امشب از هر شب به تو عاشق ترم ...



مست مستم  لیک مستی دیگرم 


امشب از هر شب به تو عاشق ترم


راست گویم  یک رگم هشیار نیست


مستم اما  جام و می در کار نیست


مست عشقم مست شوقم مست دوست


مست معشوقی که عالم مست اوست


نیمه شب ها   سیر عالم کرده ام


رو  به ارواح  مکرم  کرده ام


نغمه ی مرغ شبم  پر می دهد


سیر دیگر  حال دیگر می دهد


ساقی ام  پیمانه را لبریز کرد


باده ی خود را شرار انگیز کرد


حالت مستی و مدهوشی خوش است


وز  همه عالم  فراموشی خوش است


مستی ما گر ندانی دور نیست


باده ی ما زاده ی انگور نیست


دختر زر  پیش ما بی آبروست


باده ی ما فارغ از جام و سبوست


ای حریفان جام من جان من است


وندرین پیمانه  پیمان من است


چیست پیمان ؟  نغمه ی قالوا بلا


می زند هر لحظه در گوشم صلا


کای تو در پیمان من  هشیار باش


خواب خرگوشی بنه  بیدار باش


بند بگسل  نغمه زن  پر باز کن


این قفس را بشکن و پرواز کن


این ندا هر شب مرا مستی دهد


زندگانی بخشد  و  هستی دهد


هاتفی گوید مرا در بیت بیت


ای قلمزن ما رمیت اذ رمیت


ما قلم را در کفت جان می دهیم


ما به شعرت نور عرفان می دهیم


گر تو را شوری بود از سوی ماست


طاق نه  محراب تو  ابروی ماست


ما به جامت شربت جان ریختیم


ما به شعرت شور عرفان ریختیم


روشنی ها از چراغ عشق ماست


بر کسی تابد که داغ عشق ماست


دوستان این نور مهتاب از کجاست ؟


در تن من جان بی تاب  از کجاست ؟


در سکوت شب دلم پر می زند


دست یاری حلقه بر در می زند


شب بر آرم ناله در کوی سکوت


عالمی دارد  هیاهوی سکوت


برگ ها در ذکر و گل ها در نماز


مرغ شب حق حق زنان گرم نیاز


بال بگشاید ز هم شهباز من


می رود تا بیکران پرواز من


از چراغ آسمان ها روشنم


پر فروغ از  نور باران  تنم


روشنان آسمانی در عبور


نور و نور و نور و نور و نور و نور...


می رسم آنجا که غیر از یار نیست


وز تجلی قدرت دیدار نیست


بهر دیدن چشم دیگر بایدت


دیده ای زین دیده بهتر بایدت


چشم سر بیننده ی  دلدار نیست


عشق را با جان حیوان کار نیست


چشم ظاهر در بهائم نیز هست


کوششی کن چشم دل آور به دست


باغبان را در گلاب و گل ببین


ذکر او در نغمه ی بلبل  ببین


عشق او در واژه ها جان می دمد


در کلامم  نور  عرفان می دمد


طبع خاموشم سخن پرداز از اوست


بال از او  نیرو از او پرواز از اوست


عقل ها ز اندیشه اش دیوانه است


شمع او را عالمی پروانه  است


دیده ی خلقت همه حیران اوست


کاروان  عقل  سرگردان اوست


در حریم عزت حی ودود


آفتاب و ماه و هستی در سجود


یک تجلی عقل را مجنون کند


وای اگر از پرده سر بیرون کند


گه  تجلی  آتشم بر جان زند


جان من فریاد ده فرمان زند


آری آری می توان موسی شدن


با شفای روح خود عیسی شدن


روح میگوید اگر چه خاکی ام


من زمینی نیستم  افلاکی ام


راه هموار است رهرو نیستم


بی سبب در هر قدم می ایستم


هر زمان آن حالت دلخواه نیست


جان روشن گاه هست و گاه نیست


تشنه کامم  لیک دریا در من است


گر شفا خواهم مسیحا در من است


باغ هست و ما به خاری دلخوشیم


نور هست و ما به ناری دلخوشیم


دعوت حق گویدم بشتاب سخت


تا  بتابد بر سرت  خورشید بخت


از  نفخت فیه من  روحی نگر


تا  کجا  پر می شکد روح بشر


گر شوی موسی عصا در دست توست


خود مسیحا شو شفا در دست توست


طور سینا سینه ی پاک شماست


مستی هر باده از تاک شماست


از شجر آواز ها را بشنوی


زنده شو تا رازها را بشنوی


وادی ایمن درون جان توست


کشتن فرعون در فرمان توست


پاک شو  پر نور شو  موسی تویی


جان خود را زنده کن  عیسی تویی


غرق کن فرعون نفس خویش را


محو کن  فکر خطا اندیش را


ساقیا آن می که جان سوزد کجاست ؟


نور حق را در دل افروزد کجاست ؟


مایه ی آرام جان خسته کو ؟


از شرابی مستی پیوسته کو ؟


بار الها بال پروازم ببخش


روح آزاد سبکتازم ببخش


عاشق بزم تو ام  راهم بده


عقل روشن جان آگاهم بده...





عیسی دمی کجاست که احیای ما کند...؟



گر می فروش حاجت رندان روا کند


ایزد گنه ببخشد و دفع بلا کند


ساقی به جام عدل بده باده تا گدا


غیرت نیاورد که جهان پر بلا کند


حقا کزین غمان برسد مژده ی امان


گر سالکی به عهد امانت وفا کند


گر رنج پیش آید و گر راحت ای حکیم


نسبت مکن به غیر که اینها خدا کند


در کارخانه ای که ره عقل و فضل نیست


وهم ضعیف رای فضولی چرا کند ؟!


مطرب بساز پرده که کس بی اجل نمرد


وان کو نه این ترانه سراید خطا کند


ما را که درد عشق و بلای خمار کشت


یا وصل دوست یا می صافی دوا کند


جان رفت در سر می و حافظ به عشق سوخت


عیسی دمی کجاست که احیای ما کند...؟



عیش دل شکسته عزا  می کنی چرا ...؟

 

 

باز امشب ای ستاره ی تابان نیامدی

 

باز ای سپیده ی شب هجران نیامدی

 

شمعم شکفته بود که خندد به روی تو

 

افسوس ای شکوفه ی خندان نیامدی

 

زندانی تو بودم و مهتاب من چرا ..

 

باز امشب از دریچه ی زندان نیامدی ؟

 

با ما سر چه داشتی ای تیره شب که باز ..

 

چون سرگذشت عشق به پایان نیامدی ؟

 

مگذار قند من که به یغما برد مگس

 

طوطی من که در شکرستان نیامدی

 

شعر من از زبان تو خوش صید دل کند

 

افسوس ای غزال  غزل خوان  نیامدی

 

گفتم به خوان عشق شدم میزبان ماه

 

نامهربان من  تو  که مهمان نیامدی ...

 

خوان شکر به خون جگر دست می دهد

 

مهمان من چرا به سر خوان نیامدی ؟

 

دیوان حافظی تو و دیوانه ی تو من ..

 

اما  پری  به  دیدن دیوان نیامدی !!

 

نشناختی فغان دل رهگذر که دوش ..

