هنوز هم دوستت دارم

وبلاگ عزیزم هنوز هم دوستت دارم. 

سری زدم و نظرات خصوصی و تایید نشده رو خوندم و حالم خوش شد از اینهمه لطف و محبتی که در چند سال اخیر حتی با وجود ننوشتنم اینجا برام ارسال کردید. حس میکنم اینجا یک گنجینه ای دارم از همخوان ها. ممنون از همه تون. 

 چند تا هم پیام پر از فحش و فضیحت داشتم که باعث خنده و سرگرمی م شدن. هیچوقت نمی فهمم اگر کسی از من خوشش نمیاد ویا به نظرش من آدم نیستم چرا با خوندن وبلاگ من اینقدر خودش رو زجر میده! طفلکی ها :))

 

من رو اینجا میتونین دنبال کنین:

کامال تلگرام من

https://t.me/Sara_Z_Zadeh

 

Find me Here:

https://t.me/Sara_Z_Zadeh

تولدی دیگر

شروع کردم به نوشتن در تلگرام. به سادگی چون ماههاست همین فرصت باز کردن وبلاگ و نوشتن رو ندارم و دایم با گوشی م در حال تایپ هستم. درضمن حس میکنم با نوشتنهای پراکنده توی گروهها، حرفهام مثل اتر متصاعد میشن. گرچه هرجور فکر کنم همه این فضاهای مجازی از یه جنس هستن ولی خب حس انسجام بیشتری دارم با کانال خودم. 

خیلی ها اشکال تلگرام رو این میدونن که نمیشه کامنت گذاشت. خب برای من این زیاد مهم نیست چون چند سالیه که توی وبلاگم هم کامنت زیادی دریافت نمیکنم. حداقل توی تلگرام منتظر بازخورد هم نیستم! :)

یک ماهی کانال رو آزمایشی نوشتم که ببینم چقدر پشتکار دارم. الان حس میکنم نگهش میدارم. پس به امید دیدار خواننده عزیز وبلاگ من!

وبلاگ عزیزم دوستت دارم.

کانال من: Sara's Daily

https://t.me/Sara_Z_Zadeh

 

کدهای کامپیوتری زنان بیشتر از مردان پذیرفته می شوند، اما به شرطی که جنسیت کدنویسان قید نشود!

تحقیقات اولیه در دانشگاه کارولینای شمالی نشان داده است که کدهای نوشته شده زنان بر روی سایتهای منبع-باز بیشتر از کدهای مردان پذیرفته میشوند و علت این امر انسجام و روش بهتر برنامه های زنان است. البته این در صورتی ست که برنامه نویسان جنسیت خود را ذکر نکنند. این تحقیقات اولیه برروی یکی از منابع باز اینترنتی با 12 میلیون کاربر انجام شده است و میگوید که در فضای مشابه و کدنویسی مشابه، اگر جنسیت برنامه نویس مشخص باشد، رفتار کاربران تغییر چشمگیری میکند و کاربران در انتخاب کدها تبعیض جنسیتی قایل میشوند به طوری که گزینش کدهای زنان به شدت کاهش پیدا میکند. تا به حال تحقیقات زیادی نشان داده اند که صنعت نرم افزار و برنامه نویسی مردانه قلمداد می شود در حالی که این امر حقیقت ندارد و کدنویسی زنان در حقیقت محبوب تر هستند.  

 منبع اصلی: https://peerj.com/preprints/1733/

#کابینه 24میلیونی

#کابینه 24میلیونی

من یک رای دهنده هستم. فقط یک قطره. می دانم که نه توان سد شکنی دارم و نه جریان سازی. ولی این را هم می دانم که حق دارم وجود داشته باشم. من تمام توانم را صرف کردم تا در حد خودم اثر گذار باشم و نیاز دارم و توقع دارم که رییس جمهور منتخبم تمام توانش را صرف کند برای تحقق اهداف و برنامه های انتخاباتی اش.

اگر اسامی وزیران، معاونانشان، معاونان رییس جمهور و مدیران سازمانهای دولتی را طی حدود چهاردهه اخیر فهرست کنیم کمتر از 100 اسم خواهیم دید. افرادی که از پشت میزی به پشت میز دیگر منتقل شده اند بدون آنکه برای پست سازمانی شان تحصیلات مرتبط و تجربیات کاری لازم را داشته باشند. حرف جدیدی نیست. می دانم. نمی خواهم گذشته را شخم بزنم و انگشت اتهام به سوی کسی بگیرم. اما آقای روحانی! من شما را برگزیدم که دیگر شاهد این انتسابها نباشم اما بسیاری از افراد کابینه شما از همان لیست قدیمی ای برگزیده شده اند که ازکمیسیون اقتصادی مجلس تا ورزش و کشاورزی و انرژی تا تامین اجتماعی و محیط زیست و خانواده و تا مناسب علوم و آموزش و ... دایما جابجا شده اند درحالی که خودتان بسیار بهتر میدانید مدیریت هر یک از این سازمانها بنیه علمی و تجربه تخصصی می طلبد.

سوال من از شما این است: آیا به توانمندی و هوشمندی متخصصان نسل دوم بعد از انقلاب باور دارید یا خیر؟ اگر طبق گفتارتان بله، پس چرا در دولتتان جای متخصصین رشته های مرتبط با افرادی پر می شوند که بر مبنای "سیاست روز" و "مصلحت" از یک فهرست تکراری انتخاب شده اند؟ آیا قحط الرجال است در بین صدها مدیر دانش آموخته و کارامد و دلسوز و متعهد کشور که شما اجبار دارید از چهره های سرشناس استفاده کنید به جای دستان توانمند؟

این مطالبه من است: بر سر کار آوردن مدیران هر وزارتخانه و سازمان و معاونت دولتی بر مبنای تحصیلات مرتبط و سابقه کار اثبات شده و موثر.

می دانم که من فقط یک رای داده ام ولی می دانم که وظیفه مدنی ام این است که مطالباتم را مطرح کنم و در مقابل وظیفه دارم که پذیرای پاسخ شما باشم و در جایگاه خودم از شما حمایت کنم.

 

اتصال نامرئی

خودم هم نمی دونستم که مریم میرزاخانی فقط برام اسم یه نابغه هم دوره ای مدرسه نیست. نمیدونستم در اصل مریم نقطه اتصال من به فناناپذیری، جهانشمول بودن و موثربودن بود. با رفتنش اینقدر زود و به دلیل بیماری و با داشتن بچه کوچیک انگار وجهه بی قانونی، بی رحمی و بی تفاوتی جهان نسبت به بودنم با تمام شدتش خودش رو نشون داد. اونقدر این ضربه سنگین و غم انگیزه که حتی نمیتونم ازش درس بگیرم. فقط به خودم باید فرصت بدم که روانم سوگواری کنه و زمان شدتش رو کمرنگ.

از دست دادن- هرگز نداشتن

حال عجیبی دارم. انگار با رفتن مریم چیزی رو از دست دادم که نمی دونم چی بود. سالها بود ندیده بودمش مگه ویدیوهای سخنرانی هاش و اخبار موفقیتهاش رو. اما بودنش همیشه انگار این امید رو در من زنده نگه میداشت که شاید یه روز دوباره از نزدیک ببینمش و بتونم باهاش گپ بزنم و سعی کنم دوستش باشم و مثل خیلی از همکلاسی های بازیافته م توی این چند سال اخیر یه رابطه صمیمی و نزدیک رو باهاش شروع کنم. این آرزوی نزدیک شدن به مریم مخصوصا توی یکی دوسال اخیر با ارتباط نزدیک و روزانه وایبری و تلگرامی با همکلاسهای قدیمی دوباره جان تازه گرفته بود.

حالا حس می کنم چیزی رو که هرگز هم نداشتم از دست دادم.

این غم در اصل غم از دست دادن امیده.

غم ناممکن بودن قصه ای که فقط ته دلم بوده.

آه از ناامیدی... دردناک ترین درده....

در سوگ مریم

(متنی برای مراسم یادبود مریم میرزاخانی که توسط کانال اصلاحات هم منتشر شد)

هرکسی از ظن خود شد یار من / از درون من نجست اسرار من

مسلم است که هرآنچه ما هم دوره ای های مریم از او نقل می کنیم، برداشتهای شخصی ماست. خاطراتی ست از نگاه ما. انعکاسی ست از افکار ما و نه بازگویی آنچه مریم می اندیشید. و اما هدف از بیان خاطرات تسلی دل خودمان است. برایش سوگواریم. غصه جوانی و توانمندی اش به جای خود، تصویر دستان کوچک دخترش که چنان با مهر به دور مریم حلقه شده بودند، جانمان را به آتش کشیده. مریم شاید که دوست صمیمی خیلی از ماها محسوب نمیشد اما امروز فهمیده ایم که جایگاه اسطوره ای اش در دل همه مان به قدریکسان با افتخار و غرور و عشق آمیخته است.

مریم با نشاط بود. با ما میخندید. در شیطنتهایمان شریک میشد. مریم دبیرستان فرزانگان برای ما معادل ریاضیات محض نبود. مریم همکلاسی بینظیرمان بود. انشاهایش هم خوب بود. نقدفیلمش هم عالی بود. جملات فصیح و نگاه دقیق و ناب. قران را هم بهتر از همه مان حفظ می کرد. یادمان نمی رود که چطور با ندا و رویا عرض همین حیاط را می رفتند و بر می گشتند و می خواندند. فقط کافی بود بخواهد کاری را بکند، پینگ پنگ یا تشریح قورباغه یا تحلیل تاریخ تطبیقی، آن کار را به سرانجام می رساند.

فرق مریم با ما این نبود که یکبار بخواند و همه چیز را از بر کند و یاد بگیرد. فرقش با ما این بود که آنقدر تمرین میکرد و آنقدر تلاش می کرد تا به بهترین وجه یک مطلب یا یک درس را بفهمد. و باز هم قانع نمیشد. شروع می کرد به تحلیل آنچه آموخته بود.

بسکتبالش هم خوب بود. فرز و چابک ، به خوبی از پس قد بلندها بر می آمد. اگر هم پا میداد و یواشکی ناظم ها توی کلاس بساط بزن و برقص راه می انداختیم باز هم پایه بود و هرگز ندیدیم که کز کند یا منزوی بشود. خیلی از ماها در سالهای آخر فاصله خودخواسته ای را با مریم حفظ میکردیم به احترام زمان محدود و اهداف بلندش انگار که از همان روزها کسی به ما هشدار میداد: "وقت مریم کم است!" اما با این حال کافی بود درخواست کمکی بشنود. آنروزها عربی معضلی بود برای بعضیهامان. و مریم چه خوب عربی درس میداد. قانونمند قابل فهم و با مهر.

این غم بی تاب که به جان همه مان افتاده و هر روز عمیقتر زبانه میکشد از یادآوری آن شور و امید و سرزندگی ای ست که در وجود نازنین مریم بود. رفتار خودمانی، بی تکلف، بی تظاهر و بسیار انسانی.

ما هرگز نخواهیم دانست که آن ذهن پرتوان و دقیق چگونه و به چه می اندیشید اما همواره به یاد خواهیم داشت که از جنس همه دختران پرشور ایرانی بود، با ما خندید، با ما سرود دهه فجر تمرین کرد، با ما در پستی و بلندی های این دنیای خاکی همراه شد گرچه همواره  سر بر آسمان داشت.‌

▪️یادش با لبخندی دلنشین در یادمان جاودانه ست.

راهنمای تغییر و بازنگری مسیر شغلی-2

خب دوستام یادتونه که گفتم بخش اول "چی کاره بشم؟" این بود که ببینیم چه وظایفی رو چقدر بلدیم و دوست داریم. این یه دید کلی بهمون میده و بهتره دو سه بار ویرایشش کنیم طی یکماه که مطمین بشیم تصمیم لحظه ایمون نبوده- قدم دوم اینه که لنگرمون رو بشناسیم. لنگر شغلی ما اون انگیزه ایه که به هیچ وجه نمی تونیم بیخیالش بشیم. ممکنه لنگرمون در یه دوره های خاص زندگی موقتا تغییر کنه اما تحقیقات نشون داده هرکس فقط یه لنگر شغلی اصلی داره. لنگرهای اصلی یکی از این هشت تا لنگر هستن: دانش (مهارت و تخصص عمیق در یک رشته)- مدیریت (رهبری و برنامه ریزی) - استقلال (تعریف کار برای خود) - پایداری (احساس امنیت شغلی دایم و طولانی) - کارآفرینی (ایجاد شغل و آفرینش تجارت)- خدمت و ارزش (تلاش برای برآوردن و جایگیری یک ارزش والا) - چالش و ماجراجویی (مواجهه دایمی با مسایل سخت و حل آنها و پیش رفتن) - زندگی متعادل (نگه داشتن تعادل زندگی شخصی-تفریح-کار-خانواده) . هر کدوم از این لنگرها چندتا شاخص دارن. میشه بهشون از 0 تا 5 نمره داد و بعد میانگین گرفت.  من شخصا وقتی تک تک شاخص ها رو نمره دادم و میانگین گرفتم نتیجه برام جالب بود. برای پیدا کردن لنگرتون هم میتونین career anchor رو گوگل کنین تا بیشتر درباره جزییاتش بدونین. ضمنا این جدول امتیازدهی هم کمک خوبی برای پیدا کردن لنگر شغلی هست.

https://goo.gl/photos/gBfZTNt9t4MstAXY8

 

برام جالب بود وقتی فرض کردم همه شغلها و لنگرها درآمد مشابه داشته باشن، اونچه واقعا نمیتونم بی خیالش بشم چیه. بعضی از شاخصهای یه لنگر رو خیلی خیلی دوست داشتم 5 دادم بعد شاخص بعدی 0 بعد دیدم ای وای میانگین چقدر پایینه.یعنی اصلا این لنگر شغلی من نیست. میخوام بگم گاهی ما فقط به یه وجه یه شغل علاقه داریم و میریم سراغش اما هر شغل یه مجموعه ست از وظایفی که ممکنه میانگین دوست داشتن اونها  فاصله زیادی با لنگر ما داشته باشه.اینه که رضایت شغلی بدست نمیاد مگه اینکه قبلش لنگرمون رو بشناسیم.

