
عاشق خدا
صلوات
من به هيچ دردي نميخورم اين دردها هستند كه چپ وراست به من ميخورند.
اي خدا
تولدت مبارك

گفتم خدايانگران روزيم.گفت:آن بامن!
گفتم خيلي تنهام.گفت:تنهاترارمن؟
گفتم درون قلبم خاليست.گفت:لبريزكن ازعشق من!
گفتم دست نيازدارم.گفت:بگيردست من!
گفتم ازتوخيلي دورم.گفت:من ازتونه.
گفتم چگونه آرام گيرم؟گفت:بايادمن!
گفتم بااين همه مشكل چه كنم؟گفت:توكل كن برمن!
گفتم هيچكس كنارم نمانده.گفت:بجزمن!
گفتم خداياچرا اينقدرميگويي من؟گفت:چون كه من ازتوهستم وتوازمن!!!
صلوات
کاش
کاش یکی ازته دل دوسم می داشت تاجونموفداش کنم
صلوات
لطفاراستشوبگید
1-دوست
2-برادر
3-خواهر
4-فامیل
5-همکار
6-همسر
7-غریبه
8-همسایه
9-دشمن
سال نومبارک
امروزازخیاران برگشتم وسوغاتی یه عکس جدیدازخیاران برایتان آوردم.

صلوات
خواهان کسی باش که دوستدارتوباشد
پس خواهان خداباش چون همیشه دوست داره.
باخدا
بی خداباش وهرچه خواهی کن.
ادامه سختی نامه
وقتی رفتیم شهرستان پدرم بابت شلوارلی خیلی بهم گیردادگفت نبایداینجابپوشی عیبه(آخه اونموقع هاشلوارلی رسم نبودکسی بپوشه ومردم کردرواین موضوع خیلی حساسن)خلاصه من هم بقول معروف که میگن میخای نشی رسواهمرنگ جماعت شودیگه اون شلوارونپوشیدم عیدکه تموم شددوباره به تهران برگشتم پسرعموم دیگه نیومد.
صبح زودکه به تهران رسیدم رفتم میدان راه آهن دنبال کاربگردم ازهمونجاپیاده راه افتادم وازدرهرمغازه ای که ردمیشدم واسه کارمیپرسیدم ولی ظهرشدکارپیدانشدعصرشدکارپیدانشدلحظه به لحظه اعصابم بیشترخردمیشدباخودم میگفتم خدایاچکارکنم شب کجابرم گفتم اگه به شهرستان برگردم آبروم میره میگن تنهایی طاقت کارکردن نداشت گفتم دوباره برگردم سرکارقبلیم بازیاداون سختیهاافتادم نرفتم بازگشتم ولی کارپیدانشدکه نشد.
تصمیم گرفتم به شهرستان برگردم توخط واحدداشتم به طرف ترمینال غرب تومیدان آزادی میومدم تابلیط بگیرم کنارم یه مردی نشسته بود درموردم سوال کرد ومن همه چی روبراش گفتم اونم یه کارتی ازجیبش درآوردگفت اینجافکرکنم کارگرمیخادمیخای بروسری بزن منم دودل بودم گفتم نرم اونجاکارگرنخوادوبلیط اتوبوس ازدستم بره برخداتوکل کردم وبه اون آدرس که تالاردشت بهشت بغل زندان اوین بودرفتم.
بهترین

باسلام به وبلاگ من خوش آمدید.
نمیدونم ازکجاشروع کنم قصه تلخ سادگی و زندگیمو
زندگی زیباست ومردن حق اما...
درآغازچندسطری ازیک انسان به تمام معناباوجدان باایمان وشریف مینویسم اوزنی است که مردانگیش ازخیلی ازمردای این روزگاربیشتراست اوخیلی خاکی ومتواضع است.
دراین دوران ودنیای پولی که اکثرابه دنبال پولن اوفقط هدفش گرفتن حق است برایش فرقی نداردغنی باشی یافقیرتحصیلکرده باشی یابی سوادشهری باشی یادهاتی ایشان رفتارشان باهمه یه جوراست گشاده رومهربان ودلسوز.
هرچه ازخوبی های اوبگویم کم گفته ام وکلمه وجمله خوب باقی نمی ماندتاهمه خوبی هایش رابنویسم من هیچوقت توزندگیم هیچ حرفی رابدون دلیل نمی پذیرم وهیچ حرفی رابدون دلیل نمی گویم وتاکسی راازهرجهت به خوبی نسنجم درموردش نظرنمیدم من ایشان رابخوبی وازتمام جهات سنجیدم والان می گویم اوبی نظیراست.
به قول معروف شنیدن کی بودماننددیدن اگرخواستیدایشان راملاقات کنیدبه این آدرس مراجعه فرمایید:تهران -شریعتی - نرسیده به همت - روبرو پارک شریعتی- ساختمان پاستور-پلاک 1009 طبقه 3 واحد 45
ایشان سرکارخانم حمیده رزمی وکیل پایه یک دادگستری وعضوکانون وکلای مرکزمی باشدکه دردادگاه خانواده شماره2معاضدت انجام می دهندانشاالله همیشه سلامت وموفق باشندوازخدامیخواهم تاهمه بهترینهارابه ایشان عطاکند.

