هفته ای شیرین و پر از چشم انتظاری...

سلام...

اخر این هفته به اتفاق همسری راهی پیاده روی کربلا هستیم...

لحظات برام کند سپری میشن و تا زمانی که قدم تو این مسیر پر افتخار نذارم حس میکنم توفیق نصیبم نشده...

همسری سال دومه که پیاده مشرف میشن کربلا اما ساره قراره اگه امام حسین دعوتش کنه اولین تجربه پیاده روی رو داشته باشه تو این مسیر پر برکت...

لحظات شیرینیه و چشم انتظاری ساره برا رسیدن آخر هفته و استارت حرکت وصف نشدنیه...

امید که همگی ما بتونیم برا یک بار هم که شده توفیق زیارت امام حسین با پای پیاده رو کسب کنیم...

به خدای مهربون میسپرمتون...

هوای جنوب به لطافت گلبرگهای گل یاس...

سلااااااااااااااااااام

روز و روزگارتون نیک...

تو این هفته دوتا بارندگی اساسی داشتیم که هوای جنوب رو حسابی تکون داد و یه هوای لطیف و بهاری کل شهر رو فرا گرفته...

اما جالب بودن هوای جنوب در اینه که از پاییز خبری نیست و تو یه چشم به هم زدن هوای گرم و شرجی تبدیل میشه به یه هوای بهاری توووووووووووووووپ مث الان....

قدم زدن و پیاده روی تو این فصل به ساره حسابی انرژی میده و از کمترین فرصت ها برای پیاده روی استفاده میبرم...

با خوب شدن هوای جنوب تفریحات دوره ای ما از شب به روز منتقل شد و استارت اولین پیک نیکمون هم روز جمعه کلید خورد...

تمام فصل تایستون شبهای آخر هفته با دوستان پایه قرار میذاشتیم و تا پاسی از شب رو بیرون از منزل سپری میکردیم...

میخواستم تصاویر روز جمعه رو بذارم که آپلودم مشکل داره...

ممنون میشم از دوستان اگه آدرس آپلودشون رو برام بذارن...

به امید یه سال پربارون و بهاری بی نظیر برا همه دوستان با رقم خوردن خاطراتی قشنگ...

به یار همیشگی و مهربان میسپارمتون...

سلامی دوباره...

سلام گرم من خدمت یکایک دوستانم...

چندین ماه میشه که سراغ وب نیومدم و به نوعی انگشتام و افکارم از تایپ و نوشتن فاصله گرفتن...              ساره خیلی ناگفته ها داره از این چند مدتی که کم رنگ بوده اما گاهی سکوت و صبر زندگی ما انسان ها رو پیش میبره...

فقط دوتا اتفاق تلخ رو تجربه کردم تو این چند مدت که اولین اتفاق شد بزرگ ترین تجربه زندگی ساره...

و شاید این اتفاق باعث فاصله گرفتن من از وب شد چون به نوعی نوشتن ساره رو آروم میکرد اما از وب خاطره خوبی براش رقم نخورد...

اما از این به بعد با نگاهی نو پیش میرم...

و خاطره دوم فقدان و از دست دادن پسر دایی جوونم بود که تازه مراسم چهلم این سفرکرده رو پشت سر گذاشتیم و به نوعی داغش تازه است و بسیار سخت... 

ساره برگشت که باز هم بنویسه و در کنار دوستان خوبش باشه...

کنارتون هستم و سعی میکنم پر رنگ باشم...

هدی،سحری عزیز،ترانه،مامی ارغوان،وهمه دوستای گلم که الان حضور ذهن ندارم اسامیشون رو بنویسم خیلی دلتنگتون بودم این چند مدت...

دوستتون دارم و براتون بهترین ها رو آرزومندم...

 

طوطی ماهی...

سلام!

آخه چی بگم از دست اینترنت...

از دیروز تا حالا هر چی وارد بلاگفا میشیم اینترنت قطعه که قطعه...