 

ای ماه قصر بر لب ایوان نیامدی

 

گیتی متاع چون منش آید گران به دست

 

اما تو هم به دست من ارزان نیامدی

 

صبرم ندیده ای که چه زورق شکسته ای است

 

ای تخته ام سپرده به طوفان  ..  نیامدی

 

عیش دل شکسته عزا می کنی چرا ؟!

 

عیدم تویی که من به تو قربان  نیامدی

 

در طبع شهریار خزان شد بهار عشق

 

زیرا تو خرمن گل و ریحان نیامدی ...

 

"شهریار"

 

خدا کند نپرد مستی ام ...

 

 

مگر چه ریخته ای در پیاله ی هوشم ؟!


که عقل و دین شده چون قصه ها فراموشم


تو از مساحت پیراهنم بزرگ تری ..


ببین نیامده سر رفته ای از آغوشم


چه ریختی سر شب در چراغ الکلی ام ؟


که نیمه روشنم از دور و نیمه خاموشم


همین خوش است همین حال خواب و بیداری


همین بس است که نوشیده ام ... نمی نوشم


خدا کند نپرد مستی ام .. چو شیشه ی می


معاشران بفشارید پنبه در گوشم


شبیه بار امانت که بار سنگینی است


سر تو بار گرانی است مانده بر دوشم ...



 

تو دلاویزترین شعر جهان را بسرای ...

 

 

سحری بود و هنوز ..

 

گوهر ماه به گیسوی شب آویخته بود

 

گل یاس ..

 

عشق در جان هوا ریخته بود

 

من به دیدار سحر می رفتم

 

نفسم با نفس یاس درآمیخته بود ..


 

می گشودم پر و می رفتم و می گفتم : هااای

 

بسرااای ای دل شیدا   بسرای

 

این دل افروزترین روز جهان را بنگر

 

تو دلاویز ترین شعر جهان را بسرای

 

آسمان ..  یاس .. سحر .. ماه ..  نسیم

 

روح درجسم جهان ریخته اند

 

شور و شوق تو برانگیخته اند

 

تو هم ای مرغک تنها  بسرای

 

همه درهای رهائی بسته ست ..

 

تا گشائی به نسیم سخنی  پنجره ای را ..  بسرای !

 

بسرای …

 

من به دنبال دلاویزترین شعر جهان می رفتم


 

در افق .. پشت سرا پرده ی نور

 

باغ های گل سرخ

 

شاخه گسترده به مهر ..

 

غنچه آورده به ناز

 

دم به دم از نفس باد سحر

 

غنچه ها می شد باز

 

باغ های گل سرخ

 

یک گل سرخ درشت از دل دریا برخاست

 

چون گل افشانی لبخند تو در لحظه ی شیرین شکفتن

 

خورشید ..

 

چه فروغی به جهان می بخشید

 

چه شکوهی …

 

همه عالم به تماشا برخاست

 

من به دنبال دلاویزترین شعر جهان می گشتم


 

دو کبوتر در اوج ..

 

بال در بال گذر می کردند

 

دو صنوبر در باغ ..

 

سر فرا گوش هم آورده به نجوا غزلی می خواندند

 

مرغ دریائی .. با جفت خود  از ساحل دور ..

 

رو نهادند به دروازه ی نور …

 

چمن خاطر من نیز ز جان مایه عشق ..

 

در سرا پرده ی دل

 

غنچه ای می پرورد

 

هدیه ای می آورد

 

برگ هایش کم کم باز شدند

 

برگ ها باز شدند :

 

یافتم ! یافتم ! آن نکته که می خواستمش

 

با شکوفائی خورشید و  گل افشانی لبخند تو  آراستمش

 

تار و پودش را از خوبی و مهر ..

 

خوشتر از تافته ی یاس و سحر بافته ام :

 

" دوستت دارم " را

 

من دلاویز ترین شعر جهان یافته ام


 

این گل سرخ من است

 

دامنی پر کن ازین گل که دهی هدیه به خلق،

 

که بری خانه دشمن

 

که فشانی بر دوست

 

راز خوشبختی هر کس به پراکندن اوست

 

در دل مردم عالم، به خدا

 

نور خواهد پاشید

 

روح خواهد بخشید ..

 

تو هم، ای خوب من    این نکته به تکرار بگو

 

این دلاویزترین حرف جهان را .. همه وقت

 

نه به یک بار و به ده بار که صد بار بگو

 

" دوستم داری  ؟ " را از من بسیار بپرس

 

" دوستت دارم " را با من بسیار بگو

 

" فریدون مشیری "

 

 

" وسوسه می ریخت بر دلم شب خاموش ... "

 
 

 

لخت شدم تا در آن هوای دل انگیز


 

پیکر خود را به آب چشمه بشویم


 

وسوسه می ریخت بر دلم شب خاموش

 


تا غم دل را به گوش چشمه بگویم

 


آب خنک بود و  موجهای درخشان

 


ناله کنان گرد من به شوق خزیدند

 


گویی با دست های نرم و بلورین

 


جان و تنم  را بسوی خویش کشیدند

 


بادی از آن دورها وزید و شتابان

 


دامنی از گل به روی گیسوی من ریخت

 


*عطر دلاویز و تند پونه ی  وحشی

 

 

از نفس باد در مشام من آویخت * 

 

 

چشم فروبستم و خموش و سبکروح

 


تا به علف ها ی   نرم و تازه  فشردم

 


همچو زنی که غنوده در بر معشوق

 


یکسره خود را به دست چشمه سپردم

 


روی دو ساقم لبان مرتعش آب

 


بوسه زن و بی قرار و  تشنه و تب دار

 


*ناگاه در هم خزید .. راضی و سرمست

 

 

جسم من و روح چشمه سار گنه کار *

 

 

                "فروغ"

 

نگاهی کو ؟  خیالم را بیاشوبد ...

 

 

تو را زین پیش دلواپس نمی دیدم

 

و یا شاید تو را عمری نفهمیدم


 

نگاهی کو ؟  خیالم را بیاشوبد ...


 

که من در پیله های وهم پوسیدم

 

سلامت از ازل بوی غزل می داد

 

چرا راز سلامت را نفهمیدم ؟!

 

تو مجنون گشتی و در باد می رفتی

 

و من شب تا سحر چون بید لرزیدم

 

خبر آمد : که مردی از نفس افتاد

 

چرا آن لحظه نامش را نپرسیدم ؟

 

دلم لرزید و چشمانم سیاهی رفت

 

و حتی پیش پایم را نمی دیدم ...

 

کلامت روزگاری " بشنو از نی... " بود

 

چه شبهایی که با یاد تو نالیدم


 

یقین دارم مرا ای دوست می بخشی

 

اگر عمری نگاهت را نفهمیدم...

