زندگی

سلام دوستان

ترم اولو مثل یه شیر مشروط شدم رفت.........

حالا هم ترم سومم آخه ترم اول مرخصی بودم یعنی خودشون زدن مرخصی بوده بیخیال

خواستم بگم منو زهرا خیلی باهم خوبیم و میخوایم باهم بریم عروسی کنیم البته بعد دانشگامون عروسیه

الان عقد کنونمونه

 

 فیگور عروس  وداماد

 درمورد اون دوستی که ادامه رمان رو خواستن چشم رو چشام میزارم

اون دوستمم یه اتفاقی واسش افتاد بنده خدا همین روزاس شرو کنه به نوشتن

مواظب خوبیاتون باشین بای

قول دادم بهش××××××××××××××××××

سلام دوستان یکی از دوستام وبلاگی زده به اسم

ASMA71.BLOGFA.COM

 

که توش از خاطرات و گذشتش گفته و میگه بهش سر بزنین جالبه خاطراتش همه رو واسم تعریف کرده

خیلی سختی کشیده و ...........................

بهش سر بزنین

عکس عاشقانه

 

اگر سهمی از فردا داشتم که هیچ…
اما اگر فردا سهم من نبود…
به یاد این همه سادگی، یک یادش بخیر ساده از سهم خودت برایم کنار بگذار، تا لااقل تلافی کرده باشی، امروزی را که تمام سهمم را برای دلتنگیت کنار گذاشت

 

سلام دوباره

سلام دوستان بعد مدتها دوباره میخوام شرو کنم به نوشتن ولی ایندفه یه فرق کوچولو داره اونم اینه که

حالا دانشجویم

دانشجوی کامپیوترم ولی همین ترم اولی از دانشگاه خسته شدم

یعنی از همون روز اول ثبت نامم از دانشگاه زده شدم

قضیه اینطوری بود که:

بعد یه ساعت که نوبت من شده بود برم مدارک اسکن شدمو تحویل بدم اینترنتشون قطع میشه

بعد که اینترنت میاد وسط ثبت نامم برقشون رفت

خداوکیلی تا دوساعت و نیم فقط منتتظر بودم ثبت نامم تموم بشه

بعدش گفتن برو انتخاب واحد کن

دوسه روز بعد ما رفتیم واسه انتخاب واحد

کد دانشجوییم رو که زدم اسمم نیومد بالا

دوباره رفتم دانشگاه دوباره روز از نو روزی از نو

ثبت نامم نکرده بودن و پیچونده بودنم

کارشناس رشتم نتونس

رفتم پیش بغل دستیش اونم نتونست

رفتم پیش یکی دیگه که مسئول گواهی دادن بود گفت و گفتم تا گفت برو تمومه ثبت نام شدی

دوباره رفتم کافی نت ولی بازم نیومد بالا

ایندفه رفتم ساختمون مرکزی پیش مسئول کامپیوترشون

اون گفت باید بری پیش کارشناس رشته ات

گفتم بلد نبود و جریان رو گفتم براش

اونم بالاخره قبول کرد

وقتی صفحه ثبت نامم رو آورد گفت که ثبت نامم ناقص بوده

گفتم یعنی چی؟

جلو رو نزدیک ده تا کار روش انجام داد و گفت برو تو حذف اضافه انتخاب واحد کن

ما هم رفتیم و بالاخره شدیم دانشجو

.

.

.

.

از الان هم میخوام هر وقت تونستم به وبلاگم یه دستی بکشم اگه تونستم به روز باشم

ممنون از همراهی تون

این پست نظردهیش آزاده یعنی تایید نمیکنم خودشون میان و نیاز به تایید من ندارن

 

سلام دوباره به زندگی

خیلی وقته که دیگه مطلبی ننوشتم

درگیر مشغله هام بودم و نمیرسیدم که چیزی بنویسم

الان تازه از مدرسه اومدم یعنی اینکه رفتم جواب امتحانمو بگیرم ببینم چکار کردم

امتحان دیفرانسیل داده بودم اونم نهم دی ماه دیدم نه آوردم و میتونم تبصره بزنمش و از شرش خلاص بشم

جالبه

منی که به خاطر اینکه ریاضیم عالی بود رفتم رشته ریاضی و حتی زرنگ کلاسمون که نمره هاش همه

بیست بود رو من حسابان و هندسه رو واسش رفع اشکال میکردم حالا تو درس دیفرانسیل باید خدا خدا

میکردم که بالای هفت بگیرم.

