دستم به تو که نمیرسد،

حریف واژه ها میشوم!

گاهی،

هوس میکنم،

تمام کاغذهای سفید روی میز را،

ازنام تو پر کنم...

تنگاتنگ هم،

بی هیچ فاصله ای!!

از بس،

که خالی ام از تو...

از بس،

که تورا کم دارم...

آخر مگر کاغذهم،

زندگی میشود؟

درد و دل

لطفا (فقط) کسایی که وقتی پستامو خوندن فهمیدنم برن به ادامه مطلب...

ادامه نوشته

خیالَتـٌـ !

آزمونـِ دُشٌواریستــ

کهــ بَرگـــ زار میشود

میانــِ خوابـــ هایـ مَن...

چِقدر دِلهُره دارَمــ از

نُـ مره مَنفی های چِشٌمانَتـــْ!

اینجا زمین است و رسم انسان هایش عجیب...!

اینجا که گم میشوی

به جای اینکه دنبالت بگردند فراموشت میکنند!

قصه اصحاب کهف یک شوخیست،اینجا یک شب بخوابی همه  تورا از یاد میبرند...

همه برایم دست تکان دادند اما کم بودند دستانی که تکانم دادند.

دوست و دست بسیار است ولی "دستِ دوست" اندک است!

میگم خداحافظ:

که تو چشم تر کنی و بگی

کجا؟مگه دست خودته این اومدن و رفتن؟

که سفت بغلم کنی و بگی

هیچ رفتنی تو کار نیست

همین جا"به دلت اشاره کنی"جاته تا همیشه

آخر سرش محکم بگی:شیرفهم شد؟

و من دل ضعفه بگیرم از این همه عاشقونه های محکمت...

بعضی ها وارد زندگی ما میشوند و خیلی سریع میروند

بعضی برای مدتی می مانند،

روی قلب ما ردپا باقی میگذارند.

و ما دیگر هیچ گاه همان که بودیم ،نیستیم!

فَرْهادْ شُدِه اَمْ!

تَلٌخِ تَلٌخ...

شیــ-ــرینَمٌ باشـْ.....!

اَزْ سَنْگْ هَمـٌ کِهـْ باشیــ

ایــ-ــنْجاٌ

زَمیــ-ــــنیْ اَسْتٌ

کِهـــٌ بَرایِ شِکَسْتَنَتــ-ـــ

هَمهِ

سَنٌگْ شِکَنـــ-ــْ خواهَنْدٌ شُدْ....

پیـــــ-لهِ کَرْدِهْ اَمــ بِهــْ تَنْهاٌییــ

بیـٌ تُو اَماٌَ

مَگَرْ میــ-ـــ شَوَدْ پَرٌواٌنِگیــ-ــ کَرْدٌ....؟!!!

دیگر نمی گویم گشتم نبود

نگرد نیست

بگذار صادقانه بگویم

گشتم اتفاقا بود

فقط مال من نبود

انگار بگذار دیگری بگردد

شاید مال او باشد.

دیگر نمی گویم گشتم نبود

نگرد نیست

بگذار صادقانه بگویم

گشتم اتفاقا بود

فقط مال من نبود

انگار بگذار دیگری بگردد

شاید مال او باشد.

دلتنگیهایم از دوری توست

تو که در آن غروب جدایی تنها ، مسافر جاده ها شدی

و کوله بارت را پر از یاس های سپید کردی

تا بهای هنگفت عشق را بپردازی

و عاشقانه بازگردی

من چشمانم را به امتداد جاده دوخته ام

می دانم که روزی خواهی آمد

آن روز که عشق نایاب ترین عنصر زندگی انسانهاست

بمان

- رفتن تو چیزی
را حل نمی کند.بمان با هم حلش می کنیم.

- نمی توانم! همیشه همین را می گویی اما هیچ گاه چیزی حل نشده

- ولی آخر
من
و تو...

- من تصمیمم را گرفته ام؛می روم.

تصویر آخرین نگاهش در
قطره
های اشکش مکرر شد.

- پس بگذار برای آخرین بار در آغوش بگیرمت.

دستانش را
حلقه
کرد دورش و جوری محکم نگهش داشته بود که انگاری اخرین چیزیست که در دنیا دارد و با رفتنش تمامی جان او را می ستانند.

در موج اشک و هق هق گریه
گفت
:

- باشد ،باشد دیگر نمی نویسم،قول می دهم!

-
نمی توانی
!می نویسی،می نویسی.

- دستم بشکند اگر دیگر قلم در دست گرفتم.نمی نویسم! بمان!

- صد بار گفتی ،باز
نوشتی
. دیگر...

وقتی که دستانش را باز کرد مثل قرقی از دستانش فرار کردو تا به خود بیاید رفته بود.در راه که می دوید نفس نفس می زد. به ایستگاه که رسید سوار شده بودند. نشست روی نیمکت سبز تازه رنگ شده ای. نگاهی به آسمان انداخت.آخرین چیزی که برایش مانده بود را از دست داده بودو حال دیگر...

