در میانمار چه خبر است؟

خدا: آفریدمت برای جستجو....

یادم می آید یکبار از خدا پرسیدم :
 خدای من , تو که سینه ای به این بزرگی دادی به آدم
 تو که از هر چیز خوب دو تا دادی برای تنش
 چرا توی سینه یک دل کاشتی
و آنطرفش را گذاشتی خالی و سوت کور؟
 خدا تاملی کرد و توی گوشم زمزمه کرد :
 اگر جایی خالی باشد از چیزی , حکمتی دارد
 این خلاء , سینه جا دارد برای دو تا دل قبول
 آفریدمت برای جستجو !!!!
 همه چیز را سر جای خودش گذاشتم دانه به دانه
یک جای خالی اش را هم تو پر کن
 از هر چه خواستی , خواستی یک دل دیگر , خواستی چیزهای دیگر

(ارسال شده توسط علی رضا هادیان)

..


...
دل دریـــــــا...
دل بابــــــا...
دل طوفانیِ ابرا...
چشمشون به چشم ماهِ...
کنار تربت زهرا....
دل بابـــا ...دل بابــــا....
..



                                نرسد دست تمنا چون به دامان شما
                                مي توان چشم دلي دوخت به ايوان شما
                                از دلم تا لب ايوان شما راهي نيست
                                نيمه جاني است درين فاصله قربان شما

فاطمه (س)


سلام بر تو ای عشق خدا و دلیل خلقت
سلام بر تو ای دردانه رسول خدا و ای مونس ابو تراب
سلام بر تو ای فاطمه

تسلیت

امام رضا (ع):

-کسی که مصائب مارا به یاد آورد، پس بگرید و بگریاند،
در روزی که چشم ها گریانند (روز حساب)، گریان نخواهد شد.


-هرکس در مجلسی نشیند که امر ما در آن زنده می شود، در روزی که قلب ها می میرند، قلبش نخواهد مرد.

خوب دقت کن! کلاس درس آرایه ی زیبایی در کربلا برپا شده!

 

خوب دقت کن! کلاس درس آرایه ی زیبایی در کربلا برپا شده!


چه جناس تامی میان اکبر و پیمبر است!
چه جناس ناقصی بین حنجر و خنجر است!
چه تشبیهی میان رقیه و فاطمه است!
عجب استعاره ای خورشید بالای نیزه دارد!
حسین چه تضامین و تلامیحی بر آیات قرآن از سر نی می آورد!
چه تضادی میاد دو لشکر است!
چه ترادفی میان عباس و حیدر بر قرار شده!
نام آوای چکاچک شمشیر ها عجب دلنشین و دل آزار است!
چه واج آرایی زیبایی میان نی و نیزه و نینواست!
چه مراعات نظیری بین شیر و شیر خواره و اصغر و گهواره می بینم!
تکمیل حرف های حسین توسط زینب همه موقوف المعانی است!

از همه که بگذرم هنوز انگشت به دندان ایهام میان سکینه و عباسم!!!!!!!!!

محسن کاکادزفولی-1390

(10) .. حسین (ع) ..

مردی که می رفت

و زنی که پشت سرش داد میزد : آرامتر برو پسر زهرا

ظهر بود .

یکی بود و هیچ کس نبود . . .

(9)عباس بن علی(ع)

میشد تشنه از سر شط بلند نشود.

وقتی گفتند آب بیاور،

میشد سیاهی هایی که دو سوی نهر، پشت درختها بودند بشمرد و حساب کند که نمیشود...

شب پیش که فامیل هایش درسپاه یزید، پنهانی امان نامه آوردندمیشد کمی فکرکند قبل اینکه سرش دادبزند:

"میگویید من در امانم، پسر فاطمه در امان نیست؟"

ولی فکر نکرد.

زیرک و شجاع بود و هوای همه چیز را داشت.

 پرچم را برای همین داده بودند دستش...

میشد به او تکیه کرد.

فقط پای برادرش که به میان می آمد وضع فرق می کرد....

حساب یادش میرفت...

یادش می رفت...

با دندان نمی شود مشک را این همه راه برد....!!!

یادش می رفت همه سیاهی های پشت درختها تیر دارند و عمود آهنی...

یادش میرفت بی چشم و دست، اسب را نمیشود برد سمت خیمه ها...

میشد تشنه از سر شط بلند نشود...

میشد آب را نریزد روی آب

ولی پای برادرش که به میان می آمد...

(8)سبط اكبر، حضرت علي اكبر (ع)


صداي شمشيرش ميامد*، صداي تاخت اسب و زمزمه شعري كه مي خواند.

"اين مبارزه، جوهره مردان را آشكار ميكند. اين مبارزه، ادعا را از حقيقت جدا مي كند".

نفس ها حبس بود. جوان ها خويشاوند، سر لاي زانو ها پنهان كرده بودند تا فريادي را كه در راه است نشنوند.

جوان ها، نيمه شب، دور از چشم بزرگتر ها رفتندبه بيابان، با هم پيمان بسته بودند، پيش از علي اكبر (ع)

بروند.مي دانستند كه هر زخم تن علي، پدرش را تكه تكه مي كند،

اما مگر پدر و پسر گذاشته بودند.

علي گفته بود: "من باشم و شما برويد؟". 

پدر گفته بود: "اول علي! فقط قبل رفتن چند قدم پيش رويم راه برود".


و حسین (ع) بر بالین او بلند گریست و تا آن زمان کسی گریه اش را نشنیده بود.