داستان عجیبی دارد
قطره ی کوچیکی از جنس دریا ، کنار تمام قطره های پاک
کنار لطافت و زلالی دریا
قطره در میان عشق بازی موج ها می زیست، بوسه میچید از لب های سنگی دریا همه چیز خوب بود ... همه چیز پاک ... همه جا دریایی ! تا اینکه یک روز خورشید هوس شکار دریا کرد
دریا خروشید ... قطره ها را در آغوش گرفت از بیم تلالو امواج خورشید و بخار شدن قطره ها ... ناگهان قطره ی کوچک جذب امواج خورشید شد ! از آغوش دریا جست و بخاری میان آسمان و زمین شد ، خورشید خندید و با غرور دست های قطره را گرفت و او را به آسمان برد و قطره ی کوچک خوشحال از شوق عشق بازی با خورشید بود تا اینکه همه چیز عوض شد خورشید افول کرد و صبح از دریای دیگری سر زد به قصد شکار قطره ی دیگری ....
خورشید قطره ی کوچک را به ابر سپرد تا به آغوش دریا بازگرداندش ، قطره هویی شده بود ، جو آسمان اسیرش کرده بود و دریا برایش جذابیت نداشت ! ولی لین خلاف قانون طبیعت بود ، قطره باید باران میشد باید به آغوش دریا باز میگشت ! باید ها نباید شد .
چرخه ی طبیعت به هم خورد و قطره هم دم ابر شد . گذشت و گذشت تا اینکه روزی فرار رسید که آبی آسمان چشم های قطره ی کوچک را میزد دلش آبی دریا را میخواست اما .... نمیشد ! دل و احساس قطره ابر را صدا میزد و عقل و منطق دریا را فرا میخواند !
در میان همین جدال ناگهان خورشید دوباره هوای قطره به سرش زد ، قطره کنار ابر بود و خورشید تعجب کرده بود از باران نشدنش ،قانون دیگری از طبیعت نادیده گرفته شده بود ،هوای دل قطره هم آفتابی بود وهم ابری ! ابر یا خوشید ؟ دریا یا آسمان ؟
نمیشود که هم ابری بود هم آفتابی ! خورشید آمئ و ابر باید میرفت اما دل کندن از ابر برای قطره ی کوچک آسان نبود پس باید خورشید را رها میکرد ، اما وسوسه ی تسخیر خورشید و آرزوی یک لحظه آرامش نمیگذاشت ، قطره میخواست که به این دو راهای بی پایان ادامه دهد ، به این جدال نفس گیر ! تا اینکه هم خورشید رفت و ابر سفید ! قطره تنها شد ناگهان ابرهای سیاه باران زا به او حمله کردند ، آسمان غرید تا انتقام قانون برهم خورده ی طبیعت را از قطره بگیرد ، آلاینده های آسمان قطره را به فرمان اربابشان احاطه کردند و در نهایت قطره باران شد . از آسمان سقوط کرد اما افسوس که گل ها و درختان آغوششان را برای قطره ی باران باز نکرده بودند ، قطره باران اسیدی شده بود !
قطره ی ناپاک نه در دریا جایی داشت نه در آغوش باز غنچه ها ، سرنوشت قطره ی اسیدی جز سنگ فرش خیابان و لگدکوب شدن نبود ! قطره دل به دریا زد تا باز هم دریایی شود دریا بزرگتر از آنی بود که قطره اش را نپذیرد قادر تر از آن بود که قطره اش را دریایی نکند قطره در آغوش دریایش پاک و دریایی شد ، دریا به قطره اش آموخت که نتیجه ی عشق به خورشید جز بخار شدن نیست ، خوشید برای زمین است نه برای دریا ، خورشید زمین را گرم میکند ، سبزی زمین ثمره ی عشق خورشید به زمین است ، خاک بی چیز لز خورشید "زمین" شده است ، دریا به قطره اش آموخت خلاف قانون طبیعت قدم برداشتن و به موقع نباریدن یعنی اسیدی شدن !
قطره باید از ابر بگذرد تا باران شود و به دریا بریزد ، قطره فقط و فقط برای دریاست .