 

 


دل دیواااانه


 

 یارب مرا یاری بده    تا خوب آزارش کنم

 

هجرش دهم زجرش دهم   خوارش کنم زارش کنم

 

از بوسه های آتشین    وز خنده های دلنشین

 

صد شعله در جانش زنم   صد فتنه در کارش کنم

 

در پیش چشمش ساغری    گیرم ز دست دلبری

 

از رشک آزارش دهم    و ز غصه بیمارش کنم

 

بندی به پایش افکنم    گویم خداوندش منم

 

چون بنده در سودای زر   کالای بازارش کنم

 

گوید میفزا قهر خود    گویم بکاهم مهر خود

 

گوید که کمتر کن جفا    گویم که بسیارش کنم

 

هر شامگه در خانه ای    چابک تر از پروانه ای

 

رقصم بر  بیگانه ای     وز خویش بیزارش کنم

 

چون بینم آن شیدای من    فارغ شد از سودای من

 

منزل کنم در کوی او     باشد که دیدارش کنم

 

گیسوی خود افشان کنم    جادوی خود گریان کنم

 

با گونه گون سوگند ها     بار دگر یارش کنم

 

چون یار شد بار دگر     کوشم به آزار دگر

 

تا این دل دیوانه را    راضی ز آزارش کنم...

 

 

"من او را دوست دارم .. دوست دارم"

 

 

در آنجا بر فراز قله ی کوه

 

دو پایم خسته از رنج دویدن

 

به خود گفتم که در این اوج  دیگر

 

صدایم را خدا خواهد شنیدن

 

به سوی ابرها ی تیره پر زد

 

نگاه روشن امید وارم

 

ز دل فریاد کردم  کای خداوند

 

من او را دوست دارم .. دوست دارم

 

صدایم رفت تا اعماق  ظلمت

 

به هم زد خواب شوم اختران را

 

غبار آ لوده و بی تاب کوبید

 

در زرین قصر آسمان را

 

ملائک با هزاران دست کوچک

 

کلون سخت سنگین را کشیدند

 

ز توفان صدای بی شکیبم

 

به خود لرزیده در ابری خزیدند

 

خدا در خواب رویا بار خود بود

 

به زیر پلکها پنهان نگاهش

 

صدایم رفت و با اندوه نالید

 

میان پرده های خوابگاهش

 

صدا صد بار نومیدانه بر خاست

 

که عاصی گردد و بر وی بتازد

 

صدا می خواست تا با پنجه ی خشم

 

حریر خواب او را پاره سازد

 

صدا فریاد می زد از سر درد

 

به هم کی ریزد این خواب طلایی؟

 

من اینجا تشنه ی یک جرعه مهرم

 

تو آنجا خفته بر تخت خدایی !

 

مگر چندان تواند  اوج گیرد

 

صدایی دردمند و محنت آلود ؟

 

چو صبح تازه از ره باز آمد

 

صدایم از صدا دیگر تهی بود

 

ولی اینجا به سوی آسمانهاست

 

هنوز این دیده ی امید وارم

 

خدایا این صدا را می شناسی ؟

 

"من او را دوست دارم .. دوست دارم"

 

  

 

قیمت لبهای سرخت روزگاری بشکند ...

  
 

بعد از این  بگذار  قلب   بی قراری  بشکند

 

گل نمی روید چه غم   گر شاخساری بشکند

 

باید این  آیینه  را برق نگاهی  می شکست

 

پیش از آن ساعت که از بار غباری بشکند

 

گر بخواهم گل بروید بعد از این از سینه ام

 

صبر باید  کرد  تا  سنگ  مزاری  بشکند

 

شانه هایم تاب زلفت را ندارد پس مخواه

 

تخته سنگی زیر  پای  آبشاری  بشکند

 

کاروان غنچه های سرخ روزی می رسد

 

قیمت لبهای سرخت روزگاری بشکند ...

 

                فاضل نظری

 

 

عـذر گنـاه من همه چشمان مست اوست ...

 

 

ای شب  به پاس صحبت دیرین  خدای را

 

با او بگو حکایت شب زنده داری ام

 

با او بگو چه می کشم از درد اشتیاق

 

شاید  وفا  کند   بشتابد  به یاری ام

 

 

ای دل   چنان بنال که آن ماه نازنین

 

آگه شود ز رنج من و عشق پاک من

 

 

با او بگو که مهر تو از دل نمی رود

 

هر چند بسته مرگ کمر بر هلاک من


 

ای شعر من  بگو که جدایی چه می کند

 

کاری بکن که در دل سنگش اثر کنی

 

ای چنگ غم ، که از تو به جز ناله بر نخاست

 

راهی بزن که ناله از این بیشتر کنی


 

ای آسمان  به سوز دل من گواه باش

 

کز دست غم به کوه و بیابان گریختم

 

داری خبر که شب همه شب دور از آن نگاه

 

مانند شمع سوختم و اشک ریختم


 

ای روشنان عالم بالا  ستاره ها

 

رحمی به حال عاشق خونین جگر کنید

 

یا جان من ز من بستانید بی درنگ

 

یا پا فرانهید و خدا را خبر کنید


 

آری  مگر خدا به دل اندازدش که من

 

زین آه و ناله راه به جایی نمی برم

 

جز ناله های تلخ نریزد ز ساز من

 

از حال دل اگر سخنی بر لب آورم


 

آخر اگر پرستش او شد گناه من

 

عذر گناه من  همه چشمان مست اوست

 

تنها نه عشق و زندگی و آرزوی من

 

او هستی من است که آینده دست اوست

 

 

عمری مرا به مهر و وفا آزموده است

 

داند من آن نیم که کنم رو به هر دری

 

او نیز مایل است به عهدی وفا کند

 

اما   اگر خدا بدهد   عمر دیگری

 

            مشیری

 

پر کن پیاله را ...

 


 پرکن پياله را..


كاين آب آتشين


ديريست ره به حال خرابم نمی برد 


اين جامها که در پی هم می شود تهی


دريای آتش است كه ريزم به كام خويش


گرداب می رباید و آبم نمی برد


من با سمند سركش و جادويی شراب 


تا بيكران عالم پندار رفته ام 


تا دشت پر ستاره ی  انديشه های ژرف 


تا مرز ناشناخته ی  مرگ و زندگی


تا كوچه باغ  خاطره های گريز پا 


تا شهر يادها 


ديگر شرابم هم


جز تا كنار بستر خوابم نمی برد 


پر كن پياله را


هان ای عقاب عشق 


از اوج قله های  مه آلود دور دست 


پرواز كن به دشت غم انگيز عمر من 


آنجا ببر مرا كه شرابم نمي برد 


آن بی ستاره ام  كه عقابم نمی برد


در راه زندگی


با اين همه تلاش و تقلا و تشنگی


با اين كه ناله می كشم از دل كه  آب!  آب! 


ديگر فريب هم به سرابم نمی برد 


پر كن پياله را ...!



رگ خواب ...

 

 

آیینه ی چندین تب و  تاب  است   دل ما

 

 

چون د‌اغ جنون شعله نقاب است دل ما

 

 

عمریست‌ که  چون  آینه  در  بزم  خیالت

 

 

حیرت نگه  یک  مژه  خواب  است دل  ما

 

 

ماییم  و  همین  موج  فریب  نفسی چند

 

 

سرچشمه  مگویید  سراب  است  دل ما

 

 

پیمانه ی  ما پر شود  آن دم‌   که  ببالیم

 

 

در بزم تو  هم ظرف حباب است  دل  ما

 

 

آتش زن   و  نظاره ی   بی تابی   ما  کن

 

 

جز سوختن آخر به چه باب است  دل ما

 

 

لعل تو به حرف آمد و  دادیم دل از دست

 

 

یعنی به سؤ‌ال تو  جواب  است  دل  ما

 

 

ما   جرعه‌کش   ساغر    سرشار گدازیم

 

 

شبنم صفت  از عا‌لم  آب  است  دل ما

 

 

تا چیست  سرانجام  شمار  نفس  آخر

 

 

عمریست ‌که در پای حساب است دل ما

 

 

حسرت ثمر  کوشش بی‌حاصل خویشیم

 

 

از بس‌که نفس سوخت‌ کباب است دل ما

 

 

دریا  به حبابی  چه  قدر  جلوه  فروشد

 

 

آیینه ی  وصلیم  و  حجاب  است دل ما

 

 

صد سنگ شد آیینه و صد قطره ‌گهربست

 

 

افسوس همان خانه خر‌اب است دل ما

 

 

تا جنبش تار نفس افسانه طراز است

 

 

بیدل به‌ کمند  رگ  خواب  است  دل  ما ...

