هرهفته یک عکس

 

درکتاب 501 نکته برای معلمان صفحه ی 27 نکته ی 87 آمده است :

همواره یک دوربین در کلاس همراه داشته باشید .همیشه لحظه های خاص زیادی هستند که می توان از آنها عکس گرفت و در اینترنت قرار داد،نگهداشت یا در اختیار دانش آموزان قرار داد.

هرهفته یک عکس می گیرم،از آن چه اتفاق می افتد در محیط یاددهی یادگیری اتفاق می افتد،خواه حیاط مدرسه باشد ،خواه کلاس و هرکجای دیگری که در آن یادگیری را می بینم.

در کتاب 501 نکته برای معلمان صفحه 56 نکته ی 213 آمده است :

فقط متوجه کسانی نباشید که در عرض نگاه شما قرار دارند . به بچه هایی که در کناره های کلاس پنهان شده اند نیز توجه کنید.

 

ادامه نوشته

تکالیف آخر هفته سال 91 کلاس اول دبستان


سلام دوستان گرامی

این پست  ثابت است

درادامه مطلب گلچینی از انواع تکالیف و آزمونهای مورد نیاز درکلاس اول آورده شده است.

هم چنین برای مشاهده تکالیف بیشتر می توانید به

پورتال دبستان پسرانه سما نجف آباد

بخش بانک سوالات

مراجعه نمایید




ادامه نوشته

آفرین به ما

سلام 

پسر کوچولوی من توی اتاق نشسته است و می خواند:

in my bed room in my house i have a cow on my ,, it mow mow 

چند وقتی است این شعر را زمزمه می کند.مربوط به کلاس زبانش است . شعرهای کلاس زبان را خیلی دوست دارد و با اصرار سی دی ان را چندین بار در کامپیوتر مرور می کند. از بعضی از واژه هایی که در نوار گفته می شود ، سر در نمی آورد ولی کلا از بالا و پایین رفتن نت ها خوشش می آید.

کتاب کار زبانش هم خیلی جالب است . یک کتاب کامل برای اموزش حروف و چند کلمه . با چند صد بازی در یک کتاب کوچک. وصل کردنی ، رنگ امیزی و .. 

هیچ کدام از این ها را معلمش تهیه نکرده است .این یک بسته آموزشی کوچک بوده است .که به قیمت 7 هزار تومان تهیه کردیم. یک سی دی ، دو کتاب و یک دفتر .فقط هفت هزار تومان.بهای این همه شعر و بازی و ...و این همه برنامه ریزی برای اموزش یک زبان خارجی! و این در حالی است که این تنها یکی از بسته های موجود در بازار است . پسرکوچولوی من کتابهای دیگر را هم خودش از کتابخانه موسسه زبانش امانت می گیرد و در خانه می خواند.

حالا بسته آموزشی کلاس اول دبستان و آموزش رسمی خودمان را بررسی می کنم:

در قسمتهایی از کتابهایمان شعرهایی هست.که همه با موضوعات یکسان هستند.شعر کتاب فارسی ،تفاوت چندانی با شعر کتاب قرآن ندارد.و دربقیه کتابها هم خبری از شعر و هم خوانی و ..نیست. در کتاب قرآن دو صفحه رنگ آمیزی در کمال بی سلیقگی و بی برنامگی گنجانده شده است .(حتما ببینید) در کتاب ریاضی هیچ هم خوانی برای آموزش اعداد نیست. انتقاد هم که میکنی می گویند: خود معلم تهیه کند.یعنی معلم باید درکنار هنر معلمی ، موسیقی دان ، استدیو ضبط و ...بهم باشد.بعلاوه دست به شعرهای سنتی هم که می بریم (وقتی واژه هایی سنتی در آن است خانواده ها شاکی می شوند ) بماند..