حالا یا شغل رو بر اساس لنگرمون انتخاب می کنیم یا شرایط شغلی رو بر اساس لنگرمون مساعد می کنیم.

برای تفسیر امتیازدهی تون به لنگر شغلی (حتما یک برنده باید داشته باشه)، از لینک زیر استفاده کنین

https://www.careeranchorsonline.com/SCA/media/images/common/report_sample.pdf

 

راهنمای تغییر و بازنگری مسیر شغلی-1

برای کسانی که دنبال شغل بهتر یا تغییر گرایش شغلی هستن

این راهنمایی به درد کسانی میخوره که حدود یک دهه در شغل یا شغلهای مختلف کارکردن و میخوان مسیر شغلی شون رو بازنگری کنن یا تغییر بدن.

Richard Bolles شغل یابی رو یه "مسابقه حذفی" میدونه. اولین چیزی که باعث حذف میشه هم اینه که ندونین واقعا میخواین چیکاره بشین! بولز توی تحقیقاتش نشون داده که اگه شغل رو از روی آگهی پیدا کنیم 4% شانس داریم برای گرفتنش، اگه از روی اطلاعیه شرکتهای تخصصی اقدام کنیم 7%، اگه یه واسطه یا بنگاه کاریابی خوب اقدام کنه برامون تا 25% نهایتا شانس گرفتن کار رو داریم. اما اگر شناسایی کنیم که چه شغلی رو میخوایم و برنامه ریزی کنیم که چطور اون کار رو انجام بدیم و برامون روشن باشه که با این شغل دقیقا میخوایم به چی برسیم شانسمون تا 86% بالا میره.

برای برنامه ریزی شغلی، اول باید توانمندی های شخصی و علایق شخصی تون رو بشناسی تا ببینی وقت و انرژی ت رو باید در چه راستایی متمرکز کنی. دوم "لنگر شغلی" رو بشناسیم. سوم مقصدمون رو توسعه بدیم و چهارم برنامه ریزی شغلی رو تدوین کنیم.

اولین قدم پس شناسایی انگیزه/مهارتهایی هست که باید روشون تمرکز کنیم برای اینکار راه سریع و عملی پر کردن این جدول یا ماتریس هست.  

توی هر خونه جدول یکی از انگیزه ها ی لازم برای شغل مورد نظرتون رو بنویسین. به این صورت که مثلا اگه مدیریت برنامه ریزی (planning manager) شغلیه که فکر می کنین علاقه دارین فهرست انگیزه ها/ مهارتهای کلیدی این شفل رو یکی یکی توی جدول بذارین. مثلا برای  "تخمین بودجه". اول از خودتون بپرسین: چقدر به تخمین بودجه علاقه دارم؟ مستقل از اینکه چقدر انجام دادم یا بلدم. برای تصور اینکه چقدر این فعالیت رو دوست دارین میتونین به کسانی فکر کنین که می شناسینن و این رو خوب انجام میدن. چقدر دلتون میخواد ععملکردتون مثل اون فرد در این مورد خاص باشیه؟ ممکنه جوابتون این باشه که عاشق تخمین بودجه هستم. بعد بپرسین: چقدر بلدم؟ ممکنه جوابتون این باشه که خیلی کم یا اصلا. پس تخمین بودجه میره توی خونه شماره 6.

 

excellent

competent

little or no skill

could not be happier using

1

2

3

love using

4

5

6

like using

7

8

9

prefer not to use

10

11

12

strongly dislike using

13

14

15

 

برای پیدا کردن فهرست انگیزه ها/ مهارتهای کلیدی هر شغل میتونین از راهنمای شغلی شرکت یا موسسه تون که ویژگیهای شغلی رو برای استخدام تدوین کرده استفاده کنین یا از این لینک یک یا چند شغلی که فکر میکنین علاقه دارین رو پیدا کنین و برای هر شغل جداگانه این ماتریس رو پرکنین.

https://www.thebalance.com/employment-skills-listed-by-job-2062389

منابع اینترنتی زیادی هستن که Key motivated skills  رو برای شغلهای مختلف فهرست کردن و تفاوت چندانی با هم ندارن. مهم اینه که برای شغلهای انتخابی تون با دقت این ماتریس رو پر کنین. اگر هیچ عنوان شغلی مدنظرتون نیست میتونین فهرست عمومی انگیزه های شغلی جستجو کنین یا از فهرست نمونه پیوست استفاده کنین.

نکته مهم:  قبل از پر کردن این ماتریس به راهنمای تفسیر ماتریس نگاه نکنین تا روی قضاوت و حستون اثر نذاره.

وقتی ماتریس پر شد تواناییها و انگیزه ها تون رو با این راهنما تفسیر و بررسی کنین.

ناحیه سبز، منطقه موفقیت حتمی شماست. شما باید حدود 75% یا دو سوم وقت و انرژی تون رو صرف پیدا کردن شغلی کنین که این ویژگیها رو لازم داره.

ناحیه زرد، منطقه متمم که 10-15%  باید ازتون وقت و انرژی ببره و کماکان باعث موفقیت و رضایت شغلی میشه

ناحیه آبی: توانایی های بالقوه شماست. باید 10 درصد وقتتون رو برای توسعه و آموزش این مهارتها اختصاص بدین و شغلی رو انتخاب کنین که قابلیت آموختن و انجام این مهارتها رو داشته باشه.

ناحیه قرمز یا Burnout که کمتر از 5% باید وقت بذارین. شغلی که فقط این مهارتها رو لازم داشته باشه موجب اختلالات روانی مثل تعویق انداختن (procrastination)، استرس، اضطراب و خستگی مفرط میشه و فقط تعهد به شغلتون میتونه سرپا نگهتون داره.

ناحیه خاکستری، منطقه ممنوع هست. به هیچ وجه شغلی رو انتخاب نکنین که این مهارتها رو لازم داره حتی اگر برای مدتی بیکار بمونین.

خوب هم عالی ست!

عالی. خوب. قابل قبول. ضعیف. غیرقابل قبول

همیشه در تحصیلاتم چیزی بودم بین خوب و قابل قبول. امروز هم همین بود. خوشحالم که یک milestone دیگر را پشت سر گذاشتم آنهم بدون comment? راستش هنوز نمیدانم. سرم دارد ذوق-ذوق می کند. دلم بهم ریخته است ولی لبخند هم دارم. باز هم کشمکش بین چرا عالی نیستم و خوب هم عالی ست را دارم. ضعیفتر و کم جان تر از قبل است خوزنی ها و خودخوری هایم اما هنوز زمزمه "میتونستم بهتر باشم" را می شنوم. دارم سعی میکنم خوشی و شادی تیک زدن یک کار اساسی را با ایراد گرفتن به خودم و کمالگرایی، مخدوش نکنم. باشد که روزی بی تلاش و یادآوری، خالص و شفاف از دستاوردهایم شاد و راضی باشم. 

 

یادآوری

همیشه مدیریت روابطم برایم کار دشواری بوده و هست. گاهی کمتر سخت است و گاهی بیشتر. دیگر پذیرفته ام که خب من، منم! یک کارهایی برایم راحت است یک کارهایی دشوار. سخت مدیریت کردن روابطم گویا از آن هسته های تغییر ناپذیر است که باید بپذیرمش.

حدود یکسال پیش بود که توی گروه وایبر با دوستان بحث مفصلی شد درباره ضرورت اینکه از رنجشها و دلخوری هایمان باید حرف بزنیم و گفتن به از نگفتن و ... و تقریبا همه از دوست نزدیک و دور روی لزوم گفتن دلخوری متفق القول بودند. البته من مشکوک بودم ولی متاسفانه "گفتن" را امتحان کردم. اینجا مفصل نوشتم که هیچ بازخورد خوبی هم ندیدم {+} که هیچ، از همان وقت کیفیت رابطه های صمیمی م را هم از دست دادم. مثلا یک دوست قدیمی و صمیمی هیچوقت نتوانسته بعد از آن پیش فرض "سارا زود رنج است" را از پیشانی رابطه بردارد. تصویر یک آدم حساس، زودرنج، به نوعی حتی بی منطق در دلخور شدن همینطور کش آمده و دیگر خسته ام کرده است.

متاسفانه اشتباههایی هستند که راه برگشت ندارند. این هم از آنها بوده. ولی چیزی که الان ناراحتم کرده این است که بارها و بارها تلاش کردم برای پس گرفتن اعتبارم و هربار سرخورده شده ام و باز تکرار کرده ام. این اخلاق خودم ناراحتم میکند. این مصر شدن. این که سخت است برایم رها کردن. عبور کردن. فاصله گرفتن. قبول کردن اینکه اشتباهی مرتکب شدم و بازگشتی نیست.

از نشانه های پختگی باید یکی همین باشد که راحت بپذیرم که بعضی اشتباهها جبران نمیشوند. در کلام و تیوری میدانم اما در عمل، ساعتها و روزها گوشه ذهنم کش می آید و وقتی تنها و خلوت می شوم، بغضم میگیرد. الان از خودم دلخورم که چرا هنوز نتوانسته ام یاد بگیرم که ذهنم را از آنچه نمیتوانم در رابطه ای تغییر بدهم رها کنم....

یادم باشد که دیگر هرگز از دلخوری هایم با کسانی که دوستشان دارم و می خواهم پیششان معتبر باشم، حرف نزنم.

یادم باشد که در بهترین حالت جواب ابراز رنجیدگی این است:"برداشت، تصور و توهم خودته!" یعنی که در نهایت خودم مقصر میشوم که حساس و زودرنج و متوهم هستم.

یادم باشد که برای رفع ابهام و جبران اشتباه ها مصر نشوم.

یادم باشد که برای بالا نگه داشتن کیفیت زندگی م به ذهن و فکر سبک و راحت نیاز مبرم دارم.

یادم باشد که چهل ساله هستم و این یعنی که باید در آستانه خودکفایی باشم از همه لحاظ. 

سفر به ناکجا- شب 624- قصه جوذر ماهیگیر و برادرانش

سفر به ناکجا- شب 624- قصه جوذر ماهیگیر و برادرانش

رعدغران جنازه جوذر و برادرکوچکتر رو به قصر برد و در حالی که فرمانده ها و وزیران در حال خوردن غذا بودن جنازه ها رو به وسط سفره انداخت. دیوان کشور از دیدن جنازه ها وحشت کردن و به خودشون لرزیدن. و گفتن کی این کار رو با پادشاه عادل و درستکار ما کرده؟ همون وقت برادربزرگ وارد شد و گفت:"من! من جوذر رو کشتم و برادر دیگه م رو هم کشتم چون شک داشتم که به من خیانت کنه و من از خائن ها خوشم نمیاد. من الان صاحب انگشترم. آیا من رو به پادشاهی قبول میکنین؟"

صدایی از کسی بلند نشد و همه در ترس و لرز بودن. برادربزرگ گفت:"هرکس با من مخالفه در دم به خدمتکار انگشتر می گم که خودش و خانواده ش رو بکشه. پس فکر مخالفت با من رو نکنین."

بعد رفت و تاج شاه رو سرش گذاشت و همه وزیرها و فرماندها و سپاه مجبور شدن بهش احترام بذارن و قسم بخورن که به اون وفادار هستن.

هنوز دو روز از پادشاهی برادربزرگ نگذشته بود که گفت:"پیغام بدید که شاهدخت به دیدن من بیاد و دست من رو ببوسه و قسم بخوره که من پادشاه هستم و به من خدمت میکنه."

شاهدخت که این رو شنید خیلی عصبانی شد ولی زیرک و باهوش بود پس جلوی رعدغران گریه کرد و گفت:"ای رعدغران تو میدونی که من عزادار جوذر هستم و تاب و توان رفتن به قصر رو ندارم. اما اگر پادشاه افتخار بده و پیش من بیاد بسیار منت گذاشه و من هم رازی که جوذر داشته رو بهش میگم. "

برادربزرگ تا شنید که رازی هست که نمیدونه راهی باغ زن برادرش شد. وقتی رسید شاهدخت رو در لباس سیاه عزاداری بسیار نارحت و زار و نزار دید. پس دید اگر بخواد با زور راز رو بپرسه ممکنه شاهدخت حاضر باشه بمیره و راز رو نگه. پس با فریب با شاهدخت با مهربانی احتارم گذاشت. شاهدخت هم وانمود کرد ترسیده و به پادشاه جدید احتارم میذاره پس به رسم ادب براش چای آورد. برادر بزرگ پرسید:"آیا رازی میدونی شاهدخت که جوذر به تو گفته و به ما نگفته؟" شاهدخت گفت:" بله. راز طلسم خورجین" برادر بزرگ که خیلی کنجکاو شده بود گفت:"اون راز چیه؟" شاهدخت شروع کرد به گریه کردن. پادشاه بهتر دید کمی صبر کنه و چایش رو نوشید. تا چای از گلوش پایین رفت دنیا به چشمش تیره و تار شد و به زمین افتاد. شاهدخت انگشتر رو از دستش در آورد و بهش دست کشید و به رعدغران گفت:"این مرد خاین و قاتل رو ببر پیش وزیرها و فرمانده ها تا با حکم قاضی اعدامش کنن." وقتی که شاهدخت مطمین شد که برادربزرگ به دست دیوان کشور رسیده، انگشتر رو با گرز شکست و تکه تکه کرد و بعد خورجین رو پاره پاره کرد و هر تکه رو به جایی برد و انداخت تا هرگز دیگه کسی نتونه از اونها استفاده کنه. بعد پیش دیوان کشور رفت و شهادت داد که دیگه انگشتر و خورجینی وجود نداره که طمعکارها بخوان به خاطرش آدمهای درستکار رو بکشن. 