 

 

                      بیدل

 

 

 

سکــوت می کنم امشب ...

 

 

سکــوت می کنم امشب  به احتــرام دلـم


 

خمــار مستی ام  امــا  شکسته جـام دلـم


 

ز نوش لب هایت مست مست مستم  کن


 

بیـــا و روح و دلــت را بــزن بــه نــام دلــــم


 

فـــرار می کنی از مــن  و بی خبــر از ایـن


 

که رد پــای تــو مــانده است روی بام دلــم


 

تو در منی   مـن مـن  روی چهــره پرده نزن


 

کشیــده ام بـه جنــون  راه نــاتمـــام دلــم


 

سکــوت می کنم امشب  به احتـــرام تو و


 

سکـوت می کنم امشب  به احتــرام دلــم...

 

 "فاضل نظری"

 


بودی یا نبودی ...؟!

 

 

با دلی شاد به  امید  وصالی که ندیدم

 

آمدم تا به سرای تو   و  در خانه نبودی

 

حلقه بر در زدم  و  از  تو جوابی نشنیدم

 

بلکه بودی  و در خانه به رویم  نگشودی

 

اشک زد حلقه به چشم من و آهم به لب آمد

 

ناگهان  غیبت تو بست  به دل  راه  امیدم

 

نا امیدانه  زدم  تکیه  به  دیوار  ز حسرت

 

رنج حرمان نکشیدی که بدانی چه کشیدم

 

با  دلی  تنگ به جبران  گناهی  که  نکردم

 

گریه ها کردم و بر  آتش دل اشک فشاندم

 

یادگار تو همان حلقه ی  زیبای طلا را

 

نگهی کردم و زان پس...

 

روی آن چند نگین از گوهر اشک نشاندم

 

ناگریز اشک نشان ، غمزده از کوی تو رفتم

 

نا امیدانه ز دل آه غریبانه کشیدم

 

تا به سوگ دل تنها شده مستانه بگریم

 

نیمه جان پیکر خود بر در میخانه کشیدم

 

من به تو زنده ام و بی تو دلم خانه ی مرگ است

 

تو  مرا  گرمی عشقی ، تو  مرا  نور  امیدی

 

زندگی بی تو مرا نیست به جز شام سیاهی

 

تو مرا  پرتو  مهری ، تو مرا بخت سپیدی

 

با دلی شاد به امید وصالی که  ندیدم

 

آمدم تا به سرای تو  و  در خانه نبودی

 

حلقه بر در زدم و  از تو  جوابی نشنیدم

 

 بلکه بودی و در خانه به رویم نگشودی ...

 

                       سهیلی

 

 

 

حق با سکوت بود... صدا در گلو شکست ...

 

 

 

 

 قیصرامین پور وقتی خیلی جوان بود فرمود  :

 

 

 

برخیز که  باز های و هویی بکنیم

 

 

در آب ترانه شست و شویی بکنیم

 

 

عمر اندک  و  فرصت  خموشی  بسیار

 

 

تلخ است سکوت ؛ گفت و گویی بکنیم

 

 

 

اما چند سال بعد در غزلی فرمود  که...

 

 

 

حق با سکوت بود :

 

 

 

آواز   عاشقانه ی  ما  در  گلو  شکست

 

 

حق با سکوت بود... صدا در گلو شکست

 

 

دیگر  دلم  هوای   سرودن  نمی کند

 

 

تنها  بهانه ی  دل ما  در گلو شکست...!!

 

 

سر بسته ماند بغض گره خورده در دلم

 

 

آن گریه های عقده گشا در گلو شکست

 

 

ای داد    کس به  داغ  دل  باغ  دل نداد

 

 

ای وای   های های عزا در گلو شکست

 

 

آن روزهای خوب  که  دیدیم...  خواب  بود

 

 

خوابم پرید و خاطره ها در گلو   شکست

 

 

 ( بادا )  مباد  گشت   و  ( مبادا  ) به  باد رفت

 

 

( آیا ) ز یاد رفت و  ( چرا ) در گلو    شکست

 

 

فرصت   گذشت  و  حرف دلم  ناتمام  ماند

 

 

نفرین  و  آفرین  و  دعا  در  گلو   شکست

 

 

تا  آمدم  که   با   تو   خداحافظی  کنم...

 

 

بغضم امان نداد و خدا... در گلو شکست... !!

 

 

 

با کوه غمت  سنگ تر از سنگ صبورم ...

 

هر چند  که  دلتنگ تر  از  تنگ بلورم

 

با کوه غمت  سنگ تر از سنگ صبورم

 

اندوه من انبوه تر از  دامن الوند

 

بشکوه تر از کوه  دماوند غرورم

 

یک عمر پریشانی دل بسته به مویی است

 

تنها سر  مویی  ز  سر  موی تو  دورم

 

ای عشق به شوق تو گذر می کنم از خویش

 

تو  قاف  قرار  من  و  من  عین  عبورم

 

بگذار به  بالای  بلند  تو  ببالم

 

کز تیره ی نیلوفرم و تشنه ی نورم

 

قیصر امین پور

 

 

خود چه میدانی که من در چشم تو جان یافتم ...

 

 

 

 

خود چه میدانی که من در چشم تو جان یافتم ... !؟

 

 

 

 

روزی نشـد که عـمر به کــام دلـــم شـــود ...

 

 

بیرون کشیـــدی از در و   بـر بــام می بــری

 


آرام جلــــــوه کـــــردی و  آرام مــــی بـــری

 

ایـن از هنــرنمـایی چشم ســــیاه تـــوست

 

بـــی دام صــــید کــردی و با دام می بـــری 

 

 تـا  قبـله را عــوض نکـنی  چشــم را ببـنـــد

 

با ایــن حــــرام  رونـــق اســـــلام می بــری

 

چشمــانت آرزوی ریـاضـــــت کشــان شــده

 

غوغـــاست هر کـجــــا که تو بادام مــی بری

 

گاهـی ابــوسـعـیـد ابــاالخــیـر مــی شـوی

 

گــاهـی مــرا حـــوالـی  بسـطــام  مــی بری

 


پر می زنـی، به منـطـق عـــطار می کشـی

 

می  می شوی ، به خلسه ی خیام می بری


 

تا بوده  راه و رسـم تو  این گونه بــوده است

 

آرام  دل گرفـتـــــی و  آرام  مـــــــی بــــری

 

روزی نشـد که عـمر  به  کــام دلـــم شـــود

 

نــاکــام  آفــریـــده   و   ناکــــام  مـــی بــری !

