سفر به بهشت

دارم آماده میشم و ساکم و میبندم که فردا با هم بریم کربلا. باورت میشه؟! انقدر گفتم و گفتم که آخرش پا شدی بریم. حالا بگذریم یه مزاحمم یدک کشیدی و اوردی ولی اشکالی نداره. مهم اینه من یه دفعه دیگه برم تو ایوان نجف و با امیرالمونین حرف بزنم. حتی اینم که دوباره مثل دفعه های قبل از سفر برام شاخ و شونه کشیدی که اگر حرفم و گوش نکنی و جلو رفیقم عصبانیم کنی دیگه این میشه آخرین سفرمون، مانعم نشد. به شکوفه گفتم داریم با ماشین تو میریم و وقتی من بهت گفتم که میخوام جلو پیشت بشینم و رفیقت بره عقب قبول نکردی، بهم گفت قبول نکنی بری عقب بشینی ها! ۱۲ ساعت اون عقب حوصله ات سر میره، یعنی چی ، بگو من جلو میشینم. با خنده گفتم منم گفتم بهش ولی بعد عصبانی شد و گفت میخوای اعصابم و خرد کنی اصلا نیا. گفتم تو فکر میکنی رو حرف این میشه حرف زد؟! گفت آخه در شان تو نیست بری تمام مدت عقب ماشینش بشینی. برو بگرد بلیط هواپیما پیدا کن. تو دلم گفتم تو شانم نیست عقب ماشین بشینم؟ مگه اصلا این رابطه از اول تو شان من بوده که حالا این یه تیکه اش و میگی نیست؟ من این و قبول کردم. که تو یه ادم افسرده ی بداخلاق غر غرو هستی و دلیلی که میتونیم با هم بسازیم اینه که من اکثر موقع ها حرفات به یه ورمه و با شوخی و خنده ردش میکنم میره. مثل امروزی که وقتی گفتم من دوست دارم جلو پیشت بشینم داغ کردی و گفتی شروع نکن. نذار تو سفر یه حرف و ۴ بار بهت بگما، از الان حواست به اخلاقت باشه. و من با شیطنت گفتم پس اگه یه کار کنم ۳ بار بگی اشکالی نداره، ۴ بار اشکال داره؟ و تویی که خنده ات گرفت.

اینجور وقت ها که شکوفه بهم خط میده و میگه حتما فلان کار و کن یا این کار و که میگه نکن تو دلم میگم من اگه میخواستم این جوری حرف حرف خودم باشه که اصلا تا ایجا باهاش نمیتونستم بیام. تا بوده حرف حرف اون بوده. حالا یه جایی هم با حرف زدنام کاری کردم نظرش عوض بشه بعدش کلی حرص خورده! که آی تو سیاست های زنونه داری و من چقدر بدم میاد از این کار ...

بگذریم. اومدم اینجا بگم دارم فکر میکنم رسیدم نجف و کربلا چی بگم تو حرم؟ بگم دم شما گرم از اون چیزی که دفعه قبل خواستم یکیش هم برآورده نکردید.... یا بگم دست مریضاد دختری و که از بچگی عاشقتون بوده سر یه مسیر اشتباه رفتن میذاریدش کنار؟ حالا تو خوابش اومدین و بهش گفتین چیکار کنه و اون نکرد، باید دیگه فراموشش کنین؟ مگه من شد فراموشتون کنم ؟ اصلا فراموشتون هم کردم، مگه شما با من قابل مقایسه اید؟ مگه نه اینکه پیامبر جویای حال اون یهودی شد که روزها رو سرشون خاکستر میریخت و وقتی مریض شد ، به عیادتش رفت؟ من که دیگه از این جسارت ها نکردم ... دلخوش شدم به دنیا و از شما فاصله گرفتم ... من یه اشتباهی کردم، شما باید رهام کنید؟ من که از خودم توقعی ندارم ... هرچی هست شمایید فقط. امیدم فقط به شماست ... کاش میتونستم بگم هر چی خودتون صلاح میدونید برام رقم بزنید حتی اگه من دوست نداشته باشم، ولی مگه من میتونم؟ ۲۴ ساعته دارم زندگیم و کنترل میکنم همه چی همون جوری که میخوام بشه. مبادا یه ذره مخالف میل من اتفاقی بیافته ... شاید اصلا باید برم بگم لطفا شاخم و بشکنید. دیگه خیلی دارم تو زندگیم هرجوری که میخوام میتازونم . یه جایی باید افسارم و بکشید وگرنه به قهقرا میرم ... دیگه خود دانید ...

