|
|
امسال، سال عجیب و پرماجرایی بود برام کاش یه روز خیلی زود بیام و بنویسم «آخرِ همهی اون ماجراها نور بود...»
+
تاریخ | ۱۴۰۱/۱۱/۲۳ساعت | 22:6 نویسنده | saranila
|
هربار که حس میکردم تو خستهترین حالت ممکن هستم و دیگه امکان نداره از این بدتر بشه؛ از اون ته ته مسیر و تو اعماق تاریکی، نور یه چشمکی بهم میزد، خودش رو نشون میداد و باعث میشد تهموندهی توان و انرژیم رو جمع کنم و باز ادامه بدم ... اما دیگه تموم شد! نرسیدم به نور، نمیرسم بهش! سراب بود انگار... دیگه توانی نمونده برای ادامه دادن هربار فقط زخمها عمیقتر و کاریتر شدند. تموم شد! تموم شدم! تموم شد قصهم...
+
تاریخ | ۱۴۰۰/۰۷/۲۵ساعت | 17:36 نویسنده | saranila
|
از کجا باید شروع کرد؟ دلم تنگ شده برای نوشتن... با خودم به صلح نرسیدم، نمیدونم این آرامش قبل از طوفانه یا بعد از طغیان؟! فقط میدونم خستهم و حس میکنم چیزی به رسیدنم به آخر خط نمونده...
+
تاریخ | ۱۴۰۰/۰۶/۳۱ساعت | 19:0 نویسنده | saranila
|
همهش از خودم میپرسم یعنی زندگی همینه؟! ولی سری قبلی که به این مسئله فکر میکردم به نتایج دیگهای رسیدم! انگار «شرایط» خیلی بیشتر از اون چیزی که فکر میکردم در رسیدن به نتایج «متفاوت» در مورد یک «مسئله» موثره! ولی این بار حاصلِ افکارِ آزاردهندهی کذایی، به واقعیتِ قضیه نزدیکتره ظاهراً... خلاصهش اینکه زندگی اینه؟! همین بغضِ لعنتیای که چنگ انداخته به گلو و بیخیال نمیشه؟! بابا لامصب اینکه خیلی مزخرفه! خیلی مضحکه! خیلی پوچه! خدایی هست؟! کو؟!!! چند روزه تو خلسهم! چند روزه نماز نمیخونم! چند روزه خودم نیستم! درِ دنیا همهش باید رو یک پاشنه بچرخه؟ قشنگیهاش فقط واسه اقلیت باشه و زشتیهاش رو به اکثریتِ بدبخت و مفلوک نشون بده؟ خستهم از منطق و نُطقِ مُلّا مآبانه! همهش کشکه آقا! کشک!
+
تاریخ | ۱۳۹۹/۰۶/۰۶ساعت | 12:4 نویسنده | saranila
|
هواے وب خیلی سنگینـﮧ، نفس کشیدטּ برام سخت میشـﮧ اینجا... شده مثل خونـﮧاے کـﮧ آخریـטּ اتفاقی کـﮧ بــﮧ خودش دیده، خودکشی بوده! سایـﮧے سرد و تاریکِ «مرگ» توے تار و پودِ جزءبهجزء عناصرش سنگینی میکنــﮧ... حس غریبی دارم لحظــﮧهایی کــﮧ اینجام با اینکــﮧ توے تمام لحظاتی کــﮧ اینجا گذروندم این احساسِ عجیب و غریب همراهم بوده، هیچوقت نتونستم همونطور کــﮧ هست توصیفش کنم!