 

 

 

بوسه ...

 

 

در دو چشمش  گناه  می خندید

 

بر  رخش  نور  ماه می خندید

 

در  گذرگاه  آن  لبان  خموش

 

شعله ای  بی پناه   می خندید

 

شرمناک و  پر از  نیازی  گنگ

 

با نگاهی که رنگ مستی  داشت

 

در دو چشمش نگاه کردم و گفت:

 

«باید از عشق حاصلی برداشت»

 

سایه ای روی سایه ای خم شد

 

در نهانگاه   راز پرور   شب

 

نفسی  روی   گونه ای   لغزید

 

بوسه ای  شعله  زد  میان دو لب...

 

        فروغ

 

 


 

 

پری كوچك غمگينی که ...

 

 

 

من...

 


 

 پری كوچك غمگينی را می شناسم

 

 

كه در اقيانوسی مسكن دارد

 

و دلش را در يك نی لبك چوبين

 

می نوازد   آرام  آرام

 

پری كوچك غمگينی که..  

 

شب از يك بوسه می ميرد

 

و سحرگاه

 

 از يك بوسه

 

به دنيا خواهد آمد...

 


به کشتن من نشسته بود !!

 

 

من بهار را به  دلم قفل زده ام

 

تا به سرقت نبرند

 

خورشید می خندید هنگامی که من

 

در ناودان بی کسی و تنهائی ام می گریستم

 

و او گلهای زندگی ام را دسته دسته آب می داد

 

من آب باران جمع میکردم 

 

که با هم بنوشیم

 

او به زمین میریخت

 

          و می خندید ..

 

من تشنه می ماندم

 

   و هر روز او

 

به کشتن من نشسته بود ...

 

 

 

من از آنان می گریزم

 

 

آه که در هذیان های بیخودی خویش 

 

چقدر نوشته ..

 

چقدر حرف زده ..    

 

              و چقدر گوش داده ام ..

 

گاه در عطر جنگل ها 

 

و زمانی در امواج ..

 

        سخن ها سر کرده ام

 

من پناه می برم از ترس به دیوار

 

                  من از آنان می گریزم

 

 سالهایی است بس دراز 

 

     که من

 

                         خاموشم...

 

 

غروب عشق

 

غروبی بود و صحرایی غم آلود

 

به رخسار افق، دردی نهانی

 

به کوه و دشت خورشید جهانتاب

 

همی پاشید گردی زعفرانی

 

نصیب ابر می شد رنگزردی

 

در آغوش سپهر لاجوردی

 

درون سینه ی دریای آرام

 

نمایان بود نقش روی خورشید

 

بسان خرمن زر، چهره ی مهر

 

میان آب دریا می درخشید

 

کلاغی روی دریا بال میزد

 

جوانی، نی در آن احوال میزد

 

زمِین در ماتم هجران خورشید

 

چو مصروعی دمادم جان بسر بود

 

تو گویی جان او بر لب رسیده

 

که همچون دردمندی محتضر بود

 

ز برّ  و  بحر و دشت و جنگل و کوه

 

همه بودند غرق درد و اندوه

 

زمین گویی به گوش شمس می گفت

 

که : دور از روی تو خاموش و سردم

 

مرو ، ای گرمی جان من از تو

 

بمان تا روز و شب دورت بگردم

 

مکن عزم سفر ، آرام من باش

 

تو بخت روشنی بر بام من باش

 

ولی مهر درخشان نرم نرمک

 

ز پیش دیده در مغرب فرو رفت

 

تو گویی نو عروس نامرادی

 

به زیر خاک با صد آرزو رفت

 

زمین هم در عزای روی خورشید

 

به تن از شب ، لباس سوگ پوشید

 

پس از چندی ز پشت کوه خاور

 

جمال نقره فام ماه ، سر زد

 

فلک با دست ماه عالم افروز

 

در و دیوار را رنگی دگر زد

 

ربود از دیده ی بینندگان خواب

 

که دارد عالمی دامان مهتاب

 

در آن دم بر فراز تخته سنگی

 

که بر پیشانی ساحل عیان بود

 

سر مهپاره ی خورشید رویی

 

به دامان جوانی خسته جان بود

 

جوان در ماهتاب بوسه انگیز

 

همی زد بوسه بر چشمی هوس ریز

 

نگاه آن دو ، با هم راز می گفت

 

نگاه عاشقان را صد زبان است

 

بود پوشیده از چشم من و تو

 

هر آن رازی که بر عاشق عیان است

 

تو مو می بینی و او پیچش مو

 

 تو ابرو ، او اشارتهای ابرو

 

جوانک زلف دختر را به نرمی

 

به انگشت نوازش تاب میداد

 

پری رو  گریه میکرد از سر شوق

 

به نرگس های چشمش آب میداد

 

میان گریه گاهی خنده میکرد

 

لبش کار مه تابنده میکرد

 

جوان در زیر لب با خویش میگفت :

 

مه من ، دل ربا  شیرین دهانست

 

میان ماه من تا ماه گردون

 

تفاوت از زمین تا آسمان است

 

قمر ، این زلف عطرآگین ندارد

 

قد موزون ، لب شیرین ندارد

 

لبش چون مادری گم کرده فرزند

 

به روی چهره ی جانانه میگشت

 

تو گویی در میان بوستانی

 

به روی برگ گل ، پروانه می گشت

 

گل یک بوسه از شیرین دهانی

 

بود شیرین تر از جان جهانی

 

پری رو  تا برد دل را ز عاشق

 

به هنگام نیازش ناز میکرد

 

خمار آلوده نرگس را به صد ناز

 

گهی می بست و گاهی باز میکرد

 

دلارامی که رمز عشق داند

 

گهی جان می دهد گه می ستاند

 

جوان آهی کشید و گفت : ای گل

 

چه خوش باشد که بعد از انتظاری...

 

کلامش را برید و گفت آنماه :

 

به امیدی رسد امیدواری

 

جوان گفتا که : من امیدوارم

 

پری گفت : امشب امّیدت بر آرم

 

هزاران راز دل گفتند با هم

 

که گوش با هم نشید آنرا

 

بلی ، راز دل آشفته دلها

 

نخواهد بار منّت از زبان را

 

به چشم یکدگر تا خیره بودند

 

هزاران گفته از هم می شنودند

 

جوان با چشم گریان ، گاهگاهی

 

به چین موج دریا خیره می شد

 

غم و شوق و امید و نا امیدی

 

بجان دردمندش چیره می شد

 

زمانی از ته دل ، ناله ها داشت

 

حکایت ها نهانی با خدا داشت

 

گهی عاشق ز سوز سینه ی خویش

 

به روی یار ، گرد آه می ریخت

 

گهی با قطره های روشن اشک

 

ستاره بر رخ آن ماه می ریخت

 

ز اشک و آه ، طوفانی به پا بود

 

خدای عشق آنجا   ناخدا  بود

 

پری رو  موی عطر افشان خود را

 

پریشان در مسیر باد میکرد

 

ز هم پاشید بنیاد جوان را

 

که در عاشق کشی بیداد می کرد

 

ورق میزد کتاب دلبری را

 

که تا خواند فصول آخری را

 

جوان ، آهسته و آرام آرام

 

سرش بر سینه ی معشوق خم شد

 

فروغ از دیده ی او رخت بر بست

 

صدای ناله اش یکباره کم شد

 

ز شوق خود به پای یار جان داد

 

به جانان بهتر از جان کی توان داد؟

 

در آن حالت به روی عاشق زار

 

نسیمی نرم نرمک باد می زد

 

ز مرگ عاشقی هجران کشیده

 

خروشان موج دریا ، داد می زد

 

پری رو با نگاهی حیرت آمیز

 

 پریشان بود با حالی غم انگیز

 

در آن دم ناله ی صحرا نوردی

 

به کوه و دشت پیچید از ره دور

 

که او با سوز دل این شعر میخواند

 

به آهنگ نوا  اما به صد شور

 

خوش آن دلداده ای کاین بخت دارد

 

که پیش روی جانان جان سپارد...