قطره کنار دریا ماند اما لحظه ی غروب خورشید چشم های خیره ی قطره به سمت ابر دیدنی بود .
کاری از دوست عزیزم " مینا پژنگ" .
از شما دوستان گرامی میخواهم که با ثبت نام در این سایت ماهیانه پول دریافت کنید .
:)
www.nashriye-sorena.blogfa.com
بیابان
من بارها در خواب دنیا را عوض کردم
اینجا اگر زن باشی از فردات بیزاری
در ظاهرم زن هستم و در باطنم مردم
مانند یک گنجشک در طوفان این سرما
گم میشوم اما بدان من باز میگردم
اینجا تمام برگهای زرد میپوسند
من هم برای زندگی در پوششی زردم
ای کاش دنیامان عوض میشد ُ تو میگفتی ....
طاقت بیاور من کمی امید آوردم ...
باران
نگاه کن ....
چشم هایم خیس میشود
عیسای بر صلیب بودم !
موسا بودی که با عصایت به چشم هایم زدی و ....
جای اش خونابه جاری شد !
گاهی مینشینم کنار پنجره ی اتاق و مینگرم
به جوان هایی که در هیاهوی باران میدوند !!!
چقدر به من فخر میفروشند این احساسات عاشقانه ....
و چقدر سعی میکنم تا دلتنگ نشوم .... یا شعر مصدق را که میگوید "شیشه ی پنجره را باران شست..." را به یاد نیاورم .... تا بغض نکنم .....
از ابتدای فروردینم هزار بار پاییز شده ام اما به روی خودم نیاورده اما ....
ترسیده ام از نگاه های شماتت بار یک گله با عقل و منطق که مرا .... چشم های خیسم را یه سخره بگیرند .... ترسیده ام از پچ پچ کر کننده ی صداهایی که میدانم چه میگویند ... میگویند : او ُ همان دختریست که بادبادک ها را در هوای بارانی به دریا می اندازد !همانیست که اشعارش را میسوزاند !
خدای من !
نگاه کن !
دوباره چشم هایم از حرف هایشان خیس میشود اما
خدا بیامرزد پدر باران را .....
هر چشم در این فصل پر از بارانست هر عاشق ازین فصل نصیبی دارد
نقاب
راه میافتم که فتح کنم چشمهای مردم را....
یادش بخیر همیشه میخواستم
آن دو حدقه ی سبز برای من باشد
امااااااا
نشد....
میدوم تا بگیرمشان ُ تا دستگیرشان کنم ...
نه ... تا در آغوش بگیرمشان
میدوم ........ آنقدر میدوم ......
که نقابم میفتد و تنها درختهای زرد
رو به رویم قد الم کرده اند ....
بگوووووووووو
از بغض پر از گریه ی من بیزاری
یکبر بیا مرا در آغوشت گیر
هی داد نزن سرم که تو بیماری
من کم شدن فاصله را میخواهم
تو فکر بنا کردن یک دیواری
رویای من عشق من ببین حالا تو
کابوس شدی میان یک بیداری
با عشق خودت مرا تو سیرابم کن
تنها تو بگو که دوستم میداری !!!!!!!!
نمیشود....
حالا که مرد عاشق این زن نمیشود
گفتم بگو که عاشقمی ، کو نشانه ات
گفتی زبان من شده الکن نمیشود
حتی برای یافتنم از میان غم
فانوس عاشقی تو روشن نمیشود
تو ماه توی برکه ای و من پلنگ پیر
عاشق شدن همیشه به دیدن نمیشود
افکار عاشقانه ی من اشتباه بود
سنگ عاشق بلور ؟ نه اصلا نمیشود!
میخواست با ادامه ی من زندگی کند / با من برای تازه شدن زندگی کند/ حتی اگر نشد دل ما همصدای هم/توی شناسنامه ی من زندگی کند/اما نشد نشد که ببیند نمیشود /یک روح مرده در دو بدن زندگی کند/ای زندگی اگرچه به کامش ...ازین به بعد.../یک ساز عاشقانه بزن زندگی کند...