قصه که تمام شد شهرزاد به همسرش گفت:"ای شاهنشاه! این بود قصه جوذر ماهیگیر و برادرهاش و من فردا قصه دیگه ای رو برات میگم." بعد دید داره سپیده میزنه، ساکت شد و خوابید.

سفر به ناکجا- شب 623- قصه جوذر ماهیگیر و برادرانش

سفر به ناکجا- شب 623- قصه جوذر ماهیگیر و برادرانش

جوذر وقتی از وزیر شنید که پادشاه آماده ست تا جوذر به خواستگاری بره سر از پا نشناخت. مادر و برادرهاش رو صدا زد و به رعدغران دستور داد تا بهترین جواهرات و لباسها رو برای عروس فراهم کنن. پادشاه همه وزرا و فرمانده های دیوان رو دعوت کرد و جوذر و خانواده ش با خورجین های طلا و هدیه هایی که کسی تا به حال به چشم ندیده بود به خواستگاری اومدن. شاهدخت و جوذر همدیگه رو پسندیدن و قرار ازدواج گذاشته شد.

هفت شبانه روز در قصر جوذر و هفت شبانه روز در قصر پادشاه مهمانی بود و همه مردم دعوت شدن و رقص و شادی و پایکوبی کردن و جوذر خوشحال و سرحال همسرش رو به خونه آورد.

جوذر سالهای سال با شاهدخت به خوبی و خوشی و خوشبختی زندگی کردن. به مردم خدمت کردن و بچه دار شدن و جوذر همیشه در همه کارهای کشور یار و یاور پادشاه و محبوب دیوان و مردم بود.

تا اینکه روزی پادشاه پیر از دنیا رفت. دیوان کشور برقرار شد و همه متفق تاقول تصمیم گرفتن که جوذر رو پادشاه کنن. جوذر قبول نمی کرد و میگفت پادشاهی برازنده من نیست اما وزیرها و فرمانده ها و شاهدخت گفتن تو بهترین پادشاه هستی . اونقدر اصرار کردن تا جوذر قبول کرد که پادشاه بشه.

جوذر توی شهر و کشور کاروان سراها و مدرسه های زیادی ساخت و برای پادشاه هم آرامگاه بزرگی ساخت و چندین سال پادشاهی کرد.

واما بشنوید از برادرهای جوذر. اونها از روزی که قصر جوذر ساخته شد در کنار جوذر بودن و سعی کردن کارهای زشت گذشته شون رو جبران کنن و اعتماد جوذر رو بدست بیارن. البته نه به دلیل اینکه واقعا نادم و پشیمون بودن بلکه دوست داشتن توی قصر زندگی کنن و کار نکنن. اما خودشون رو برادرهای خوب و سازگار نشون میدادن . تا اینکه بعد از چند سال که از پادشاهی جوذر گذشت دونفر از وزیر های پیر پادشاه از دنیا رفتن و برادرها پیش جوذر اومدن و خواهش کردن که ویزر راست و چپ پادشاه بشن و د رخدمت اون و مردم باشن.

اما کار وزارت سخت بود و کم کم به برادرها فشار آورد. تا اینکه یکروز برادرها قول سالها پیششون رو فراموش کردن و به هم گفتن تا کی باید نوکر جوذر باشیم و از اون اطاعت کنیم. جوذر از ماها جوون تر هست و ما تا آخر عمر باید زیر دست جوذر بمونیم تا بمیریم. باید قبل از اینکه پیر و فرتوت بشیم جوذر رو بکشیم و انگشتر و خورجین رو بدست بیاریم.

برادر بزرگ گفت:"اگه من نقشه خوبی بکشم تو حاضری وزیر من بشی و من که بزرگترم پادشاه بشم و انگشتر مال من و خرجین مال تو باشه و با هم دعوا نکنیم؟"

برادر کوچکتر قبول کرد.

برادرها نقشه کشیدن و پیش جوذر رفتن و گفتن یکروز از قصر بیرون بیا و استراحت کن و از زحمت رسیدگی به امور کشور دورباش تا مثل خانواده کنار هم باشیم و ناهاری توی باغ ما بخوریم. جوذر گفت باشه میام و همراه برادرهاش به باغ اونها رفت. برادرها سفره مفصلی از غذاهایی کهع جوذر دوست داشت چیدن و سه نفری پای سفره نشستن و به جوذر با ادب تعارف کردن که غذا رو شروع کنه. جوذر شروع کردن به خوردن و تا اولین لقمه رو خورد گوشت بدنش ریخت و در دم مرد. برادرها که خوراکی ها رو به زهر کشنده آلوده کرده بودن دستهاشون رو شستن و سعی کردن انگشتر رو از دست جوذر بیرون بکشن. وقتی دیدن نمیشه انشگتش رو قطع کردن . تا انگشتر بیرون اومد، برادربزرگ دست به انگشتر کشید و رعدغران ظاهر شد و گقت:"در فرمانبرداری حاضرم!" برادر بزرگتر گفت:"این برادر ساده لوح من رو بکش و با جنازه جوذر هر دو رو ببر و جلوی دیوان کشور بنداز و بگو که پادشاه منم."

قصه که به اینجا رسید شهرزاد دید داره سپیده میزنه، ساکت شد و خوابید.

 

سفر به ناکجا- شب 622- قصه جوذر ماهیگیر و برادرانش

سفر به ناکجا- شب 622- قصه جوذر ماهیگیر و برادرانش

جوذر گفت:"پادشاه کشور باید بخشنده و با مردم مهربان باشه و کشور رو امن کنه نه اینکه مال مردم رو به زور از اونها بگیره و آزارشون بده و بندازدشون زندان."

پادشاه گفت:" ای مرد بزرگ و بخشنده! من اشتباه کردم. طمع کردم و این گناه بزرگ من بوده. من رو ببخش." و بسیار عذرخواهی کرد و طلب بخشش کرد چون میدونست که جوذر به یه اشاره میتونه پادشاه و لشکرش رو نابود کنه. خلاصه اونقدر عذرخواهی کرد که جوذر دلش رحم اومد و گفت:"بفرمایید بنشینید." و دستور داد "جامه امان" برای پادشاه بیارن. بعد برادرهاش رو صدا زد تا بیان و در پذیرایی از پادشاه کمک کنن و با اونها شام بخورن. کم کم صحبت بین اونها گل انداخت و جوذر و پادشاه با هم دست شدن. از اون روز به بعد هر روز پادشاه برای دیدن جوذر می اومد به قصر جوذر و هربار هم از دیدن چیزهای جدید و گرون قیمت تعجب میکرد. همینطور تعدا زیادی مردم رو میدید که فقیر میان و ثروتمند میرن و جوذر با همه با احترام ومهربانی نشست و برخاست میکنه. پس از مدتی پادشاه نگران تاج و تخت خودش شد و به وزیر گفت:"نکنه روزی جوذر بخواد که تاج پادشاهی من رو بدست بیاره چون در یک لحظه میتونه این کار رو بکنه و هیچکس حریفش نیست."

وزیر گفت:"اصلا نگران تاج و تخت نباشین سرورم! جوذر هیچ علاقه ای به پادشاهی و امور مملکت نداره و به قدرت و پول هم نیازمند نیست. اما اگه میخواید خیالتون راحت بشه یکی از دختران باهوش و زیرک و مهربانتون رو برای همسری جوذر پیشنهاد بدین. اینطوری شما فامیل هم میشین و جوذر هرگز به پدر زنش آسیب نمیزنه."

پادشاه موافقت کرد و گفت که با همسر و دخترش در این باره صحبت میکنه. همسر پادشاه وقتی این رو شنید گفت که اگر شاهدخت قوبل کنه، همسر مناسبی برای جوذر هست. شاهدخت دختری بود باسواد و مهربان که در سخنوری و شیرین زبانی دختری به پای اون نمی رسید. وقتی شاهدخت ماجرا رو شنید موافقت کرد چون خیلی از بزرگواری و مهربانی جوذر شنیده بود. همینطور شنیده بود که جوذر ماجراهای زیاد و شگفتیهای زیادی رو دیده.

و اما پادشاه جوذر رو به قصر دعوت کرد و از صبح تا شب قصر و تالارها رو بهش نشون و با هم از همه امور کشور صحبت کردن تا ااینکه وقت شام پادشاه گفت:"ای جوذر امشب خانواده تو و خانواده من و وزیر با هم شام میخوریم."

موقع شام برادرها و خواهرها و بچه های شاه و وزیر جمع شدن و ناگهان چشم جوذر افتاد به دختری خوش صحبت و خوشرو که مثل نگینی در جمع می درخشید. با یک نگاه یک دل نه بلکه صددل عاشق دختر شد و صورتش گل انداخت و حواسش پرت شد. ویزر که خوب جوذر رو زیر نظر داشت ازش پرسید:"سرورم چیزی شده؟"

جوذر گفت:"وزیر! این دختر فرزند کیه؟ من هوش و عقل از سرم پریده."

وزیر گفت:"ایشون شاهدخت، دختر کوچک پادشاه هستن. اگر شما قصد دارید من میتونم واسطه بشم تا با هم ازدواج کنید."

جوذر گفت:"ای وزیر! اگر تو رضایت پدر و مادر و شاهدخت رو جلب کنی هر چه که بخوای بهت هدیه میدم. این دختر همون همسری ه که من سالها دنبالش بودم. به پادشاه بگو که اگر من رو به دامادی خودش قبول کنه، مثل پسرش میشم و همیشه یار و یاورش خواهم بود. "

وزیر که زیرک بود گفت:"بسیار کار سختیه اما تو مرد درستکاری هستی و من تلاشم رو می کنم ."

ویزر پیش پادشاه رفت و گفت که نقشه شون درست از آب دراومد. پادشاه همسر و دخترش رو صدا زد و گفت که حالا وقت تصمیم گرفتنه. اونها گفتن ما آماده ایم که جوذر بیاد برای خواستگاری.

 

قصه که به اینجا رسید شهرزاد دید داره سپیده میزنه، ساکت شد و خوابید.

سفر به ناکجا- شب 621- قصه جوذر ماهیگیر و برادرانش

سفر به ناکجا- شب 621- قصه جوذر ماهیگیر و برادرانش

پنجاه سرباز و وزیر زخمی و دست و پا شکسته به قصر برگشتن و به پادشاه گفتن که چه اتفاقی افتاده. پادشاه عصبانی شد و به یکی از فرماندها گفت با صد جنگجو برو و اون نگهبان رو برای من بیار. صد جنگجو رفتن و ساعتی نشده خونین و مالین برگشتن. پادشاه بیشتر عصبانی شد و گفت دویست جنگجوی زبده ببرید و این نگهبان رو بیارید! سپاه دویست نفره هم شکست خورده و زار وو نزار برگشتن. پادشاه گفت ارتش رو آماده کنید تا به جنگ جوذر بریم!

وزیر گفت:"سروروم. بذارین من برم. من نه سرباز میخوام و نه سلاح" پادشاه گفت:" اگه میتونی برو! "

وزیر لباسهای سفید و ساده پوشید و تسبیح دستش گرفت و بی سلاح راهی قصر جوذر شد. وقتی رسید با ادب و احترام به رعدغران سلام کرد:"سلام برتو باد!" رعدغران گفت:"درود برتو ای آدمی! چه خواهی؟"

وزیر وقتی شنید "ای آدمی!" فهمید که این نگهبان دیو هست یا پری و انسان نیست. ترس وجودش رو گرفت و به خودش لرزید اما به روی خودش نیاورد و گفت:"آیا جوذر خانه ست؟"

رعدغران گفت:"بله. در قصر است."

وزیر گفت:" سرورم! لطفا به جوذر بگو که پادشاه اون رو به قصرش دعوت کرده تا با هم شام بخورن."

رعدغران گفت:"همینجا منتظر بمون تا بهش بگم"

رعدغران پیش جوذر رفت و گفت:" سرورم! بدان که پادشاه پنجاه نفر فرستاد تا تو را ببرند و من فروکوفتمشان، بعد صدنفر جنگجو فرستاد و من همه را زدم، بعد سپاهی دویست نفره فرستاد و من همه را فراری دادم. حال پادشاه وزیر خود را بی شمشیر فرستاده تا تو را به شام دعوت کند."

جوذر کمی فکر کرد و گفت:"وزیر رو پیش من بیار."