کتاب بنویسیم که دیگر حکایت نگفتنی دارد. اول که صفحاتش بد چسب شده اند، منگنه کنی دیگر تا انتها باز نمی شود. فنر بزنی پاره می شود. من نمیدانم چه اصراری داریم در هر درس هشت یا نه کلمه آموزش بدهیم ؟ باور کنید بدترین کلمه کتاب کلاس اول : سبد برادر و دندان هستند. که ای کاش سونامی بیاید و این سرمشق ها را با خود ببرد.

حالا باز ادامه دارد: جمله سازی هایمان هم حکایت است . یک صفحه دو خط جمله سازی برای تصویر که بسیار نا مرتب است .خطوط نزدیک است و .. سه صفحه بعد جمله سازی با تصاویر که فاصله شان خیلی زیاد است .چهار صفحه قبل جمله سازی با کلمات و ...

خیلی حکایت است . ما توی کتاب بنویسیممان حتی یک جا با حروف شکل نمی سازیم . یا حروف را از میان خطوط درهم برهم کشف نمی کنیم. حتی یکی از حروف کتاب ما خودش را شکل حیوان در نیاورده است تا برای بچه ها جداب باشد. خب شاید دلیلش این است که ما خیلی جدی هستیم! جدی ! 

جای خالی شعرها، سرودها هم خوانی ها چقدر خالیست. جای خالی صفحات رنگ آمیزی .بازی هجای کلمات و نت های موسیقی ، وصل کردنی های عزیز و ..

واقعا ..این اروپایی های غیرمتمدن برای آموزش زبانشان چه قدر سرسری کار می کنند ، ما برای آموزش زبانمان چقدر جدی هستیم!آفرین به ما 

ناآرام تر ازهمیشه

ناآرام تر از همیشه ام .

مثل زمانی که یک کودک بیش فعال در کلاسم مجبور به روخوانی یک متن ملال انگیز می شود.

مثل زمانی که یک دانش آموز مضطرب ، ترس آمدن یا نیامدن سرویسش را دارد.

مثل زمانی که یکی از بچه های کلاسم توسط یک کلاس ششمی تهدید شده باشد.

نا آرامم 

صبور نیستم.قلبم آکنده از ناآرامی است .سنگی در دریاچه آرام کارم انداخته شده است .

اما پسرانم 

دلشوره نداشته باشید.معلم تنها انگیزه اش پایانی همراه با سرفرازی برای شماست.پس شما همین طور پرتلاطم باشید

هدف از تالیف کتاب قرآن چیست؟

من از گفتن این حرف نمی ترسم ! این یک واقعیت است . از تمام معلمان بپرسید.

مادر حسابی عصبانی است . محمد حسن بغض کرده است . سنگین و آرام و اشک آلود به گوشه ای دیگر از اتاق می خزد. 

خواهر کوچک محمد حسن ، به طرف او می رود. محمد حسن او را به گوشه ای پرت می کند.مادر بهانه جدیدی پیدا می کند: به جای این که برای این بچه رییس بازی در بیاری ، یکم توی کلاس حواست رو جمع کن . ماشالله هشت سالت شده . فقط شدی توقع ! هرچی گوشه کنار خیابون می بینی فوری می خوای! فکر کردی چهارتا خیلی خوب توی کارنامه ات گذاشتند، می تونند ما رو گول بزنند؟ اصل کار قرآنه که نمی تونی بخونی .اون از پارسالت که سر خوندن نوشتن انقدر اذیت کردی و این هم از امسالت و این وضع قرآن خوندنت. خب من اگه میگم بخون به خاطر خودته که پس فردا مثل پدرت کارگر مردم نباشی ....

