"جوان و آزاد که بودم، تصوراتم هیچ محدودیتی نداشتند و در خیال خود می خواستم دنیا را تغییر دهم. پیر تر و عاقلتر که شدم، فهمیدم که دنیا تغییر نمی کند، بنابراین انتظارم را کم و به عوض کردن کشورم قناعت کردم. ولی کشورم هم نمی خواست تغییر کند. به میانسالی که رسیدم، آخرین تواناییهایم را به کار گرفتم تا فقط خانواده ام را تغییر دهم، ولی پناه بر خدا! آنها هم نمی خواستند عوض شوند. و اینک که در بستر مرگ آرمیده ام ، ناگهان دریافته ام که: "اگر فقط خودم را تغییر می دادم، خانواده ام هم تغییر می کرد و با پشتگرمی آنها می توانستم کشورم را هم عوض کنم و چه کسی می داند، شاید می توانستم دنیا را هم تغییر دهم."
"جوان و آزاد که بودم، تصوراتم هیچ محدودیتی نداشتند و در خیال خود می خواستم دنیا را تغییر دهم. پیر تر و عاقلتر که شدم، فهمیدم که دنیا تغییر نمی کند، بنابراین انتظارم را کم و به عوض کردن کشورم قناعت کردم. ولی کشورم هم نمی خواست تغییر کند. به میانسالی که رسیدم، آخرین تواناییهایم را به کار گرفتم تا فقط خانواده ام را تغییر دهم، ولی پناه بر خدا! آنها هم نمی خواستند عوض شوند. و اینک که در بستر مرگ آرمیده ام ، ناگهان دریافته ام که: "اگر فقط خودم را تغییر می دادم، خانواده ام هم تغییر می کرد و با پشتگرمی آنها می توانستم کشورم را هم عوض کنم و چه کسی می داند، شاید می توانستم دنیا را هم تغییر دهم."
شاخه دستش را از پنجره می داد تکان من نمی دیدم
بلبلی روی صدایش گل آوازی داشت من نمی چیدم
اینک اینجایم بیرون از باغ غنچه را می بویم شاخه را می بینم
گل زیبایی را می چینم
عمران صلاحیفمی روم

من به دنبال اطاقی خالی روزها می گردم
تا از اینجا بروم
من به دنبال اطاقی خالی ، کز دل پنجره اش
عطر گل بوته ئ شبنم زده یی می گذرد
روزها می گردم
تا از اینجا بروم
من به دنبال گلیمی ساده
سقفی از چوب و حصیر
سر دری افتاده
من به دنبال هوا ی خنک آزادی
و دری پنجره یی باز به یک آبادی
روزها می گردم تا از اینجا بروم
من به دنبال هوایی نه چنین آلوده
روزگاری نه چنین افسرده
روزهایی نه چنین پژمرده
روزها می گردم
تا از اینجا بروم
مسعود فردمنش
خدایا

خدایا
من اگر جای تو بودم
می ستاندم باز از آدم امانت را
و بر موجود دیگر عرضه می کردم
به ماهیها
به دریا
بر طوفان
به جنگل
بر درخت سرو می دادم
خلافت را به ببر و شیر می دادم
نه بر آدم
به شیر ار داده بودی
از شکارش اندکی می خورد و قانع بود
نه بر آدم
که خود را نیز می درد
خدایا من اگر جای تو بودم
سایه ام کوتاه می کردم ز سر
این مردمان مانده در زنجیر
کز این سوزان و سنگین سایه ات ما را
نه خوابی بوده در چشم و
نه راحت سر به بالین و
نه آبی خوش گلوئی را
خدایا
من اگر جای تو بودم
نه
تو گر بودی به جای من چه می کردی
بجز عصیان
طبع و منش آدمی
عاشق شدن نقطه ی اوج عشق است٬در صورتی که این آغاز کار بوده و فقطفرصتی است برای رسیدن به عشق.در حقیقت تنهائی و خواهشهای جنسی
انسان سبب عشق ورزی میشود و بهیچوجه کیفیت مرموزی در بین نیست ٬
این بردی است که آسان بدست میاید و آسان از دست میرود.
اریک فروم
اشتیاق
زن جوانی در راه خانه ی معشوق خود بود٬از شدت شادی دیدار معشوق٬متوجه
مرد روحانی نشد که در حال دعا کردن بود.مرد روحانی از این توهین بسیار
خشمگین شد و تصمیم گرفت هنگام بازگشت زن با او صحبت کند. وقتی
مجددا با زن برخورد کرد٬ سر راه او را گرفت و شروع به سرزنش او کرد:
چگونه توانستی چنین گناه بزرگی مرتکب شوی که ضمن دعا کردن٬از مقابل
من عبور کنی؟ زن که بسیار متعجب شده بود٬از مرد روحانی پرسید : دعا
کردن یعنی چه؟ زبان مرد بند آمد مکثی کرد و ناگهان خشم او از بین رفت ٬به
زن گفت: تو معنای دعا کردن را نمی دانی؟پس برایت توضیح خواهم داد من
ضمن دعا کردن به خداوند می اندیشم که آفریننده ی آسمان و زمین است
دریچه قلب و روح خود را می گشایم و از صمیم قلب با او صحبت می کنم.
متاسفم که در کمال نادانی ٬اشتباهی مرتکب شدم ٬اما من تقریبا چیزی در
مورد خداوند و دعا کردن نمی دانم ٬هیچ گونه تعلیمی در این مورد ندیده ام
٬من در راه منزل معشوق خود٬ سراپا اشتیاق بودم ٬بنابراین متوجه نشدم که
شما در حال دعا کردن هستید ٬اما شما چطور متوجه من شدید٬ در صورتی
که قلب روحتان نزد خداوند بود!!
we are many
به آرامی آغاز به مردن می کنی اگر سفر نکنی٬
اگر کتابی نخوانی٬ اگر از خود قدردانی نکنی.
به آرامی آغاز به مردن میکنی اگر
نگذاری دیگران به تو کمک کنند.
پابلو نرودا