این هم یک جمله بسیارزیباازایشان که بنظرم بایدباطلانوشتش:
هنرعدالت آن نیست که همه گناهکاران مجازات شوند بلکه آنست که هیچ بی گناهی مجازات نشود.
(حمیده رزمی)
سختی نامه
درسال1363درروستای خیاران واقع درشهرستان سنقروکلیایی استان کرمانشاه به دنیاآمدم.



تحصیلات ابتدایی رادرخیاران گذراندم درآن زمان هرسال مهرماه وقتی که مدرسه هابازمیشدهمه بچه هابالباس وکیف های رنگو وارنگ وقشنگ به مدرسه میومدن امامن لباس وکفش سال قبل داداشم که براش کوچک شده بودمی پوشیدم وبه جای کیف ازگونی5کیلویی خروس نشان که جای برنج بوداستفاده میکردم.

بعدازپایان دوران ابتدایی چون اونموقع توروستای مامدرسه راهنمایی نبود به همراه چندنفردیگرکه وضع مالی خانوادمون خوب نبودتامارابه مدرسه شهربفرستن مجبورشدیم به روستای همجوار(روستای گلویج)که4کیلومترباخیاران فاصله داشت برویم وچون خانواده هامون تنگدست بودن وهزینه گرفتن ماشین برای رفت وآمدمانداشتن به ناچارباپای پیاده به مدرسه میرفتیم دربین راهمون یک رودخانه وجود داشت که آب آن خیلی سردبودوچون پل نداشت ازداخل آن میگذشتیم بعضی وقتاآب تاکمرمون میومدوآب دوسه متری ماراباخودمیبردومادست هم میگرفتیم وبه سختی ازآن می گذشتیم بعضی وقتاکه باران می باریدوسیل میومدمیرفتیم ازدهاتای دیگردورمیزدیم واینجورراهمون دوبرابردورمیشدماهم صبح زودراه میفتادیم بااین حال بایدسروقت به مدرسه میرسیدیم واگردیرمیرسیدیم مدیرماراباچوب تنبیه میکردازچنددهات دیگرهم دانش آموزانی به آنجامیومدن وچون معلماوقت نهارهم اونجابودن به نوبت هرروزیک نفربرایشان غذامی بردیم توزمستان یهوسرمیخوردیم وقابلمه غذاچندین غلت میخورد.