محمد حسن ، به حرفهای مادر گوش نمی کند.او به خواهر کوچولویش نگاه میکند که از صدای مادر ،ساکت و بهت زده شده است . مادر از بی توجهی محمد حسن دوباره آتش می گیرد.کتاب را به گوشه ای پرت می کند و با کف دست مجکم به بازوی محمد حسن می کوبد.محمد حسن دیگر تاب بغض را ندارد. گریه اش می گیرد و میگوید:تو به جهنم میری . چون کتاب قرآن رو پرت کردی. مادر جا میخورد. کتاب را برمیدارد و می گوید: تو باعث شدی . بعلاوه تو نمی توانی کتاب قرآنت را بخوانی . پس تو به جهنم میروی. 

محمدحسن از جهنم می ترسد.اما زود یادش می رود که قرار بوده به جهنم برود.مادر گفتگو را ادامه نمی دهد. و به آشپزخانه میرود.

شب بابای محمد حسن به خانه می آید و با ورودش داستان از سرگرفته می شود. مادر کتاب قرآن را جلوی بابا می گذارد و می گوید:بیا ! این تحویل بگیر شاخ شمشادت رو . مثلا کلاس دومه .ببین کدوم یکی از متن های کتاب قرآن رو می تونه بخونه.

بابا هفت کلاس بیشتر سواد ندارد.کتاب قرآن را باز می کند. متن کتاب به نظرش سخت می آید. محمد حسن باز مضطرب می شود. از طرفی فکر جهنم ، و از طرفی می داند که عصبانیت پدر مثل عصبانیت مادر به یک اخم و یک کشیده ختم نمی شود.بابا اما کم حوصله تر است . می گوید : فردا برو مدرسه از معلمش بپرس چرا به بچه ها یاد نداده است .

دنیا بر سر پسر کوچک خراب می شود....

صبح قبل از بیدار شدن محمد حسن ، مادر حاضر است . با هم به مدرسه می روند . محمد حسن احساس می کند کیفش از همیشه سنگین تر است . همراهان هرروزه ی محمد حسن با دیدن صورت بر افروخته مادر محمد حسن ، جرات نمی کنند به او نزدیک شوند..

معلم ، سعی میکند مادر را آرام کند.ولی مادر تنها تظاهر به آرام بودن می کند. معلم می داند که تعداد زیادی از شاگردانش با روخوانی متون کتاب قرآن مشکل دارند. متون ریز است و بچه ها هنوز تسلط کافی به نوشته ها ندارند.آنها حتی هنوز برای تند خوانی و روان خوانی متون کتاب فارسی که معنی آن را به خوبی می فهمند ، نیاز به کمک و صبوری دارند.معلم می داند که در کلاسش تنها سه یا چهار نفر میتوانند به سادگی متون کتاب قرآن را بخوانند.معلم می داند که بچه ها داستان هاو آموزه های کتاب قران را دوست دارند و حتی رعایت میکنند.اما ...معلم حرف های مادر را قبل از خودش می داند.او تمام قوانین رادر تدریس کتاب قرآن رعایت می کند.اما نمی تواند قدرت چشم یک کودک هشت ساله را عوض کند.معلم سعی می کند مادر را آرام کند.اما چه کسی معلم را آرام خواهد کرد؟

هیچی مثل وبلاگ نمیشه

بازم سلام به وبلاگ عزیز تنهام 

فضای مجازی و گوشی بد جوری من رو از وبلاگم دور کرده .

ولی اخرش این وبلاگ مثل ایوون خونه مادربزرگ می مونه ، عزیزه 

 

واژگانی جدید

بچه ها نقاشی می کشیدند، و من با یکی از آنها که مشغول اصلاح حرکت دست بودم ..

نمی توانم اسم بیاورم، دوتا از آنها سرمیز آمدند ..اولی گفت:

- خانم ایران و عراق مگه با هم خوب نیستند؟

- چرا...خوب هستند..

- پس چرا داعشی ها ،سربازهی ایرانی را می کشند؟

- داعشی ها عراقی نیستند.اون ها دشمن همه آدمها هستند.

- خانم! تروریست خوب است یا بد؟

- تروریست؟ تروریست آدمهای خوب را می کشد.

- ولی من میخواهم تروریست شوم! آن هم یک تروریست داعشی!

