.سفر به ناکجا- شب 612- قصه جوذر ماهیگیر و برادرانش
جوذر به پیشنهاد مرد ثروتمند فکر کرد و گفت:"من مادر و برادرهایی دارم که باید ازشون مراقبت کنم و اگه من نباشم گرسنه میمونن."
مرد گفت:"من برای چهارماه مخارج خانواده ت به تو هزار سکه طلا میدم تا تو با خیال راحت با من بیای."
جوذر با شنیدن هزار سکه ، خوشحال شد و قبول کرد. سکه ها رو گرفت و به خونه برد و داستان رو برای مادرش گفت. با مادرش خداحافظی کرد و چون مادرش خیلی نگران بود بهش قول داد هر طور شده تا چهار ماه بعد برگرده. و از همه خوبیهای مرد ثروتمند اونقدر برای مادرش گفت تا خیال اون رو راحت کرد و بعد به راه افتاد.
جوذر پیش مرد برگشت. مرد به اون گفت که با اسب اون میتونن برن و وقتی تردید و خجالت جوذر رو دید گفت:"اسم من بزرگمرد* هست و این اسب من بالادو ** . بیا و پشت سر من بشین!"
از ظهر تا غروب با سمند تاختن. تا به جایی رسیدن که استراحت کنن. وقتی پیاده شدن جوذر که خیلی گرسنه بود متوجه شد که بزرگمرد هیچ چیزی برای خوردن نیاورده. با خجالت گفت:" سرورم فکر میکنم فراموش کردیم چیزی برای خوردن بیاریم."
بزرگمرد خندید و گفت:"گرسنه ای؟" جوذر سر تکون داد که بله.
بزرگمرد گفت:"چه غذایی همین الان دلت میخواد بخوری؟"
جوذر گفت:" نون و پنیر"
بزرگمرد گفت:" ای وای چه جوان ساده ای هستی تو! غذایی رو بخواه که گواراترین غذا برای تو باشه."
جوذر گفت:" سرورم همه غذاها الان برای من گوارا هستن. "
بزرگمرد گفت:" مرغ بریان و شیرین پلو دوست داری؟"
جوذر گفت:"بله سرورم"
بزرگمرد همینطور اسم خوراکی ها و غذاها رو برد تا 24 تا غذا و خوردنی شدن. جوذر توی دلش گفت بهتره بگم کافیه چون این مرد کمی دیوانه ست. وسط این دشت و بی آشپز و آشپزخونه دایم به من وعده غذا میده. پس گفت:"سرورم همین غذاها کافی و عالی هستن. هرچی شما بیشتر اسم ببرید من گرسنه تر میشم و غذایی هم که نداریم."
بزرگمرد گفت:"آفرین به تو جوذر که صداقت داری!" و خندید و دست کرد توی خورجین و یکی یکی غذا ها رو در ظرفهای طلا و نقره از خورجین بیرون کشید. همه گی گرم و آماده. جوذر مات و مبهوت موند. بزرگمرد گفت:"بفرما جوان!" و خودش شروع کرد به خوردن و وقتی تعجب جوذر رو دید گفت:"این خورجین جادوییه. و یه دیو تحت فرمان این خورجینه. اگر هر ساعت دهها غذا و خوراکی هم ازش خواسته بشه، اون دیو در دم آماده میکنه. "
جوذر گفت:"چه خورجین خوبی!"
جوذر و بزرگمرد تا میخواستن خوردن و زیادی اون رو به حیوانات دادن. بعد بزرگمرد ظرفها رو داخل خورجین برگردوند و دو جعبه ای که پسران سرخ شاه توش بودن رو به داخل خورجین برگردوند و راهی شدن.
جوذر گفت:"چقدر راه اومدیم و چقدر مونده؟"
بزرگمرد خنده ای کرد و گفت:"فکر میکنی چقدر راه اومدیم؟ به اندازه نصف روز؟ نه جوان! بالادو یه دیوه که میتونه مسافت یکساله رو یکروزه بره. ما الان به قدر یکماه تاختیم. من به خاطر رعایت حال تو آرووم میرم."
بعد از چهار روز و شب، بالاخره جایی ایستادن و خوابیدن. در تمام این چهار روز هر اونچه می خواستن از خورجین براشون آماده می شد و اون غذاها جادویی داشت که خسته نمی شدن. روز پنجم راه افتادن و رسیدن به شهر فاس (مرکز کشور مراکش). وارد شهر که شدن هرکس بزرگمرد رو میدید سلام میکرد و احترام می ذاشت. تا رسیدن به قصر. بزرگمرد در زد و گفت :"دخترم! مهربانو در رو باز کن" در باز شد و دختری زیبا و جوان توی آستانه در ظاهر شد و مثل غزالی چابک و خرامان، دامن افشان به سمت پدر اومد و به اون خوشامد گفت. جوذر با خودش گفت خوب معلومه که از خانواده ثرتمند و شاهزاده ها س. وقتی وارد قصر شدن، بزرگمرد خورجین رو از روی اسب برداشت و گفت:"ازت سپاسگزارم. حالا برگرد پیش شمیمه. سفرت به سلامت" و ناگهان زمین دهن باز کرد و بالادو توی زمین فرو رفت.
جوذر باز در جای خودش میخکوب شد و گفت:"من خوشحالم که از پشت همچین موجود عجیبی سالم به اینجا رسیدم!"
بزرگمرد گفت:"نباید نگران باشی. این دیوها درخدمت ما هستن و هرگز آسیبی به ما نمی زنن. اونها از زیر زمین سریعتر سفر می کنن اما نمی تونن ما رو با خودشون زیر زمین ببرن. برای همین توی زمین رفت که تا یه ساعت دیگه پیش شمیمه باشه. حالا بیا بریم داخل قصر."
قصه که به اینجا رسید شهرزاد دید داره سپیده میزنه، ساکت شد و خوابید.
زیر نویس:
*اسم بزرگمرد ترجمه من از عبدالصمد است.
**اسم "بالادو" به معنای "اسب تیزرو و چابکی که اسبهای دیگر به او نمی رسند" انتخاب من است و در نسخه هزارویکشب فارسی فقط کلمه "استر" استفاده شده است.
من قصه را برای پسرم می گویم به همین دلیل نکاتی مثل بوسیدن دست بزرگمرد را حذف کردم و به جای آن فقط "احترام می گذاشتن" را آوردم.