+
تاریخ | ۱۳۹۸/۱۰/۰۸ساعت | 13:0 نویسنده | saranila
|
از اینکه بخش زیادی از افکار روزانهم درگیر مسائلی مثل «چطور زندگی کردن» شده احساس خوبی دارم، این افکار باعث میشه انگیزه بگیرم، باعث میشه بیشتر تلاش کنم و تمرکزم رو بذارم روی بیشتر لذت بردن از لحظههام. همین وضعیت هم باعث شده زمان راحتتر سپری بشه و آرامش بیشتری داشته باشم. کمتر به «پوچی» و «عدم» فکر میکنم و این خودش یه دستاورد بزرگه برام. دیگه مثل قبل، جوابِ سوالِ «آخرش که چی؟» برام مهم نیست. دیگه مثل قبلترها دلم نمیخواد به این فکر کنم که چه اتفاقاتی ممکنه پیش بیاد، چه خوب و چه بد... اینکه افکار و احساساتم توی همون لحظهای باشه که جسمم هست خیلی خوشاینده برام و سعی میکنم بیشتر به این موضوع توجه کنم. کلا فکر میکنم توی مسیر درستی قرار گرفتم، مسیری که تهش فقط نور و لبخنده :)
+
تاریخ | ۱۳۹۸/۰۹/۲۱ساعت | 8:54 نویسنده | saranila
|
نمیدونم تعریف «زندگی» دقیقا چیه و یا اینکه تا چه حدی تعیین مسیر زندگی به خود آدم بستگی داره و این ندونستن، واقعا برام آزاردهندهس. اینکه نمیشه تشخیص داد چه عواملی توی تصمیمگیریهای ما دخیل هستند یا چه عواملی نتیجه تصمیمها، کارها و انتخابهای ما رو تعیین میکنن وحشتناکه! انگار الان دارم تلاش میکنم به روزهایی برسم که بتونم احساسِ زنده بودن و زندگی کردن داشته باشم؛منتظر رسیدن روزهایی هستم که تکتک ثانیههاش رو زندگی کنم، غافل از اینکه به طرز ناجوانمردانهای، لحظات و دقایق و روزهای «زندگی» در حال گذشتنه! کاش حس زنده بودن و زندگی کردن رو حتی برای 1 روز هم که شده بتونم تجربه کنم... احتمالا قشنگترین و لذتبخشترین اتفاقیه که ممکنه کسی بتونه در سراسر عمرش تجربه کنه :)
+
تاریخ | ۱۳۹۸/۰۹/۲۰ساعت | 10:26 نویسنده | saranila
|
بعد از نمیدونم چند وقت سر زدم به وبلاگ و تصمیم گرفتم بنویسم از دلتنگیام واسه وبلاگ نویسی زیاد گفتم، تقریبا هر وقت و هر جایی که فرصتی پیش اومده الان بعد از اینهمه سال که از اوایل وبلاگنویسیم میگذره، وقتی برمیگردم و نوشتههای قدیمی رو میخونم خیلیهاش رو خودمم نمیتونم درک کنم. عوض شدم؛ خیلی! تفاوتهای بینِ شخصیتی که الان دارم و سارا کوچولوی چند سال پیش رو با خوندن نوشتههای قدیمیم کاملا درک میکنم و این تغییر رو دوست دارم ... خلاصه اینکه برگشتم، دوباره سلام :)
+
تاریخ | ۱۳۹۸/۰۹/۱۹ساعت | 13:0 نویسنده | saranila
|
وسعت دوست داشتن
همیشه گفتنی نیست گاه نگاه است و گاه سکوت ابدی برچسبها: دوستت دارم سکوت
+
تاریخ | ۱۳۹۶/۰۲/۰۵ساعت | 11:15 نویسنده | saranila
|
ﻣــﯽ ﺩﺍﻧـــﯽ…
ﺍﮔـــﺮ ﻫﻨﻮﺯ ﻫﻢ ﺗﻮﺭﺍ ﺁﺭﺯﻭ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ ﺑﺮﺍﯼ ِ ﺑـﯽ ﺁﺭﺯﻭ ﺑﻮﺩﻥ ِ ﻣﻦ ﻧﯿﺴﺘـــ ! ﺷــﺎﯾـــــﺪﺁﺭﺯﻭﯾــﯽ ﺯﯾﺒـــﺎﺗــﺮ ﺍﺯ ﺗـــ ــــﻮ ﺳــﺮﺍﻍ ﻧﺪﺍﺭﻡ … …
+
تاریخ | ۱۳۹۵/۱۰/۲۷ساعت | 23:41 نویسنده | saranila
|
امشب تمام گذشته ام را ورق زدم …
پر از لحظه های سیاه، لحظه های داغ و پرالتهاب بی قراری، دلتنگی افسرده، خاموشی، سکوت، اشک، سوختن …. چیزی نیافتم . نفرین به بودن وقتی با درد همراه است…!
+
تاریخ | ۱۳۹۵/۱۰/۲۶ساعت | 23:39 نویسنده | saranila
|
باد،
برچسبها: من آن برگم
+
تاریخ | ۱۳۹۵/۱۰/۲۵ساعت | 2:9 نویسنده | saranila
|
+
تاریخ | ۱۳۹۵/۱۰/۲۴ساعت | 4:24 نویسنده | saranila
|
لوریا: من خیلی از رنگ بنفش خوشم میاد. جان: چه خوب، منم رنگ آبی رو خیلی دوست دارم، بنفشو یه کم کمرنگ کنی میرسی به آبی، رنگ های نزدیکی هستن تقریبا... لوریا: آره، رنگ های نزدیکی هستن. جان: البته نیازی به اینهمه فلسفه بافی نیست، دوسِت دارم...! حتی اگه تو از سفید خوشت بیاد، من از مشکی! 📚سرود بی حوصلگی پ.ن: پست 71 خیلی خاصه برچسبها: دوست دارم
+
تاریخ | ۱۳۹۵/۱۰/۲۱ساعت | 19:43 نویسنده | saranila
|
بگذار بگـــــــذرد روزهایی که
روز مـــــــــ♥ــــــا نیست...
