

حالا فهمیدید زندگی من تو هاله ای از شاید ها ست  با اینکه تو تصمیاتم همیشه قاطع بودم اما حالا که دارم به گذشته ام نگاه می کنم می بینم کنار هر دلیلم برای تصمیمی شایدی به قدرت پستی من وجود داره

اما تو یه چیز با تمام قلبم مطمینانم که چقدر بعدان پشیمون شدم و حسرت خوردم

اون زمان دلیل خودم رو داشتم و اون موقع دلالیل خودم و الانم هم دلیل خودم

شاید به خاطر بچه هام

نمی دونم

انقدر افکارم سریع اند که نمی تونم همشون رو متمرکز کنم و براتون درست تعریف  کنم پس منو ببخشد

اریان همیشه می گفت تو عالی حرف می زنی باید یه رهبر سیاسی یا مذهبی می شدی داری حروم می شی ولی برعکس و قتی می خوای یه چیزی رو تو کاغذ بگو ادمو سکته می دی ولی اخرش ادم بازم نمی فهمه تو چی می گی

من تو یه چیزم با تمام قلبم مطمینم اونم اینه که

تنها کسی که حرف های منو درست فهمید اریان بود

کسی که من با دستای خودم ازش یه دیو سا ختم

 

پی نوشت: لطفا شماره ندید من هم سن سال شما نیستم

پی نوشت2:از دفعه ی بعد جریان و پله و پله و مثل ادم براتون تعریف می کنم از اولش به طور کامل بعد هم می رسم با چند تا ادمی که تو زندگیم نقش اساسی داشتن و من چه بلا هایی سرشون اوردم این دفعه شما نفرینم کنین ولی فقط خودمو نه مادر و پدرم که دستشون کوتاست نه بچه هام که خیلی کوچیکن

 

پی نوشت 3:ممنونم از نظراتتون

پی نوشت4:سالگرد مادرمه باید با بچه هام و پرستارشون برم شهر پست بعدی یه ذره دیر میشه

سلام این اولش

اولین برگ

نمی دونم شاید همه چی از دانشگاه شروع شد

 حالا که به اون سالها و اون روز ها فکر می کنم احساسات برام مبهمند

همیشه بودند

من دمدمی مزاج بودم حالا هم هستم

 

برای همین نتونستم خیلی چیز ها رو اون جور که لایقش بودن حس کنم

همیشه دنبال به چیزی بودم و هیچ وقت نتونستم قدر تمام نعمت هایی که خداوند بهم داده رو اونجوری که باید بدونم

شاید برای همین خدا رهام کرد

شاید برای همین خدا رو رها کردم

 

نه من از همون اول می دونستم

مادرم بهم یاد داده بود

ولی روح بد مسب و سرکشم قبول نمی کرد و دست و پا می زد

بعدا حرف های مادرم رو فهمیدم که می گفتمن از ایینده ت می ترسم تو نمی تونی با هیچ قانونی کنار بیای

تا اون موقع مشکلی نبود چون من هنوز از نظر فکر به پسر بازی یا هزار نوع کثافت کاری دیگه توجه نداشتم

چون من اب ندیده بودم ولی استعداد یه قهرمان المپیک شنا رو داشتم

من یه دفعه ای بد نشدم مثل بقیه ام این جمله ی کلیشه ای مزخرف روکه میگن یه دفعه چش باز کردین

دیدم تا گردن تو لجنم رو به کا ر نمی برم چون من هر ثانیه می دونستم دارم گناه میکنم

هر لحظه می دونستم این میل لذت مال منه بدون هیچ اجباری بدون هیچ تهدیدی

من خودم کردم برای همیین هیچ وقت حرص نخوردم

وحلا هم خوب می دونم خود کرده را تدبیر نیست

چیزهایی که منو طرفش کشوند دوستام و فامیلامو فیلم ها

ولی مهم تر از همه روح سرکش خودم بود

چون من می خواستم این جوری شدم

خیلی چیز ها بهم کمک کردن

مثل زیباییم

من فوق العاده زیبا نبودم فقط فوق العاده جذاب بودم

پسرها نمی تونن بین این چیزها فرق بزارن این ما دختر هاییم که از ه م جدا می کنیم

و چشم هام

مینیاتور اصیل

ایرانی ایرانی

مشکی با موزه های بلند

مشکی مشکی

کشیده و زیبا

حتی بدون هیچ ارایشی حسادت خیلی ها رو در می اورد

پسرها از همه بیشتر عاشق چشم هام می شدن و جذبشون می کرد

ولی اخرش این چشم ها پدر خودمو در اورد

بی خیال

دخترا ی امثال من همشون همین چیز ها رو دارن

من تک افریده ی خدا نیستم

بسه دیگه فکر کنم که دیگه منو حدودا شناخیتین

می خوام دیگه برم سر زندگیم

از وقتی یادم می اید دختر شیطون و شلوغی بودم البته اصلا تو فاز پسر بازی و دوستی با پسرا نبودم شیطنتانم به کارهای بچه گونه ختم می شد تو یه عالم دیگه بودم

شاید نه مطمینان به خاطر تربیت مادرم بود

اون مومن بود نه فکر کنید از اون چادری ها که فقط دو تا چشمشون مثل سوسک(البته منظورم همه شون نیست)معلومه یه ادم متعادل یه خانم که تو بیشتر مواقع باهم اختلاف سلیقه داشتیم و بهم نمی خوردیم

باهام خیلی دعوامی کردیم تا موقعی که من یاد گرفتم کارهامو با سیاست خاص خودم پیش ببرم

موفقم بودم تا وقتی که احساس کردم این زندگی دیگه تکراریه

خواستم جدید باشه نو باشه خواستم مسیرشو عوض کنم

عوض کردم

Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA

و پله پله شدم یه ساحره ی هرز

پی نوشت: خوشحالم که اومدید