- یعنی دوست داری آدمهای خوب را بکشی؟

- بله!

- چرا؟

- داعشی ها مسلمانان واقعی هستند.و من هم یک مسلمان واقعی هستم!

- داعشی ها مسلمان واقعی نیستند.حضرت محمد که پیامبرهمه مسلمانان است ،گفته حتی به صورت حیوانات هم سیلی نزنید..ولی داعشی ها به طرف مردم بمب می اندازند!

- ولی خانم ! من میخواهم یک تروریست شوم!یک تروریست داعشی!!!!!

 

این مکالمه کاملا واقعی بود!

اولین پست

باز سالی جدید و مسافرانی کوچک و جدید...دور از هر گونه تکرار 

و روشهایی که چاره ای جز نوشدن ندارند. 

بچه های کلاس اولی من

هدیه ی من به بچه ها یک جمله :

دانیال آیتی پور: کنار یک چشمه ی زلال نشسته باشم انگار

سید عرفان احمدی: باور کرده ای خودت را و برای ادامه راهت همین کافیست

ابوالفضل اروجی: شاید لئوناردو داوینجی در کودکی شبیه تو بوده باشد.

سید سجاد افضلی: می شود کمی به من هم آداب معاشرت یاد بدهی

پوریا امید: من بازیگوشم ، ولی درهر حال یک بچه ام ، معصوم و پاک

مسیح بهارلو: خوب است. بابایی که بچه اش را دوست داشته باشد.

محمد حسن بهمن پور: وقتی بچه ای به دنیا می آید ، نباید درباره آینده اش قضاوت کرد.تا هفت سالگی او خیلی چیزها عوض می شود.

علی توبه ئیها:  خودت را فریاد بزن علی ..بگو من جزء بهترین ها هستم .

پارساخزاییلی: این غنچه کردن لبهایم ،بوی تنهایی می دهد.

منصور خزاییلی: مرد ها گریه نمی کنند.اگر هم گریهکنندتلخ گریه می کنند.

علی رجایی: بند بند کلاس اول الف ،دلش برای نگاههای تو تنگ خواهد شد.

امیرعلی رستمی: زود بخشیدن ، همیشه مقدمه ای است برای زود بخشیده شدن.

بهاء الدین رضوی: هنرمند کوچک خطاط. هنرمندانه به رقص می آوری مداد را برروی تن سفید کاغذ

محمد طاها سلطانی: وقتی تو نباشی،صدای خسته معلم را چه کسی یاری کند؟

محمد حسن سیلاوی: گفتن ندارد. آیندگان در انتظار اختراعات عجیب  و غریب تو خواهند نشست.

علی صافی: خسته نشو علی جان . دنیا با تو سر سازش دارد.

مهدی صفری: مهدی ،زیباترین تابلویی که من در طول دوران کاریم نقاشی کرده ام .

ایلیا طاهری: متشکرم که حرف های دلت را می زنی.

حسین عسگرپور: مغزت راآرام کن حسین. چرا که مغزت جلو تر از خودت در حال اسب دوانی است .

فرزین فروغی: شتاب نکن برای بزرگسالشدن فرزین! دنیا تو را بزرگ خواهد کرد.

امیر حسین قدیریان: ای کاش آغوش مدرسه همیشه برای تو گرم باشد.

آرش کافی موسوی : غنچه می زند دانه های ریاضی در زمین حاصلخیز مغزت

محمد عرفان کبیریان : چشمانت چه زیبا ،انعکاس رفتارهای خوب و بد معلم هستند.

علی کریمیان: گاهی معجزه آرام آرام اتفاق می افتد.

پوریا میرزایی: مثل مطرب و رقاص که یکی می نوازد و یکی می رقصد..کاش میتوانستم داستان بخوانم و تو نقاشی بکشی.

متین نادری: دنیای ارامت ، مورد غبطه آشوب های درونم هست .