 

 

برگرد !!!

 

 

شبی از پشت يك تنهائی  نمناك و بارانی ...

 

تو را با لهجه‌ی گل‌های نيلوفر صدا كردم ...

 

تمام شب ...

 

برای با طراوت ماندن باغ قشنگ‌ آرزوهايت    ..   دعا كردم

 

پس از يك جستجوی  نقره‌ای

 

در كوچه‌های آبی احساس ...

 

تو را از بين گل‌هايی كه در تنهايی‌ام روييد

 

      با حسرت جدا كردم ...

 

و تو در پاسخ آبی‌ترين موج تمنای دلم گفتی :

 

دلم حيران و سرگردان چشمانیست رويايی ...

 

و من تنها برای ديدن زيبائی آن چشم

 

تو را در دشتی از تنهائی و حسرت    

           

 

                رها  كردم ...

 

 

همين بود آخرين حرفت ...

 

و من بعد از عبور تلخ و غمگينت

 

              حريم چشم‌هايم را  ...

 

به روی اشكی از جنس غروب ساكت و نارنجی خورشيد


 

وا كردم ...

 

        نمی دانم چرا رفتی...

 

نمی‌دانم چرااا    شايد خطا كردم ...

 

و تو بی‌آنكه فكر غربت چشمان من باشی

 

نمی‌دانم كجا..  تا كی.. برای چه..

 

        ولی رفتی ...

 

و بعد از رفتنت  باران چه معصومانه می بارید ...

 

و بعد از رفتنت يك قلب دريايی ترك  برداشت ...

 

و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاكستری گم شد

 

و گنجشكی كه هر روز از كنار پنجره

 

با مهربانی دانه برمی‌داشت ..

 

تمام بال‌هايش غرق در اندوه غربت شد ...

 

و بعد از رفتن تو  آسمان چشم‌هايم خيس باران بود

 

و بعد از رفتنت انگار كسی حس كرد من بی‌تو

 

تمام هستی‌ام از دست خواهد رفت ...

 

كسی حس كرد من بی‌تو

 

هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد ..

 

و بعد از رفتنت دريا چه بغضی كرد!

 

كسی فهميد تو نام مرا از ياد خواهی برد

 

 

و من با آنکه می دانم ..

 

 

تو هرگز یاد من را با عبور خود نخواهی برد ..

 

        هنوز آشفته‌‌ی چشمان زيبای توام ..   


برگرد...!




 


هیچ کس هیچ کس اینجا به تو مانند نشد...

 

 

به خدا حافظی تلخ تو سوگند نشد

 

که تو رفتی و دلم ثانیه ای بند نشد

 

لب تو میوه ی ممنوع  ولی لبهایم

 

هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند نشد

 

با چراغی همه جا گشتم وگشتم در شهر

 

هیچ کس هیچ کس اینجا به تو مانند نشد

 

هر کسی در دل من جای خودش را دارد

 

جانشین تو در این سینه خداوند نشد

 

خواستند از تو بگویند شبی شاعرها

 

عاقبت با قلم شرم نوشتند : نشد... !!

 

عشق بر شانه ی هم چیدن چندین سنگ است ...

 


به نسیمی همه ی  راه  به هم می‌ریزد

 

کی دل سنگ تو را آه به هم می‌ریزد

 

سنگ در برکه می‌اندازم و می‌‌پندارم

 

با همین  سنگ  زدن، ماه  به  هم  می‌ریزد

 

عشق بر شانه ی هم چیدن چندین سنگ است

 

گاه  می‌ماند و ناگاه   به  هم  می‌ریزد

 

آنچه را عقل به یک عمر به دست آورده است

 

عشق یک لحظه ی  کوتاه  به هم می‌ریزد

 

آه... یک روز همین آه تو را می‌گیرد

 

 گاه یک کوه به یک کاه به هم می‌ریزد...!



گزيده ی سخن بزرگان

 

 

ادیسون : موفقیت ، یک درصد نبوغ ، 99 درصد عرق ریختن .

 

ارد بزرگ : چه زیبایند آنانی که همیشه لبخندی برلب دارند .

 

چوپرا : از قضاوت کردن دست بکش تا آرامش را تجربه کنی.

    

 

برنارد شاو : زن شاهکار خلقت است.

 

آرتور شوپنهاور : شلختگی اهانت به جامعه است.

 

هوبار :  بهترین خوشبختی ها ، یاری به دیگران است.

 

جونسون : هیچ چیز غرور مرد را مثل شادی زنش ارضاء نمی کند ،

 

چون همیشه آنرا مربوط به خود می داند .

 

آنتونی رابینز : قانون احتمالات یادت نره ..

 

                            بلاخره یک نفر خواهد گفت بله

 

 

آنتونی رابینز : اگر فکر می کنید که موفق می شوید یا شکست

 

می خورید، در هر دو صورت درست فکر کرده اید.

 

آرتور شوپنهاور : هنگامی كه مطالعه می كنيم شخص ديگری

 

به جای ما فكر می كند؛ ما تنها جريان ذهنی او را تكرار می كنيم .

 

ارد بزرگ : راهی جز نرمش و بازی با هستی نیست .

 

پوشگین : تا خود را  از هرجهت کامل و شایسته ندیدی ..

 

                       قضاوت نکن .

 

 

 

آندره ژید : بکوش تا عظمت در نگاهت باشد نه در آنچه می نگری .

 

ارد بزرگ : نخستین دروازه بی باکی ...

 

               تهی شدن از دلبستگی هاست .

 

 

 

ارد بزرگ : کسی که می ماند و نمی پرد به یک راز بزرگ

 

آگاه گشته و آن فلسفه ی  پرواز است .

 

 

گوته : هر چه نور بیشتر باشد ، سایه عمیق تر است .

 

 

دکتر شریعتی : میدانم تشنه ای اما ..

   

      این دریا را در کوزه نمیتوان کرد.

 

 

مارک مک کورمیک : از گفتن نمی‌دانم نهراس .

 

ارد بزرگ : آدمهای بزرگ و اندیشمند ، بسیار اشک می ریزند .

 

هانری دونومتر : بسیار نادر هستند کلماتی که

 

ارزششان بیشتر از سکوت باشد .

 

 

سام منتز : بهترین درمان برای

 

     قلوب شکسته این است که دوباره بشكند .

 

 

          ( جملات برگزیده ی  fault80  )

 

 

سخن بزرگان

 

 

 با بزرگان ...

