دوباره کتت
کاش زودتر پاییز برسد...
کاش زودتر پاییز برسد...
مادربزرگم همیشه بین لباسهایش نفتالین میگذاشت تا موریانه ها را فراری دهد.ومن همیشه بوی لباسهای مانده در کمد چوبی اش را عجیب دوست داشتم. نمیدانم چرا انقدر دلم برای بوی کهنگی لباسهایش تنگ شده است.دلم میخواهد لباسهای عیدم بوی نفتالین بدهد. بوی غریب آن کهنگی سالهای دور. آدم هر چقدر هم بزرگ شود باز ته دلش همان بچه ایست که از سر سرتقی ادامسش را قورت میدهد. همان بچه ای که برای شب عید دلش لباس نو می خواهد. ولی من هیچوقت شب عید دلم لباس نو نمیخواست. اصلا خجالت می کشیدم از پوشیدن لباسهای نو. دلم لباسی میخواهد که بوی نفتالین بدهد. بوی مادربزرگ.
من نمیخواستم بزرگ شوم.می خواستم قد همان جلیقه دامن قرمزم بمانم. همان که رویش یک گربه مشکی داشت. با ان جوراب شلواری سفید وموهای دم اسبی. من دلم نمیخواست بزرگ شوم . دلم میخواست قد همان کفشهای تق تقی قرمزم میماندم.که نمیتوانستم با انها راه بروم. دوست داشتم هی زمین بخورم. بوی نفتالین لباسهایم را عمیق نفس بکشم. مشقهایم را یک خط در میان بنویسم.دلم میخواهد ساندیس بخرم و پاکتش را نگه دارم زیر تخت تا زیاد شود و با ان کیف درست کنم. دلم میخواهد دوباره کلاس چهارم باشم. بندرعباس.بعد موهای مرضیه را محکمتر بکشم که دیگر مرا توی کلاس کتک نزند ومسخره نکند که لباسهایت بوی نفتالین می دهد.
دلم میخواهد اول دبیرستان که از مدرسه فرار کردیم دوباره از همان آب نبات چوبی ها بخرم وسه روز اخراج شوم. چرا دیگر کسی مرا اخراج نمیکند؟من لباسهایم بوی نفتالین میدهد . به خدا دارم از خودم فرار میکنم. چرا هیچکس مرا اخراج نمیکند؟
دلم برای مادربزرگم تنگ شده است وبرای کیف پولش که دزدکی پول برمیداشتم وساندیس میخریدم.یک روز برای همه بچه های کلاس ساندیس خریدم به این شرط که پاکتش را بهم بدهند تا کیفم تکمیل شود.دوست داشتم روی کیفم ساندیسهای انگور باشد.خوشگلتر میشد.دلم از همان کیف ها میخواهد الان.
دلم میخواهد پابرهنه بدوم توی کوچه بازهم شیشه پایم را ببرد. پسر همسایه بغلم کند از آن آبنباتهای خارجی خوشمزه به من بدهد. پسر همسایه مان هیچوقت لباسهایش بوی نفتالین نمیداد.مرا برساند به درمانگاه پایم را بخیه بزنند من هی جیغ بزنم وبه پسر همسایه مان فحش بدهم...
دلم نمیخواست بزرگ شوم.بعضی آدمها وقتی بزرگ می شوند، دردشان می آید. من هم دردم می آید.
من لباسهای نفتالینی خودم را میخواهم.همان که یک گربه مشکی روی سینه اش بود با همان جوراب شلواری سفید.
من دردم می آید از بزرگ شدن....
در آخرین تابستان برف بارید
پنجره ها به کوچه ریختند
پدرم سیگار می کشید
من
بدون چشم گریه کردم
ساعت عقربه هایش را قورت داد
موهایم به شاخه های صندلی گیر کرد
مادرم را باد برد
پدرم فقط
سیگار می کشید....
خوابهایت را از شاخه ها بردار
رویاهایت را روی بند رخت همسایه ها آویزان نکن
شهر پر از مردانی است
که چشمهای تورا سر میکشند
وموهایت را میان حلقه های دود گم می کنند
تو از حوصله ی جیبهایشان سر می روی
ودر آخرین روز تقویم
موهایت سپید می شود
شبیه مادرت که گم شد در برف
وتو گریه میکردی تمام ردپاهارا...
من
عروس شالیزارهای دور می شوم
با موهایی که پراز آواز برنج است
ودستهایی که سبز شده اند از باران
باد که بلند شد
بوی کلوچه ی تازه و بهار نارنج
عاشقت می کند
ودلت برای شمال چشمهایم تنگ می شود
باد که بلند شد
من عروس شالیزارهای دور می شوم
وتو در شرجی ترین شعرها
شلال گیسوان مرا
گریه میکنی.
دختری در من گریه می کند
دختری که شبیه هفت سالگی ام ناخن هایش را می جود
وشبها توی خواب جیغ میکشد
دختری که موهایش
بوی بلوطهای خیس را دارد
وچشمهایش
خاکستری است
من میخندم
دختری درمن گریه میکند
وموهایم را میکشد
وعروسکهایم را می دزدد
دختری که پیراهن بنفش مرا میپوشد
وبا تو میرقصد...
من میخندم
دختری درمن ...
جشن گندم است
بیا در طلایی ترین نقطه زمین
برقصیم
جشن گندم است
وتو درست با خوشه های طلایی
به دنیا می ایی
ومن خوشبخت ترین زن روی زمین می شوم
جشن گندم است
بیا تا آفتاب تمام نشده است
جشن بگیریم
کشاورزان که بیایند
ماشمعها را فوت خواهیم کرد
وگندم ها را
حالی اگر هست از شمال چشمهای توست واین همه باران از شرجی ترین لبخندهایت
گفته بودمت مبعوث شده ام به پیامبری چشم هایت. یادت هست؟
گفته بودمت به گاه دلتنگی هایم آیه ی تازه ای بفرست.یادت هست؟
حالا مانده ام میان این همه آیه که بوی عشق می دهند.
مانده ام میان نزول نگاهت که مثل باران بهاری نابهنگام است.
پيامبري را از من بگير.دين تازه اي دارم.
من به آيين مردمان نگاهت ايمان آورده ام.
که زنبورهای توی گلویم
کلمه هایم را به کندوهاشان بردند
شبهای زیادی است که تمام تنم ازنیش ممتدشان می سوزد
میخواستم شعرهای مرا که میخوانی
طعم خوش عسل خوشحالت کند
ولی زنبورها...
حالا نه شعری دارم نه عسلی
نه تو را
فقط تمام تنم از نیش ممتدشان می سوزد
السلام علیک یا باران!
چه دورم از تماشای مهربانی کربلایتان
می دانم مرا نمیخواهید
دستم نمیرسد به بهشت ضریح شما
دورم ازشما
که از خودم دورم
اصلا گم شده ام در روزمرگیهای بی سرانجامم
هیچ ندارم که سرم بالا بگیرم که آقا منم!
هیچ!
فقط همین کلمه های خیس از آن من است
ودلی که بی قرار تماشای گنبدشماست در شب
حتی اگر مرا نخواهید
من دوستتان دارم
وپرم از حسرت نیامدن
اصلا تا آخردنیا
همه کلمه هایم را نذر شما میکنم
السلام علیک یا باران!