آیدین وحید خو: چه خوب ..که هنوز کودکانی از جنس آیینه وجود دارند.

 

 

 

این خوب است یا بد

باصورتی بر افروخته وارد کلاس شدم.

ننایج املای بچه ها اصلا برایم قابل قبول نیست. فقط دو نفر توانسته بودند دیکته را کامل و بدون اشتباه بنویسند. بقیه دست کم هفت یا هشت اشتباه داشته اند . اول دفتر آن دو نفر را می دهم . بعد هم دفتر کسانی که نتیجه شان با توانایی شان برابری می کند را می دهم که اگر خواستم بد اخلاقی کنم این ها ناراحت نشوند. بعد با ناراحتی دفتر کسانی را که می دانم نتیجه شان ناشی از بی دقتی و عجله در نوشتن است به دست می گیرم و شروع می کنم به نکوهش کردن. که من انتظار بیشتری داشتم و ....توضیح می دهم که چرا جملات را جلو جلو می نویسند ...جرا وقتی متن را می خوانم دقت نمی کنند که کلمه ای را جا نینداخته باشند و از همین حرفها...

در همین حین دفتر بچه  ها را می دهم. بچه هانگاهی به دفترهایشان می کنند . بعضی هم ترجیح می دهند دفتر هارا جمع کنند . درهمین حین سید سجاد که دفترش را گرفته است ..با بی خیالی وبا لحنی که سعی می کند من را آرام کند می گوید:

خانم ! من رو ترسوندی! من همش هفت تا غلط دارم . هفت تا غلط ارزش نداره شما خودت رو ناراحت کنی!!!

هر چه برافروخته بودم ،ده برابر شد! نگاهش می کنم . با چشمهای گرد شده از کنجکاوی به من نگاه می کند..ترجیخ میدهم حرف غیر منطقی نزنم که من را مجکوم کند . می گویم : سید سجاد ....واقعا اصلا درشان شماهست که هفت تا غلط داشته باشی؟

خجالت می کشد.می گوید: بله خانم ..حق باشماست ..خدا من رو بکشه ( این تکیه کلامش بود) که باعث ناراحتی شما شدم!

توی دلم می گویم : خدا نکنه عزیزم ! خدا من رو بکشه که شما رو با وسواس بار نیاوردم! خدا ارزشیابی توصیفی رو بکشه که نمی تونه شما رو موشکاف بار بیاره!

رد پای بیست خبیث و عزیز

از دانش آموزان باید نوشت:

کیوان( اسم مستعار) آنقدر خوب است ، که دلت میخواهد به او فرصت بدهی کمی بد باشد. همه چیز تمام است . باهوش ،مرتب ، با انضباط ، حرف شنو و خلاصه همه چیز است . حتی وقتی دانش آموز دیگری را سرزنش می کنم . اومتاثر می شود و دوست دارد سریع قضیه تمام بشود.

همه چیز به این جا تمام نمی شود. کیوان مادر خوبی هم دارد.مادرش آرام و مهربان است .سعی میکند کمتر با مدرسه در تماس باشدو اگردر تماس بود،سعی می کند زود مکالمه را تمام کند تا به گفته خودشان زیاد مزاحم معلم نشود.

و من خوشحال ازداشتن دانش آموزی به کیوان .

چهارشنبه ،روز املا، کیوان کمی حرف م را بد می نویسد. در کل املا دور تمام حروف م خط می کشم و از او می خواهم طرزنوشتن م را تمرین کند.

کیوان به هم می ریزد. می گوید خانم می شود این برگه را پاره کنم و دوباره بنویسم.تعجب می کنم . نه برای چی؟ تو که اشتباه نداری. کیوان گریه می افتد و خواهش می کند که به او اجازه بدهم . برایم اهمیتی ندارد که او برگه را پاره کند . ولی باید بفهمم که مشکل از کجاست و این اضطراب و ناراحتی دلیلش چیست؟

بازهم کلنجار می روم . کیوان لب می گشاید: خانم،مامانم میگه هر یه خط کوچیکی که خانم توی متن املات بذاره یعنی یه غلط و یعنی دور شدن تو از نمره بیست!!!!! آخه مامانم فقط و فقط بیست دوست دارد.