الانم خواستم با اعصاب خوردی لب تاپ رو خاموش کنم خیلی اتفاقی دستم رفت رو فایر فاکس دیدم وصل شده...

نبودین ببینین چه خوشحالی مفرطی به ساره دست داد

با شوق و ذوق فراوان اول رفتم سر وقت کامنت دوستان که تایید کنم و پاسخ بدم...

اونوقت بیام یه پست بذارم کمی از ناراحتی این دو روزم کاسته بشه...

امروز عصر تا الان شهر ما حال و هوای بارونی داره و جون میده واسه قدم زدن این موقع شب...

امروزم بعد از باشگاه رفتم دفترچه بیمه ام رو تعویض کنم که حسابی معطل شدم و تا رسیدم خونه ساعت نزدیک به یک بعد از ظهر بود...

گفتم وقتی رسیدم اگه اینترنت وصل شده باشه خستگی فراموشم میشه،اما مث اینکه ایندفعه حسابی قصد بازی و اذیت داشت با ساره...

چند روز پیش سری به بازار ماهی فروشی زدم که یه ماهی خوشگل به نام طوطی ماهی دیدم حیفم شد تصویرش رو شما نبینید...

 

امشب اینقدر دلم گرفته بود که پناه بردم به ورزش و تردمیل زدن...

تازه دوش گرفتم و بگی نگی کمی حال و هوام عوض شده...

اما هیچی مث وصل شدن اینترنت تو این موقع شب نمیتونست خوشحالم کنه...

شب همگی بخیر...

یه روز خوب و آروم در انتظار همتون دوستان...

 

باد و باران...

سلام دوستای گلم...

ساره تازه کارهای منزل رو به پایان رسونده و اومده یه حال و احوال با دوستان بامرام داشته باشه...

یخچال رو کشیده بودم و یه نظم اساسی دادم بهش،پس از جارو کردن و برق انداختن آشپزخونه یه افطاری واسه خودم تدارک دیدم...

از صبح امروز یه باد تند مهمان شهر ما بوده و هست که دقایقی پیش قطرات درشت بارون هم به اون اضافه شد و یه زیبایی خاصی به هوای شهرمون بخشید...

سریع لباسهای تو بالکن رو جمع کردم که خیس نشه و اومدم پای لب تاپم که بنگارم براتون...

وای که هوای ابری چه حس خوبی به من میده و بهتر از اون وقتی که یه بارون ناز هم به دنبال داشته باشه...

خوب تا آفتاب غروب نکرده برم در بالکن از بارش این بارون لذت ببرم و انرژی بگیرم....

شب خوب و آرومی در انتظار دوستای گلم باشه...

فعلا بای...

 

باز هم گشت و گذاری در طبیعت جنوب...

بفرمایید:

 

 

 

 

 

 

 

روز آرومی براتون آرزو میکنم...

مسیر پیاده روی ساره...

سلام سلام سلام...

ساره یک ساعتیه از پیاده روی عصر برگشته...

امروز یه سری تصاویر از مسیرهای پیاده روی هر روزم تهیه کردم...

 

 

 

کفشهایی که ساره رو لاغر کرد...

 

البته کفش باشگاهم پرفکت استپه اما این کفش رو واسه پیاده روی خیلی دوست دارم و چندین ساله رفیق پیاده روی های سارست...

من صبح روزای زوج رو میرم باشگاه،رشته ایروبیک کار میکنم،و بعد از ظهرها به طور ثابت یه پیاده روی ۴۵ دقیقه ای دارم...

مگه اینکه کاری پیش بیاد یا مهمان داشته باشم که نتونم برم...

اینم یه پیست دوچرخه سواریه که عصرا میرم اونجا کلی این مسیر رو با قدمهای تند دور میزنم...

 

تصاویری از غروب ساحل زیبای شهر ما تقدیم وجودتون...

 

 

الان ساره یه بمب انرژیه و توصیه ام به دوستان اینه که برنامه پیاده روی رو تو زندگی شون جا بدن حتما...