 

 

دکتر علی شریعتی : در روزگار جهل .. شعور  خود جرم است ..

 

 

و در جمع مستضعفان و زبونان .. بلندی  روح و  دلیری دل  و در

 

 

سرزمین غدیرها  به تعبیر بودا .. "خودجزیره بودن " ( اوپا ) گناهی

 

 

نابخشودنی است .

 

 

 

برنارد شاو : زن شاهکار خلقت است.

 

 

آرتور شوپنهاور : شلختگی اهانت به جامعه است.

 

 

هوبار :  بهترین خوشبختی ها ، یاری به دیگران است.

 

 

ارد بزرگ : آدمیانی که با دیگران روراست نیستند ..

 

 

           با خود نیز بدین گونه اند .

 

 

پور سینا : معلم نفس خود و شاگرد وجدان خویش باش.

 

 

شیلون : به زبانت اجازه نده که قبل از اندیشه ات به کار افتد.  

 

 

 
لرد بایرن :  هرچه ایمان مرد به هوشش بیشتر شود..

 

 

            زن بهتر میتواند گولش بزند .

 

 

 

ارد بزرگ : هنگام گسست و بریدن از همه چیز ، می توانی

 

 

           بسیاری از نداشته ها را در آغوش کشی .

 

 

 

ویلیام شکسپیر  : چیزی که زن دارد و مرد را تسخیر می کند ،

 

 

              مهربانی اوست ، نه سیمای زیبایش .

 

 

 

جونسون : هیچ چیز غرور مرد را مثل شادی زنش ارضاء نمی کند ،

 

 

    چون همیشه آنرا مربوط به خود می داند .

 

 

 

میشله : به هر اندازه که زن آرام و مطیع و با عصمت و با عفت است ،

 

 

به همان اندازه قدرت فرمانروایی او شدیدتر و استوارتر است .

 

 

آنتونی رابینز : قانون احتمالات یادت نره ...

 

 

          بلاخره یک نفر خواهد گفت بله

 

 

 

آلفونس دوده : زن وقتیکه دوست بدارد ، غیر از محبوب خود چیزی

 

 

را نمی بیند و هرچه عاطفه ، مهربانی و نوازش و فداکاری دارد

 

 

             تنها برای او به کار می برد .

 

 

آنتونی رابینز : اگر فکر می کنید که موفق می شوید یا شکست

 

 

می خورید،در هر دو صورت درست فکر کرده اید.

 

 

آرتور شوپنهاور : هنگامی كه مطالعه می كنيم شخص ديگری

 

 

به جای ما فكر می كند؛ ما تنها جريان ذهنی او را تكرار می كنيم .

 

 

رومن رولان :  مردان آفریننده کارهای مهمند ..

 

 

و زنان به وجود آورنده ی  مردان .

 

 

لاروشفوکو : وقتی انسان آرامش را در خود نیابد ..

 

 

جستجوی آن در جای دیگر  کار بیهوده ای است.

 

 

مارکز : دوست واقعی کسی است که ..

 

 

دستهای تو را بگیرد ولی قلب ترا لمس کند .

 

 

لامارتین : زن کتابیست که جزبه مهرو محبت خوانده نمیشود .

 

 

باربارا دی آنجلیس : عشق یگانه منبع نیرو و قدرت شماست .

 

 

دکتر شریعتی : وقتی عشق فرمان میدهد ..

 

 

               محال  سر تسلیم فرود می آورد .

 

 

 

برنارد شاو : زن زشت در دنیا وجود ندارد فقط برخی از زنان هستند

 

 

            که نمی‌توانند خود را زیبا جلوه دهند.

 

 

 

ارد بزرگ : راهی جز نرمش و بازی با هستی نیست .

 

 

ادیسون : موفقیت ، یک درصد نبوغ ، 99 درصد عرق ریختن .

 

 

مارکوس گداویر : سعی نکنیم بهتر یا بدتر از دیگران باشیم ،

 

 

بکوشیم نسبت به خودمان بهترین باشیم .

 

 

موریس مترلینگ : آن چه انسان هرگز نخواهد فهمید این است

 

 

که چگونه در مقابل کسی که ما را آفریده و همه چیز ما از اوست

 

 

مسئول خواهیم شد و او از ما بازخواست خواهد کرد .

 

 

دکتر شریعتی : زیبائی   همواره تشنه ی دلی است

 

 

                        که به او عشق ورزد .

 

 

 

ارد بزرگ : هیچگاه امید کسی را ناامید نکن ،

 

 

شاید امید تنها دارایی او باشد .

 

 

آنتونی رابینز : هر گاه تصمیم شایسته ای گرفتید ، آنرا رها نکنید.

 

 

لرد آیبوری : شناختن وظیفه کار مشکلی نیست ..

 

 

ولی انجام وظیفه مشکل است.

 

 

پوشگین : تا خود را از هرجهت کامل و شایسته ندیدی قضاوت نکن .

 

 

باربارا دی آنجلیس : در سرتاسر طول زندگی باز همان

 

 

عشق است که یگانه حامی و ناجی شماست .

 

 

آستین فلیز : لباس قدیمی را بپوشید ولی کتاب نو بخرید.

 

 

آلبرت هوبار : سعادت عادت است آنرا پرورش دهید.

 

 

گیبون : معاشرت بر دانائی می افزاید ولی ..

 

 

تنهائی مکتب نبوغ است.

 

 

سلیکا : بهترین چاره ی  غضب ، به تاخیر انداختن آن است .

 

 

کریستوفر مورلی : کامیابی تنها در این است که بتوانی

 

 

زندگی را به شیوه ی خودسپری کنی.


 

آنتونی رابینز : هر چه بیشتر تصمیم بگیرید

 

 

قدرت تصمیم گیری شما بیشتر می شود .

 

 

سیدنی : کسانی که با افکار عالی و خوب دمسازند

 

 

هرگز تنها نیستند.

 

 

گوته : کار ما نمایانگر قابلیت های ماست .

 

 

آندره ژید : بکوش تا عظمت در نگاهت باشد نه در آنچه می نگری .

 

 

فیلیپ سیدلی : کسانیکه با افکار خوب و عالی دمساز هستند ،

 

 

هرگز تنها و بی مونس نیستند .

 

 

نیچه : اگر زمانی دراز به اعماق نگاه کنی ...

 

 

آنگاه اعماق هم به درون تو نظر می‌اندازند .

 

 

کریستوف مارلو : مرا اندکی دوست بدار ولی طولانی .

 

 

ارد بزرگ : آنکه پوزش نمی داند چیست! مناسب دوستی نیست .

 

 

مارتین لوترکینگ : آرزو دارم روزی این حقیقت به واقعیت مبدل شود

 

 

که همه‌ی انسان‌ها برابرند.

 

 

ساموئل جانسون : تقریبآ همه مردم بخشی از عمرشان را ، در تلاش

 

 

برای نشان دادن ویژگی هایی که ندارند ، تلف می کنند .