وای ... بازهم رد پای بیست خبیث و عزیز  پیدا شد.

نمی دونم چرا امسال کمتر دست و دلم به نوشتن میره.

شاید دچار روزمرگی شده ام .شاید هم به خاطر رشد شبکه های اجتماعی و ...شاید هم به خاطر تنبلی .بهرحال 

اما این به این معنی نیست که شاگردان امسالم رو دوست ندارم.اصلا و ابدا.اونها شیرین و شیرین هستند،من از حضورشون لذت می برم.از اینکه کنار اونها باشم.

یک روز ،که شنبه بود، وقتی که ظهر شد و بچه ها رفتند ،ناگهان شدم مثل یه توپ خالی از باد.احساس کردم چقدر سخته که بچه هانیستند...

مثل یه درخت شدم .اگر پرنده ها روی شاخ و برگم جیک جیک نکنند ،خیلی احساس بدی دارم .دوست دارم بچه ها هی برن و هی بیان و حرف بزنند....

امسال چند تا دانش اموز خاص در کلاسم دارم ،بسیار خاص...

پ.م ...یک نابغه نقاشی و طراحی ...چند سالی هست که با دانش آموزان دست و پنجه نرم می کنم ولی این دیگه واقعا محشره.کافیه یه قصه براش بگم ...حتی میشه از روی نقاشی هاش قصه یا شعر نوشت..حتما به زودی یکی از نقاشیهاش رو می ذارم ... قدرت بسیار بالا در هنرپیشگی و استعداد خاص در دوست یابی 

م.ح.س.....یه آدم بسیار خاص.یه دانش آموز با رویکرد ساختن گرایی .باید همه چیز رو بسازه تا معنیش رو بفهمه.بسیار بی نظم ولی جذاب ..ظرف یک دقیقه و با کمک کمی کاغذ و چسب ،کاردستی های عجیب و غریب درست می کنه .

م.ط.س...حافظه بسیار قوی در حفظ کردن شعر و جملات ...عالی در هم خوانی و قدرت بسیار زیاد در رهبری گروههای هم خوانی .

س.ب . ر  خط بسیار عالی ...استعداد خاص در خوشنویسی

ویکی دیگه از دانش آموزانم که اسمش رو نمیگم ولی قدرت بسیار بالایی در بهم زدن میانه ی دونفر و خرابکاری های زیرزیرکی داره.

بهرحال جامعه ما به همه اینها نیاز داره.انگار کلاسم شده یه جامعه کوچیک ...کوچیک

راستی یادم رفت اسم م.ع . ک رو بگم که می تونه رییس جمهور باشه چون قدرت درک بالا داره ،سریع الانتقاله و قدرت درک عواطف مثبت و منفی دیگران رو داره 

 

برادرم چه گفت

برادر عزیزی دارم که دبیر هنرستان است. در طی سالهای اندک کار وفعالیتش ،پیشرفت خوبی داشته و این نشان از توانایی بالای او دارد .برادرم بر خلاف خواهرش فردی صبور و خوش بین است و با گذشت و خوش اخلاق بودنش زبان زد اطرافیان است .

این مقدمه را گفتم تا به مکالمه ای بین خودم و برادرم بپردازم .

گفت : دانش آموزی به اسم داریوش داری؟

گفتم : آره چطور ؟

گفت: پدرش با من همکاره.

گفتم : خیلی خوش چهره است . و خیلی هم درسخوان و باهوش.

گفت: دانش آموزی به اسم امیرپارسا هم داری؟

گفتم: بله ! وااای ! خیلی درسش ضعیف  است . فکر نکنم تا کلاس پنجم بتونه درس بخونه...