دوستت نداشتم

یه وقت هایی هم مثل امروز که خیلی حالم خوب نیست، مثل یه کشتی شکسته غرق میشم تو خودم و افکار تاریکم و معمولا اولین کسی که به ذهنم میاد تویی و این سوال بزرگ که چی شد من عاشق تو شدم؟ امروز وقتیکه داشتم به این سوال فکر میکردم شکوف زنگ زد. تنها کسی که تو رو میشناسه و از بودنت تو زندگیم خبر داره. پرسیدم شکوف چی شد که من ازش خوشم اومد؟ واقعا نمیفهمم. گفت خب یه متغیره در دسترس بوده دیگه. آدم مهمی نیست‌. تو هم برای فان باهاشی پس سعی نکن جدی بگیریش... تو دلم گفتم اکی، اون متغیره در دسترس بود ولی من که نبودم! اون آدمی بود که دنبال فان و خوش گذرونی با بقیه بود، من که نبودم! پس چرا الان با این آدم وسط این مسیر و رابطه ام؟ ای کاش می تونستم با خواهرم راجع بهت صحبت کنم. اون خیلی منطقی و تحلیلی به قضایا نگاه میکنه. اما میدونم اگه بهش بگم چشماش گرد میشه و ازم میپرسه چرا؟ اخه چرا باهاش دوست شدی؟ و من حتی جواب این سوال بدیهی و اولیه رو هم ندارم که بهش بگم. خیلی بده ها! کسی و دوست داشته باشی که بدونی برای هیچ کسی از اطرافیانت بودن باهاش موجه نیست. خیلی بده کسی و بخوای که حتی خودتم بدونی هیچ سنخیتی باهاش نداری اما در عین حال الان اون آدم شده نزدیک ترین کس تو دنیا به تو. یادمه یه سال و نیم پیش وقتی به خانوم جون گفتم که با ت تو رابطه ام ادامه دادم که اون دوستم داره، ازم پرسید میخواد باهات ازدواج کنه؟ گفتم نه . گفت پس دوستت نداره و من الان به این حرف رسیدم. درست مثل خودم که وقتی شکوفه امروز ازم پرسید تو حاضری با این آدم ازدواج کنی، گفتم شاید آخه الان خیلی خر شدم. دوباره پرسید ازدواج هم کردی، میتونی باهاش زندگی کنی ؟ که در کسری از ثانیه با قاطعیت جواب دادم نه! پس با این حساب من هم دوستت ندارم و این چیزی که بینمونه فقط یه وابستگی از روی عادته نه عشق و دوست داشتن.

یادم میاد وقتی با تو آشنا شدم خیلی احساس تنهایی میکردم و با خودم میگفتم حداقل با این تنها نیستم. اون موقع روحمم خبر نداشت که قراره با تو از قبل هم تنهاتر بشم چون در ظاهر تو رو دارم اما در واقع ندارم ...

میدونی، اصلا همه این هایی که گفتم درست ولی تو بگو، مگه میشه این حرفا رو به دلم هم بفهمونم؟

آدرس بلاگفا

روی صندلی کافه روبروی من نشسته و با کمی دلخوری ازم میپرسه : سمانه واقعا ادرس بلاگفات و بهم نمی گی ؟؟

با شیطنت ابروهام و میندازم بالا و میگم : نه! و وقتی دلخوری تو چهره اش میبینم تو دلم میگم تو از همه چیز من خبر داری. حرفی نیست تو زندگیم که بهت نگفته باشم، نوشته یا شعری نیست که برات نخونده باشم. بذار فقط یه جایی برای خودم باشه که بتونم توش تنها با خودم خلوت کنم. بذار یه جایی از زندگیم ، از روزهام، از تو حرف بزنم و فقط برای خودم بمونه. بذار یه جا داشته باشم که راحت و رها بیام از تو بنویسم و نگران این نباشم که تو ممکنه بخونیشون و طبق معمول یه چیزی در جوابش بگی که من بفهمم تو اصلا دوست داشتنم و از متنم نخوندی، تو اون چیزی رو خوندی که خودت میخواستی. و وقتی ببینم من و از نوشته هام نخوندی ، دلسرد بشم و دیگه اصلا ننویسم یا وقتی هم نوشتم حاشا کنم که درباره توعه. درد کمی نیستا ... اینکه هیچ وقت نفهمیدی چقدر دوستت دارم اصلا درد کمی نیست.حتی وقتی خودم با کلمات و احساساتم بهت میگم . حتی وقتی در اغوشت میگیرم و با چشمام بهت نشون میدم. نمیدونم. شاید مردها چنین ظرفیتی و قرار نیست داشته باشن. شایدم تو همچین قلب لطیفی نداری که جنس محبت من و لمس کنی ... نمیدونم ... جنس تو رو خدا از خاک سفتی خلق کرده. شاید اصلا قرار نیست نرمی علاقه رو ادراک کنی که اگر قرار بود انقدر لطیف و پر از احساس باشی تاب سختی زندگی و تاب تکیه گاه بودن من رو نداشتی... حواست هست؟ همه این ها را گفتم و به اینجا رسیدم که فقط درک نکردنت از دوست داشتنم را توجیه کنم! و این شده عادت من در برابر تو ... من هرچیزی از تو که اذیتم کند را همین طور برای خودم توجیه میکنم ...