خوب مثل اینکه ما هم یه حماسه واسه خودمون خلق کردیم

حماسه ۹دی نمره ۹ امتحان دیفرانسیل و قبولی بعد از ۴ سال

جالبی امروز اینه که وقتی به مسیول مدرسه گفتم که میخوام مدرکمو بهم بدین که واسه ثبت نامم تو دانشگاه مدارکمو زودتر جمع و جور کنم

بهم گفت برو  ۴،۵ میوه بگیر بیار تا بهت بدمش

خیلی باحالن خداییش میوه دادن داره آخه

۹ گرفتم دیگه

به هر حال میخواستم وبلاگمو حذفش کنم ولی گفتم بزار باشه شاید مطالبش به درد کسی بخوره

و بتونه تکونی بهش بده

سعی میکنم مطالبشو زود به روز بکنم ولی میدونم نمیشه

وقتی

خیلی سخته واقعا سخته

وقتی خودم مطلب آخرمو خوندم از خودم بدم اومد

دیروز با کسی آشنا شدم اونم به صورت تلفنی

ساعت ۱۱شب بود که یه پیام واسم اومد

توش نوشته بود :

گلی که محبوب خداوند باشد بدون باران هم رشد میکند

تقدیم به گل روزگار من *مصطفی*

بعد خوندنش گفتم این دیگه کیه آخه شمارش رو نمیشناختم

واسش نوشتم شما؟

گفت

کسی که از وقتی با نازی بودی و بعدش عاشق راضیه شدی و بعدش شدی نامزد

اون بیمعرفت یاسمن بدون هیچ توجهی از تو همچنان عاشقت مونده و هست.

-اسمت چیه؟

-بیخیال مگه اسم هم مهمه؟

ـچی میخوای؟

راستش هیچی

ـبه خاطر هیچی پیام میدی

ـراستش نه

ـپس چی حرفت رو بزن

ـدوست دارم

ـاینو که قبلش هم گفتی. چی میخوای؟

ـ یکم محبت از تو

ـ چطور از گذشته من خبر داری

ـ چون از خودت هم بهتر میشناسمت

ـواقعا خوب من چجوریم

ـ الانت رو هیچکس نمیدونه چون نفرت تمام وجودت رو پوشونده

ـ از کجا میدونی؟

ـتا حال فکر کردی یاسی با اینکه تو وبلاگ مشترکتون واست نامه عاشقانه میزاره بعد چطور میزاردت کنار

ـراستش آره فکر کردم ولی همش به هیچ جوابی نمیرسم

ـجوابش مشخصه

ـخوب تو بگو چیه ما هم بفهمیم

ـاونارو یاسمن ننوشته مصطفی

ـپس کی نوشته

ـمن نوشتم من

تو که کد نداشتی

ـ چرا داشتم یاسی بهم داد

ـ یاسی بهت داد ؟ ببینم تو اسمت چیه

ـ همونی که الان بهش فکر میکنی

ـ مریم؟ خودتی

ـ نه

ـ پس کی هستی یاسی با مریم خیلی جور بود

ـ اشتباهت همین جاس که بازم حرفای اونو باور داری

ـ ببین من خودم حال و روز خوشی ندارم بگو کی هستی دیگه

ـ میدونم حالت خوب نیست عزیزم واسه همینه که اومدم کمکت کنم

ـ چطوری با نگفتن اسمت

ـ نه واسه اون مطلب آخری که گذاشتی

ـ انتقام رو میگی

ـ آره نمیخوام حداقل دیدنت برام آرزو بشه

ـ خیلی حرفایت آشناس برام

ـ میدونم چون خیلی وقته باهاتم و منونمیبینی

ـ میگی کی هستی یا .....

ـ باشه اما یه شرط داره

ـ چه شرطی

ـ بین خودمون بمونه میدونم تو وبلاگ میزاری ولی فامیلمو ننویس نمیخوام کسی منو بشناسه

ـ من فامیل خودمو هم ننوشتم باشه قبول بگو دیگه کشتیم

ـ من .من ....زهرام

ـ کدوم زهرا

بالخره گفت کیه میشناختمش ولی تا حالا بهش فکر هم نکردم

کسی بود که هم با نازنین رابطه خوبی داشته هم با یاسی

کسی که محرم تموم رازای اون دو تا بوده و حالا میخواد که منو به طرف خودش بکشه

گفته یه وبلاگ هم واسم درس کرده ولی اسمشو بهم نداد نمیدونم چرا؟

به هر حال شاید فرصت جدیدی باشه واسه من خدا یعنی به خاطر این دختر بود تموم این سختیا که منو به کسی

