منظومه ي "پاپري" تازه ترين دفتر شعر من به زودي در نشر داستان سراي
شيراز منتشر خواهد شد
-------------------------------------------
جناب جلالي گويا آدرس گذاشته ايد اما پريده است و يا ثبت نشده لطفا دوباره و با وسواس بيشتري نشاني وبلاگ تان را بگذاريد
منظومه ي "پاپري" تازه ترين دفتر شعر من به زودي در نشر داستان سراي
شيراز منتشر خواهد شد
-------------------------------------------
جناب جلالي گويا آدرس گذاشته ايد اما پريده است و يا ثبت نشده لطفا دوباره و با وسواس بيشتري نشاني وبلاگ تان را بگذاريد
( تفاوت)
يك چاله باران را تصور كن
يك ريگ كوچك مي تواند خواب او را بر بياشوبد
برخي از اين مردم
اندازه ي يك چاله باران اند
برخي دگر اندازه ي يك حوض
با ناز شست تكه ي سنگي پريشانند
برخي دگر هم مثل يك استخر
سيلي خور اندام انسانند
حالا بيا تصوير خود را ديدني تر كن
- در پهنه ي باور -
كي ديده اي بر هم خورَد با سنگ
درياي پهناور ؟
با اين حساب اي دوست !
قلبي كه دريا شد
با صخره هاي دامن البرز هم لب پَر نخواهد زد
چركين نخواهد شد .
(سامان سپنتا)
بر سر شاخ اين برهنه چنار
مرغكي با ترنمي بيدار
مي زند نغمه ،
نيست معلومم
آخرين شكوه از زمستان است
يا نخستين ترانه هاي بهار
(م . سرشك)
و اصلم پير و پژمرده ست
(م . اميد)
اي كاش كه جاي آرميدن بودي ...
بر مسیر خامش جنگل
سنگچینی از اجاقی خرد
واندرو خاکستر سردی ...
(نیما)
این چارپاره ی نادرپور عجیب در ذهن من از دوران دانشگاه نقش بسته است :
من مرغ کور جنگل شب بودم
باد غریب محرم رازم بود
چون بار شب به روی پرم می ریخت
تنها به خواب مرگ نیازم بود
هرگز ز لابه لای هزاران برگ
در من نمی شکفت گل خورشید
هرگز گلابدان بلور ما ه
بر من گلاب نور نمی پاشید
من مرغ کور جنگل شب بودم
برق ستارگان شب از من دور
در چشم من چو پرده ی ظلمت داشت
فانوس دست رهگذران ، بی نور
من مرغ کور جنگل شب بودم
در قلب من همیشه زمستان بود
رنگ خزان و سایه ی تابستان
در پیش چشم من همه یکسان بود
می سوختم چو هیزم تر در خویش
دودم به چشم بی هنرم می رفت
چون آتش غروب فرو می مرد
تنها سرم به زیر پرم می رفت
یک شب که باد سم به زمین می کوفت
وز یال او شراره فرو می ریخت
یک شب که از خروش هزاران رعد
گویی که سنگپاره فرو می ریخت
از لابه لای توده ی تاریکی
دستی درون لانه ی من لغزید
از لرزه ای که در تن من افکند
بنیاد آشیانه ی من لرزید
یکدم فشار گرم سرانگشتش
چون شعله بالهای مرا سوزاند
تاپنجه اش به روی تنم لغزید
قلب من از تلاش تپیدن ماند
غافل دل از سپیده دم این دست
خورشید بود و گرمی آتش بود
با سرمه ای دوچشم مرا وا کرد
این دست را خیال نوازش بود
زان پس شبان تیره ی بی مهتاب
منقار غم به خاک نمالیدم
چون نور آرزو به دلم تابید
در آرزوی صبح ننالیدم
این دست گرم دست تو بود، ای عشق
دست تو بود و آتش جاویدت
من مرغ کور جنگل شب بودم
بینا شدم به سرمه ی خورشیدت
برای دانلود کتاب به آدرس زیر بروید :
خار در صحرا سراپا زندگی ست
هم جُعَل زنده ست هم پروانه لیک
فرق ها از زندگی تا زندگی ست
(لا ادری)
روزی این حنجره آوازی داشت
به افق پنجره ی بازی داشت
قفس سینه اگر می شد باز
مرغ این غمکده پروازی داشت
شب همه شب به نوا سر می کرد
روز با زمزمه آغازی داشت
نغمه در نغمه غزل می پرداخت
پرده در پرده دل سازی داشت
دم که می زد ز نیستان می زد