روز ما هـــــــم می رسد ...
+
تاریخ | ۱۳۹۵/۱۰/۲۱ساعت | 19:41 نویسنده | saranila
|
به تو دارم بازم ، قلبمو می بازم بمون عشق من تا دنیا دنیاست من می تونم با تو حس کنم رویامو بمون عشق من تا دنیا دنیاست من باتو فهمیدم خوشبختی یعنی چی خوشبختی یعنی عشق تو حس خوبی دارم به دنیا نمی دم یه لحظه از این رویا رو بی قرارم، از تو دارم این احساسو دنیام بی تو دنیای خوبی نیست حالم خوبه از تو دارم این رویا رو ، دنیام بی تو دنیای خوبی نیست به تو دارم بازم ، قلبمو می بازم بمون عشق من تا دنیا دنیاست من می تونم با تو حس کنم رویامو بمون عشق من تا دنیا دنیاست می دونی حتی خیال اینکه تو نباشی دنیامو می سوزونه اگه عاشق نباشیم قلبامون می میره تو دنیامون چی می مونه بی قرارم حالم خوبه از تو دارم این رویا رو دنیام بی تو دنیای خوبی نیست بی قرارم ، از تو دارم این احساسو دنیام بی تو دنیای خوبی نیست حالم خوبه از تو دارم این رویا رو ، دنیام بی تو دنیای خوبی نیست حالم خوبه بابک جهانبخش برچسبها: حالم خوبه
+
تاریخ | ۱۳۹۵/۱۰/۱۸ساعت | 17:19 نویسنده | saranila
|
مهربان باش …
مهربان باش که در آن پس این پنجره ی سبز قشنگ … مهربان است کسی با من و تو … چه قشنگ است نگاهی که به مهر … بگشایی به همه…
+
تاریخ | ۱۳۹۵/۱۰/۱۶ساعت | 18:31 نویسنده | saranila
|
چِرا تَموم نِمیشه این روزهایِ بی سَر و تَهِ لَبریز اَز مُکافات وَ دردِســــــــــــر های بُزرگ!
+دیگه نمیتونم...!
+
تاریخ | ۱۳۹۵/۰۵/۰۹ساعت | 9:28 نویسنده | saranila
|
ماه رمضون هر سال من عجین شده با خاطراتت...
بعد از سه سال هنوزم تک تک لحظه ها و ثانیه هایی که باهم صحبت کردیم و کلمه به کلمه ی مکالماتمون مدام تو ذهنم مرور میشه و منو به وجد میاره... ممنونم که هستی ... عیدت مبارک خوبِ من...
+
تاریخ | ۱۳۹۵/۰۴/۱۵ساعت | 9:29 نویسنده | saranila
|
+...
هیچ چیز جدیدی ندارم واسه گفتن... جز اینکه به پوچی مطلق رسیدم.... تمام...!
+
تاریخ | ۱۳۹۴/۱۲/۲۴ساعت | 9:29 نویسنده | saranila
|
زمستان دلگیر تر از پائیز.....
و دیگر هیچ...
+
تاریخ | ۱۳۹۴/۱۲/۲۴ساعت | 9:29 نویسنده | saranila
|
امیر شهاب عزیز ممنون که همیشه هستی و بهم سر میزنی..
به قول خودت اینجا همون کاغذ مچاله های تو خاک و خول مونده ته انبار منه! و هر بار که بعد از یه مدت طولانی میام اینجا منو یاد خیلی چیزا میندازه...
+ کااااااش زمان هم ایستگاه داشت... و میتونستی فارغ از همه دغدغه ها حتی به اندازه چند لحظه هم که شده فقط خودت باشی...خودِ خودِ خودت...!
+
تاریخ | ۱۳۹۴/۱۲/۱۷ساعت | 9:29 نویسنده | saranila
|
بی تو
چشمان من کاری ندارند جز هماهنگی با قطره های باران...
+ یک روز کاملاااااااا پائیزی در واپسین روزهای زمستان و جای خالی تو....!
+
تاریخ | ۱۳۹۴/۱۲/۱۰ساعت | 9:29 نویسنده | saranila
|
یه دختر بچه رو امروز دیدم، بهش گفتم اسمت چیه؟! یه جوری نامفهوم اسمشو گفت.. به مامانش گفتم چی میگه؟!!! گفت هستی..! انگار اکو داشت صداش... تو گوشم پیچید هستی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی....! و من......! تازه وقتی به خودم اومدم فهمیدم طفلی اسمشو گفته اَستی...! + بعد از مدت ها نوشت(!) !! + شنبه ۹۴/۱۲/۰۸ ۲۲:۴۳ + بازم اسفند ...! تنهام نذار خدا...