وزیر همره رعدغران وارد قصر شد و از دیدن چنان قصری و نقش و نگارهایی مسحور شد و احساس کرد چقدر دست خالی و فقیره. پیش جوذر که رسیدن با ادب سلام کرد و گفت: دوست شما پادشاه، شما رو به قصرت دعوت کرده. آیا افتخار میدید؟"

جوذر گفت:"اگر ایشان دوست من هست، تشریف بیاره به قصر من برای شام." بعد دست به نگین انگشتر کشید و به رعد غران گفت بهترین لباس وزارت رو بیار. رعدغران در چشم به هم زدنی لباسی بسیار زیبا آورد. جوذر لباس رو به ویزر داد و گفت این رو بپوش و پیش شاه برو و دعوت من رو به گوشش برسون.

وقتی وزیر اینها رو به پادشاه گفت، پادشاه دستور داد همه سپاه و فرمانده ها سوار بر اسب راهی قصر جوذر بشن.

جوذر به رعدغران گفت:" لشکری از دیوها و پری ها به شکل انسان فراهم کن تا توی حیاط قصر صف بکشن که وقتی شاه با لشکرش میاد، از دیدن اونها وحشت کنه و بدونه که قدرت من از اون بیشتره. "

رعد غران دوهزار پری و دیو رو با چهره انسان و در لباس و زره جنگی آماده کرد. همه ترشرو و سختگیر و بلند قامت و قوی جسه.

و اما وقتی شاه وارد قصر جوذر شد از دیدن اون لشکر قوی لرزه به اندامش افتاد و ترسید. رفت تا پیش جوذر رسید. سلام کرد و ایستاد اما جوذر فقط جواب سلام رو داد ولی تعارف نکرد که شاه بنشینه و همونطور اون رو سرپا نگه داشت تا شاه بیشتر بترسه. از اونطرف شاه ترسیده بود و فهمید که اگر جوذر ذره ای احترام برای شاه قایل بود بهش تعارف کرده بود که بنشینه.

قصه که به اینجا رسید شهرزاد دید داره شپیده میزنه، ساکت شد و خوابید.

 

سفر به ناکجا- شب 620- قصه جوذر ماهیگیر و برادرانش

سفر به ناکجا- شب 620- قصه جوذر ماهیگیر و برادرانش

پادشاه به خزانه دار گفت که تا به چشم خودش نبینه باورش نمیشه. پس باخزانه دار راه افتادن و رفتن به خزانه. بادیدن خرانه خالی و درها و قفلهای سالم پادشاه بسیار خشمگین شد و دستور داد تا همه وزیران و فرمانده ها جمع بشن. وقتی دیوان کشور برگزار شد، همه در هول و هراس بودن چون فکر میکردن پادشاه از اونها عصبانیه. پادشاه گفت باید دزد رو شناسایی کنین و ببینید چطور بی اونکه دیده بشه و قفل درها باز بشن، اونهمه جواهر و سکه طلا و خورجین ها دزدیده شده. وزرا و فرمانده ها فکرهاشون رو روی هم گذاشتن و بسیار صحبت و شمورت کردن اما این معما رو نتونستن حل کنن تا اینکه خبر دادن فضولباشی اومده تا از اتفاق مهمی خبر بده. این همون فضولباشی ای بود که برادرهای جوذر رو لو داده بود. پادشاه گفت اجازه بدین که وارد دیوان بشه. فضولباشی اومد و گفت:" ای پادشاه! من شب تا صبح بیدار بودم و چیزی دیدم که گفتنش سخت و باورکردنش سخت تره. از شب تا صبح صدها معمار و بنا داشتن با بهترین سنگها قصر میشاختن و اونقدر با سرع کار میکردن که دستها و پاهاشون دیده نمیشد. صبح ده ها بار اسباب و اثاثیه و هشتاد خدمتکار اومدن توی قصر و تمام قصر با طلا و جواهر تزیین شده. این قصر مال جوذر هست. اون برگشته و برادرهاش رو آزاد کرده و دیدم که همه شون به قصر جدید رفتن و مثل پادشاه ها لباس پوشیدن."

پادشاه دستور داد سیاهچال رو بگردن ببینن برادرهای جوذر اونجان یا نه؟ سربازها رفتن و خبر آوردن که اثری از برادرهای جوذر توی سیاهچال نیست.

پادشاه خشمش بیشتر شد و گفت کار کار جوذره. ای فرمانده سپاه، سپاه رو ببر و جوذر و برادرهاش رو بیار تا به دار بزنمشون. خورجین ها و طلا ها رو هم زود به خزانه برگردون.

وزیر گفت:"پادشاها! دست نگه دارین! این جوذر خیلی مشکوک هست و من میترسم که به پادشاه و لشکر آسیب بزنه. اگر اون تونسته به سیاهچال و خزانه پادشاه دست پیدا کنه شاید بتونه کارهای دیگه ای هم بکنه که ما از اون بیخبریم. ما میتونیم اون رو به دربار دعوت کنیم و با زبون مهربانی باهاش صحبت کنیم تا ببینیم که راز چیه. اگه سست عنصر و بی قوت بود، در دم دستگیرش میکنیم و اگه نیروی قوی ای داشت که ما بیخبریم، اون رو فریب میدیم تا نتونه فرار کنه. "

پادشاه و اعضای دیوان موافقت کردن و یکی از وزیرهای شاه رو با پنجاه سرباز فرستادن به قصر جوذر.

وقتی وزیر و سربازها رسیدن، در قصر بسته بود و سرباز بلندبالای ترسناکی با یک گرز آهنی عجیب جلوی در نشسته بود و به گرزش یه لم داده بود. سربازها بسیار تعجب کردن که اون نگهبان برای وزیر شاه از جاش بلند نشد و حتی به روی خودش هم نیاورد که اینهمه سپاه شاه اومدن. وزیر که دماعش پر باد و شیفته خودش بود، جلو رفت و پرسید:"ای نگهبان! رییس تو کجاست؟" نگهبان که همون رعدغران بود گفت:"در قصر خودش." و همینطور که جواب میداد به گرزش یه لم داده بود. وزیر عصبانی شد و گفت:"ای شوم زاده! خجالت نمی کشی که وقتی با تو حرف میزنم مثل مرده ولو شدی؟"*

رعدغران گفت:"برو حرف زیادی نزن!"

وزیر وقتی چنین توهینی شنید گرز رو از نگهبان قاپید و بالا برد که بزندش، اما رعد غران در یک چشم به هم زدن گرز رو گرفت و چهار ضربه محکم از چپ و راست به وزیر زد. سپاه که این رو دیدن شمشیر کشیدن و به سر و روی رعد غران ریختن اما رعدغران در یک چشم به هم زذن یکی یکی رو با گرز زد. عده ای با وزیر فرار کردن اما رعدغران تا دم قصر دنبالشون رفت و کتکشون زد. بعد برگشت و روی صندلی خودش نشست و به گرزش تکیه داد. بدون اونکه هیچ ترسی از کسی داشته باشه. 

 

* این جمله عالیه. خیلی خنده داره.

وزیر خشم گرفته گفت:"ای شوم زاده! از من شرم نمیکنی هنگامی که با سخن میگویم، چون محکوم به پای دار آورده، دست و پا سست میکنی؟"  رعدغران جواب داد:"برو وسخن دراز مکن!"

 

سفر به ناکجا- شب 619- قصه جوذر ماهیگیر و برادرانش

سفر به ناکجا- شب 619- قصه جوذر ماهیگیر و برادرانش

جوذر به برادرهاش گفت:"آخه چرا اینکار رو با من کردین؟" و بعد قصه تمام رنجها و مصیبتهاش رو توی کشتی براشون گفت. دو برادر بسیار گریه کردن و گفتن که همین یکبار هم ما رو ببخش و عذرخواهی ما رو قبول کن و اگر یکبار دیگه تو رو کوچکترین اذیتی کردیم اونوقت هرکاری که دلت خواست با ما بکن.

جوذر دلش به رحم اومد. برادرهاش رو در آغوش گرفت و گفت که اینجا خونه همه خانواده ست و ازشون خواست که قصه خورجین و شاه رو براش تعریف کنن. وقتی شنید پادشاه چطور برادرهاش رو شکنجه کرده و در سیاهچال بی آب و غذا گذاشته فکری کرد و بعد به نگین انگشتر دست کشید. رعدغران ظاهر شد و گفت:"در خدمتگزاری حاضرم!" برادرها تا رعدغران رو دیدن ترسیدن و پیش مادرشون دویدن و گفتن مادر وساطت مارو بکن جوذر میخواد مارو بکشه. مادر گفت:"برادرتون مهربان و بخشنده ست. نترسید. این همون دیوی هست که شما رو از سیاهچال نجات داد."

جوذر به رعدغران دستور داد که به قصر برو و همه طلا و جواهرهای خزانه رو با خورجین های من بیار!

رعدغران گفت:"به روی چشم!" و غیب شد و لحظه ای بعد کیسه های طلا و جواهر و خورجینها رو توی حیاط خونه جلوی جوذر گذاشت و گفت:"سرورم! هیچ در خزانه باقی نگذاشتم!"  جوذر گفت:گحالا به تو دستور میدم که تا قبل از سپیده صبح قصری از طلا برای من بسارزی با همه امکانات و همه وسایل. با نقش و نگارهایی که هیچکس تا به حال ندیده." رعد غران گفت:"چنین خواهد شد!" و توی زمین فرو رفت و غیب شد. رعدغران تمام زیر دستهای خودش رو به کار گرفت. ده ها دیو سنگ می سکشتن و صدها دیو میساختن و پری ها به کار آوردن قالی و پرده و میز و تخت مشغول بودن. جوذر هم از توی خورجین چندین غذا بیرون کشید و خوردند و خندیدند و رفتند تا بخوابن.

صبح که بیدار شدن رعدغران به سراغشون اومد و گفت کار قصر تمام شده. همه رفتن و از اونچه دیدن انگشت به دهان موندن. قصری که به زیبایی اون هرگز ندیده بودن. جوذر دستور داد که چهل خدمتکار برای قصر بیارن و چهل خدمتکار برای مادرش و لباسهای خوب برای خانواده شو همه خدمتکارها. بعد خدمتکارها رو جمع کرد و بهشون گفت:"این زن بانوی قصر ه. احترامش رو نگه دارین و به حرفهاش گوش بدین." جوذر و مادر و برادرهاش مثل ملکه و پادشاهان شدن و هر کدوم گوشه ای از قصر رو انتخاب کردن .

واما بشنویم از خزانه پادشاه. وقتی خزانه دار به رسم هر روز موقع ناهار رفت که به گنج ها و خورجین ها سر بزنه با دیدن خزانه خالی از هوش رفت. حکیم باشی آوردن و خزانه دار رو به هوش آوردن. خزانه دار با تعجب و ناراحتی پیش شاه رفت و گفت که دیروز همه خزانه پر بوده و امروز خالی. هیچ دری شکسته نشده و هیچ نگهبانی ، کسی رو ندیده که وارد خزانه بشه. پادشاه بسیار ناراحت شد و از خورجین ها پرسید. خزانه دار گفت که بله، خورجین ها هم ناپدید شدن!

 

قصه که به اینجا رسید شهرزاد دید داره سپیده میزنه، ساکت شد و خوابید .

 

سفر به ناکجا- شب 618- قصه جوذر ماهیگیر و برادرانش

سفر به ناکجا- شب 618- قصه جوذر ماهیگیر و برادرانش

جوذر با دیدن بزرگمرد به وجد اومد و به طرفش رفت. بزرگمرد با جوذر به گرمی سلام کرد اما طوری بود که انگار با جوذر قرار داشت و میدونست که اونجا جوذر رو میبینه. بزرگمرد از احوالش پرسید و جوذر با گریه و غم تمام داستان رو براش تعریف کرد. بزرگمرد جوذر رو به خیمه خودش برد، بهش لباسهای عالی داد و غذا و ازش به خوبی پذیرایی کرد تا حال جوذر بهتر شد. بعد اسباب جادو گری رو چید و رمل و اسطرلاب آورد و وردهایی خوند و تاس انداخت و بعد قصه برادرهای جوذر و حکایت به سیاهچال افتادنشون و همینطور جای خورجین رو به جوذر گفت و ازش خواست که پیشش بمونه. جوذر گفت که باید از بازرگان خداحافظی کنه. بزرگمرد پرسید:"مگه به اون چیزی بدهکاری؟" جوذر گفت:"نه. اما اون با من مهربان بود و به من کا رو غذا و جا داد و من رو به اینجا آورد در حالی که کسی رو در نیا نداشتم. رسم ادب اینه که ازش تشکر کنم." و رفت پیش بازرگان و گفت که دوستش رو پیدا کرده و با اجازه میخواد که از بازرگان جدا بشه. بازرگان گفت اشکالی نداره و دوستت هم میتونه بیاد و مهمون ما باشه. جوذر گفت:"اما دوست من مثل من نیازمند و فقیر نیست. اون میتونه صدها نفر رو مهمان کنه." بعد با بازرگان خداحافظی کرد و بازرگان هم بیست سکه برای پاداش بهش داد.

وقتی جوذر پیش بزرگمرد برگشت، بزرگمرد انگشتر گنج شمردل رو بهش داد و گفت:" دستت رو که به جواهر انگشتر بمالی، دیوی به نام رعدغران ظاهر میشه و هر اونچه که بخواهی برات فراهم میکنه."

بعد خودش دست به جواهر مالید و دیوی بلند قامت ظاهر شد و گفت:"فرمانبردارم!"

