آرامش روح و فکر

نوشتن میتونه  ما رو آروم کنه.... 
​​​​​​​​​​​​​​​​​​​​​
گاهی خسته ای و هیچ چیز برای گفتن نداری...

مینشینی گوشه ای...

کلمات با نظم مشخص و حساب شده ای پشت به پشت هم قطار شده و یکی پس از دیگری
 روی صفحه نوشته میشوند بی آنکه حتی فکرش رو کرده باشی که اول کدام کلمه رو برای
 شروع انتخاب کنی...اونقدر مینویسی که اول دستت و بعد مغزت هر دو کم میارن ولی در
 عوض خستگی فکر و روحت رفع شده و حلا یه استراحت راحت و آسوده هست که میتونه
​​​​​​​ جسم خسته ات رو آروم کنه....

نوشتن میتونه من رو آروم کنه و من از این به بعد مینویسم تا آروم باشم...

یک هفته از تعطیلی مدارس گذشت

امروز هفتمین روزی هست که به خاطر ویروس کرونا مدارس رو تعطیل کردن...

رسانه ها میگن سه شنبه یاید بریم مدرسه..

ولی خوب همه خوب میدونیم که هیچ کسی قرار نیست تا بعد از عید بره مدرسه

توی خونه نشستن واسم سخته:( من دختری هستم که شبی که مهمونی داریم دارم واسه فردا

صبح برانامه میریزم که کجا دوباره همه جمع بشیم

و حالا حتی تمام دورهمی های ساده خانوادگیمون هم کنسل شده...

امروز روز نسبتا خوبی بود. حداقلش این بود که بیکار نبودم . خودمو با مرتب کردن خونمون مشغول

کردم.

من کلا آدمی نیستم که دائم در حال کار خونه باشم فقط وقتایی که حسش باشه یه کارایی میکنم.

و خوب امروز هم از همون روزایی بود که مامانم توی ماه شاید سه یا چهار بار از این کارا از من میدید.

دارم با خودم فکر میکنم فردا چیکار کنم :(

راستی شما چیکار میکنین تو خونه.؟؟!! 

نظر بدین با وقت آزادم چیکار کنم:)

تولد فاطمه جونم

و اما امروز...

دهمین روز از ماه اسفند 1398

ماه تغییر و تحولات ما

میشه گفت یکی از روز هایی که قرار بود واسه ما چهار تا کلی اتفاق خوب بیفته .... و افتاد...

امروز هفدهمین سالروز به دنیا اومدن نفر سوم گروه چهار نفره ما بود...

اولیش کی بود ؟

خوب معلومه دیگه خودمم:) اخه من ازشون بزرگترم....بلههه

 

فاطمه جونم تولدت مبارکت باشه...

امسال که از شیرینی دادن در رفتی ولی مطمِئن باش سال دیگه بد جور رو سرت خراب میشیم:))

تولد آتنا جونم

ماه اسفند

ماه نو شدن

ماه دوستی

ماه تغییراتی که برای ادامه زندگی و شرع سال جدید بسیار مهم و حیاتی هستند

ماهی که با نزدیک شدنش با دوستانی واقعی رو به رو شدم

راستش رو بخواهید همیشه توی رابطه ای که با دوستان مدرسه برقرار میکردم ناموفق

بودم . نه اینکه فکر کنید از پشت بهم خنجر زدنا ...نه ... فقط مثل این بود که منو میبردن

وسط یه جمعی و بعد بلند میگفتن

اینو میشناسین؟ این همونیه که ما رو به عنوان دوست قبول داشته بود...

بعد هم چشم تو چشم من میکنن و اون خنجری که همه از پشت میخورن ، من از

جلو میخوردم ، اونم توی جمع 

بله دیگه دوستای مدرسه ی من اینجوری بودن:(

اما امسال با نزدیک شدن به این ماه من هم بیشتر و بیشتر به دوستان خوبم نزدیک شدم:)

و امروز هشتمین روز از آخرین ماه سال نود و هشت تولد یکی از بهترین دوستانم رو در کنار هم جشن گرفتیم..

 

آتنا جونم صمیمانه از اینکه تو رو به عنوان یک دوست دارم خوشحالم... 

به امید روزی که در کنار هم تولد بچه هات رو جشن بگیریم... :))

 

 

روز مهندس سال 98

روز خانمای مهندس مبارک


به هر کی یه چیزی ساخت گفتن مهندس...

