عشق وزندگی ...

پیش از این عشق وغم یار نمی دانستم معنی دلبر و دلدار نمی دانستم آسمان زیر پرم بود رها بودم من قفس و مرغ گرفتار نمی دانستم دل خوشی داشتم از نان وپنیری امّا حیله ی روبه مکّار نمی دانستم شرری بردلم انداخت نگاهی گرنه آتش سینه ی تبدار نمی دانستم از نگاهی که دلم ریخت شکستم زیرا وحشت ریزش آوار نمی دانستم احتمالا نوک مژگان شما خونریز است ورنه من معنی رگبار نمی دانستم سادگی کردم و با آینه گفتم غم را من که آیینه و تکرار نمی دانستم بی سبب نیست که چون دایره سرگردانم چون فشار نوک پرگار نمی دانستم تا نبستم به سر موی عزیزی دل را رقص منصور سر دار نمی دانستم کاش اگر اخر این قصه جدایی می بود لذت لحظه ی دیدار نمی دانستم ریختم پای کسی دار و ندارم افسوس! کاشکی معنی ایثار نمی دانستم

عشق وزندگی ...

پیش از این عشق وغم یار نمی دانستم

معنی دلبر و دلدار نمی دانستم

آسمان زیر پرم بود رها بودم

من قفس و مرغ گرفتار نمی دانستم

دل خوشی داشتم از نان وپنیری امّا

حیله ی روبه مکّار نمی دانستم

شرری بردلم انداخت نگاهی گرنه

آتش سینه ی تبدار نمی دانستم

از نگاهی که دلم ریخت شکستم زیرا

وحشت ریزش آوار نمی دانستم

احتمالا نوک مژگان شما خونریز است

ورنه من معنی رگبار نمی دانستم

سادگی کردم و با آینه گفتم غم را

من که آیینه و تکرار نمی دانستم

بی سبب نیست که چون دایره سرگردانم

چون فشار نوک پرگار نمی دانستم

تا نبستم به سر موی عزیزی دل را

رقص منصور سر دار نمی دانستم

کاش اگر اخر این قصه جدایی می بود

لذت لحظه ی دیدار نمی دانستم

ریختم پای کسی دار و ندارم افسوس!

کاشکی معنی ایثار نمی دانستم

روزگار ما

گاهی دلم میگیرد 

گاهی حرفی هم برای گفتن نمی ماند

نگاه که میکنی میبینی روزها را میگذرانی که فقط بگذرد

زندگی ام شده تکرار مکرراتی که ناخواسته می آیند ومیگذرند ...

یادعشق ...

آمده‌ام که سر نهم عشق تو را به سر برم

ور تو بگوییم که نی نی شکنم شکر برم

آمده‌ام چو عقل و جان از همه دیده‌ها نهان

تا سوی جان و دیدگان مشعله نظر برم

آمده‌ام که ره زنم بر سر گنج شه زنم

آمده‌ام که زر برم زر نبرم خبر برم

گر شکند دل مرا جان بدهم به دل شکن

گر ز سرم کله برد من ز میان کمر برم

اوست نشسته در نظر من به کجا نظر کنم

اوست گرفته شهر دل من به کجا سفر برم

آنک ز زخم تیر او کوه شکاف می کند

پیش گشادتیر او وای اگر سپر برم

گفتم آفتاب را گر ببری تو تاب خود

تاب تو را چو تب کند گفت بلی اگر برم

آنک ز تاب روی او نور صفا به دل کشد

و آنک ز جوی حسن او آب سوی جگر برم

در هوس خیال او همچو خیال گشته‌ام

وز سر رشک نام او نام رخ قمر برم

این غزلم جواب آن باده که داشت پیش من

گفت بخور نمی‌خوری پیش کسی دگر برم

 

موندنی ...

مدتی من نیستم

ولی اون

مونده

از اولم جایی نرفته بود

دل

نه من نه اون

الان خیلی بیشتر وجودشو حس می کنم ....