وقتی که ازمدرسه برمی گشتم فوری کتابامو توخونه میزاشتم ومیرفتم پیش گوسفندوتاغروب پیش گوسفندمیموندم.
سال اول راهنمایی مردودشدم به این خاطرترک تحصیل کردم وسال بعدش مدرسه نرفتم اماتواون یک سال ترک تحصیل قدردرسودونستم وعاشق درس خواندن شدم وهمه اون مشکلاتوبجان خریدم وسال بعدش دوباره رفتم مدرسه اون سال تونوبت اول امتحانات ازبین30نفر شاگرداول شدم تونوبت دوم شاگرد دوم شدم ودرآخرسال بدون تجدیدقبول شدم.
سال دوم وسوم راهنمایی هم همینجوربدون تجدیدقبول شدم بعدازقبول شدن درسال سوم راهنمایی برای رفتن به دبیرستان بایدبه شهرمیرفتم امابه علت مشکلات مالی وباوجوداینکه خیلی به درس خواندن علاقه داشتم ترک تحصیل کردم.
اواخرشهریورماه بودوکارکشاورزی تقریباتمام شده بودوبرای اینکه کمک حال خانواده ام باشم ساکم رابه دست گرفتم وباپسرعمویم باهزاران ذوق وشوق(آخه اونموقع تهران اسم ورسم وارزشی داشت وازمیان جوانان دهات ماکسی به تهران نیامده بود)راهی تهران شدیم.
بعداز10ساعت به تهران رسیدیم وقتی به میدان آزادی رسیدیم تایکی دوساعت دوروبربرج آزادی رسیدیم وقرارشدباپسرعموم وقتی خواستیم برگردیم دهاتمون توآزادی عکس بگیریم تابه همه نشونش بدیم وبگیم مارفتیم تهران.اونموقع چون توی تهران غریب بودیم وفامیل وآشنایی نداشتیم دنبال کاری میگشتیم تاهم دوتایی پیش هم باشیم وهم اینکه جای خواب وغذاداشته باشدبه این خاطربه رستوران وچلوکبابی هامراجعه میکردیم خیلی ازمناطق تهران راگشتیم ازصبح زودکه به تهران اومده بودیم تاغروب چیزی نخورده بودیم چون پولمون کم بودومی ترسیدیم کارپیدانکنیم ومجبوربشیم شب روتومسافرخونه بخوابیم.تادرب رستوران ها میرفتیم امانمیرفتیم ازصاحبش بپرسیم کارگرمیخوادیانه آخه هم رومون نمیشدوهم اینکه زیادبلدنبودیم فارسی صحبت کنیم به این خاطرنوبتیش کردیم اکثرجاهاکارگرمیخواستن امایک نفرماهم قبول نمی کردیم تااینکه هردوی ماتورستورانی درمیدان سپاه باحقوق ماهی25هزارتومان مشغول به کارشدیم.
صاحب رستوران پسرعموموفرستادآشپزخونه وبه من گفت توخوشگلی وایساتوسالن وبرای مشتری سرویس ببرصبحهاساعت7بیدارمیشدیم وتاساعت12شب(بجزساعت2تا3)یکسره کارمی کردیم موقع صبحونه صاحبکارماروصدامیزدونفری5حبه قندواندازه نصف قوطی کبریت به ماپنیرمیدادومیگفت کاری ندارم قندتون روباچایی میخوریدیابجای شکرمیریزیدتوچایی همینه دیگه قندبهتون نمیدم نهاروشام هم نیم پرس برنج وخورش بهمون میدادومیگفت بانان بخوریدتاسیربشید.
4روزگذشت طاقتمون نیاوردوتصمیم گرفتیم ازاونجابیایم بیرون چون هم صاحبکاره خیلی آدم بی وجدانی بود(آخه یه بارخواستم واسه مشتری سرویس ببرم صاحب کاره خودش ازتویخچال ماست ونوشابه وسالاد فصل بیرون آورد وخداشاهده باچشم خودم دیدم یه سوسک افتاده بودتوکاسه ماسته باانگشتش درش آوردوبهم دادوگفت ببربده مشتری خیلی ناراحت شدم وگفتم حاجی کثیفه مشتری گناه داره بخوره همینوگفتم4تاحرف بدبهم زدویه مشتم نثارم کردوخودش سرویس روازدستم گرفتوبرد دادبه مشتری منم فرستادتوآشپزخونه وبه آشپزه گفت یه گونی پیازبده بهش تاپوست بگیره)هم حقوقش درمقابل کارش کم بود هم غذاش خوب نبودوهمیشه گرسنه بودیم وهم جای خوابش بدردنمیخورد(آخه شبهابایدروصندلی درازمی کشیدیم ومی خوابیدیم به این خاطرشبهایاباسروصدای صندلی هادراثرتکان خوردنمون نمیتونستیم بخوابیم ویاازروی صندلیها می افتادیم وصبحهابعدازبیدارشدن بدنمون دردمیکرد.)
قرارشدباهربدبختی که شده چندروز دیگه اونجا بمونیم تاکارگیربیاریم تصمیم گرفتیم ظهرهابجای خوابیدن بریم وهمون نزدیکی هادنبال کاربگردیم بعدازچندروزگشتن دوتاکارنزدیک هم پیداکردیم وازآنجاکه هرکدوم ازاونایه نفرمیخواستن لذابه سختی تصمیم گرفتیم ازهم جداشویم پسرعموم رفت توی طباخی مشغول ومن رفتم توی چلوکبابی توخیابون خواجه نظام الملک مشغول به کارشدم.

ساعت کاریش مثل رستوران قبلیه بودوکارم اینجابیشتراماچون حقوقش2هزارتومان ازاونجابیشتربود(ماهی27هزارتومان)خوشحال بودم ولی جای خواب مناسبی نداشت شبهاتوی سالنش میخوابیدم وچون بالش وتشک نداشت از گونی برنج10کیلویی که توش برنج بودبجای بالش وازروزنامه بجای تشک استفاده میکردم صاحب کارهم انگارنه انگار ومن برای اینکه پولهایم راخرج خریدبالش وتشک وپتونکنم تابتوانم بادست پربه دهات برگردم باهمون وضع ساختم(به درخواست بازدیدکنندگان عزیزبرای دونستن ادامه سختی نامه زندگیم ازامروزادامه آن رادرپستهای جدیدمینویسم فقط امیدوارم آزرده خاطرنشیدواگرناراحت شدیدبه بزرگی خودتون ببخشیدومطمئن باشیدکه تمامی این داستان حقیقت دارد.)
توزندگی همیشه ودرهمه حال بایدبرخداتوکل کردوهمه چیزوازخداخواست وهمیشه بایدبخاطرخشنودی خداگام برداشت چون تنهاخداباقی وصاحب همه چیزاست به قول شاعر:باخداباش وپادشاهی کن بی خداباش وهرچه خواهی کن.