 

 

غزالی طوسی : زبان عضویست که وزنش اندک و کم ولى عبادت

 

 

و گناهش بسیار بزرگ است » .زبان با یک تهمت نابجا ، یا یک دروغ ،

 

 

قدرت دارد آبروى پنجاه ساله انسان بى گناهى را بریزد ،

 

 

یا مال و جان بى تقصیرى را بر باد دهد .و زبان مى تواند با گفتار الهى

 

 

بین دو نفر را اصلاح نموده ، آبروى مسلمانى را حفظ کند ، و

 

 

مال و عرض مؤمنى را از خطر برهاند آرى ! این است طاعت بزرگ او .

 

 

ارد بزرگ : نخستین دروازه بی باکی ..

 

 

             تهی شدن از دلبستگی هاست .

 

 

 

ارد بزرگ : کسی که می ماند و نمی پرد به یک راز بزرگ

 

 

         آگاه گشته و آن فلسفه ی  پرواز است .

 

 

 

نایتینگل : ما همان میشویم که تمام روز به آن می اندیشیم.

 

 

لافونتن : هیچ چیز نمی تواند بر عشق حکومت کند،

 

 

بلکه این عشق است که حاکم بر همه چیز است .

 

 

گوته : هر چه نور بیشتر باشد ، سایه عمیق تر است .

 

 

منتسکیو : انسان همچون رودخانه است ؛ هر چه عمیق تر باشد ،

 

 

آرام تر و متواضع تر است .

 

 

دکتر شریعتی : میدانم تشنه ای اما ..

 

 

             این دریا را در کوزه نمیتوان کرد.

 

 

 

فردریش نیچه : آرامش مدام نیز کسل کننده است ..

 

 

         گاهی طوفان هم لازم است .

 

 

 

مارک مک کورمیک : از گفتن نمی‌دانم نهراس .

 

 

مونتسکیو : آبادی یک کشور ار روی نسبت آزادی اش

 

 

     سنجیده میشود نه از روی حاصلخیزیش .

 

 

 

رلف والدو اوسن : خاموش باشیم ، زیرا آنگاه است که

 

 

      صدای نجوای خدا را خواهیم شنید .

 

 

 

میشله : برای آنکه تاریخ تا ابد دروغ باشد کافی است

 

 

       که یک نفر حقایق را کتمان کند .

 

 

 

دیل کارنگی : آنکه می تواند ، انجام می دهد..

 

 

          آنکه نمی تواند انتقاد می کند.

 

 

 

ارد بزرگ : چه زیبایند آنانی که همیشه لبخندی برلب دارند .

 

 

تاگور : آسمان برای گرفتن ماه تله نمی گذارد ..

 

 

آزادی خود ماه است که او را پایبند می کند .

 

 

دکتر شریعتی : تنهائی  آرامگاه جاوید من است ..

 

 

           و درد و سکوت همنشین تنهائی من .

 

 

 

ارد بزرگ : خموشی ، دری به سوی نگاه ژرف تر است .

 

 

ارد بزرگ : آدمهای بزرگ و اندیشمند ، بسیار اشک می ریزند .

 

 

باتلر :  دوست مثل پول است ..

 

 

بدست آوردنش از نگه داشتنش آسان تر است.

 

 

اسکار وایلد : دوستان را در خلوت توبیخ کن و در ملاءعام تحسین .

 

 

باربارا دی آنجلیس : تمامی روابط شما از عشق خواهد درخشید .

 

 

بقراط : حاصل من از فضل فقط این شد که بر جهل خود دانا شوم.

 

 

ارد بزرگ : نگاه آدمهای کوچک ، چه زود پر می شود و لبریز . 

 

 

باربارا دی آنجلیس : هر انتخابی که می کنید به آن پایبند باشید .

 

 

ساموئل اسمایلز : خوش بین باشید اما خوش بین دیر باور.

 

 

نیوتن : کسی که فکر نمی کند ، به ندرت دم فرو می بندد .

 

 

شکسپیر : اگر قرار است برای چیزی زندگی خود را خرج کنیم ،

 

 

                 بهتر آن است که آنرا خرج لطافت یک لبخند و

               

 

                                یا نوازشی عاشقانه کنیم .

 

 

 

سقراط : اگر خاموش بنشینی تا دیگران به سخنت آورند ،

 

 

     بهتر از آنست که سخن بگویی و خاموشت کنند.

 

 

 

ماری لولا : بهای عشق چیست بجز عشق ؟ .

 

 

میستر اکهارت : تمام چیزى که خدا از بشر مى خواهد..

 

 

           یک قلب آرام است .

 

 

داستایوفسکی : تنها آرامش و   سکوت   

 

 

            سرچشمه‌ی نیروی لایزال است.

 

 

 

لومباردی : بردن ، همه چیز نیست ، اما تلاش برای بردن چرا .

 

 

هانری دونومتر : بسیار نادر هستند کلماتی که ارزششان

 

 

      بیشتر از سکوت باشد .

 

 

 

وبستر : خدا آزادی را بکسانی که در جستجوی آن هستند می دهد.

 

 

ارد بزرگ : هیچ دوستی بهتر از تنهایی ، برای اهل اندیشه نیست .

 

 

دوروستان :  شب آنگاه زیباست که نور را باور داشته باشیم .

 

 

آندرومدا : بزرگی و تنها ،  آبی و در اوج .. آسمانی انگار .

 

 

بسطامی : یا چنان نمای که هستی ،یا چنان باش که می نمایی .

 

 

رابرت زند : آدم ها فقط در یک چیز مشترکند : متفاوت بودن .

 

 

لائوتسه : دانا انتظار ندارد کارهای او مورد تمجید و تحسین قرار گیرد.

 

 

سام منتز : بهترین درمان برای قلوب شکسته این است که

 

 

                 دوباره بشکند .

 

 

 

کنفسیوس : اگر به خطا رفتی، از برگشتن واهمه نداشته باش.

 

 

هیوم : خوشبختی پروانه است. اگر او را دنبال کنید از شما می گریزد

 

 

          ولی اگر آرام بنشینید، روی سر شما خواهد نشست.

 

 

 

چوپرا : از قضاوت کردن دست بکش تا آرامش را تجربه کنی.

 

 

پتیاگور : برای تلفظ کوتاهترین کلمه "بله" یا "نه"

 

 

         خیلی بیشتر از یک نطق باید فکر کرد .

 

 

 

دکتر شریعتی :  نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد ..

 

 

نمیخواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت ..

 

 

ولی بسیار مشتاقم .. که از خاک گلویم سوتکی سازد ..

 

 

گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش ..

 

 

و او یکریز و پی در پی ..

 

 

دم گرم و چموشش را  در گلویم سخت بفشارد ..

 

 

و حواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد ..

 

 

 بدین سان بشکند هر دم  سکوت مرگبارم را .

 

 

 

ووچونگ : بدون تسلط بر خود نمیتوانید فاتح دیگران باشید.

 

 

مورلی : موفقیت تنها یک چیز است این که :

 

 

            زندگی را به دلخواه خود بگذرانید.

 

 

 

دکتر شریعتی : اما  این چه رنجی است ..

 

 

 لذتها را تنها بردن و چه زشت است  زیبائی ها را تنها دیدن

 

 

 و چه بدبختی آزار دهنده ایست تنها خوشبخت بودن ..

 

 

در بهشت تنها بودن سخت تر از کویر است .

 

 

نامهربون : برای بدست آوردن عجله کردن بد نیست اما ...

 

 

 برای از دست دادن  عجله نکن ..  دیر نمیشود ...!