بزرگمرد گفت:"از این به بعد تو به جوذر خدمت می کنی و هراونچه میخوای براش فراهم میکنی."

دیو اطلاعت کرد و بزرگمرد دست به جواهر مالید تا دیو محو شد.

بزرگمرد رو به جوذر گفت:"تو میتونی از دیو بخوای که تو رو به خونه ت برگردونه. این رو بدون که اون هر کاری رو که بخوای حتما انجام میده و هیچ ممنوعیتی و محدودیتی نداره. اما وقتی به شهر خودت رسیدی بسیار بسیار مراقب اون باش و قدرش رو بدون."

جوذر خوشحال شد و بسیار تشکر کرد و دست برجواهر انگشتر مالید و خواست که همون روز برسه پیش مادرش. رعدغران جوذر رو به پشت خودش نشوند و نصف روز بین آسمن و ابرها میتاخت تا اینکه جوذر رو توی حیاط خونه مادرش به زمین گذاشت. مادرش تا جوذر رو دید اون رو در آغوش کشید و بسیار بسیار گریه کرد و وقتی جوذر قصه ش رو گفت مادر هم برای اون گفت که چطور فضولباشی و سربازهای پادشاه برادرهاش رو شکنجه کردن و خورجین طلا و خورجین غذا رو با خودشون بردن.

جوذر با شنیدن داستان مادرش خیلی ناراحت شد و دلش برای برادرهاش سوخت . دست به جواهر انگشتر مالید و به رعد غران دستور داد که :"به سیاهچال شاه برو و برادرهای من رو آزاد کن و بیار!"

و اما برادرهای جوذر بیشتر از یکسال بود که رنگ آفتاب و غذا رو ندیده بودن و در زندانی تنگ زندانی بودن و هر روز آرزو میکردن که کاش میمردن و اینقدر زجر نمی کشیدن.

رعد غران تا دستور جوذر رو شنید زمین رو شکافت و زیر زمین رفت و خاک رو مثل آب کنار میزد تا رسید به وسط زندان، بعد زمین رو شکافت و از اون بیرون زد. برادرهای جوذر رو به دوش گرفت و دوباره به زمین فرو رفت. برادرها از تعجب و شگفتی بیهوش شدن و وقتی پشم باز کردن دیدن توی حیاط خونه ان. با دیدن برادرشون بسیار گریه کردن و خودشون رو روی زمین می غلتوندن و عذرخواهی میکردن. جوذر بهشون گفت:"کار شما کار شیطانی بود اما من همیشه دلم رو با قصه یوسف گرم می کردم و میگفتم برادرهای من، مثل برادرهای یوسف، دلشون مرگ من رو میخواست ولی من یکروز به وطنم بر میگردم..."

 

قصه که به اینجا رسید شهرزاد دید داره سپیده می زنه، ساکت شد و خوابید.

 

سفر به ناکجا- شب 617- قصه جوذر ماهیگیر و برادرانش

سفر به ناکجا- شب 617- قصه جوذر ماهیگیر و برادرانش

جوذر رو دست و پا و دهن بسته بردن و انداختن توی کشتی. برادرها خوشحال برگشتن و کشتی جوذر رو با خودش برد. یکسال جوذر در سکوت و سختی توی کشتی کارهای بسیار سخت انجام داد و اما برادرهاش.

اونشب برادرها برگشتن و یواشکی رفتن خوابیدن. صبح که مادرشون بیدار شد گفتن مادر جوذر کجاست؟ مادر گفت که نمیدونم. اونها گفتن جوذر اهل سفر هست و هیچوقت نمی مونه توی خونه حتما با دوستهای ما رفته سفر. مادر بسیار غمگین شد که جوذر بدون خداحافظی رفته ولی با خودش فکر کرد حتما دلیلی داشته و چیزی نگفت اما شروع کرد به گریه کردن. برادرها عصبانی شدن و گفتن چرا وقتی ما نباشیم برامون گریه نمیکنی و تو فقط جوذر رو دوست داری. مادرشون که خیلی ناراحت بود گفت:"بله شما هم پسرهای من هستین اما شما بیکار و تنبل هستین. شما مهربون نیستین و فقط دنبال خوشی خودتون هستین. شما برادرتون رو فقیر کردین. هرچی به شما خوبی کرد باز شما با بدی جواب دادین. شما من رو خیلی اذیت می کنین و آزار میدین و بارها من رو فریب دادین. اما جوذر با مهر و محبت با همه رفتار میکنه و به من احترام میذاره. بله من اون رو بیشتر از همه توی دنیا دوست دارم."

برادرها که این رو شنیدن بیشتر عصبانی شدن و گفتن حالا که اینطوره ما خورجین رو از این خونه میبریم. هرچی مادرشون التماس کرد، اثر نداشت. پسرها خورجین رو برداشتن که ببرن اما شروع کردن با هم بگو مگو کردن. اول میخواستن خورجین رو نصف کنن اما مادرشون گفت اگه اینکار رو بکنین جادوی خورجین باطل میشه و هیچ به دردتون نمیخوره. خلاصه دعوای برادرها بالا گرفت و تا نصفه شب داد و بیداد میکردن. همسایه که فضولباشی پادشاه بود از صبح پای دیوار حرفهای اونها رو گوش میداد تا بالاخره فهمید که خورجین چیه و جادوش چیه. اول صبح فضولباشی به قصر پادشاه رفت و خبر رو به گوش پادشاه رسوند. پادشاه خیلی خوشش اومد و دستور داد چندتا سرباز قوی و درشت هیکل برن و خورجین رو بیارن و برادرها رو که به بیکاری و آزار مردم شهرت داشتن به سیاهچال بندازن. برای مادر جوذر هم مقرری ای تعیین کرد که اون زن بی سرپرست نباشه. خلاصه خورجین پیش پادشاه موند و هر روز سفره ها و میهمانیهای عالی باهاش میداد و برادرها رو توی سیاهچال فراموش کرد.

و اما جوذر. یکسال به سختی و مشقت گذشت تا یکروز کشتی توی طوفان گیر کرد و شکست و غرق شد و فقط جوذر تونست خودش رو نجات بده. وقتی کشتی زیر آب می رفت جوذر گفت این هم مثل گنج خانه ست. نباید بترسم. باید مبارزه کنم و اونقدر تلاش کرد تا خودش رو به تخته پاره ها رسوند و نجات پیدا کرد. وقتی به هوش اومد دید که به ساحل یه سرزمین دور و بی آب و علف رسیده. از دور کاروانسرایی دید و به طرفش رفت. توی کاروان سرا بازرگان بزرگواری بود که به جوذر آب و غذا داد و از حالش و قصه ش پرسید. جوذر تمام قصه زندگیش رو برای بازرگان گفت و بسیار گریه کرد. بازرگان گفت:" من عجیب ترین قصه عمرم رو از تو شنیدم. من به تو کار و لباس و غذا و جا برای خواب میدم. و تو رو همراه خودم به سرزمینی میبرم که خیلی از مردم دنیا اونجا میان. غصه نخور و نترس. تو انسان درستکاری هستی و حتما به خونه و پیش مادرت بر میگردی."

جوذر خدمتکار بازرگان شد و با اونها به راه افتاد. مدت زیادی نکشید که به سرزمین عربها رسیدن. جوذر همینطور که داشت توی شهر میگشت ناگهان چشمش به بزرگمرد افتاد که در حال گردش بود....

قصه که به اینجا رسید شهرزاد دید داره سپیده میزنه، ساکت شد و خوابید.

سفر به ناکجا- شب 616- قصه جوذر ماهیگیر و برادرانش

سفر به ناکجا- شب 616- قصه جوذر ماهیگیر و برادرانش

وقتی غذا خوردن برادرها تموم شد جوذر ازشون خواست باقیمونده غذاها رو به فقرا بدن. برادرهاش گفتن که میذارن بقیه رو برای شام میخورن اما جوذر گفت برای شام هم غذاهای  بهتری داریم. شب که شد باز جوذر برای خانواده ش سفره رنگین انداخت و باز از برادرها خواست بقیه غذاها رو به فقرا بدن و بعد سینی های خالی رو به خورجین برگرددوند. چند مدتی به این منوال گذشت. جوذر به حال و روز مادرش و لباسهای خانواده رسیدگی کرد و خونه رو تمیز و ایساب و اثاثیه رو آبرومند کرد و به فکر تجارت بود اما نمیگذاشت مادرش هیچ کاری انجام بده و از مادرش به خوبی مراقبت میکرد. برادرهاش هم دایم در حال خوردن و گشت و گذار بودن یا خوابیده بودن. اما برادرها کم کم به مادر و جوذر شک کردن و به همدیگه گفتن که چطور جوذر هیچوقت از بازار گوشت و مرغ و ماهی نمیخره و مادر آشپزی نمیکنه و آتیشی توی خونه روشن نمیشه اما همیشه انواع غذا هست؟ پس نقشه کشیدن که تا جوذر از خونه بیرون رفت سراغ مادرشون برن و راز رو از زیر زبونش بیرون بکشن.

یه روز صبح جوذر تصمیم گرفت برای صحبت با بازرگانهای شهر بیرون بره. تا از در بیرون رفت برادرها رفتن سراغ مادرشون و گفتن ما گرسنه ایم. مادرشون گفت باشه دستهاتون رو بشویید تا من براتون غذا بیارم. اما تا به پستو رفت پسرهاش یواشکی دنبالش اومدن. می خواست دست در خورجین بکنه که اونها سر رسیدن و گفتن مادر اینجا چیکار میکنی؟ چطوره که بی آتیش و دود و آشپزی اینقدر برامون سریع غذا میاری. هرچی مادرشون سعی کرد نتونست از دستشون فرار کنه. اونقدر مادر ساده دلشون رو سوال پیچ کردن تا مادر قصه خورجین رو براشون گفت و بعد ازشون خواهش کرد که این راز بین خودشون بمونه و به هیچ کسی نگن. اونها گفتن قول میدن که هیچکس از این راز خبر نشه و برگشتن توی خونه.

چند روزی گذشت و برادرها هر روز به جوذر حسودتر میشدن و چون طماع بودن به اونهمه غذا و خونه خوب قانع نبودن. پس به هم گفتن چرا ما باید ریزه خوار و زیر دست جوذر باشیم؟ چرا مادرمون همیشه اون رو بیشتر دوست داره و بدرقه میکنه و به استقبالش میره؟ ما باید کاری کنیم که دیگه جوذری وجود نداشته باشه و با خیال راحت زندگی کنیم.

مدتی فکر کردن تا بالاخره تصمیمشون رو گرفتن که چطور از جوذر خلاص بشن. برادرها لباسهای خوب پوشیدن و رفتن پیش ناخدای کشتی. با چرب زبونی سلام و علیک کردن و گفتن ای ناخدا ما به کمک تو احتیاج داریم. ما برادری داریم که بسیار ما رو اذیت می کنه. پدرم برای ما ارث گذاشت اما اون همه ارث رو خرج قاضی و دادگاه کرد که اموال ما رو بگیره و هربار یکجوری ما رو اذیت میکنه. الان هم میخواد خونه و مال ما رو بگیره و پیش قاضی شکایت کنه. ما دیگه به ستوه اومدیم. ما میخوایم که تو اون رو از ما بخری.

ناخدا گفت که برادرتون رو بیارین تا بندازمش توی کشتی و ازش کار بکشم تا از دستش راحت بشین. برادرها گفتن ما نمیتونیم اون رو به اینجا بیاریم و جرات نمیکنیم چون شرور و بدذات ه. ما تو رو با دونفر از همراهانت به خونه مون دعوت می کنیم و وقتی همه خوابیدن کمک میکنیم که توی خواب بهش دهن بند بزنیم و بیاریمش توی کشتی. ناخدا گفت قبول میکنم به شرطی که برادررتون رو چهار سکه بفروشین. برادرها قبول کردن و راهی خونه شدن.

وقتی به خونه رسیدن برادر بزرگتر جلو رفت و دست جوذر رو بوسید. جوذر تعجب کرد و گفت:"چی میخوای برادر؟"

برادر بزرگ گفت:"دوستی دارم که همیشه با من مهربون بوده و بسیار آدم بخشنده ایه. بارها من رو به خونه ش دعوت کرده اما من خونه ای نداشتم که دعوتش کنم. امروز توی بازار دیدمش و باز از من دعوت کرد. من دیدم برادرهاش پیش اون هستن و با خودم گفتم اگه دعوتش کنم قبول نمیکنه و من خیالم  راحت میشه اما تا دعوت کردم قبول کرد و گفت ما بعد از کار جلوی در بازار منتظرت می مونیم. حالا نمیدونم چیکار کنم. اگه تو اجازه نمیدی که بیان حق داری چون غریبه ان و من اونها رو می برم به خونه همسایه."

جوذر گفت:"اصلا این کار رو نکن. این خونه مال همه مون ه و خونه تو هم هست دوستهات رو دعوت کن تا چهل جور غذا براشون تهیه کنیم و خوب ازشون پذیرایی بشه تا محبتهاشون رو جبران کنی."

برادرها از اینکه کلکشون گرفت خوشحال شدن. دنبال ناخدا رفتن و اونها رو به خونه آوردن. جوذر که می خواست آبروی برادرش رو حفظ کنه گوشه ای نشست و برادر بزرگش همه کارها رو کرد و از مهمونها با غذاهای خورجین که مادر بهشون میداد پذیرایی عالی ای کرد. ناخدا و ملوان ها هم فکر میکردن اینجا خونه برادر بزرگتره و جوذر یه آدم بیکار.