حالا فهمیدی چقدر دوستت دارم؟!

امید واهی

دوباره برای خودم یه جایی ساختم که بیام حرفایی که همیشه به تو میگفتم و توش بنویسم... چون دوباره داری بهم ثابت میکنی که سقف خواستنت تو رابطه مون کوتاست.... هم باهام هستی و هم این بودنت خیلی کمتر از نیازیه که من به تو دارم. 'نمیخوام' 'نمیتونم' 'نمیشه' حرف های هر روزت به منه ... و من با خودم میگم صبوری کنم درست میشه ... برای من خیلی سخته تو رو نداشتن ولی سخت تر از اون اینه که نتونم درست و حسابی داشته باشمت ... میدونی من آدم نصفه و نیمه نیستم ... یا یه چیزی و شروع نمیکنم یا اگه شروع کنم تمام خودم و میذارم ... تو رابطه مون هم همینم ... ۱۰۰ ام و میذارم و ۱۰۰ ات و میخوام ... ولی تو نیستی. آدم رابطه کامل و درست نیستی.

از طرفی به اینم فکر میکنم که تو واقعا افسرده ، تنوع طلب و بی هدفی . میبینم که حالت با خودت هم خوب نیست و دلیل اینکه زود از آدما خسته میشی هم همینه ... تو از خودت خسته شدی و اون بیرون داری دنبال یه هیجانی برای ادامه دادن زندگی خسته کننده ات می گردی و برای همین هر کسی فقط کوتاه میتونه سرگرمت کنه ... چون تو هر جا میری این ناامیدی لنتی باهات میاد و هیچ وقت گمت نمی کنه ... تو هم که تن به هیچ درمانی برای خودت نمیدی و هنه اینا رو گفتم که بگم من با همه این مشکلاتت حاضرم کنار بیام ولی اینکه هر شب پیش یکی دیگه ای و من و اصلا نمیبینی ، خواستنم و نمیبینی این بزرگ ترین درده برام.

میدونی دیروز بالاسر قبر عزیز جونت چی گفتم؟ گفتم برای تو دعا کنه آرامش پیدا کنی تو زندگیت ، سر و سامون بگیری و خب بعدش هم براش توضیح دادم که آرامش تو زندگی تو مساویه با بیرون رفتن از رابطه با این دختر و اون دختر و فقط بودن با من :) تازه اخرش هم قول دادم اگر حاجتم و بده تند تند براش یاسین و الرحمن بخونم! ترخدا ببین باید برا بدیهیات یه رابطه به چه چیزایی متوسل بشیم! حالا نمیدونم حرف عزیزجونت چقدر تو دم و دستگاه خدا برو داره ولی من راضیم که لااقل تلاشم و کردم ... در واقع دارم هر چی میتونم دست و پا میزنم که از دستت ندم اما باز وقتش که برسه، باید دست از تقلاهای الکی بردارم و خودم و رها کنم. چند روز اول هم همه چی خوبه ولی لامصب بعد چند روز ندیدنت، وقتی از زور دلتنگیت همه اون حس های قشنگی که باهات داشتم میاد سراغم ، یه چیزی بهم میگه ادامه بده شاید بهتر بشه. من هم در حالیکه میدونم هیچی بهتر نمیشه باز به این امید واهی دل میبندم.

خواب

از خواب بلند شدم

و تو آمدی در ذهنم

و تمام خواب هایی که

که در همه شان تو بودی

و از خودم عصبانی شدم

دیشب مگر قول نداده بودم

که دیگر دوستت نداشته باشم

عهد کردم

زنگ زدی و
صدایت را شنیدم
یادم رفت
که چقدر از دستت عصبانی بودم
یادم رفت

چطور قلبم راشکستی
و عین خیالت نبود
چطور بی مهری ات را
بر من فریاد زدی
و بعد که بغضم راه نفسم را گرفت
گوشی را رویم قطع کردی
عصبانی بودم از دستت
اما صدایت
تنها صدایت
با تمام بی تفاوتی اش
و لحن ات
با تمام بی احساس بودنش
دلم را دوباره لرزاند
و من دوباره دلتنگت شدم
هر چه خواستم ادامه ندهم
نشد
جانم به شنیدن کلمات سردت هم احتیاج داشت
من از درد بی تفاوتی تو
به دوری ات پناه بردم
و حالا از دوری ات
باز به اغوش بی مهرت بازمی گشتم

حال من مثل حال شاعر سوری محبوبم است
آنجا که می گوید :