یه ورزش سالم و بدون هزینه و سرشار از انرژی و سلامتی که به مرور زمان براتون به ارمغان میاره..

با همسری داریم میریم مرکز شهر خرید...

شاد و سلامت باشید...

 

امروز ساره...

سلامی دوباره...

این ۲۲ بهمن هم سپری شد و یک سال به عمر انقلاب ما افزوده گشت...

همسری قصد داشت امروز رو بره راهپیمایی و منم بخاطر پختن ناهار ظهر موندم خونه که تا اون بیاد غذام آماده باشه...

هوای خوب و آرومی امروز مهمان جنوبه و الان هیچی مث کنار ساحل دریا حال ساره رو جا نمیاره...

قصد دارم کمی بخوابم ساعت ۴ برم کنار ساحل پیاده روی...

آخه یه روز که ورزش نمیکنی احساس کسالت وجودت رو میگیره...

واسه ناهار همسری ته چین مرغ ساختم یا به قول دوستم قاطی پلو،که همون دومیه فک کنم درستتر باشه...

ترکیباتش هم برنج شمال،تن مرغ،پیاز،کشمش،ادویه،سیب زمینی،سبزی معطر مث مرزه و ترخون...

طعمش خوب بود و با سالاد شیرازی در کنار هم چسبید...

یه حلوا خرمایی هم برا همسری درست کردم...

قبل از اینکه حلوام رو تزیین کنم همسری از راهپیمایی برگشت و چون صبحونه نخورده رفته بود ساعت یازده و سی دقیقه گفت ناهار رو بکش...

بنابراین من حلوا رو همین طوری و گرمه ازش عکس گرفتم با گوشیم،براتون میذارم تصویرش رو...

شما میتونید زیباتر تصورش کنید...

اما مزش عالی بود خداییش...

 

 

خوب دیگه به خدا میسپرمتون و براتون بهترینها رو آرزو میکنم...

الوعده وفا...

یه سلام با عطر و رایحه گل یاس تقدیم وجود دوستان...

بنا به قولی که به یه سری دوستای گلم داده بودم،برگشتم با خوراک دُمبَل...

امشب برا شام دُمبَل تهیه کردم و للک گوجه ای(گِمنِه تُماتِه)که فقط تصویر دُمبَل رو واستون میذارم چون قبلا یه پست در مورد للک گوجه ای داشتم و تصویرش رو دوستان مشاهده کردن...

خوراک دُمبَل:

 

اون سبزی که به دُمبَل پخته زدم اسمش جیکا است...

یه سبزی معطر خودرو که تو این فصل تو یه سری از مناطق جنوب  سر از زمین در میاره...

این سبزی شبیه تره است و به نوعی هم خانواده ان...

عطر خاص این سبزی با طعم لذیذ دُمبَل در کنار هم چی میشه

منم طرز پختش رو از دوستم یاد گرفتم  و مواد مورد نیازش هم خودش زحمتش رو کشید...

للک گوجه ای با نارنج و کاکل تازه رو در کنار هم چیدم و تزیین کردم بردم واسه خانم همسایه روبرو...

اگه بدونید چه ذوقی کرد...

فک نمیکردم غذای محلی ساده ما بتونه کسی رو اینهمه خوشحال کنه...

پس خوشحالم

شب همگی مهتابی...

عجب جمعه ای شد امروز...

امروز صبح خواستیم برگردیم شهرمون اما دوست همسری با یه واکنش غافلگیرانه ما رو نگه داشت و اکثر قوم و خویش رو جمع کرد و تو یه هماهنگی سریع ما رو تو عمل انجام شده قرار داد که ظهر بریم گشت...

ناهار ظهر منزل دوستمون تهیه شد و قرار بود میزبان همگی خودش باشه اما اقوامشون کلی مواد غذایی آوردن و جالب اینجا بود که تو سریع ترین وقت ممکن خودشون آستینا رو زدن بالا ناهار رو آماده کردن بدون اینکه دوستم خبر شه...