+
تاریخ | ۱۳۹۴/۱۲/۰۸ساعت | 9:30 نویسنده | saranila
|
منو ببخش اگر که، لکنت گرفتم ...
برای دختر سه ساله...
+
تاریخ | ۱۳۹۴/۰۸/۰۳ساعت | 9:30 نویسنده | saranila
|
غرق
شده ام در سکوتی تاریک، مبهم و بی انتها....
کاش این سکوت برمودای من شود...
+
تاریخ | ۱۳۹۴/۰۲/۰۶ساعت | 9:30 نویسنده | saranila
|
بعضی وقتا...نوشتن میتونه بهترین مرهم برای دردات باشه، نه اینکه چیزیو تغییر بده یا شرایطو بهتر کنه...فقط آرومت میکنه بعضی وقتا تنها آرزوت این میشه که فقط یه نفر دلنوشته هاتو بخونه و از تک تک کلماتت بفهمه تو دلت چی میگذره ادعای عشق، علاقه و وابستگی ای که از طرف اطرافیانت ابراز میشه و خودت بهتر از هر کسی میدونی پوچ و توخالیه آزارت میده، همدردی الکی و و ترحم داغونت میکنه و ترجیح میدی درد تنهایی رو تحمل کنی و به یه حس تو خالی یا حتی زودگذر بها ندی! ولی بعضی وقتا دلت میگیره، زورت به تنهاییات نمیرسه ...وای از روزی که تنهایی بهت غلبه کنه، به هر چیز و هر کس متوسل میشی واسه شکستن حباب تنهاییت بعضی وقتا همین چیزی که واسه مبارزه با تنهاییت ازش کمک گرفتی میشه دلیل تنهاتر شدنت! تو می مونی و یه دنیا خاطره، تنها تر از همیشه...
+
تاریخ | ۱۳۹۴/۰۱/۱۷ساعت | 9:30 نویسنده | saranila
|
بگذار تا مقابل ِ روی تو بگذریم دزدیده در شمایل ِ خوب ِ تو بنگریم شوق است در جدایی و جور است در نظر هم جور به که طاقت ِ شوقت نیاوریم روی ار به روی ما نکنی ، حُکم از آن ِ توست بازآ که روی در قدمانت بگستریم ما را سری است با تو که گر خلق ِ روزگار دشمن شوند و سر برود ، هم بر آن سریم گفتی : ز خاک بیشترند اهل ِ عشق ِ من از خاک بیشتر نه ! که از خاک کمتریم ! ما با تو ایم و با تو نه ایم ، اینت بالعجب ! در حلقه ایم با تو و چون حلقه بر دریم نه بوی مهر می شنویم از تو ، ای عجب ! نه روی آنکه مهر ِ دگر کس بپروریم از دشمنان برند شکایت به دوستان چون دوست دشمن است ، شکایت کجا بریم ؟! ما خود نمی رویم دوان از قفای کس آن می برد که ما به کمند ِ وی اندریم سعدی تو کیستی ؟! که در این حلقه ی کمند چندان فتاده اند که ما صید ِ لاغریم + دل نوشت: کنج گلویم قبرستانیست پر از احساس هایی که زنده به گور شده اند به نام بغض…
+
تاریخ | ۱۳۹۳/۰۹/۰۸ساعت | 9:31 نویسنده | saranila
|
با تو حکايتے دگر ايـטּ دل ما بہ سر کند
شب سياهـ قصہ را هواے تو سحر کند باور ما نميشود، در سر ما نمےرود از گذر سينہ ے ما ياد دگر گذر کند شکوهـ بسے شنيدهـ اҐ از دل درد کشيدهـ اҐ کور شوҐ جز تو اگر زمزمہ اے دگر کند مقصد و مقصودҐ تويے،عشقـمـ و معبودҐ تويے از تو حذر نميکنـمـ ،سايہ مگر سفر کند؟ چارهـ کار ما تويے ، ياور و يار ما تويے توبہ نميکند اثر، مرگ مگر اثر کند مجرҐ آزادهـ منـمـ ، تـטּ به جزا دادهـ منـمـ قاضے درگاهـ تويے ، حکم سحرگاهـ تويے با تو حکايتے دگر ايـטּ دل ما بہ سر کند شب سياهـ قصہ را هواے تو سحر کند
+
تاریخ | ۱۳۹۳/۰۷/۰۹ساعت | 9:31 نویسنده | saranila
|
مثل آنکه شـــــــــــاهرگ احســـــــاسم را زده باشـــــــــی… بنــــــــــد نمی آید دوســــــــــــــت داشتــــــــــنت…
+بی تو نمیتونم عشق من...!
+
تاریخ | ۱۳۹۳/۰۲/۲۸ساعت | 9:32 نویسنده | saranila
|
|