ﻋﻬﺪ ﮐﺮﺩﻡ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺘﺖ ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻢ
ﺳﭙﺲ ﺩﺭ ﺑﺮﺍﺑﺮ ﺍﯾﻦ ﺗﺼﻤﯿﻢ ﺷﮕﺮﻑ، ﺗﺮﺱ ﻣﺮﺍ ﻓﺮﺍ ﮔﺮﻓﺖ
ﻋﻬﺪ ﮐﺮﺩﻡ ﮐﻪ ﺑﺮﻧﮕﺮﺩﻡ
ﻭ ﺑﺮﮔﺸﺘﻢ
ﻭ ﺍﺯ ﺩﻟﺘﻨﮕﯽ ﻧَﻤﯿﺮﻡ
ﻭ ﻣُﺮﺩﻡ
ﺑﺎﺭﻫﺎ ﻋﻬﺪ ﮐﺮﺩﻡ
ﻭ ﺑﺎﺭﻫﺎ ﺗﺼﻤﯿﻢ ﮔﺮﻓﺘﻢ ﮐﻪ ﮐﻨﺎﺭ ﺑﮑﺸﻢ
ﻭ ﯾﺎﺩﻡ ﻧﻤﯽ‌‌ﺁﯾﺪ ﮐﻪ ﮐﻨﺎﺭ ﮐﺸﯿﺪﻩ ﺑﺎﺷﻢ

ﻋﻬﺪ‌ﻫﺎﯾﯽ ﮐﺮﺩﻡ ﺑﺰﺭﮒ‌ﺗﺮ ﺍﺯ ﺧﻮﺩﻡ
ﻓﺮﺩﺍ ﺭﻭﺯﻧﺎﻣﻪ‌ﻫﺎ ﺩﺭﺑﺎﺭﻩ ﻣﻦ ﭼﻪ ﺧﻮﺍﻫﻨﺪ ﮔﻔﺖ؟
ﺣﺘﻤﺎ ﺧﻮﺍﻫﻨﺪ ﻧﻮﺷﺖ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﺷﺪﻩ‌ﺍﻡ
ﺣﺘﻤﺎ ﺧﻮﺍﻫﻨﺪ ﻧﻮﺷﺖ ﺧﻮﺩﮐﺸﯽ ﮐﺮﺩﻩ‌ﺍﻡ
ﻋﻬﺪ ﮐﺮﺩﻡ
ﮐﻪ ﺿﻌﯿﻒ ﻧﺒﺎﺷﻢ... ﻭ ﺑﻮﺩﻡ
ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﭼﺸﻤﺎﻧﺖ ﺷﻌﺮﯼ ﻧﺴﺮﺍﯾﻢ
ﻭ ﺳﺮﻭﺩﻡ..
ﻋﻬﺪ ﮐﺮﺩﻡ ﮐﻪ ﻧﻪ ..
ﻭ ﻧﻪ ..
ﻭ ﻧﻪ ..
ﻭ ﻭﻗﺘﯽ ﺑﻪ ﺣﻤﺎﻗﺘﻢ ﭘﯽ ﺑﺮﺩﻡ.. ﺧﻨﺪﯾﺪﻡ

ﻋﻬﺪ ﮐﺮﺩﻡ
ﮐﻪ ﻧﺴﺒﺖ ﺑﻪ ﮔﯿﺴﻮﺍﻧﺖ ﺑﯽ ﺗﻔﺎﻭﺕ ﺑﺎﺷﻢ ﻭﻗﺘﯽ ﺍﺯ ﺑﺮﺍﺑﺮﻡ ﻋﺒﻮﺭ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ
ﻭﻟﯽ ﺁﻧﮕﺎﻩ ﮐﻪ ﻣﺜﻞ ﺷﺐ ﺑﺮ ﭘﻬﻨﻪ ﭘﯿﺎﺩﻩ ﺭﻭ ﺟﺎﺭﯼ ﺷﺪﻧﺪ
ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺯﺩﻡ ...
ﻋﻬﺪ ﮐﺮﺩﻡ
ﮐﻪ ﭼﺸﻤﺎﻧﺖ ﺭﺍ ﻧﺎﺩﯾﺪﻩ ﺍﻧﮕﺎﺭﻡ ﻫﺮﭼﻘﺪﺭ ﮐﻪ ﻣﺮﺍ ﺑﻪ ﻣﺤﺒﺖ ﻓﺮﺍﺑﺨﻮﺍﻧﻨﺪ
ﻭﻟﯽ ﺁﻧﮕﺎﻩ ﮐﻪ ﺩﯾﺪﻡ ﺳﺘﺎﺭﻩ ﻣﯽ‌ﺑﺎﺭﻧﺪ
ﻧﻌﺮﻩ ﮐﺸﯿﺪﻡ...
ﻋﻬﺪ ﮐﺮﺩﻡ
ﮐﻪ ﻫﯿﭻ ﻧﺎﻣﻪ ﻋﺎﺷﻘﺎﻧﻪ‌ﺍﯼ ﺑﺮﺍﯾﺖ ﻧﻨﻮﯾﺴﻢ
ﻭﻟﯽ ـ ﺑﺮ ﺧﻼ‌ﻑ ﻣﯿﻠﻢ ـ ﻧﻮﺷﺘﻢ
ﻋﻬﺪ ﮐﺮﺩﻡ
ﺟﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺗﻮ ﻫﺴﺘﯽ ﭘﯿﺪﺍﯾﻢ ﻧﺸﻮﺩ
ﻭ ﻭﻗﺘﯽ ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﺷﺎﻡ ﺩﻋﻮﺕ ﺷﺪﻩ‌ﺍﯼ
ﺭﻓﺘﻢ...
ﻋﻬﺪ ﮐﺮﺩﻡ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺘﺖ ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻢ
ﭼﮕﻮﻧﻪ؟
ﮐﺠﺎ؟
ﺍﺻﻼ‌ً ﮐﯽ ﺩﯾﺪﯼ ﮐﻪ ﻣﻦ ﻋﻬﺪ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﺎﺷﻢ؟
ﺩﺭﻭﻍ ﻣﯽ‌ﮔﻔﺘﻢ ﺍﺯ ﻓﺮﻁ ﺭﺍﺳﺘﮕﻮﯾﯽ
ﻭ ﺧﺪﺍ ﺭﺍ ﺷﮑﺮ ﮐﻪ ﺩﺭﻭﻍ ﻣﯽ‌ﮔﻔﺘﻢ...