که ادعا میکنه منوبهتر از خودم میشناسه برسونی

حکمتت رو شکر خدا

راستی خداجون توبه منو قبول کردی یا نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

رمان عسل 7

مریم فریاد زد: نادر... کجائی؟

اما پدر توجھی نکرد ، مریم با پریشانی شانھ ھایش را تکان داد. پدر بھ صورت او

خیره شد و فریاد زد: چھ می خواھی لعنتی؟ نمی توانی فکرھایم را از من بگیری ، می

فھمی؟

مریم با قدم ھایی لرزان بھ سوی اتاقشان رفت و پس از ساعتی با یک چمدان بر گشت .

چشمانش سرخ و غمگین بودند . زیر لب گفت: من می روم ، این طوری خیلی بھتر

است.

گمان می کردم پدر مانعش می شود اما مانند ھمیشھ غافل گیرم کرد و چیزی نگفت

حتی از جایش بر نخاست. مریم در را بر ھم کوبید و رفت .

من شھامت نداشتم کوچک ترین حرکتی بکنم . پدر سردرگم بود ، ھم چون انسان ھای

مست و سرکش ... بلند شد و کنار پنجره ایستاد ...حلقھ ھای دود سیگارش را می دیدم

اما خود پدر! کنارش ایستاده و گفتم: پدر می دانی امروز جمعھ است؟

با بی تفاوتی نگاھم کرد ، دلم می خواست تمام سوال ھای بی پاسخم را از پدر بپرسم .

زیر لب گفتم: پدر ھنوز دوستم داری؟

با طنینی کھ از خشم می لرزید گفت: چھ کسی گفتھ دیگر دوستت ندارم؟ چھ کسی گفتھ

من پدر بدی شده ام ؟

پدر بھ سوی من بر گشت و خیره در چشمانم گفت : تو فکر می کنی من پدر بدی

ھستم؟

از اینکھ دیگر صدایش عصبی نبود آرام گرفتم . خیره در چشمانم ادامھ داد : تو ھنوز

برای من ھمان دختر کوچک و قشنگی ھستی کھ لحظھ ی تولد پرستار بھ دست من

سپرد و در آغوشم خوابیدی ... تو شبیھ مادرت ھستی ، اگر نبودی زنده نمی ماندم.

کاش می فھمیدی چقدر تو و فواد را دوست دارم .

بغض راه گلویم را بستھ بود و زیر لب گفتم: راست می گویی پدر؟

لبخند گرمی زد ، بھ سوی فواد رفت و او را در آغوش کشید . با رفتن مریم پدر ھمان

پدر ھمیشگی شده بود . وقتی لبخند می زد و فواد را در آغوش می کشید احساس می

کردم دوستش دارم ...

پدر زمزمھ کر د: آن روزھا کھ مادرت فقط برای من یک غریبھ بود و از کنار من می

گذشت در او محو می شدم ، ای کاش مادرت ھنوز ھمان زن غریبھ بود اما در ایران !

واقعا چرا رفت؟ چرا ازدواج کرد؟ چرا من با مریم ازدواج کردم؟ او چرا قھر کرد و

رفت؟ ھمھ چیز با من بود اما دست من نبود .

نمی خواستم پدر را غمگین ببینم ، برای ھمین گفتم: پدر ھنوز دیر نشده ، شرط می بندم

کھ مریم ھنوز چمدانش را باز نکرده است ، برو دنبالش پدر.

بغضش را فرد داد و گفت : نھ نباید برگردد .

- آخر چرا ؟

- تو نمی دانی او از من چھ خواستھ و گرنه ھرگز نمی خواستی کھ بر گردد .

با نگاھی پرسش گر بھ پدر خیره شدم .

برو ادامه مطلب

ادامه نوشته

آخرین مطلب

سلام دوستان قراره که یاسمن و علی بعد ماه صفر عروسی کنن

منم تصمیمم رو گرفتم.

دو هفته تموم دارم در موردش فکر میکنم دیگه طاقت این همه نامردی رو ندارم

میکشم

هردوشون رو میکشم

به خدا قسم هر دوشون رو زنده نمیزارم

 

کجایی

کجایی که ببینی

تنهاییم را

کجایی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

بی تو بودن کار من نیست