شب که شد، همه به اتاقهاشون رفتن و خوابیدن و اما نصفه شب ملوانها و ناخدا به همراه برادرها بالای سر جوذر اومدن و بهش دهن بند زدن و توی خواب دزدیدنش...

 

قصه که به اینجا رسید شهرزاد دید داره سپیده می زنه، ساکت شد و خوابید.

سفر به ناکجا- شب 615- قصه جوذر ماهیگیر و برادرانش

سفر به ناکجا- شب 615- قصه جوذر ماهیگیر و برادرانش

بزرگمرد جوذر رو با کمک دیوها از رودخونه نجات داد و کتار آتیش آورد و بهش ورد خوند تا اینکه حال جوذر بهتر شد و دردهاش کمتر شدن و به هوش اومد و اشتباهش رو اقرار کرد. بزرگمرد گفت:"من به تو گفتم که اشتباه نکنی. ولی چون شش در رو باز کردی یه فرصت دیگه داریم تا تو رو به گنج خانه بفرستیم. اما تا اونروز یکسال باید اینجا بمونی و هر روز به اینجا بیای و وردی که من به تو یاد میدم رو بخونی. تا زمان ورود به گنج خانه برسه. "

جوذر که دید اشتباه از خودش بوده و اونهمه عجایب رو به چشم خودش دیده بود قبول کرد و موند. بزرگمرد توی قصر بهش اتاق و لباس داد تا یکسال گذشت.

بزرگمرد در روز مقرر جوذر رو صدا زد و بیرون شهر رفتن و اسبها و سربازها همونطور مثل سال قبل منتظر بودن. سربازها باز خیمه رو برپا کردن و آتیش و عقیق سرخ رو روشن کردن. بزرگمرد گفت: جوذر توصیه ای به تو بکنم فراموش نمیکنی؟"

جوذر گفت:"اگه اون دردهای کتک خوردن رو فراموش کنم، حرف تو رو هم فراموش میکنم. بگو که هرچی بگی گوش میدم."

بزرگمرد گفت:"میدونم دلت برای مادرت تنگ شده ولی یادت باشه اون زن مادر تو نیست حتی یه قدم هم نباید بهش نزدیک بشی. اون خودش رو شبیه مادرت کرده تا بتونی راحت بکشدت."

جوذر گفت:"یادم میمونه و اگه اینبار عمل نکنم سزای من مردن هست."

پس بزرگمرد به آتیش دمید و ورد خوند و آب رود پایین رفت و در طلایی پدیدار شد. جوذر یکی یکی درها رو باز کرد و طلسمها رو باطل کرد تا رسید به در هفتم. مادرش جلو اومد و باز با ناله و زاری و مهربونی سعی کرد جوذر رو به طرف خودش بکشه اما جوذر شمشیر رو بالابرد و به قصد کشتن زن فرد آورد که ناگهان زن مثل شبح شد و بعد محو شد. جوذر در هفتم رو باز کرد و وارد گنج خانه شد. تپه تپه طلا و جواهر دور و برش بود اما هیچ نگاهشون نکرد و بهشون دست نزد. تا رسید به بالاخانه. پرده رو کنار زد، بدون اونکه شمردل بیدار بشه سپهرنما رو برداشت و شمشیر رو از کمرش باز کرد و انگشتر و گردنبند رو درآورد و به راه افتاد. تا از بالاخانه پایین اومد دید صف تا صف پری ها و دیوها به استقبالش اومدن و طبل شادی میزنن و هورا میکشن براش. تا در اول بهش شادباش گفتن تا اینکه اینبار جوذر با پای خودش از رودخونه بیرون اومد و وارد خیمه شد. بزرگمرد ورد آخر رو خوند و آب رودخونه بالا اومد. بزرگمرد از شادی جوذر رو در آغوش کشید و اون رو برای جشن به قصر برد. جشن که تموم شد بزرگمرد به جوذر گفت هر اونچه میخواهی به من بگو تا به عنوان پاداش و هدیه به تو بدم. جوذر اول چیزی نگفت ولی بزرگمرد اصرار کرد و جوذر خورجین رو خواست. بزرگمرد خندید و گفت که خورجین رو بیارن و به جذر گفت که این خورجین فقط خوراکی تو رو فراهم می کنه. من یه خورجین دوتایی پر از جواهر و طلا هم به تو میدم که بتونی توی شهر خودت تجارت کنی و ثروتمند بشی چون لیاقتش رو داری. بعد یه اسب و یه سرباز به جوذر داد و گفت اینها تو رو تا فردا به خونه ت می رسونن. جوذر اینبار میدونست که اینها دیو و پری هستن که در خدمت جادوی بزرگمرد هستن.

جوذر با بزرگمرد وداع کرد و راه افتاد. کمتر از یک روز رفتن تا رسیدن به شهر جوذر. اما تا دروازه شهر پدیدار شد جوذر دید که مادرش جلوی دروازه داره گدایی میکنه از اسب به پایین پرید و گریان و غمگین خودش رو به مادرش رسوند و اون رو در آغوش کشید و گفت:"مادرم مگه من دو کیسه طلا و هزار سکه طلا به تو ندادم اینجا چه میکنی؟" مادر بسیار گریه کرد و گفت: "برادرهات من رو گول زدن و همه سکه ها رو گرفتن که تجارت کنن اما همه رو خرج کردن و به من هم چیزی ندادن . من هم پیرم و نمیتونم کار کنم پس مجبور شدم گدایی کنم."

جوذر بسیار ناراحت شد و مادرش رو روی اسب نشوند و گفت:"مادرم دیگه غصه نخور که برای بقیه عمرت در ناز و نعمتی."

به خونه که رسیدن خورجین ها رو از روی اسب برداشت و اسب رو به سرباز داد تا ببره. بعد به مادرش گفت:"مادر غذا چی میخوای؟"

مادر گفت:"نون گرم و پنیر."

جوذر گفت:"فدای تو بشم مادرم! غذای خوب بگو. بهترین غذاهایی که دوست داری."

مادر فکر کرد جوذر داره سر به سرش میذاره پس گفت:"تو خودت اسم ببر!"

جوذر گفت:" گوشت بریانی، جوجه بریانی، بره شکم پر، دلمه کدو و خیار، گوشت دنده پر شده از آلو، زولبیا و بامیه و مغز بادام و عسل ..."

مادر با تعجب به پسرش نگاه میکرد. ناگهان جوذر دست به داخل خورجین برد و یکی یکی غذاها رو گرم و لذیذ بیرون کشید و توی سفره گذاشت. و قصه خورجین و گنج رو تمام و کمال برای مادرش تعریف کرد و با هم غذا خوردن و نوشیدن و شاد شدن.

بعد جوذر به مادرش گفت سینی ها رو خالی کن و به خورجین برگردون. طلسم این خورجین اینطوری کار میکنه. و به مادرش یادداد که اگر اون نبود چطور غذا از خورجین بخواد.

همین موقع بود که برادرهای جوذر به خونه اومدن چون شنیده بودن برادرشون با لباسهای اعیانی و اسب باشکوه و سرباز وارد شهر شده. برادرها ترسان و لرزان بودن که مادرشون کارهای اونها رو برای جوذر تعریف کرده یا نه اما جوذر تا چشمش به برادرهاش افتاد به سمتشون رفت و با مهربونی بغلشون کرد و فکر کرد حتما خودشون از کارهای زشتشون پشیمون شدن. بعد اونها رو سر سفره نشوند.

قصه که به اینجا رسید شهرزاد دید داره سپیده میزنه، ساکت شد و خوابید.

سفر به ناکجا- شب 614- قصه جوذر ماهیگیر و برادرانش

سفر به ناکجا- شب 614- قصه جوذر ماهیگیر و برادرانش

بزرگمرد ادامه داد:" جوذر در چهارم رو بزن تا به روی تو گشوده بشه. شیر نر وحشی بزرگی با دهان باز و غرشی وحشتناک ظاهر میشه و به طرف تو خیز بر میداره. نترس و فرار نکن بلکه وقتی به تو رسید به پوزه ش دست بکش و اون بدون اینکه به تو اسیبی بزنه میمیره و به زمین می افته. طلسم شیر مهربونی تو هست پس اگه فرار کنی دنبالت میاد و تو رو میخوره. از اونجا باز جلوتر برو و در پنج رو بزن. مردی سیاهپوست در رو باز میکنه و ازت می پرسه که کی هستی تو خودت رو معرفی کن اون بهت میگه:"اگر تو آن مردی هستی که می گویی پس در ششم به دست خود بگشا!" تو جلوی در برو و نترس. اون در بزرگ و بی قفل و کلید هست اما تو باید بگی:"ای عیسی به موسی بگو که در را بگشاید." این رمز قفل در ششم هست. در که باز شد دو اژدرمار در چپ و راستت ظاهر میشن و دهان باز میکنن و به طرفت خیز برمیدارن که تو رو گاز بگیرن اما نترس و فرار نکن بلکه دستهات رو به طرف اونها دراز کن. اونها قبل از اینکه به دست تو برسن میمیرن و روی زمین می افتن. جلوتر آخرین در هست. در مقابل در هفتم مادرت رو میبینی که میگه:"سلام پسرم بیا اینجا پیش من تا با هم صحبت کنیم." اما تو دنبالش نرو چون تو رو از در هفتم دور میکنه. کنار در شمشیری هست بردار و اون زن رو بکشو نترس و نگران نباش چون اون طلسم در هفتم هست و مادر تو نیست. فقط حواست باشه که اون خیلی شبیه مادر تو حرف میزنه و با زاری و التماس نمیخواد بذاره که بکشیش. تو شمشیر رو بالا ببر و به قصد کشتنش فرد بیار قبل از اونکه شمشیرن پایین بیاد اون زن محو میشه و در هفتم باز میشه.

پشت در هفتم گنج خانه ست. داخل برو و به هیچکدوم از طلاها و جواهرات زیاد و پر زرق و برق اونجا اعتنا نکن. نایست و بهشون دست نزن. همینطور به راهت ادامه بده تا برسی به سکویی که بالای یه پله کان هست. اسمش بالاخانه ست. و روی اون پرده بزرگی انداختن. پرده رو کنار بزن. روی تخت طلا شمردل رو میبینی که خوابیده. دور سر شمردل یه چیز گرد و دایره ای میبینی که مثل ماه میدرخشه و می چرخه. این همون سپهرنماست. یه شمشیر به کمرش داره و یه انگشتر به دستش و یه گرنبد که سرمه دان بهش آویزونه. این ها همون چهارگنجی هستن که قبلا بهت گفتم. هرکاری که به تو گفتم یکی یکی و با دقت انجام بده و مبادا که یکی رو جا بندازی یا انجام ندی یا بترسی و شک کنی که در اینصورت بلاهای بدی سرت میاد."

بعد چندین و چند بار این برنامه رو با جوذر مرور کردن تا خاطرش جمع شد که جوذر همه رو یاد گرفته. جوذر گفت:" من اینها رو از حفظ کردم ولی کی میتونه اینقدر شجاعت داشته باشه که انجامشون بده؟ من فکر نمیکنم بتونم این کارها رو بکنم و نترسم و شک نکنم."

بزرگمرد گفت:" ای جوان! هر لحظه به یادت بیار که اینها واقعی نیستن اینها طلسم و اشباح و ارواحن و اگه تو کارت رو درست انجام بدی اونها هیچ قدرتی ندارن. فقط تو هستی که زنده ای."

جوذر اعلام آمادگی کرد. بزرگمهر توی آتیش دمید و افسون رو خوند. آب رود پایین رفت و جوذر در اول رو زد و بعد یکی یکی درها رو زد و همه رو به درستی انجام داد تا رسید به در هفتم و مادرش رو دید. تا خواست اون زن رو بکشه، زن شروع کرد با آه و ناله التماس کرد و گفت فقط یه قدم یه قدم با من بیا و اونوقت من میرم تو لازم نیست من رو بکشی. جوذر یک لحظه شک کرد و گفت باشه یه قدم پیشت میام تا این رو گفت زن از چهره مادرش تغییر صورت داد و به دیوی وحشتناک تبدیل شد و گفت:"بیایید و بکشیدش که خطا کرد!" از همه طرف نگهبانان گنج روی سر جوذر ریختن و حسابی کتکش زدن و جلوی در اول پرتش کردن . بزرگمرد تا دید که جوذر رو بیرون انداختن دوید و قبل از اینکه آب رود بالا بیاد اون رو از توی رودخونه نجات داد ...

 

قصه که به اینجا رسید شهرزاد دید داره سپیده میزنه، ساکت شد و خوابید.

 

#تا 1400 با روحانی

به کسانی که می گویند رییس جمهوری ایران چه دخلی به خارج نشین ها دارد؟
#تا1400باروحانی


من به روحانی رای میدهم چون در پاسپورت استرالیاییم حتی نوشته: محل تولد تهران. چون هرجا باشم اصالتم را میپرسند و من میخواهم اسم ایران را که می آورم تداعی کننده خصومت با همه جهان نباشد.

من به روحانی رای می دهم چون خانواده ام را و دوستانم را دوست دارم و رنج می کشم از دیدن اینکه به دلیل نبودن سرمایه گذاری خارجی در صنعت کشور، شغل و دستمزدهایشان کفایت نمی کند و خوب به یاد می آورم تفاوت کاریابی و دستمزدها را در دوره سازندگی و اصلاحات و آنهمه تلف شدن سرمایه های مملکت را در8 سال قبل از روحانی.