ﻋﻬﺪ ﮐﺮﺩﻡ
ﺑﺎ ﻧﻬﺎﯾﺖ ﺳﺮﺩﯼ... ﻭ ﺑﺎ ﻧﻬﺎﯾﺖ ﺣﻤﺎﻗﺖ
ﮐﻪ ﺗﻤﺎﻡ ﭘﻞ‌ﻫﺎﯼ ﭘﺸﺖ ﺳﺮﻡ ﺭﺍ ﺧﺮﺍﺏ ﮐﻨﻢ
ﻣﺨﻔﯿﺎﻧﻪ ﺗﺼﻤﯿﻢ ﮔﺮﻓﺘﻢ ﮐﻪ ﺗﻤﺎﻡ ﺯﻧﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﮑُﺸﻢ
ﻭ ﻋﻠﯿﻪ ﺗﻮ ﺍﻋﻼ‌ﻡ ﺟﻨﮓ ﮐﺮﺩﻡ
ﻭ ﻫﻨﮕﺎﻣﯽ ﮐﻪ ﺭﻭﯼ ﺳﯿﻨﻪ‌ﺍﺕ ﺍﺳﻠﺤﻪ ﮐﺸﯿﺪﻡ
ﺷﮑﺴﺖ ﺧﻮﺭﺩﻡ
ﻭ ﻫﻨﮕﺎﻣﯽ ﮐﻪ ﺩﺳﺖ ﺗﺴﻠﯿﻤﺖ ﺭﺍ ﺩﯾﺪﻡ
ﺷﺮﻣﮕﯿﻦ ﺷﺪﻡ
ﻋﻬﺪ ﮐﺮﺩﻡ ﮐﻪ ﻧﻪ... ﻭ ﻧﻪ... ﻭ ﻧﻪ ...
ﻭ ﺗﻤﺎﻡ ﻋﻬﺪ‌ﻫﺎﯾﻢ
ﺩﻭﺩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺩﺭ ﻫﻮﺍ ﭘﺮﺍﮐﻨﺪﻣﺸﺎﻥ.

ﻋﻬﺪ ﮐﺮﺩﻡ
ﮐﻪ ﻫﯿﭻ ﺷﺒﯽ ﺑﻪ ﺗﻮ ﺯﻧﮓ ﻧﺰﻧﻢ
ﻭ ﺑﻪ ﺗﻮ ﻓﮑﺮ ﻧﮑﻨﻢ، ﻭﻗﺘﯽ ﺑﯿﻤﺎﺭ ﻣﯽ‌ﺷﻮﯼ
ﻭ ﺩﻟﻮﺍﭘﺴﺖ ﻧﺒﺎﺷﻢ
ﻭ ﮔﻠﯽ ﻧﻔﺮﺳﺘﻢ
ﻭ ﺩﺳﺘﺎﻧﺖ ﺭﺍ ﻧﺒﻮﺳﻢ
ﻭ ﺷﺒﯽ ﺯﻧﮓ ﺯﺩﻡ.. ﺑﺮ ﺧﻼ‌ﻑ ﻣﯿﻠﻢ
ﻭ ﮔﻞ ﻓﺮﺳﺘﺎﺩﻡ.. ﺑﺮ ﺧﻼ‌ﻑ ﻣﯿﻠﻢ
ﻭ ﻭﺳﻂ ﺩﯾﺪﮔﺎﻧﺖ ﺭﺍ ﺑﻮﺳﯿﺪﻡ، ﺗﺎ ﺳﯿﺮ ﺷﺪﻡ
ﻋﻬﺪ ﮐﺮﺩﻡ ﮐﻪ ﻧﻪ ... ﻭ ﻧﻪ ... ﻭ ﻧﻪ ...
ﻭ ﻭﻗﺘﯽ ﺑﻪ ﺣﻤﺎﻗﺘﻢ ﭘﯽ ﺑﺮﺩﻡ ﺧﻨﺪﯾﺪﻡ...