برادرم نگاه تندی به من کرد وگفت:

چی میگی؟چطور به خودت اجازه میدی درباره بچه ها قضاوت کنی؟ تو از کجا می دونی که در آینده چه اتفاقاتی می افته ؟ بعضی از این بچه ها تازه در دوران راهنمایی و دبیرستان از خواب بیدار می شن و تبدیل می شن به بهترین دانش آموزان . بعلاوه کسانی که خودشون در اون مقطع متوجه اهمیت درس خواندن می شن،انگیزه هایی دارند که کسی نمی تونه جلوشون رو بگیره.از طرفی اگر یه بچه دوازده ساله ،وقتش رو توی مدرسه نگذرونه ..کجا بگذرونه؟

برادرم گوشه ای از مغز من را روشن کرد. یک چراغ به دستم داد .از فردا امیر پارسا دیگر ،برایم امیرپارسا نیست.امیر پارسا باید درمدرسه باشد. چون این مدرسه برای امیرپارسا هم ساخته شده است . و من حق ندارم به خاطر خودخواهی خودم و یا مولفین و اجبار به خاطر یادگیری مطالبی که تنها یک سری قرارداد هستند ،امیرپارسا را محکوم به خارج شدن از جمع همسالان کنم . همه  دانش آموزان ما،اعم از ضعیف و قوی حق دارند در مدرسه باشند.بازی کنند ولذت ببرند.شاید آنها امروز حروف الفبا را نشناسند ،شاید فردا حروف الفبا را نشناسند.ولی آنها نهایتا درسالهای آینده حروف را خواهند شناخت .خواهند توانست جمع و تفریق های مورد نیاز زندگی روزمره را انجام بدهند.به گفته ی برادر مهربانم ،شاید بعضی از آنها در آینده بفهمند که ارزش درس خواندن چیست؟بهرحال همه آنها برای اینکه بتوانند در آینده انسان موفقی باشند (شاید این انسان موفق پزشک باشد، شاید معلم باشد،شاید خلبان باشد،شاید کارمند باشد ،و شاید کارگر باشد ) نیاز دارند که خودشان را دوست بدارند .نیاز دارند که بتوانند ازعهده افراد زور گو بربیایند . نیاز دارند که سعه صدر داشته باشند و با افراد دیگر کنار بیایند .آنها نیاز دارند بتوانند توانایی های خود را ابراز کنند. حتی برای انجام دادن کارهای پیش پا افتاده نیز،خلاقیت خود را به کار گیرند.

برادرم به من یاد داد که حق ندارم باعث فرار دانش آموزی از مدرسه بشوم. حق ندارم باعث دلسرد شدن و تنفر کسی از مدرسه بشوم. من در قبال کاری که می کنم ،حقوق می گیرم و مدرسه مال  من نیست که کسی را از آن برانم .

به گذشته ام که نگاه کردم ،دیدم قبل از گفتن برادرم نیز این چنین بودم.ولی این کار را با بد بینی انجام میدادم .همیشه دانش آموزان ضعیف را به استمرار تحصیلات تشویق کرده بودم ولی در انتهای قلبم ،گفته بودم شاید این دانش آموز تا کلاس پنجم بیشتر نتواند ادامه بدهد.ولی حالا کمی خوش بینانه تر به این قضیه نگاه میکنم . شاید روزی این ها هم از خواب غفلت بیدار بشوند.

 

دست آخر بیش فعالان دنیا را زیر و رو خواهند کرد.

روز 5 شنبه دریک همایش دانش افزایی شرکت کردم . با موضوع اختلالات یادگیری

آقای دکتر عابدی بسیار مرد دانا و مسلطی بودند که نظریاتشون درباره اختلالات یادگیری مشابهت زیادی با کتابهای دکتر تبریزی داشت.خب واژه ها کمی تخصصی تر بود و مثل کتابهای دکتر تبریزی ساده سازی نشده بود.