نای و نی در گره رازی داشت
شاخه در شاخه هم آغوش نسیم
چون شباو یز شب آوازی داشت
غصه با جام جهان بین می گفت
قصه با مست سراندازی داشت
مرغک من شده خاموش ای کاش
این سرانجام سر آغازی داشت
آن که در خونش طلا بود و شرف
شانه ای بالا تکاند و جام زد
چتر پولادین ناپیدا به دست
رو به ساحل های دیگر گام زد
در شگفت از این غبار بی سوار
خشمگین ، ما ناشریفان مانده ایم
آب ها از آسیا افتاد لیک
باز ما با موج و توفان مانده ایم
هر که آمد بار خود را بست و رفت
ما همان بدبخت و خوار و بی نصیب
زآن چه حاصل ؟ جز دروغ و جز دروغ؟
زین چه حاصل؟ جز فریب و جز فریب؟
باز می گویند فردای دگر
صبر کن تا دیگری پیدا شود
کاوه ای پیدا نخواهد شد امید
کاشکی اسکندری پیدا شود
(م . امید)
پیش تر زان که شود کاسه ی سر ، خاک انداز
رسم مهمانش به خانه می بَرَد
چون به خانه ی مرغ ، اشتر پا نهاد
خانه ویران گشت و سقف اندر فتاد
"مثنوی مولوی"
و فنجان بود و
فنجان بود و
فنجان بود و
فنجان بود و
فنجان بود و
فنجان بود و
فنجان بود و
فنجان بود
{صدای سی دی خش دار می آمد
- نمی چرخید گویا تا بگوید ها کمی چرخید }: بعدش استکان در زیر فنجان بود و بی جان بود و
بی جان بود و
بی جان بود و
بی جان بود و
بی جان بود و
فنجان دسته اش را دست آن زن داده بود و
داده بود و
داده بود و
داده بود و
داده بود و
داده بود و
داده بود و همچنان می داد و می رقصید
و سی دی همچنان یک ریز و پی در پی تپق می زد
تپق می زد
تپق می زد
تپق می زد
تپق می زد
تپق می زد
تپق می زد...
نگاهی كوتاه به ریشه های گفتمان شعری در دهه های 70 و 80 ـ ادبیات امروز در پیوند با موج سوم تجدد | |
| علیرضا بهنام | |
|
تجدد ایرانی از مرحله ی مصرف کنندگی خارج
می شود تا آرام آرام مهارت تولید تفکر را بیاموزد. و این برای ملتی که چند صد سال
را به پخته خواری و درگیری با سنت گذرانده است دستاورد کمی نیست.
| |
|
| |
به بزغاله گفتند : بگریز ! گفتا: که قصاب از پی کجا می گریزم؟
بیت بالا از متن یکی از قصاید خاقانی بیرون آمده است .اگر در تعریف معمول "داستانک" کمی توسع بدهیم ؛ آن وقت این بیت می تواند مصداق زیبایی از یک داستانک باشد . داستانکی با پنج جمله ی کوتاه . نمونه ی درخشانی از فشرده گویی .
حال اگر اندکی پیرامون این بیت و ظرافت هایش تامل کنیم ؛ زیبایی های نهفته ی آن را بیشتر درخواهیم یافت و به نبوغ گوینده اش بیشتر پی خواهیم برد :
به بزغاله می گویند : بگریز ! می گوید : {که قصاب از پی} کجا می گریزم ؟ یعنی : 1 – قصاب به دنبال من است کجا بگریزم 2 – قصاب از رگ و پی من است ، در خود من است دیگر به کجا می توانم فرار بکنم ؟
حالا توجه تان را به این نکته جلب می کنم: لابد در گذارتان به قصابی ها دیده اید که لاشه ی گوسفند یا گوساله ای را "از پی" به قلاب مخصوص آویزان کرده اند ؛ با این بیان دوباره به بیت بنگرید : بزغاله می گوید : 3 - "قصاب از پی" مرا " همین حالا " آویزان کرده به کجا می توانم فرار کنم ؟
حال اگر فعل مصرع یعنی {می گریزم} را "بگریزم" (مضارع التزامی) معنا کنیم ، یک بعد از معنا روشن می شود و اگر به همین صورت {می گریزم} یعنی مضارع اخباری معنا کنیم بعدی دیگر روشن خواهد شد . در صورت دوم ، بزغاله _ از خودش _ می پرسد : من به کجا دارم می گریزم وقتی که قصاب از رگ و پی من بوده و همین حالا مرا از قلابش آویزان کرده است ؟
