...!

دوستای عزیزم لطفا تا پایین وبمو ببینید


باور کنید من اپ میکنم به خدا

خوش اومدید

سلام دوستای خوبم ازاینکه به وبم اومدید سری بزنیدحتی برای چندثانیه خوشحالم خوش اومیدیدبه کلبه ی تنهایی من.خوشحال میشم منودوست خودتون بدونید مرسی

خوبم...!

خوبم …!
باور کنید …؛
اشک ها را ریخته ام …
غصه ها را خورده ام …؛
نبودن ها را شمرده ام …؛
این روزها که می گذرد …
خالی ام …؛
خالی ام از خشم، دلتنگی، نفرت …؛
و حتی از عشق …!
خالی ام از احساس …

اگر....

اگر بیـــایی
این خـــون ِ دل ،خــوردنـــها را
تـــلافی نمیـــکنم
آنقـــــدر عاشــــقت میکنـــــم
که دیــگر نتــــوانـــی
هــــرگــز بــــروی…

هه عشق

میدونی چی بده؟؟؟
عاشق نشی نشی ولی وقتی شدی بدونی که اون مال کسی دیگش اوف
اومدم درددل کنم کسی هست صدامو بشنوه؟
کسی هست درکم کنه؟
به خدا بدجوری خستم دیگه اشکی نمونده که نریختم خوب چیکار کنم شما بگید چیکار کنم
وقتی بدونی عشقت واسه کس دیگس چه حسی داری؟
نه واقعا میخوام بدونم!
کی منو درک میکنه ها؟؟؟

مهم نیس...

اَگــــَر میدآنی دَر دُنیـآ کــَسی هست که بـآ دیدَنــَش
رَنگ رُخســآرَت تغیـــیر میکنــَد،
و صــِدای قــَلبـَت اَبرویــَت را به تــآراج میبــَرد،..
مــهـم نیــست که او مـآل تــو بــآشــَد…
مــهــِم این استــ که فـــَقــَط بــــآشـَد،
زِندگیـــ کــُند ، لــِذَت ببرَد و نــَفــَس بـــکشــَد …

فاجعه...

فاجعــــه یعنى…
آنقدر در تو غــرق شـــده ام
که از تلاقـــى نگاهـــم بادیگرى احســـاس خیانــت میـــکنم!!
عشـــق یعنى همین…

بیا بارون

ببار بارون که من تنها ترین تنهای این دنیام

ببار بارون که پاک شه غصه از روزام

ببار بارون که من خسته ترین خسته ی این دنیام

ببار بارون  تا در شه خستگی از پام

ببار بارون که من شیدا ترین شیدای این دنیام

ببار بارون تا مجنون کم بیاره از دردام

ببار بارون که من عاشق ترین عاشق این دنیام

ببار بارون،چیو کم داری جز اشکام؟

 

عشق...

یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟ برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند.. برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند . 
در آن بین ، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند، داستان کوتاهی تعریف کرد: یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند . یک قلاده ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود. شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود. رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند . ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد زیست شناس فریادزنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید. ببر رفت و زن زنده ماند . داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد.راوی اما پرسید : آیا می دانید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟ بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است ! راوی جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که «عزیزم ، تو بهترین مونسم بودی.از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود قطره های بلورین اشک، صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان می دانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار می کند. پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و او را نجات داد. این صادقانه ترین و بی ریاترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود.

شاید خیلی هاتون این داستانو شنیده باشید اما من به عنوان یه نشان از عشق واقعی بازم اینجا گذاشتمش

 

 

بیاین بازی....

*بازی تو کامنتا*
جرات یاحقیقت

همه این بازی رو بلدند ولی توضیحشو میدم "مثلامن رو هوا میپرسم جرات یاحقیقت
نفر بعدی انتخاب میکنه.
اگه گفت حقیقت من یه سوال ازش میپرسم و اون باید در کمال صداقت جواب بده
اگه هم گفت جرات من یه کاری ازش میخوام و اون باید بدون کم وکاست انجامش بده
و همینطوری ادامه پیدامیکنه

شرایط بازی:
×واسه حقیقت سوالای معقول بپرسید...جرات رو نمیدونم چی بگم خودتون رعایت کنیددیگه:))
×جنبه داشته باشید
×اعاقا دبه نکنید و بامبول درنیارید جریمه داره:D

خب شروع کنیم:
جرات یا حقیقت؟؟؟؟

نامردی نکنید بیاید بازی رو شروع کنیم باشه؟
هرکی خوشگله بیاد بازی!خه الان همه میان

فقط می تونم بگم مرسی خدا....

وای بعد یه سال بازم برف اومد یه برفی که واقعا قشنگ بود،خیلی بهم تو این 2 روز خوش گذشت

خدایا مرسی بابت برف زیبایی که بهمون بخشیدی

بزارید براتون یکمی تعریف کنم

صبح دیروز حدودا  طرفای ساعت11 صبح با دوستام رفتیم حیاط(ما تویه برج زندگی میکنیم)حیاطمونم خیلی بزرگه خلاصه پر پرف بود

خلاصه بادوستام یه عالمه عکس انداختیم

بدش اومدم خودی نشون بدم از جایی که لیز بود دویدم که لیز بخورم خیلی حال میده

که از شانسم بدجورررر با مخ اومدم پایئن که همه ی از خنده داشتن سکته میکردن(همین که موجب خنده ی مردم شده بودم برام کافی بود)آره دیگه تاعمر دارم عمرا لیز بخورم

امروزم اومدم بخوابم روبرفا که از شانس قشنگم زیر برف اب یخ بود که دیگه مردم

از اینا گذشته فقط میخوام از خدای مهربونم تشکر کنم

خدایا خیلی وقت بود که نخندیده بودم فقط میگم مرسی

حالا هرچقدر جا دارید به کارام بخندید

کافی اند..

مهم نیســـــت که از بیــــــرون چه طـــــــو
ر به نظــــــــر میام !

کسایـــــــــــی که درونم رو می بینند ؛

برام کـــــــــافیند ...

واسه اونـــــــایی که از روی ظاهــــــــرم قضاوت می کنند ،

حرفی ندارم !

همون بیرون بمونند واسشـون

کافیــــــــــــه ... !!