بغض



بعضی وقتها..دِلم می خواهد
خودمان را بزنیم ، به علی چپِ کوچه ها
و بعد٬یک هو ببینم که
از خیابان اصلی سر در اورده یم
یک ماشین دربست بگیریم
و برویم ته دنیا با هم بنشینیم لبه پرتگاهش
وهی پاهایمان را تکان بدهیم
تخمه بشکنیم و بلند بخندیم . . .

دوریت زمستان سختی است ….
کمتر از من دورشو …
به شدت سرما خورده ام …

یــه ســری ها هستـن میـان و قـول میدن کـه تـا اَبـَـد تنهــات نمیذارن ،
” ولــی خیــلـی زود ، اَبـَــدِشــون عفــو میخــوره ” … !!!

اصلا تو، تمام مقیاسها را زیر و رو کردی.
ابرو هایت را برایم گره نکن. با اخم هایت که، چیزی درست نمی شود.
فقط دل من میلرزد و آن موقع است که، دنیایم بهم میریزد.
پس، بیا با هم کنار بیاییم. اخمهایت را باز کن.
باور کن چیزی به نام لبخند هم وجود دارد که، خیلی به تو می آید.
من هنوز هم تمام زیبایی های دنیا را با تو می سنجم.

من هرزه نيستم
اگر پشت شمشادها ، گذاشتم مرا ببوسي
خواستم بداني
آنقدر حس دوست داشتنت قوي بود
... که از تمام اعتقاداتم گذشتم
و تو پشت سرم به همه گفتي :
- چقدر هرزه بود ، تنش مي خاريد .
ديگر با هيچ بره اي دوست نخواهم شد ، همه ي بره ها روزي گرگ مي شوند..

انگشتانم که لای ورق های دیوان حافظ میرود
دست دلم میلرزد!
اما به خواجه میسپارم تا امید را از دلم نگیرد
دلم میخواهد همیشه بگوید
یوسف گمگشته بازآید به کنعان غم مخور!

حالا که نیستی،
پرنده ای آمده است
در حوالی همین باغ روبرو…
هیچ نمی خواهد
فقط می گوید:
کو کو…!!!

می شود مرا بغل کنی؟
در گلوی من ابر کوچکی ست…
می شود مرا بغل کنی؟
قول می دهم گریه کم کند…

به انتهای بودنم رسیده ام…
اما …
اشک نمی ریزم…
پنهان شده ام پشت لبخندی که درد میکند..
من از این تنهایی
از این که دیر می آیی
از این که روزی به من بگویی
تو به من نمی آیی
می ترسم….
چرا نمی دانی تو
چگونه بی تو زمان میگذرد
بارها این را از خودم می پرسم
من می ترسم…می ترسم…
پرنده ای که رفت، بگذار بــــرود . . .
هــوای ســرد بــهــانــه است .
هــوای دیــگــری در ســر دارد .

چرا نگاه میکنی؟؟؟
تنها ندیده ای؟؟؟
به من نخند !
من هم روزگاری عزیز دل کسی بودم

یادم می آید گفته بودی ساده و کوتاه نویسی را دوست داری
تقدیم به تو …
ساده و کوتاه تنها همین ۲ کلمه : برگرد ، غمگینم …

دست هایم بیمارند/ این روزها کارهای نامتعارف می کنند، همدیگر را دیوانه وار لمس می کنند
باید بدانی چرا ؟؟!!
تلاشم برای دست نداشتن هم نتیجه ای نداشت / دست چپم، دست راستم را محکم بغل کرده بود
انگار زار زار گریه می کردند / خیس خیس شده بودند….
دیروز که خواستم به کسی دست بدهم
…

کاش میدونستی …
اونی که نشسته …
همیشه خسته نیست !
شاید جایی برای رفتن نداره …!!!
فــرامــوش ڪــردنـتـــ بــرایـم مـثـل آبـــ خــوردن استــ …
از همــان آبـهـایـے که خــفــه ات میــکنـد …
از همان هایے ڪــه بــایــد ساعـت هـا سـرفـه ڪـنـے …
از همــان هـایـے ڪــه بـی اختیــار اشـڪــهایـت را جـاری میـڪــند.. .

گاهے دلـــم میخواهـد …
کفش هایم را پــا بہ پــا بپوشمــ …
تا ببینم هنوز کسے /حواسش/ بہ مــن هست
هنوز برایت مینویسم . . .
درست شبیه کودکی نابینا . . .
که هر روز برای ماهی ِ قرمز ِ مُرده اش غذا میریزد . . .

و خدا خواست که یک عمر نبیند…
یعقوب...
شهر بی یار مگر ارزش دیدن دارد…

یه وقتایی آدم اونقدر تنهاست که آرزو داره یکی صداش کنه
حتی اشتباهی

کارم از یکی بود یکی نبود گذشته است…
من در اوج قصه گم شدم….
عشق یعنی یکی بود و یکی ” نآبود “

خانه ای خواهم ساخت
که در و پنجره اش قفل شود
تا کسی بی اذن من داخل خانه نشود
….

یکی بود که اونم رفت …
کاش از اول
غیر از خدا هیچکس نبود !

اینجا صدای پا زیاد مـــیشنوم
امـــا
هـیچکدام تــــــو نیستــــی !
” دلــ♥ـــم “
خوش کرده خودش را به این فکر
که شاید
” پا برهـنه ” بیائی . . .

پدرش بهش گفت: این ۱۰۰ تا چسب زخم رو بفروش تا برات کفش بخرم …
بچه نشست با خودش فکر کرد، یعنی باید آرزو کنم ۱۰۰ نفر یه جاشون زخم بشه تا من کفش بخرم ؟
ولش کن ، همین کفش ها خوبن …

گاهی پروانه ها هم
اشتباه عاشق میشوند
بجای شمع
گرد چراغهای بی احساس خیابان میمیرند …/!/
حکایت عشق ...
حکایت قهوه ای است که به یادت ،
" تلخ " نوشیدم !
و با هر جرعه اش اندیشیدم ،
که طعمش را دوست دارم یا نه ؟!
.
آن قدر ماندم بین دوست داشتن و نداشتن که ...
تمام که شد فهمیدم باز قهوه می خواهم !
حتی . . .
تلخ ِ تلخ !

شب را دوستـــ ــ ـ دارم …!
چرا که در تاریکـــ ـی ..
چهره ها مشخــــــ ـص نیست !!
و هر لحظــــــــ ـه ..
این امیـــــ ـد ..
در درونــــــ ــم ریشه می زند …
که آمده ای ..
ولی من ندیده ام!