من به روحانی رای می دهم چون عاشق طبیعت ایرانم، همانطور که جنگلها و سواحل استرالیا را دوست دارم همانطور که از دیدن سلامت کره زمین هرجا که باشد لذت می برم و هرجا که باشم برای محیط زیست جهان دلسوزم و رشته تحصیلی و کارم را به همین دلیل تغییر داده ام. پس دلم میخواهد کسی بر مسند بنشیند که سرمایه گذاری برای نجات دریاچه های یک کشور را به حمایت از شورشی ها و موشک و اسلحه صادر کردن به اینطرف و آنطرف دنیا ترجیح بدهد.

من به روحانی رای می دهم چون به معجزه و انقلاب خونین و جنگ داخلی برای به زیر کشیدن رژیم اعتقادی ندارم چون تاریخ صد ساله ایران نشان داده است که راهی جز قدم به قدم آگاهی و انتخاب اصلاحات از میان گزینه های موجود وجود ندارد.

من به روحانی رای می دهم و این به معنای آن نیست که دلم می خواد به یک آخوند رای بدهم. به معنای آن نیست که رژیم را تایید می کنم. به معنای آن نیست که دلم خوش و گرم است اینطرف جهان و درد و رنج ملت را نمیفهمم. به معنای آن است که آگاهم همین تک رای ها، همین یک درصد ها این روزها در همه جهان موثرترین وزنه تغییر بوده اند.

پینوشت: من در 35 سالگی به استرالیا آمدم یعنی که سه و نیم دهه از زندگی ام که شامل کل دوران تحصیل و دوران طلایی کار و تشکیل خانواده ام بوده را در ایران طی کردم. کارکردن 12 ساعت در روز و بچه داری و همیشه خانه اجاره ای داشتن، ماشین قسطی و وام و سفر با حداقل هزینه و تاخیرهای چندماهه حقوق و ماموریت رفتن با بچه نوزاد و سالها تحمل آلرژی و میگرن به خاطر آلودگی هوا و مسیرهای بیست دقیه ای را 200 دقیقه ای رفتن در ترافیک، تورم و دویدن و نرسیدن و همیشه عقب بودن از قیمتها، واهمه صدای بلند موسیقی، حسرت یک کفش روباز توی تابستان و .... همه را با پوست و خون تجربه کردم. پس به من اعتماد کنید که می فهمم. می دانم.

پینوشت: خوب یا بد ، ترامپ با اختلاف 1% ، اردوغان با اختلاف 1.4%، محمد مرسی مصربا 1.7% اختلاف رای، خارج شدن انگلستان از اتحادیه اروپا با 1.9% اختلاف رای برنده انتخابات شدند. پس تمرکز روی همین تک رای ها، جمع ها و میهمانی ها و گفتگو های دوستانه مهم است. مهم است که باور کنیم مهم هستیم.

سفر به ناکجا- شب 613- قصه جوذر ماهیگیر و برادرانش

سفر به ناکجا- شب 613- قصه جوذر ماهیگیر و برادرانش

وارد قصر که شدن جوذر در بهت و حیرت موند از زیبایی و جواهرات در و دیوار و سقف قصر. بزرگمرد دستور داد تا برای جوذر جا و لباسهای عالی آماده کردن و تا بیست روز خوردن و در باغ و بستان گردش کردن تا اینکه یه روز بزرگمرد گفت که امروز در طالع و اقبال اومده که روز موعد برای باز کردن در گنج هست و اگر امروز بازش نکنیم باید تا ده سال و ده روز و ده ساعت دیگه صبر کنیم. پس باهم راه افتادن تا به بیرون شهر رسیدن اونجا دو اسب ماده و دو سرباز منتظرشون بود. سوار شدن و نصف روز میتاختن تا رسیدن به یه رودخانه خروشان. بزرگمرد گفت از اسب پیاده شو و به سربازها با دست اشاره ای کرد. سربازها اسبها رو بردن و بعد از چند دقیقه برگشتن و یه خیمه با تمام وسایل و پشتی ها و مخده و فرش آماده کردن. یکی از اونها رفت و دوتا جعبه توی خورجین رو آورد. بزرگمرد، جوذر رو صدا زد که پیشش بنشینه و شروع کرد به خوندن افسون و ورد به جعبه ها. ناگهان صدایی از جعبه ها بلند شد:" به ما رحم کن! ما فرمانبردار تو هستیم! ما فرمانبردار تو هستیم!" بزرگمرد به خوندن افسون و جادو ها ادامه داد تا اینکه ناگهان جعبه ها شکستن و تکه تکه شدن و هر تکه ای به طرفی پرتاب شد و دو دیو با دستهای از پشت بسته وسط خیمه ظاهر شدن در حالی که التماس میکرد:"ای دانای جهان از ما چی می خواهی؟ ما فرمانبرداریم به ما رحم کن!" جوذر از دیدن این صحنه ها بسیار ترسیده بود ولی بزرگرد همونطور آروم نشسته بود و نگاه می کرد و زیر لب ورد می خوند. بزرگمرد رو به دیوهای دست بسته گفت:"من قصد دارم بسوزونمتون مگر اینگه در گنج شمردل رو برام باز کنید!"

دیوها گفتن:"قول می دهیم در گنج را برای تو بگشاییم. اما باید که جوذر بیاید. تو جوذر را برای ما بیاور که هیچکس جز او نمی تواند وارد گنج خانه شود."

بزرگمرد گفت: "جوذر اینجا کنار منه. شما رو میبینه و صداتون رو میشنوه. پس آماده باشین"

بعد دست دیوها را باز کرد و چوبهای خیزران رو آورد و ورقه هایی از عقیق سرخ روی اونها گذاشت و توی آتشدان یک ذغال گذاشت و یکبار به اون دمید و آتیش درست شد و شعله کشید. جوذر مبهوت مونده بود که چطور اینهمه چوب و عقیق با هم و با یه ذغال آتیش گرفتن. همین وقت بزرگمرد گفت:" جوذر من باید به آتیش بدمم و افسون و ورد بخونم و تا اینکار رو میکنم نمیتونم حرف بزنم وگرنه افسون بی اثر میشه. خوب گوش کن و یادبگیر که چیکار باید بکنی." وقتی مطمین شد جوذر با دقت داره گوش میده ادامه داد:" وقتی افسون رو بخونم و به آتیش بدمم آب رود پایین میره. دری از طلا زیر آب هست که به روی تو گشوده میشه. این در دوتا حلقه فلزی داره. جلوی در برو و کمی صبر کن. بعد سه بار در بزن. بار اول آروم، بار دوم و سوم هر بار بلندتر. بعد باز صبر کن و دوباره سه بار پشت سرهم در بزن. صدایی رو خواهی شنید که میگه: کوبنده در این گنجها کیست که به گشودن اسرار و رموز آگاه نیست؟" تو در جواب بگو که منم جوذر ماهیگیر. آنوقت در باز میشه و مردی با شمشیر کشیده، روبروی تو ظاهر میشه و میگه: "اگر تو آن مردی هستی که می گویی پس گردن پیش آر تا سر تو را از بدنت جدا کنم!" تو نترس و گردنت رو جلو ببر چون وقتی شمشیر رو بالا ببره و بخواد پایین بیاره قبل از اینکه شمشیرش به گردن تو برسه، در برابر توی روی زمین می افته و میبینی که بی اونکه به تو آسیبی بزنه خودش از بین رفته. فرمانبرداری تو طلسم اون رو باطل میکنه برای همین اگه به حرفش گوش ندی و گردنت رو جلو نبری تو رو میکشه. بعد جلوتر برو تا یه در دیگه جلوی خودت ببینی . در بزن. یه سوارکار نشسته بر اسب مادیان جلو میاد و یه نیزه توی دستشه. اون بهت میگه:" چگونه به اینجا آمده ای که هیچکس را از آدمی و پری راهی به آن نیست؟" و نیزه رو به طرف تو نشونه میگیره. پس جلوش بایست و فرار نکن. اون نیزه رو به طرفت نشونه میگیره اما نترس و فرار نکن چون قبل از اینکه پرتابش کنه، میمیره و به زمین می افته. طلسم سوارکار نترس بودن تو هست اما اگر بترسی و بخوای فرار کنی میتونه تو رو بکشه. جلوتر برو و در سوم رو هم بزن. کمانگیری آماده و زه کشیده روبروی تو ظاهر میشه باز هم نترس چون قبل از رها کردن تیر اون هم میمیره. طلسم کماندار اعتماد تو به خودت هست پس اگه شک کنی و بخوای فرار کنی میتونه تو رو بکشه چون طلسمش باطل نمیشه. بعد ازین میرسی به در چهارم..."

 

قصه که به اینجا رسید شهرزاد دید داره سپیده میزنه، ساکت شد و خوابید.

 

سفر به ناکجا- شب 612- قصه جوذر ماهیگیر و برادرانش

.سفر به ناکجا- شب 612- قصه جوذر ماهیگیر و برادرانش

جوذر به پیشنهاد مرد ثروتمند فکر کرد و گفت:"من مادر و برادرهایی دارم که باید ازشون مراقبت کنم و اگه من نباشم گرسنه میمونن."

مرد گفت:"من برای چهارماه مخارج خانواده ت به تو هزار سکه طلا میدم تا تو با خیال راحت با من بیای."

جوذر با شنیدن هزار سکه ، خوشحال شد و قبول کرد. سکه ها رو گرفت و به خونه برد و داستان رو برای مادرش گفت. با مادرش خداحافظی کرد و چون مادرش خیلی نگران بود بهش قول داد هر طور شده تا چهار ماه بعد برگرده. و از همه خوبیهای مرد ثروتمند اونقدر برای مادرش گفت تا خیال اون رو راحت کرد و بعد به راه افتاد.

جوذر پیش مرد برگشت. مرد به اون گفت که با اسب اون میتونن برن و وقتی تردید و خجالت جوذر رو دید گفت:"اسم من بزرگمرد* هست و این اسب من بالادو ** . بیا و پشت سر من بشین!"

از ظهر تا غروب با سمند تاختن. تا به جایی رسیدن که استراحت کنن. وقتی پیاده شدن جوذر که خیلی گرسنه بود متوجه شد که بزرگمرد هیچ چیزی برای خوردن نیاورده. با خجالت گفت:" سرورم فکر میکنم فراموش کردیم چیزی برای خوردن بیاریم."

بزرگمرد خندید و گفت:"گرسنه ای؟" جوذر سر تکون داد که بله.

بزرگمرد گفت:"چه غذایی همین الان دلت میخواد بخوری؟"

جوذر گفت:" نون و پنیر"

بزرگمرد گفت:" ای وای چه جوان ساده ای هستی تو! غذایی رو بخواه که گواراترین غذا برای تو باشه."

جوذر گفت:" سرورم همه غذاها الان برای من گوارا هستن. "

بزرگمرد گفت:" مرغ بریان و شیرین پلو دوست داری؟"

جوذر گفت:"بله سرورم"

بزرگمرد همینطور اسم خوراکی ها و غذاها رو برد تا 24 تا غذا و خوردنی شدن. جوذر توی دلش گفت بهتره بگم کافیه چون این مرد کمی دیوانه ست. وسط این دشت و بی آشپز و آشپزخونه دایم به من وعده غذا میده. پس گفت:"سرورم همین غذاها کافی و عالی هستن. هرچی شما بیشتر اسم ببرید من گرسنه تر میشم و غذایی هم که نداریم."

بزرگمرد گفت:"آفرین به تو جوذر که صداقت داری!" و خندید و دست کرد توی خورجین و یکی یکی غذا ها رو در ظرفهای طلا و نقره از خورجین بیرون کشید. همه گی گرم و آماده. جوذر مات و مبهوت موند. بزرگمرد گفت:"بفرما جوان!" و خودش شروع کرد به خوردن و وقتی تعجب جوذر رو دید گفت:"این خورجین جادوییه. و یه دیو تحت فرمان این خورجینه. اگر هر ساعت دهها غذا و خوراکی هم ازش خواسته بشه، اون دیو در دم آماده میکنه. "

جوذر گفت:"چه خورجین خوبی!"

جوذر و بزرگمرد تا میخواستن خوردن و زیادی اون رو به حیوانات دادن. بعد بزرگمرد ظرفها رو داخل خورجین برگردوند و دو جعبه ای که پسران سرخ شاه توش بودن رو به داخل خورجین برگردوند و راهی شدن.

جوذر گفت:"چقدر راه اومدیم و چقدر مونده؟"

بزرگمرد خنده ای کرد و گفت:"فکر میکنی چقدر راه اومدیم؟ به اندازه نصف روز؟ نه جوان! بالادو یه دیوه که میتونه مسافت یکساله رو یکروزه بره. ما الان به قدر یکماه تاختیم. من به خاطر رعایت حال تو آرووم میرم."

بعد از چهار روز و شب، بالاخره جایی ایستادن و خوابیدن. در تمام این چهار روز هر اونچه می خواستن از خورجین براشون آماده می شد و اون غذاها جادویی داشت که خسته نمی شدن. روز پنجم راه افتادن و رسیدن به شهر فاس (مرکز کشور مراکش). وارد شهر که شدن هرکس بزرگمرد رو میدید سلام میکرد و احترام می ذاشت. تا رسیدن به قصر. بزرگمرد در زد و گفت :"دخترم! مهربانو در رو باز کن" در باز شد و دختری زیبا و جوان توی آستانه در ظاهر شد و مثل غزالی چابک و خرامان، دامن افشان به سمت پدر اومد و به اون خوشامد گفت. جوذر با خودش گفت خوب معلومه که از خانواده ثرتمند و شاهزاده ها س. وقتی وارد قصر شدن، بزرگمرد خورجین رو از روی اسب برداشت و گفت:"ازت سپاسگزارم. حالا برگرد پیش شمیمه. سفرت به سلامت" و ناگهان زمین دهن باز کرد و بالادو توی زمین فرو رفت.