ﻋﻬﺪ ﮐﺮﺩﻡ
ﮐﻪ ﺗﻮ ﺭﺍ ﭘﻨﺠﺎﻩ ﺑﺎﺭ ﺫﺑﺢ ﮐﻨﻢ
ﻭ ﺁﻧﮕﺎﻩ ﮐﻪ ﻟﺒﺎﺳﻢ ﺭﺍ ﻏﺮﻕ ﺧﻮﻥ ﺩﯾﺪﻡ
ﯾﻘﯿﻦ ﮐﺮﺩﻡ ﺍﯾﻦ ﻣﻨﻢ ﮐﻪ ﺫﺑﺢ ﺷﺪﻩ‌ﺍﻡ
ﭘﺲ ﻣﺮﺍ ﺑﺮ ﮐﺠﺎﻭﻩ ﺟﺪّﯾﺖ ﻣﻨﺸﺎﻥ
ﻫﺮﮔﺎﻩ ﺧﺸﻤﮕﯿﻦ ﺷﺪﻡ.. ﻫﺮﮔﺎﻩ ﻣﺘﺄﺛﺮ ﺷﺪﻡ
ﻫﺮﮔﺎﻩ ﺷﻌﻠﻪ‌ﻭﺭ ﺷﺪﻡ.. ﻫﺮﮔﺎﻩ ﺧﺎﻣﻮﺵ ﺷﺪﻡ
ﺩﺭﻭﻍ ﻣﯽ‌ﮔﻔﺘﻢ ﺍﺯ ﻓﺮﻁ ﺭﺍﺳﺘﮕﻮﯾﯽ
ﻭ ﺧﺪﺍ ﺭﺍ ﺷﮑﺮ ﮐﻪ ﺩﺭﻭﻍ ﻣﯽ‌ﮔﻔﺘﻢ

ﻋﻬﺪ ﮐﺮﺩﻡ.. ﮐﻪ ﮐﺎﺭ ﺭﺍ ﯾﮑﺴﺮﻩ ﮐﻨﻢ
ﻭ ﻫﻨﮕﺎﻣﯽ ﮐﻪ ﺩﯾﺪﻡ ﺍﺷﮏ ﺍﺯ ﭼﺸﻤﺎﻧﺖ ﻓﺮﻭ ﻣﯽ‌ﺭﯾﺰﺩ
ﮔﺮﻓﺘﺎﺭ ﺷﺪﻡ
ﻭ ﻫﻨﮕﺎﻣﯽ ﮐﻪ ﭼﻤﺪﺍﻥ‌ﻫﺎ ﺭﺍ ﺑﺮ ﺯﻣﯿﻦ ﺩﯾﺪﻡ
ﺩﺍﻧﺴﺘﻢ ﮐﻪ ﺗﻮ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﺭﺍﺣﺘﯽ ﮐﺸﺘﻪ ﻧﺨﻮﺍﻫﯽ ﺷﺪ

ﻋﻬﺪ ﮐﺮﺩﻡ
ﮐﻪ ﭼﺸﻤﺎﻧﺖ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺩﻓﺘﺮ ﺧﺎﻃﺮﺍﺗﻢ ﺑﯿﻨﺪﺍﺯﻡ
ﻭ ﻧﻤﯽ‌ﺩﺍﻧﺴﺘﻢ ﮐﻪ ﺯﻧﺪﮔﯽ‌ﺍﻡ ﺭﺍ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ
ﻭ ﻧﻤﯽ‌ﺩﺍﻧﺴﺘﻢ ﮐﻪ ﺗﻮ ..
ـ ﺑﺎ ﺍﺧﺘﻼ‌ﻓﯽ ﮐﻮﭼﮏ ـ ﻣﻦ ﻫﺴﺘﯽ
ﻭ ﻣﻦ ﺗﻮﺍﻡ
ﻋﻬﺪ ﮐﺮﺩﻡ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺘﺖ ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻢ
ـ ﭼﻪ ﺣﻤﺎﻗﺘﯽ ـ
ﭼﻪ ﮐﺮﺩﻡ ﺑﺎ ﺧﻮﺩﻡ؟
ﺩﺭﻭﻍ ﻣﯽ‌ﮔﻔﺘﻢ ﺍﺯ ﻓﺮﻁ ﺭﺍﺳﺘﮕﻮﯾﯽ
ﻭ ﺧﺪﺍ ﺭﺍ ﺷﮑﺮ ﮐﻪ ﺩﺭﻭﻍ ﻣﯽ‌ﮔﻔﺘﻢ