نگاه خشمگینی به دستش انداخت و نگاه خشمگین تری به
نیمکت چوبی. لحظه ای بعد که به هوش آمد در بیمارستان بود با دستی وبال گردنش. دیگر ننوشت.نمی دانم دیروز بود یا سالها قبل. به هر حال دیگر ننوشت.

سکوت که دوباره ایستگاه را فرا گ
رفت بلند شد که برود.تا دم غروب فردا که بیایدو بنشیند روی نیمکت سبز رنگ پریده و به آسمان خیره شود،مسافران که جا به جا شدند اندکی بنشیند و بعد برود. کار هر روزش بود.چیزی در این سالها تغییر نکرده بود. تا آن روز که او را دید . با پسرکی کوچک. پسرکی لاغرو استخوانی با چشمانی درشت.دلش برای اولین بار بعد از این همه سال یکهو پایین ریخت.

- مادر! بنشینیم روی این نیمکت؟

- پسرم ، زود تر
برویم بهتر است.

- نه مادر بنشین، من دوست دارم قطار ها را نگاه کنم. می خواهم چیزی در دفترم بنویسم.

پسرک دفتر کوچکی از جیبش در آورد و شروع به نوشتن کرد.

- باشد پسرم.ب
نویس! مثل اینکه این نوشتن هیچ گاه مرا رها نمی کند.

برای لحظه ای چشمان مرد و زن در چشمهای هم بی حرکت ماند شاید ثانیه ای یا دقیقه ای. و بعد هر دوی آنها بی کلامی به دفتر پسرک خیره شدند.

((قطار می رود. تند می رود. اما در ایستگاه ها می ایستد.قطار
همیشه حرکت نمی کند . بعضی وقتها هم از حرکت باز می ایستد.وقتی که در ایستگاه دو قطار به هم می رسند خیلی قشنگ است. من خیلی دوست دارم.))

پسرک آستین
مادرش را کشیدو با هیجان گفت:

- مادر ،مادر، به هم رسیدند ،به هم رسیدند!

و مادر که هنوز در بهت مانده بود،گفت:

- بله پسرم .
رسیدند.

- مادر یادت هست گفته بودی پدر هم می نوشت؟

- بله پسرم می نوشت.خیلی هم زیبا می نوشت.

- پدرم راجع به قطار هم چیزی نوشته بود؟

- بله پسرم نوشته بود.

- برایم بگو

- باشد .
می گویم:

((قطار زندگی من

از این سیاه چاله سنگی

عبور خواهد کرد

و خواهد برد ترا

به
سرزمین یاس و رازقی

قطار عمر من

تویی!

...))

و بعد بغضی در گلوی زن او را از خواندن ادامه شعر
منصرف کرد. در این لحظه صدای مرد ادامه داد:

((و تو

مسافر همیشه این قطار

خواهی ماند

و من

تو را به جشن ماه و خورشید

در یک روز
خواهم برد

بمان کنارم

که این قطار هرگز...

چشمان زن از اشک لبریز شد و هق هق گریه امانش نداد . خودش را در بغل مرد انداخت و جوری او را به خودش چسباند که انگاری آخرین چیزی بود که در دنیا برایش
مانده بود.پسرک مادرش را با بهت نگاه می کرد و مرد غریبه را با بهتی بیشتر و زن تنها در هق هق گریه اش می گفت:

- من را ببخش، من را ببخش.

- من دیگر ننوشتم. در این سالها هیچ گاه قلم در
دست نگرفتم.

- و من تمام این سالها با عذابی نا بخشودنی زندگی کردم.

- من دیگر ننوشتم. من بی تو ننوشتم! من قول داده بودم!

- من را
ببخش،ببخش.

- اگر می ماندی هم نمی نوشتم. نمی نوشتم!

و حال بغض مرد بود که بعد از ده سال ترکیده بود و خیال بند آمدن نداشت و زن فقط می بوسیدش و اشک هایش را پاک می نمود.

نمی دانم آخر قصه چه شد. چون
آخرین باری بود که از آن ایستگاه سوار قطار شدم و به شهر خودم باز گشتم.اگر زمانی از آن ایستگاه رد شدید،یک نیمکت رنگ پریده سبز آنجاست. درست سمت راست ایستگاه. ببینید کسی با دستی وبال گردنش آنجا نشسته است یا نه!

من به این مهر سکوت ؛ من به این تاریکی ؛ من به ما ؛ من به فرسودگی ذهن خودم
معترضم که چرا ...........
شوق آغاز مرا
و منی چون من را ز خودم دزدیدند
به کجا بر گردم ؟
حق برگشتن را زتنم دزدیدند

دستانت را برابرم میگیری و میگویی:

گل یا پوچ؟

.

.

.

.

