سفر به بهشت
دارم آماده میشم و ساکم و میبندم که فردا با هم بریم کربلا. باورت میشه؟! انقدر گفتم و گفتم که آخرش پا شدی بریم. حالا بگذریم یه مزاحمم یدک کشیدی و اوردی ولی اشکالی نداره. مهم اینه من یه دفعه دیگه برم تو ایوان نجف و با امیرالمونین حرف بزنم. حتی اینم که دوباره مثل دفعه های قبل از سفر برام شاخ و شونه کشیدی که اگر حرفم و گوش نکنی و جلو رفیقم عصبانیم کنی دیگه این میشه آخرین سفرمون، مانعم نشد. به شکوفه گفتم داریم با ماشین تو میریم و وقتی من بهت گفتم که میخوام جلو پیشت بشینم و رفیقت بره عقب قبول نکردی، بهم گفت قبول نکنی بری عقب بشینی ها! ۱۲ ساعت اون عقب حوصله ات سر میره، یعنی چی ، بگو من جلو میشینم. با خنده گفتم منم گفتم بهش ولی بعد عصبانی شد و گفت میخوای اعصابم و خرد کنی اصلا نیا. گفتم تو فکر میکنی رو حرف این میشه حرف زد؟! گفت آخه در شان تو نیست بری تمام مدت عقب ماشینش بشینی. برو بگرد بلیط هواپیما پیدا کن. تو دلم گفتم تو شانم نیست عقب ماشین بشینم؟ مگه اصلا این رابطه از اول تو شان من بوده که حالا این یه تیکه اش و میگی نیست؟ من این و قبول کردم. که تو یه ادم افسرده ی بداخلاق غر غرو هستی و دلیلی که میتونیم با هم بسازیم اینه که من اکثر موقع ها حرفات به یه ورمه و با شوخی و خنده ردش میکنم میره. مثل امروزی که وقتی گفتم من دوست دارم جلو پیشت بشینم داغ کردی و گفتی شروع نکن. نذار تو سفر یه حرف و ۴ بار بهت بگما، از الان حواست به اخلاقت باشه. و من با شیطنت گفتم پس اگه یه کار کنم ۳ بار بگی اشکالی نداره، ۴ بار اشکال داره؟ و تویی که خنده ات گرفت.
اینجور وقت ها که شکوفه بهم خط میده و میگه حتما فلان کار و کن یا این کار و که میگه نکن تو دلم میگم من اگه میخواستم این جوری حرف حرف خودم باشه که اصلا تا ایجا باهاش نمیتونستم بیام. تا بوده حرف حرف اون بوده. حالا یه جایی هم با حرف زدنام کاری کردم نظرش عوض بشه بعدش کلی حرص خورده! که آی تو سیاست های زنونه داری و من چقدر بدم میاد از این کار ...
بگذریم. اومدم اینجا بگم دارم فکر میکنم رسیدم نجف و کربلا چی بگم تو حرم؟ بگم دم شما گرم از اون چیزی که دفعه قبل خواستم یکیش هم برآورده نکردید.... یا بگم دست مریضاد دختری و که از بچگی عاشقتون بوده سر یه مسیر اشتباه رفتن میذاریدش کنار؟ حالا تو خوابش اومدین و بهش گفتین چیکار کنه و اون نکرد، باید دیگه فراموشش کنین؟ مگه من شد فراموشتون کنم ؟ اصلا فراموشتون هم کردم، مگه شما با من قابل مقایسه اید؟ مگه نه اینکه پیامبر جویای حال اون یهودی شد که روزها رو سرشون خاکستر میریخت و وقتی مریض شد ، به عیادتش رفت؟ من که دیگه از این جسارت ها نکردم ... دلخوش شدم به دنیا و از شما فاصله گرفتم ... من یه اشتباهی کردم، شما باید رهام کنید؟ من که از خودم توقعی ندارم ... هرچی هست شمایید فقط. امیدم فقط به شماست ... کاش میتونستم بگم هر چی خودتون صلاح میدونید برام رقم بزنید حتی اگه من دوست نداشته باشم، ولی مگه من میتونم؟ ۲۴ ساعته دارم زندگیم و کنترل میکنم همه چی همون جوری که میخوام بشه. مبادا یه ذره مخالف میل من اتفاقی بیافته ... شاید اصلا باید برم بگم لطفا شاخم و بشکنید. دیگه خیلی دارم تو زندگیم هرجوری که میخوام میتازونم . یه جایی باید افسارم و بکشید وگرنه به قهقرا میرم ... دیگه خود دانید ...