ﻋﻬﺪ ﮐﺮﺩﻡ
ﮐﻪ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﭘﻨﺞ ﺩﻗﯿﻘﻪ ﺩﯾﮕﺮ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﻧﺒﺎﺷﻢ
ﻭﻟﯽ ... ﮐﺠﺎ ﺑﺮﻭﻡ؟
ﺧﯿﺎﺑﺎﻥ‌ﻫﺎ ﺧﯿﺲ ﺑﺎﺭﺍﻥ‌ﺍﻧﺪ
ﺑﻪ ﮐﺠﺎ ﺑﺮﻭﻡ؟
ﺩﺭ ﻗﻬﻮﻩ‌ﺧﺎﻧﻪ‌ﻫﺎﯼ ﺷﻬﺮ ﺗﺸﻮﯾﺶ ﺳﺎﮐﻦ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ
ﺗﻨﻬﺎ ﺑﻪ ﮐﺠﺎ ﺩﺭﯾﺎﻧﻮﺭﺩﯼ ﮐﻨﻢ؟
ﮐﻪ ﺗﻮ ﺩﺭﯾﺎﯾﯽ
ﺗﻮ ﺑﺎﺩﺑﺎﻧﯽ
ﺗﻮ ﺳﻔﺮﯼ
ﻣﯽ‌ﺷﻮﺩ ﺩﻩ ﺩﻗﯿﻘﻪ ﺩﯾﮕﺮ ﻫﻢ ﺑﻤﺎﻧﻢ؟
ﺗﺎ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺑﻨﺪ ﺑﯿﺎﯾﺪ؟
ﺍﺑﺮﻫﺎ ﮐﻪ ﺑﺮﻭﻧﺪ، ﺣﺘﻤﺎ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺭﻓﺖ
ﺑﺎﺩﻫﺎ ﮐﻪ ﺁﺭﺍﻡ ﺷﻮﻧﺪ..
ﻭﮔﺮﻧﻪ..
ﻣﻬﻤﺎﻧﺖ ﻣﯽ‌ﺷﻮﻡ
ﺗﺎ ﺻﺒﺢ ﺑﺮﺳﺪ..

ﻋﻬﺪ ﮐﺮﺩﻡ
ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺘﺖ ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻢ، ﻣﺜﻞ ﺩﯾﻮﺍﻧﮕﺎﻥ، ﺑﺮﺍﯼ ﺑﺎﺭ ﺩﻭﻡ
ﻭ ﻫﺠﻮﻡ ﻧﯿﺎﻭﺭﻡ ﻣﺜﻞ ﮔﻨﺠﺸﮑﺎﻥ
ﺑﻪ ﺩﺭﺧﺘﺎﻥ ﺑﻠﻨﺪ ﺳﯿﺒﺖ
ﻭ ﻣﻮﻫﺎﯾﺖ ﺭﺍ ﺷﺎﻧﻪ ﻧﮑﻨﻢ ـ ﻭﻗﺘﯽ ﺧﻮﺍﺑﯽ ـ
ﺍﯼ ﮔﺮﺑﻪ ﮔﺮﺍﻥ‌ﻗﯿﻤﺖ ﻣﻦ..
ﻋﻬﺪ ﮐﺮﺩﻡ ﮐﻪ ﺑﺎﻗﯿﻤﺎﻧﺪﻩ ﻋﻘﻠﻢ ﺭﺍ ﺗﺒﺎﻩ ﻧﮑﻨﻢ
ﻭﻗﺘﯽ ﺳﺘﺎﺭﻩ‌ﺍﯼ ﭘﺎ ﺑﺮﻫﻨﻪ ﺑﺮ ﺑﺪﻧﻢ ﻣﯽ‌ﺍﻓﺘﺪ
ﻋﻬﺪ ﮐﺮﺩﻡ ﮐﻪ ﺳﺮﮐﺸﯽ ﺟﻨﻮﻧﻢ ﺭﺍ ﻣﻬﺎﺭ ﮐﻨﻢ
ﻭ ﺧﻮﺷﺎ ﺑﻪ ﺳﻌﺎﺩﺗﻢ ﮐﻪ ﻫﻨﻮﺯ
ﺍﻓﺮﺍﻁ‌ ﮔﺮﻡ ﻭﻗﺘﯽ ﻋﺎﺷﻖ ﻣﯽ‌ﺷﻮﻡ
ﮐﺎﻣﻼ‌ً ﻣﺜﻞ ﺩﻓﻌﻪ ﻗﺒﻞ

