آخرین تابلو

سرمای اسفند ماه حس می‌شد و شاخه های بی برگ درختان در حال آماده شدن برای مهمانی به نام شکوفه بود .در یکی از خانه ها که هنوز حیاط، حوض و باغچه ای پر از گل داشت، خانواده ای پر جمعیت در حال خانه تکانی بودند. هیچ یک از اعضای خانواده حتی علی که نوه پنجم خانواده بود هم نتوانسته بود از زیر کار در برود و حالا در زير زمین خانه که حکم انباری ای درندشت با نور چراق قوه در حال مرتب کردن بود و زیر لب با خود غر میزد:

اهه حالا سالی ماهی یه بار به اینجا سر نمی زنن منو فرستادن واسه تمیز کاری، تازه هنور یک چهارم اینجا هم تمیز نکردم سر تا پام هم خاکی شد

نگاهش به مثلث ای با رنگ های سبز می خورد

اون چیه اوجا؟

با کنجکاوی به سمت تابلو رفت و دستش را لبه ی بوم گذاشت کمی به سمت خودش کشید و با خیره شدن به تابلو مات ماند و با خود لب می‌زند

بابا ایولا عزیز میده از خودش تابلو میکشن میذاره انباری، شکست نفسی می‌فرمایند

و لبخندی می‌زند از کودکی همین طور بود شر و شیطان و پز سر و صدا هر کاری که میکردی آرام نمی شد، به هر حال دختر نگار خانم بود دیگر. تابلو را روی دو دست می‌گیرد و از پله های نیمه روشن زیر زمین بالا می‌رود به حیاط که میرسد صدایش را پس سرش می اندازد

عزیز ،عزیز خانم، عزیز کجایی، عزیز

بله، اومدم حالا انگار سر آورده، همسایه ها هم خبر کردی

برای چند لحظه صدای شرشر آب حوض که پر از میوه های سیب و پرتقال بود همراه با صدای همهمه ی بچه ها سر توپ و صدای تق تق عصای مادر بزرگ خانه قاطی شد

تابه روی ایوان رسید یک تای ابروان اش را بالا داد و به چشم های نوه اش که برق شیطنت داشت خیره شد و گفت:

چیه منو تا اینجا کشوندی؟ حیف حیف که ملیکا اینجاست وگرنه من میدونستم و تو

ملیکا نام نامزد علی بود که امروز برای کمک آمده بود

علی تا اسم ملیکا آمد اخم هایش را به طور مصنوعی در هم کرد و با لهجه ی لات ها گفت:

آی ننه نبینم عیال ما رو اذیت کنی ها گناه داره

مادر بزرگ از روی ایوان به نوه اش که کنار خوض جا خوش کرده و در حال مسخره بازی بود خندید و گفت :

خوبه خوبه، زمان ما تا اسم زن می‌اومد پسرا سرخ میشدن سرشون و میکردن توی یقشون تو حیی رو خوردی شرمم قی کردی

علی لبخندی روی لبش می‌نشیند که تازه یاد پادرد مادر بزرگ می افتد و کاری که با او داشت

میگم عزیز ایم نقاشی ای رو که دادی ازت کشیدن چرا گذاشتی توی انباری؟

نگاه عزیز رنگ تعجب گرفت و گفت:

کدوم نقاشی رو میگی بچه من کی تا حالا دادم از خودم نقاشی بکشن

اوا اوا پیش قاضی و ملق بازی نشد نچ نچ نشد عزیز خانم

بادست اشاره ای به تابلو می زند اینها اینجاست

تا نگاه عزیز به تابلو می‌خورد انگار دستی می آید و او را درون سیاهچاله ی خاطرات می‌کشد

***

یکی از روز های تابستان سال ۱۳۷۸ یاسمن مثل هر هفته ای که از این یک سال گذشته بدر برای انجام کار های خانه به منزل پدری خود رفته بود. در حال انجام کار های آشپز خانه بود، نگار که بچه ی سوم او بود داشت با اسباب‌بازی هایش بازی می‌کرد پیر مردی در اتاقی که آفتاب از پنجره مهمان فرش شده بود داشت نقاشی می‌کشید دو سه ساعتی بود که در گیر بود از قوطی های رنگ و قلمو های کثیف و پالتی که حتی یک نقطه ی سفید روی آن نبود می‌شد فهمید که چه تابلوی پر کاری در حال کشیده شدن است. در اتاق باز می‌شود و یاسمن با لبخند در حالی که لیوان شربتی را روی بشقاب گل سرخ دارد به سمت پدرش می‌رود و می گوید

ببین دخترت چه کرده شر بت بهار نارنج آورده برات

از همان کودکی می دانست که پدرش عاشق نارنج است چه خالی چه همراه کلمه ای به اسم بهار هیچ وقت یادش نمی رفت که پدرش چگونه می گفت که

من کلا نارنج رو دوست دارم حتی اسم مادرتون هم نارنج

سپس دستش را دور گردن همسرش حلقه می‌کرد و می خندید. لیوان شربتی را که رو به روی پدرش می‌گذارد به چشم هایش خیره میشود در این یک سالی که گذشته بود چروک های دورش بیشتر شده بود نمی‌دانست از فراق مادر است یا تنهایی. صدای سه تار و سنتور اتاق را در بر گرفته . یاسمن نگاهش به نگار می خورد که می خواهد دستش را به قوطی رنگ برساند زودتر به خود می آید و دخترش را در آغوش می کشد

کجا کجا وروجک خانم

محمود خان هم در حالی که لیوان شربتی را به لبش نزدیک می کند به ثمره های زندگی اش نگاه می کند

یاسمن به ظبط صوتی که صدای سه تار را پخش می‌کند نگاه می‌کند و می گوید

ای آقا جون من این همه برای شما وسیله ی جدید و با روز مقد dvdو رادیو خریدم شما هنور گیره این یدونه ظبط صوتی؟

تا زبان باز می کند که جواب بعدی را بدهد زودتر سوال بعدی را می پرسد

خوی نگار خانم بیا نگاه کنیم ببینیم بابا محمود چی کشیده؟

تا نگاه‌اش به تابلو خورد رنگ از رخسارش پرید و دستانش سرد شد با کمی من و من تازه زبانش باز شد

خوی دیگه، خدافظ من برم خونه کار ها مونده

با خداحافظی ای سرسری چادرش را سر کرد و سوار پراید سفید رنگش شد ، آنقدر در گیر فکر و خیال بود که دو تصادف نزدیک را رد کرد و حسابی از راننده هاب مختلف صدای بوق شنید‌. به خانه که میرسد نگار را درون لسباب بازی هایش رها می‌کند و با حسن و محسن که بچه های اول و دومش بودند حدا حافظی ای سرسری ی می‌کند و راهی باشگاه میکندشان . حدود بک یاری از مرگ مادرشان می‌گذشت. نام مادرش نارنج بود و همان طور که می شود حدس زد از خطه ی گیلان بود. پدر و مادر ش هم دیگر را زیر درخت نارنج دیده بودنند. مثل اینکه اوضاع ملی خانواده ی مادری ام زیاد خوب نبوده آنها یک مادر دو دختر همراه پدری مریض بودنند که برای خرج زندگی گاه به شالی برای کشت برنج و گاه به باغ برای چیدن نارنج و میوه می‌رفتند

***

نویسنده ثنا سهرابی

بخش اول

داستان ادامه داره

فردا

کسایی که خودکشی میکنن از همه بیشتر دلشون میخواد زندگی کنن

TTomorrow