بی تو
ساحل کجاست؟!
ساحل کجاست؟!
وقتی فاصله بودن تا نبودنت فقط یک پلک است...
پلک نمی زنم ،دیگر پلک نمی زنم وچشم باز نمی کنم تا لحظه ای که صدایت را بشنوم که به من می گویی :
چشمهایت را باز کن، من اینجام...
حالا که رفتی محتاجم به همان بیهوده بودنت.
برگرد و باش...
اینبار بیهوده از بیهوده نبودنت ایراد میگیرم...
برگرد
بوسه هایت را حرامم نکن!
دیگر نه از بوسه هایت میمیرم ، نه متولد میشوم.
تنها نفرت است که از بوسه هایت برایم میماند...
گورهایت را بردار و ببر...من مردهء تو نیستم.
سالهاست که در گور دیگری مرده ام
حال از من نوستالژی چه میپرسی؟
اکنون که من درگیر سورِِءالهای چشمانت شدم،تو از پست مدرنیسم دستانم می پرسی؟
من حتی فراتر از سورءالیسم با چشمان تو عشق بازی کردم
تن به نوستالهای من نده...
اگر می خواهی درگیر رمانتیکهای ذهنی ام شوی باید جان بدهی نه تن....
باز انگار به برق چشمانی اسیر شده
منتظر طوفانش هستم
بگذار زیر پای رهگذران خورد شوم تا زیر پای تو...