اما مهندس اونیه که وقتی چیزیو ساخت و یکی اومد خرابش کرد هیچ کسی جز خودش
 نتونه درستش کنه


به سلامتی روزی که تو دو تا کلمه خلاصه شم

خانم مهندس

سلامت ملت ایران در حال تخریب است

امروز اولین روزی هست که بخاطر ویروس کرنا تمام مراکز آموزشی و ... تعطیل کردند.

دیروز داشتیم آخرین دقایقی که قرار بود توی هنرستان باشیم رو میگذروندیم که از تمام بلند 
گو ها صدای مدیر هنرستان رو شنیدیم که اعلام کرد از فردا تا آخر هفته به علت شیوع بیماری
 کرونا تعطیل هستین...


هنوز صحبت های خانم هاشمی تمام نشده بود که فریاد شادی هنرجو ها بلند شده ؛ و چه 
اندوهناک که نمیدانند چه بلایی دارد بر سر ملتشان می آید...

درست است که این ویروس از بقیه خوانواده اش از لحاظ قاتل بودن زیاد مهارت ندارد اما به 
شدت در حال شیوع و سرعت واگیردار بودن آن بسیار بسیار بالا است..

با این حساب فکر کنید که همه جامعه ی ما رو بیماریی بگیره که هنوز راه درمان آن پیدا
 نشده...حالا به نظرتون اگه با یه جسم مریض توی خونه ی خودت قرنتینه باشی بهتره یا پنچ 
شیش روز از هفته ات رو توی جامعه یی که همه در یک فرجه ی سنی هستین بگذرونی؟؟؟


ما انسان ها همه به دنبال بهانه ای میگردیم که از وظایف خودمون شانه خالی کنیم؛ هرچند 
که این بهانه ها بر ضرر ما تمام میشوند...

از همه ی شما تمنا میکنم تا به خاطر عزیزانتان بهداشت فردی خود را رعایت کنید تا مبادا شما
 ناقل این بیماری شوید...

روزگار به یاد تو میرود

گاهی نگاهی به اطرافت می اندازی و میبینی خورشید بالای سرت است و به گرمی میتابد سرت را پایین 
می اندازی و فکر میکنی یعنی میشود او هم به گرمی خورشید باشد... سرت را دوباره بالا میگیری تا باز هم 
خورشید را ببینی و با او مقایسه اش کنی اما اینبار به جای خورشید ماه را میبینی که بی چون و چرا به آنان 
که از تاریکی شب میترسند میتابد و باز سرت را پایین میاندازی و فکر میکنی که آیا او هم در موقعیتی که 
راهت را نمیتوانی پیداکنی مثل ماه راه را نشانت میدهد یا...
نه مثل اینکه هر روز قرار است اینگونه بگذرد تا به تو فکر کنم باز هم یک روز میگذرد و از عمرم کم میشود به 
عشقم اضافه...
همین که این زندگی با فکر به تو هم بگذرد خوب است...

دریا ی من

گاهی دلت هوای دریا میکند و بزرگ میشود ؛ آنقدر بزرگ که تمام ستاره ها به آن عظمت با یک موج در تو غرق می شوند
تو برایم دریایی و من تک ستاره ای که هر روز در وجودت غرق هستم
دریای تو مملوع از شیرینی هست؛ شیرینی که هیچ گاه دلم را نمیزند...

یک آن انگار که دنیا بر سرش فرود آمده باشد دو دستش رو بر زمین زد؛

هنوز سرش پایین بود و صورتش رو نمیدیدم ،

دو دستش رو از بالای پیشانی به سمت پایین میکشید ،

یک لحظه خیالم راحت شد؛ انگار که میخواهد تیمم کند؛

اما آب که قطع نشده!!!

دوباره تمام وجودم لرزید ؛

تمام این افکار در عرض یک ثانیه گذشت...

 و اضطراب من با گذشتن دستانش از چشمانش و بعد گونه های فرو رفته اش بیشتر و بیشتر شد.

چشمان قهوه ای خوش رنگش که این روز ها اصلا مثل سابق نبود رو آروم باز کرد با دیدن لرزش مردمک

 چشمانش انگار که دنیا به زیر پاهای من هم به لرزه درآمده است.

 

سخت است استوارترین کوه زندگی ات جلوی چشمانت کمرش خم شود

 

پدر کلمه ای سه نقطه که همیشه برایم ادامه دارد