جوذر باز در جای خودش میخکوب شد و گفت:"من خوشحالم که از پشت همچین موجود عجیبی سالم به اینجا رسیدم!"

بزرگمرد گفت:"نباید نگران باشی. این دیوها درخدمت ما هستن و هرگز آسیبی به ما نمی زنن. اونها از زیر زمین سریعتر سفر می کنن اما نمی تونن ما رو با خودشون زیر زمین ببرن. برای همین توی زمین رفت که تا یه ساعت دیگه پیش شمیمه باشه. حالا بیا بریم داخل قصر."


قصه که به اینجا رسید شهرزاد دید داره سپیده میزنه، ساکت شد و خوابید.


زیر نویس:

*اسم بزرگمرد ترجمه من از عبدالصمد است.

**اسم "بالادو" به معنای "اسب تیزرو و چابکی که اسبهای دیگر به او نمی رسند" انتخاب من است و در نسخه هزارویکشب فارسی فقط کلمه "استر" استفاده شده است.                                             

من قصه را برای پسرم می گویم به همین دلیل نکاتی مثل بوسیدن دست بزرگمرد را حذف کردم و به جای آن فقط "احترام می گذاشتن" را آوردم.

سفر به ناکجا- شب 611- قصه جوذر ماهیگیر و برادرانش

سفر به ناکجا- شب 611- قصه جوذر ماهیگیر و برادرانش

مرد ثروتمند داستان رو اینطور ادامه داد:"

مرشد پدرم به ما گفت که پدرتون دست خالی از دریاچه قارون برگشت با حالی زار و نزار. من با طلسم و رمل و اصطرلاب فهمیدم که این گنج فقط به دست جوان درستکاری به اسم جوذر باز میشه. این پسر ماهیگیره و یک روز برای ماهیگیری به دریاچه قارون میاد. طلسم دریاچه وقتی برداشته میشه که جوذر دستهای کسی رو که میخواد گنج رو باز کنه ببنده و اون رو توی آب بندازه. اون فرد باید زیر آب به جنگ پسران سرخ شاه بره. هرکس بتونه پسران سرخ شاه رو از طلسم دریاچه بیرون بیاره میتونه گنج رو باز کنه. هر کس توی مبارزه کشته بشه پاهاش روی آب میاد. هرکس برنده بشه باید دست تکون بده تا جوذر براش تور بندازه. این موقع بود که من و برادرهام گفتیم ما میریم حتی اگه بمیریم. ولی شمیمه گفت من این کار رو نمیکنم. برای همین به اون گفتیم تو توی بازار شبیه بازرگان ها بمون و اگر جوذر پیشت اومد یعنی یکی از ما موفق نشده بهش پول خوبی بده تا دوباره به دریاچه برگرده و یکی دیگه بتونه به مبارزه بره. اون دو نفر دو برادر من بودن و کشته شدن اما من موفق شدم."

جوذر گفت:" پس پسران سرخ شاه کجان؟"

مرد گفت:" اون ها رو زندانی کردم! مگه ندیدی که گذاشتمشون توی جعبه خورجینم؟"

جوذر گفت:"اما اونها که دوتا ماهی قرمز بودن!"

مرد گفت:" نه! اونها دو تا دیو هستن که با جادو خودشون رو شبیه ماهی کردن تا بتونن توی دریاچه پنهان بشن"

جوذر بسیار تعجب کرد. بعد مرد بهش گفت که باز کردن در گنج بدون تو امکان نداره. اگه با من بیای و کمکم کنی هرچی که بخوای از مال و ثروت بهت میدم و تو بر اساس قانون جادوگرها، برادر من میشی. بعد از بازکردن گنج هم میتونی برگردی پیش خانواده ت.

 

قصه که به اینجا رسید شهرزاد دید داره سپیده میزنه، ساکت شد و خوابید.

سفر به ناکجا- شب 610- قصه جوذر ماهیگیر و برادرانش

سفر به ناکجا- شب 610- قصه جوذر ماهیگیر و برادرانش

مردثروتمند گفت: "چون جان من رو نجات دادی برات همه چیز رو میگم" و ادامه داد:"

اون دو نفر که غرق شدن برادرهای من بودن و شمیمه هم برادر دیگه ماست. پدر ما سحر و جادو بلد بود و به همه ما یاد داد که چطور چطور با طلسم ها و رمزها و جادوها کار کنیم. ما هم یاد گرفتیم و دیوها و پری ها رو به خدمت خودمون دراوردیم. وقتی پدرمون از دنیا رفت برامون ثروت زیادی گذاشت. ما اون اموال رو بین خودمون تقسیم کردیم تا رسیدیم به کتابها. آنها را هم قسمت کردیم تا رسیدیم به کتاب اولین اسطوره ها. این کتاب از هر گنجی توی جهان گرانقیمت تره چون تمام سحرها و جادوهای جهان توی اون نوشته شده. ما فقط مقدار کمی از اون رو به خاطر سپرده بودیم و بلد بودیم و هرکدوم میخواستیم کتاب رو زودتر بخونیم و به دنبال گنج ها بریم. سر کتاب دعوامون شد و صدامون بالا رفت. همین وقت مرشد پدرم وارد شد و گفت کتاب رو به من بدید. کتاب رو با احترام به اون دادیم. اون گفت شما مثل پسران خود من هستین اما این کتاب فقط مال کسی هست که بتونه ثابت کنه شایسته داشتن کتابه. برای ثابت کردن شایستگی، هرکس بتونه گنج شمردل رو باز کنه و سپهرنمای آسمانی، سرمه دان، انگشتر و شمشیر رو برای من بیاره این کتاب به اون تعلق داره. سپهرنمای آسمانی رو هرکس داشته باشه میتونه همونطور که درجای خودش نشسته همه جهان رو تماشا کنه و هرطرف جهان رو بخواد ببینه کافیه به اون سمت بچرخه.اگر بخواد اون شهر رو به آتیش بکشه کافیه صفحه سپهرنما رو به سمت خورشید بگیره اونوقت اون شهر همون لحظه آتیش میگیره. سرمه دان توش سرمه ای هست که وقتی به چشم بکشی میتونی همه گنجهای جهان رو ببینی، انگشتر هم نگینی داره که اگه لمسش کنی دیوی به خدمتت میاد به نام "رعدغران" که هیچ پادشاه و لشکری حریفش نیست. این شمشیر هم به تنهایی میتونه یه لشکر رو بکشه. فقط کافیه بگی ای شمشیر این لشکر رو بکش! اونوقت از شمشیر برقی مثل آتیش بیرون میاد و در یک لحظه همه لشکر رو میکشه. اما این گنج فقط به فرمان پسران سرخ شاه باز میشه. پدرتون سعی کرد گنج رو باز کنه اما پسران سرخ شاه فرار کردن و به دریاچه قارون رفتن و توی آب پنهان شدن و خودشون و دریاچه رو با طلسم و جادو کاری کردن که هیچکس دستش به اونها نرسه. "

 

وقتی قصه به اینجا رسید شهرزاد دید داره سپیده می زنه، ساکت شد و خوابید.

سفر به ناکجا- شب 609- قصه جوذر ماهیگیر و برادرانش

سفر به ناکجا- شب 609- قصه جوذر ماهیگیر و برادرانش

جوذر با نون و غذا به خونه اومد و باز برادرهاش مثل دوتا غول هرچی میتونستن خوردن. جوذر با مهربونی بقیه پول رو به مادرش داد و گفت که جایی پنهان کنه تا اگر اون خونه نبود یا ماهی صید نکرد، مادرش برای غذای خودش و برادرهاش پول داشته باشه. مادر جوذر اون رو در آغوش کشید و براش دعا کرد.

جوذر صبح زود با تور ماهیگیریش به دریاچه قارون رفت تا اومد تور رو به آب بندازه یه مرد ثروتمند شبیه مرد دیروزی با اسبی به همون زیبایی و لباسهای گرانقیمت پیشش اومد و سلام کرد و گفت:"تو دیروز مردی شبیه من اینجا ندیدی؟" جوذر گفت نه. چون قول داده بود چیزی نگه و از طرفی هم میترسید که اگه بگه دیدم و توی آب انداختمش اون مرد بخواد انتقام بگیره. مرد ثروتنمد گفت:"ای جوذر اون برادر من بود. مگه تو دستهاش رو نبستی و توی آب ننداختیش؟" جوذر گفت:"شما اگه میدونی چرا از من می پرسی؟" مرد گفت:"چون میخوام همین کار رو با من هم بکنی." جوذر هم تعجب کرده بود و هم می دونست که کیسه ای سکه طلا در انتظارشه. پس دستهای مرد رو بست و اون رو توی دریاچه هل داد. وقتی دید پاهاش بالا اومدن پیش شمیمه رفت. شمیمه گفت:"این هم مرد؟ سزای طمعکاران همینه" جوذر سکه های طلا رو گرفت. وقتی به خونه برگشت مادرش گفت پسرم این سکه ها رو از کجا میاری؟ جوذر داستان رو برای مادرش تعریف کرد. مادرش گفت که نگران جوذره. اما جوذر گفت اونها خودشون با عقل سالم میان و میخوان که من بندازمشون توی دریاچه پس خطری در کار نیست. روز سوم باز جوذر راهی دریاچه قارون شد و باز مردی به سراغش اومد. اینبار جوذر میدونست باید چی بگه و چیکار کنه. وقتی مرد رو توی دریاچه انداخت ایستاد و نگاه کرد که ناگهان دید دستهای مرد روی آب اومدن و فریاد میزنه تورت رو بنداز! جوذر تورش رو توی آب انداخت و مرد ثروتنمد رو در حالی که دو تا ماهی سرخ بزرگ که مثل شاخه های مرجان بودن توی دست هاش نگه داشته بود، از آب بیرون کشید. مرد بسیار خوشحال بود. جوذر رو در آغوش گرفت و بوسید و گفت اگه تو نبودی من هرگز نمی تونستم این ماهی ها رو بدست بیارم و زنده از دریاچه بیرون بیام. جوذر غرق در تعجب بود و مرد گفت:"حالا که خوشحالی و زنده موندی لطفا به من بگو اون دو نفر چرا خودشون رو به کشتن دادن و شمیمه کیه؟"

 

قصه که به اینجا رسید شهرزاد دید داره سپیده می زنه، ساکت شد و خوابید.

 

مثل اینکه قصه اش را شنیده باشی

ﺩاﺭﻡ ﺭﻭﻱ ﺗﻘﻮﻳﻢ ﺷﺎﭘﺮﻳﺎ ﺷﻌﺮ ﻫﻔﺘﻪ ﺭا ﻣﻴﺨواﻧﻢ:

ﺑﻲ ﺗﻮ ﻧﻪ ﺯﻧﺪﮔﻲ ﺧﻮﺷﻢ, ﺑﻲ ﺗﻮ ﻧﻪ ﻣﺮﺩﮔﻲ ﺧﻮﺷﻢ/ ﺳﺮ ز ﻏﻢ ﺗﻮ ﭼﻮﻥ ﻛﺸﻢ ﺑﻲ ﺗﻮ ﺑﻪ ﺳﺮ ﻧﻤﻲ ﺷﻮﺩ...

ﮔﺎﻫﻲ ﺩﻟﻢ ﺑﺮاﻱ ﻋﺎﺷﻘﻲ ﺗﻨﮓ ﻣﻴﺸود. ﻋﺎﺷﻘﻲ اﺯ آن ﻧﻮﻉ "ﺧﻮاﺏ ﻣﺮا ﺑﺒﺴﺘﻪ اﻱ" اﺯ آن جنس "ﺗﻮﺑﻪ ﻛﻨﻨﺪ ﺑﺸﻜﻨﻲ"... ﺩﻟﻢ ﺑﺮاﻱ آن ﺣﺎﻟﻲ ﺗﻨﮓ ﻣﻴﺸود ﻛﻪ ﺧﻴﺎﻝ ﻣﻴﻜﻨﻲ "ﮔﺮ ﺑﺮﻭﺩ ﻋﺪﻡ ﺷﻮﻱ! " و ندانی و نتوانی که بدانی، عدم نخواهی شد و "همه جوره" به سر خواهد شد،...


ﮔﺮﺗﻮ ﺳﺮﻱ ﻗﺪﻡ ﺷﻮﻡ ﻭﺭ ﺗﻮ ﻛﻔﻲ ﻋﻠﻢ ﺷﻮﻡ / ﻭﺭ ﺑﺮﻭﻱ ﻋﺪﻡ ﺷﻮﻡ, ﺑﻲ ﺗﻮ ﺑﻪ ﺳﺮ ﻧﻤﻲ ﺷﻮﺩ...

انگار که کلمات شعرها و عاشقانه ها توی مه امتداد دارند انگار که مثل آخرین تصویرهای رنگین کمان توی متن ابرها بی رنگ می شوند و من دلم برای عاشقانگی با رنگهای تند و غلیظ و بی رحم تنگ میشود ...