و بلاخره ...



و بلاخره مجموعه ی " عشق دو قاشق مربا خوری " با 52 شعر آزاد  چاپ و منتشر شد و از همین امروز در کتابفروشی در دسترس هست .

درست یادم نیست
چند سالم بود
اما هنوز بند کفشم را
مادرم می بست
که یک روز
باد ، بادبادکم را برد
با عقل جور در بیاید یا نه
از آن به بعددیگر
نیمه ی گمشده ی هیچ مردی
نشدم !



سمانه سوادی / مجموعه " عشق دو قاشق مربا خوری "

سوز




تمامِ کمد ها رو زیر و رو میکنم
لباس های بهاری
بارانی ها
پالتوها را میپوشم
شال گردنم را میبندم
اما هنوز هم
در سینه ام
سوز می آید
انگار هیچ لباسی جز آغوشت
گرمم
نمیکند !

وقت



حرف برایِ گفتن زیاد بود
وقت کم
.
بوسیدمت !


فقر



جیب هایم را مرور میکنم
کیفم را زیر و رو میکنم
تمامِ خودم را میگردم
تا باور کنم
فقیرتر از آنم
که بهایِ شکستنِ دلت را
بپردازم !

بحران



تمامِ خبرگزاری ها
بحرانِ مالی یِ اروپا را
تیتر زده اند
هیچ کس خبر ندارد
اینجا
درست در قلبِ خاورمیانه
بحران
مالِ دیگری بودنِ توست !


بی انصاف



نمی دانم چه مرگش شده
این روزها
هی میلرزد
وقتی صبح
با صدایی بیدار می شوم و
میدوم سمت پنجره
زنِ همسایه کیف شوهرش را گرفته و مرد
پاشنه ی کفشش را بالا میکشد
کیف و آغوش را با هم میدهد
بی انصاف میلرزد
میلرزد

وقتی ظهر
میروم برایِ خودم سیگار بگیرم
و کنجِ غربتِ پارک دودش کنم
زن شامی اش را لقمه میکند و مرد
برایش نوشابه باز میکند
خنده هایشان کفترها را میپراند
بی انصاف میلرزد
میلرزد

وقتی شب
خودم را به رخوت کاناپه تکیه میدهم
هی کانال عوض میکنم
هی زن نگاهش در نگاهِ مرد گره می خورد و
هی مرد گره را کور میکند و
هی گارگردانِ لعنتی کات نمیدهد
بی انصاف میلرزد
میلرزد

تنها که باشی
دلت حتی
از دیدنِ یک " جفت " کفش هم
میلرزد !




دسته کلید



دگمه هایِ دخترک باز بود
و من قلبی را میانِ سینه اش دیدم
درست شبیهِ قلبِ تو
هر چقدر جیب هایِ پیراهنت را گشتم
پیدایش نبود

گاهی
چیزی
بیشتر از یک دسته کلید
جا میگذاریم !

آبی




می گذارمش رویِ تخت
کنارش دراز میکشم و
چشمانم را می بندم
رویِ شنها برایت قلب می کشم
دریا همیشه صدایِ قلبِ تو را می دهد
باید دل به دریا بزنم
بغلش می کنم
دیر بجنبی
در پیراهن آبی ات
غرق شده ام !

پلاک




تلوزیونش را خاموش کرده
روزنامه نمی خواند
حتی رادیو هم
گوش نمی دهد
تمامِ جنگ ها هم
به پرچم سفید ختم شوند
پیراهن سیاهش را
آویزان نمیکند
فقط هرچند دقیقه یکبار
پاهایش را
تا سرِ خیابان میکشد
نگران است
پسرش
باز هم پلاک را
فراموش کرده باشد !

بادبادک



درست یادم نیست
چند سالم بود
اما هنوز بند کفشم را
مادرم می بست
که یک روز
باد ، بادبادکم را برد
با عقل جور در بیاید یا نه
از آن به بعد
دیگر نیمه ی گمشده ی هیچ مردی نشدم !