ﻋﻬﺪ ﮐﺮﺩﻡ
ﮐﻪ ﺗﺎ ﯾﮏ ﺳﺎﻝ، ﻋﺸﻖ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺗﻮ ﺩﺭ ﻣﯿﺎﻥ ﻧﮕﺬﺍﺭﻡ
ﻭ ﺗﺎ ﯾﮏ ﺳﺎﻝ، ﭼﻬﺮﻩ‌ﺍﻡ ﺭﺍ ﭘﻨﻬﺎﻥ ﻧﮑﻨﻢ
ﺩﺭ ﺟﻨﮕﻞ ﮔﯿﺴﻮﺍﻧﺖ
ﻭ ﺗﺎ ﯾﮏ ﺳﺎﻝ ﺍﺯ ﺳﺎﺣﻞ ﭼﺸﻤﺎﻧﺖ ﺻﺪﻑ ﻧﮕﯿﺮﻡ
ﭼﮕﻮﻧﻪ ﭼﻨﯿﻦ ﺣﺮﻑ ﺍﺣﻤﻘﺎﻧﻪ‌ﺍﯼ ﺯﺩﻡ؟
ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﭼﺸﻤﺎﻥ ﺗﻮ ﺧﺎﻧﻪ ﻣﻦ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺧﺎﻧﻪ ﺍﻣﻦ ﺍﺳﺖ.
ﭼﮕﻮﻧﻪ ﺑﻪ ﺧﻮﺩ ﺍﺟﺎﺯﻩ ﺩﺍﺩﻡ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻣﺮﻣﺮﯼ ﺳﻨﮓ ﺭﺍ ﺟﺮﯾﺤﻪ‌ﺩﺍﺭ ﮐﻨﻢ؟
ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﺑﯿﻦ ﻣﻦ ﻭ ﺗﻮ
ﻧﺎﻥ ﺍﺳﺖ .. ﻭ ﻧﻤﮏ
ﺟﺎﺭﯼ ﺷﺮﺍﺏ .. ﻭ ﺁﻭﺍﺯ ﮐﺒﻮﺗﺮ..
ﻭ ﺗﻮ ﺁﻏﺎﺯ ﻫﺮ ﭼﯿﺰﯼ
ﻭ ﺣﺴﻦ ﺧﺘﺎﻡ..

ﻋﻬﺪ ﮐﺮﺩﻡ
ﮐﻪ ﺑﺮﻧﮕﺮﺩﻡ.. ﻭ ﺑﺮﮔﺸﺘﻢ
ﮐﻪ ﺍﺯ ﺩﻟﺘﻨﮕﯽ ﻧَﻤﯿﺮﻡ
ﻭ ﻣُﺮﺩﻡ
ﻋﻬﺪ‌ﻫﺎﯾﯽ ﮐﺮﺩﻡ ﺑﺰﺭﮒ‌ﺗﺮ ﺍﺯ ﺧﻮﺩﻡ
ﭼﻪ ﮐﺮﺩﻡ ﺑﺎ ﺧﻮﺩﻡ؟
ﺩﺭﻭﻍ ﻣﯽ‌ﮔﻔﺘﻢ ﺍﺯ ﻓﺮﻁ ﺭﺍﺳﺘﮕﻮﯾﯽ
ﻭ ﺧﺪﺍ ﺭﺍ ﺷﮑﺮ ﮐﻪ ﺩﺭﻭﻍ ﻣﯽ‌ﮔﻔﺘﻢ..

سلام من برسان

سلام من برسان ای صبا به یار و بگو

که سمانه از عهد تو برنخواست هنوز

اشتباه لطیف

لطیف ترین اشتباه امروزم میدونی چی بود؟ این که تو این هوای گرفته غروب پاییز، شعر به این دلبری خوندم ... خصوصا اگه یار در برت نباشه ...

خبرت هست که بی‌روی تو آرامم نیست؟

طاقت بار فراق این همه ایامم نیست؟

میل آن دانهٔ خالم، نظری بیش نبود

چون بدیدم ره بیرون شدن از دامم نیست

شب بر آنم که مگر روز نخواهد بودن

بامداد‌ت که نبینم طمع شامم نیست

چشم از آن روز که برکردم و روی‌ات دیدم

به همین دیده، سرِ دیدنِ اقوامم نیست

دوستت دارم اگر لطف کنی ور نکنی

به دو چشم تو، که چشم از تو به انعامم نیست

۲۰ شهریور ۱۴۰۵

نخواستنت یک درد است
خواستنت هزار درد
و من در این دو راهی آسان
راه سخت تر را انتخاب کردم
تو را انتخاب کردم
تو را انتخاب کردم و
از هر چه جز تو بود، گذشتم
از خودم
از خودم
از خودم
که تمام داراییم بود
و حالا با تو از خودم آشناترم
و با خودم غریبه ای بیش نیستم
غریبه ای
که با آن احساس معذب بودن میکنم
حالا بگو چطور نبینمت؟
و چطور نداشتنت را تاب بیاورم؟