حال عجیبی دارم.در دلم انگار چیزی را به هم میپیچند.حالم دارد به هم
میخورد.حالم از خودم و از همه کس و همه چیز به هم میخورد.
صدای تپشهای نومیدانهء قلبم را میشنوم.و این اشکهای گرم را که گونه هایم
را میسوزانند اینگونه رها شده و بی اختیار، لمس میکنم.
تو را میبینم،صدایت را میشنوم و دلم برایت تنگ میشود.اما میدانم نباید به تو
فکر کنم.تو را میرنجانم و هرچقدر میخواهم بر سرت فریاد میکشم.تو هیچ
نمیگویی.کاش ولی حرفی میزدی.کاش آنچه را که لایقش هستم نثارم
میکردی.نمیدانم چرا همیشه تاوان اشتباهی کوچک را انقدر بزرگ پس
میدهم.مگر من چه کرده ام.چرا دلم را میسوزانی.چرا تا میخواهم فراموش کنم
دوباره همه چیز را به یادم میاوری؟
احساس میکنم در سیاهیه بی پایانی معلقم.نمیبینم،صداها دورو دورتر
میشوند.حالم به هم میخورد ، با شدت بالا میاورم.
تشنه ام،تشنه ام..........
انگار اینجا کسی مرا نمیبیند.قلبم درد میکند،احساس میکنم میله داغی را در
سینه ام فرو میکنند.دراز کشیده ام ،چشمانم را میبندم،دلم میخواهد دیگر
هرگز بازشان نکنم.
کمکم کن کمکم کن نذار اینجا بمونم تا بپوسم
کمکم کن کمکم کن نذار اینجا لب مرگ ببوسم
کمکم کن کمکم کن عشق نفرینی بی پروایی میخواد
ماهیه چشمهء کهنه هوای تازهء دریایی میخواد
دل من دریاییه چشمه زندونه برام
چکه چکه های آب،مرثیه خونه برام
تو رگام به جای خون شعر سرخ رفتنه
تن به موندن نمیدم موندنم مرگ منه
عاشقم مثل مسافر عاشقم،عاشق رسیدن به انتها
عاشق بوی غریبانهء کوچ،تو سپیدهء غریب جاده ها
من پر از وسوسه های رفتنم،رفتن و رسیدن و تازه شدن
توی یک سپیدهء طوسی سرد،مسخ یک عشق پرآوازه شدن