.

.

در دلم میگویم فقط دستانت...

گذشت زمان خواهذ آموخت که برای کسی 

که دوستش داریم هیچ جایگزینی نیست...

بی گناه پای چوبه دار می خندید!

انگار نمی دانست دوره ضرب المثل ها به سررسیده!

چرا گرفته دلت؟

                    مثل آنکه تنهایی

                                                  -چقدر هم تنها!-

خیال میکنم دچار آن رگ پنهان رنگها هستی.

دچار یعنی،عاشق!

                            و فکر کن چه تنهاست،

                                                       اگر ماهی کوچک،

                                                                               دچار آبی دریای بیکران باشد.

چه فکر نازک غمناکی!

                                   دچــــــــــــــــــار باید بـــــــــــــــود!

-سهراب سپهری-

می خواهم بنویسم
نمی توانم ؛
یک کلمه به ذهنم می رسد
” تـــــــو ”
تمام شد این هم نوشته ی امروز !

بیهوده میگردم به دنبالت ،
وقتی نیستی ، بیهوده نشسته ام چشم به راهت
شاید وقت این است که حسرت گذشته های شیرین با تو بودن را بخورم
تنها بمانم و کوله باری از غم را بر دوش بکشم
دیروز گذشت و پیش خود گفتم فردا در راه است ، فردا آمد و دیدم هنوز دلم چشم به راه است ، مدتی گذشت و هنوز هم در حسرت دیروزم ، چه فایده دارد وقتی روز به روز از غم عشقت میسوزم ؟
پیش خود میگویم شاید فردا بیایی ، شاید هنوز هم مرا بخواهی !
تقصیر دلم بود نه چشمانم ، این قصه که تمام شد، باز هم اگر بخواهی میمانم
نشستم به انتظار غروب تا یک دل سیر گریه کنم ، شاید کمی آرام شوم ، غروب آمد و
بغض سد راه اشکهایم ، شب شد و هنوز نشکسته شیشه غمهایم ،
این حال و روز من است ، نیستی که ببینی این روزهای بی تو بودن است
تمام هستی ام تویی ، از لحظه ای که نیستی ، انگار که من نیز نیستم ، انگار مدتی را با
عشق زندگی کردم و بعد از تو ،مال این دنیا نیستم !
از آغاز نیز اهل دیار
تنهایی بوده ام ، تو رهگذری بوی و من با تو مدتی آشنا بوده ام
از کجا میدانستم اهل دل نیستی ، عشق را نمیشناسی و با من یکی نیستی ، از کجا میدانستم که تنها میشوم ، من بیچاره باز هم بازیچه دست غمها میشوم !
بیهوده میگردم به دنبالت ، با وجود تمام بی محبتی هایت ، باز هم میخواهمت . . .


دل من

شیشه ای میشکند
یک نفر می پرسد
که چرا شیشه شکست ؟
یک نفر میگوید :
شاید این رفع بلاست
!
دیگری میپرسد
شیشه پنجره را باد شکست ؟
دل من سخت شکست
هیچ کس هیچ نگفت
غصه ام را نشنید
از خودم می پرسم :
ارزش قلب من از شیشه پنجره هم کمتر بود
؟!

بی تو،بی من!

مــَـن بـی تــو
شعـــر خــواهــم نــوشتـــ؛
تـــو بــی مـَـن
چــِـه خــواهــی کــــرد؟
اصـــلا
یــــادت هَستـــ
کــِــه نیستــَـمــ …؟

من ماندم و حلقه طنابی در مشت بارفتن تو به زندگی کردم پشت

بگذار فردا برسد می شنوی دیروز غروب عاشقی خود را کشت

می آیی؟

می روم

اما رد پایم را برایت به جای خواهم گذاشت

مبادا مرا فراموش کنی

سالهاست که به انتظارت نشسته ام

شاید که آمدنت پایانی تلخ برای دیگران

اما هر چه باشد آورنده آرامشی ابدی برایم است

دوباره...؟

جاده هنوز خیس است

و

من همچنان می روم

به خیال رد پای اشکهایت

ولی تردید مرا زجر می دهد

نمی دانم این خیسی اشکهای توست

یا

خیسی شرم این جاده از شکست دوباره من؟؟؟


تجربه

تو دُنیا دُوتا دِلٌ کِنارِ همٌ جا نِمیشنْ

نگاهم کرد...پنداشتم دوستم دارد                                                                           

نگاهم کرد...و در نگاهش صد شور عشق خواندم!

نگاهم کرد...دل بر او بستم

نگاهم کرد...اما نه!

بعدها فهمیدم او فقط نگاهم کرد!!!

از زندگی آموختم که با هر نگاهی دل نبندم!

 

که همه ی نگاه ها پیام آور عشق نیستند...

همه ی نگاه ها معنی دوست داشتن نمی دهند...و....

همه ی نگاه ها بی ریا نیستند!