یه زن دایی کد بانو داشتن که واسه دسر یه حلوا خرمایی محشر درست کرد...

الان میگین ای ساره ناقلا خوب دل آدم رو آب میکنی اما واقعا هنرمند بود از همه جهت...

خوب بریم سر وقت تصاویر و بعدش هم یه شب بخیر که صبح ساره خواب میمونه از باشگاه عقب میافته...

 تصاویر بهار دلکش جنوب تقدیم به دوستای خوبم:

 

 

 

یه رود خونه بامزه

 

توصیه میکنم دوستایی که به چای دودی حساس شدن تصاویر زیر رو نبینن که اصلا حوصله غر غر ندارم آخر شبی

 

 

سیب زمینی زیر آتیش چه مزه ای داد برا عصرونه

 

چکار کنیم نشد دیگه ترک اعتیاد سخته و دست برداشتن از چای دودی کار ما نیست...

و آخرین تصویر جاده برگشته که از یه مسیر دیگه اومدیم و حسابی طبیعتش برا مسافرا دلبری میکرد...

 

خوب شب بر همگان خوش تا درودی دیگر بدرود دووووووووووووووووووووستان...

 سه تا پست جالب اون پایین منتظرتونه برید دیگه...

 

یه عصرونه تو فضای باز...

عصر با خانواده دوستمون و خانواده داییشون رفتیم یه مکان جالب و دیدنی واسه خوردن عصرونه...

دیگه از چای دودی نمیگم تا خستگیتون رفع شه اونوقت...

و اما...

تو این مکان یه چیزایی تو زمین رشد میکرد به نام دُمبَل که خیلی واسم عجیب بود چون خودم هم اولین بار بود میدیدم...

این گیاه شبیه سیب زمینی بود اما فوق العاده خوشمزه...

اون رو باید خوب بشوری تا گل و لای دور و برش تمیز شه اونوقت باید نگینی خرد کنی ربع ساعت تو روغن تفتش بدی...

پیدا کردنش هم چریاناتی داشت که ناشی بودن ما نذاشت حتی یه دونه دُمَل از دل زمین در آریم

 

 

 

شام رو از این دُمبَلهای خوشمزه سرخ کردیم با ماست محلی زدیم بر بدن...

جای همگی خالی...

بریم سراغ جمعه...

یه دستگاه جالب...

آقا ما تو منزل دوستون یه دستگاه جالب دیدیم که حیفمون شد دوستان نبینن و با تهیه دوتا تصویر خواستم شما هم این دستگاه رو از نزدیک مشاهده کنید...

 

پایین تصویر رو ببینید خداییش من که خیلی ذوق کردم این موجودات نانازی رو دیدم...

بله دوستان این یه دستگاه جالبه که با تنظیم درجه حرارت بعد از ۲۱ روز تخم مرغهای محلی رو تبدیل به جوجه میکنه

 

ای جااااااااااااااااااااان!

ببین چه نازن بخدا...

ایقد کرکای نرمشون ساره رو هوایی کرد که یکیشون رو تو دستاش بگیره اما از ترس آلرژی خودش رو کنترل کرد

بعد اینکه جوجه ها سر از تخم بیرون میارن دوست همسری اونا رو به یه مکان بزرگ تر منتقل میکنه تا مرغ و خروس شن...

جالب بود مگه نه؟

خیلی سخته آره گفتن؟

بیاید بریم مابقی جریانات رو ببینیم...

 

 

 

سفری دیگر...

از قدیم گفتن سلام سلامتی میاره و منم به تایید گفته قدیمیا میگم سلاااااااااااااااااام...

یه سلام دوباره...

 ۵شنبه ۱۷ بهمن ۹۲با همسری تصمیم گرفتیم به یکی از دوستان قدیمی سر بزنیم که قبلا با هم تو یه شهر زندگی میکردیم اما پس از وقوع یه سری مشکلات واسه دوستمون، ایشون از این شهر رفت و یکسالی میشد که همدیگه رو ندیده بودیم...