من خیلی با دقت حرفهاشون رو گوش دادم .نکاتی عمیق درباره مشکلات رشدی که در ادامه باعث مشکلات یادگیری و بعد هم اختلالات زندگی میشن.بسیار جذاب بود.

جالبه که خیلی از همکاران در درون قلبهاشون معتقدن که در کودکی یا بیش فعال بودند یا مبتلا به اختلالات یادگیری .در همون هنگام همه پی بردند که مشکلات غلبه طرفی دارند و اختلالات یادگیری ...

نتیجه شخصی من از این جلسه : 

برای رام کردن ذهن ها باید افساری برداشت و به دنبال ذهن ها دوید.اسب مغزها را رام کرد . حتی اگر به زور و قدرت شلاق باشد(آیا بستن مداو م چشم یک کودک ،از شلاق زدن کمتر است ؟) یا آیا مجبور کردن بچه ها برای گرفتن مداد به یک روش خاص،کمی زور گویی نیست؟

من بارها دیده ام که : دانش آموزان اختلالات یادگیری ،عجیب فکر می کنند.

آنها خودشان یاد می گیرند.

چرا به جای تغییر و رام کردن ذهن آنها ،روشهای تدریس خودمان را عوض نکنیم..

چرا که من معتقدم : دست آخر ،بیش فعالان دنیا را زیر و رو خواهند کرد.

یک دانش آموز خندان

دانش آموزی دارم به اسم....

اصلا اسمش چه اهمیتی داره. ولی چون مجبورم تا آخر نوشته ام اسمش رو مرتبا بنویسم براش یه اسم مستعار انتخاب میکنم: از این اسمهای امروزی : مثلا نیکان..

وقتی درس می دادم ،نیکان مرتبا می خندید.چون درس به روش جذابی انجام میشد،و باعث خنده ی بچه ها می شد.ولی خنده های نیکان ،با خنده های معصومانه بقیه فرق داشت.او بلند بلند و بی موقع میخندید و تقریبا باعث جلب توجه تمام بچه های کلاس شده بود.

نیمکتش کنار دست من است .جایی دیگر نمی تواند بنشیند.اذیت نمی کند،ولی غصه می خورد.در خودش فرو می رود.ناراحت و نگران است .در مدرسه دوستی جز من ندارد.وقتی از یک طوفان تدریس بر میگردم ،مرا آرام می بوسد .اگر در حیاط مدرسه قدم بزنم با فاصله ی دومتری از من حرکت می کند ولی دور نمی شود .نزدیک هم نمی شود.همان طور نرم نرمک کنار من قدم می زند.

صدای خنده اش قطع نمی شود.بچه ها شاکی می شوند...نیکان کمی آرامتر....نیکان آرام نمی شود.به او نگاهی می کنم و با چشمهایم از او میخواهم ساکت شود.ولی ساکت نمی شود.هم چنان به خنده ادامه می دهد.در چشمهایش خنده نیست.خنده اش عصبی ام می کند.حال عجیبی دارد.انگار خندیدنش ،خنده نیست. گریه ای طولانی است که فقط فرمش عوض شده است .

نمی توانم او را به خاطر شک خودم به خنده اش دعوا کنم.ارام او را کنار میزم میخوانم.انگار منتظر این لحظه است .شتابان کنار میزم می آید.خودش را به من می چسباند و ...صدای خنده ،جایش را به اشک می دهد.گریه اش می گیرد و میگوید: خانم !نمی تونم جلوی خنده ام رو بگیرم.دستم را دور کمرش می اندازم :عیبی ندارد هرچی دوست داری بخند...

آرام می شود...مثل همیشه می گوید: خانم...یه بوس!فقط یه بوس..

من یاد کتاب مردی که می خندد افتاده ام .مردی که خنده روی صورتش حک شده بود. درحالی که خندان نبود.