دوستمون به زادگاهشون برگشته بود و این شهر یکی از زیباترین و بی نظیر ترین بهار جنوب رو تو این فصل مهمون خودش میکنه...

خلاصه صبح ۵شنبه حرکت کردیم به سمت شهر محل سکونت دوستمون و یه صبحانه جانانه دونفری رو تو مسیر با همسری نوش جان کردیم...

مکان صرف صبحانه:

 

 

پس از صرف صبحانه زدیم به جاده و قبل از ظهر وارد این شهر زیبا شدیم...

جاده ورودی شهر:

 

مسیر کوهستانی جالب و دیدنی:

 

پس از رسیدن با دوستان دیداری تازه کردیم و کلی خوش و بش بعد از این همه مدت که همدیگه رو ندیده بودیم...

مابقی جریانات این سفر رو تو پستای بعدی براتون مینویسم...

دوست ندرم مطلب طولانی بشه و دوستان خسته شن...

اما یه خواهش،واسه این چندتا پست که پشت سر هم ثبتشون میکنم کامنت بذارید تا ساره ای دلگرم شه و خوشحال

پیشاپیش متشکرررررررررررررررررم

بیاید بریم ادامه داستان...

 

کباب جگر...

سلامی دوباره...

امشب همسری ما رو مهمان کردن به صرف کباب جگر تو منزل...

چه حس خوبی بود که همسری میزبان شام امشبمون بود...

حسابی این شام چسید و به دلمون نشست...

 

 

 

 

 

 

و باز هم چای دودی...

 

فک کنم تعداد چای دودی های همسری از تعداد روزای سال بیشتر باشه...

ما که در کنار ایشون چایخور شدیم اساسی...

شبتون شکلاتی...

بازم باااااااااااااااااااااااااااااااااارون...

یه سلام پر انرژی تو یه صبح بارونی خدمت دوستان!

دیشب بنا به دلایلی شرایط روحی مساعدی نداشتم و مردد بودم که صبح برم باشگاه یانه...

اما هوای ابری همراه با قطرات ریز بارون ساره رو سر ذوق آورد و سریع لباس بوشیدم که برم سمت باشگاه...

کمی از مسیر رو که رفتم دوستم از اون سر خیابون صدام زد و به اتفاق همسرشون با ماشین تا باشگاه اومدیم...

هرچند هنوز آلرژی و تنگی نفس دست از سرم بر نداشته اما امروز تو این هوای ابری با ماسک رفتم بیرون چون حیفم اومد یه سانس ورزشم رو از دست بدم...

خدا رو شکر تا حالاش خوبم و مشکلی پیش نیومده...

بعد از اتمام ورزش هم یکی از خانمای باشگاه بدلیل شدت بارندگی زحمت کشید و ما رو رسوند...

مقداری میوه تازه خریدم و اومدم منزل،میوه ها رو شستم و سپس یه قهوه دم کردم با سه تا دونه ساقه طلایی نشستم پای به قول ترانه جونم اعتیادمون...

هوا عالیه و روحیه ساره عالیتر...

قراره از امروز استارت خونه تکونی عید رو بزنم و از یه سری کارهای کوچیک شروع کنم تا برسه به بعدیاش...

از خدای مهربون میخوام که سال ۹۳ یه سال خوب واسه همه دوستام باشه و هرکس به هر چی که تا حالا دوست داشته و نرسیده به خیر و خوشی بهش برسه...

وااااااااااااای صدای قطرات بارون ساره رو به وجد میاره...

خدایا بازم تو را سپاس...

روزتون پر از خیر و برکت...

ترشی بندری...

سلام به دوستان...

آقا  امشب جریان از این قرار بود که عموی همسری خانمش رو آورده بود بیمارستان و حالشون بسیار بد بود...

من هم که دل نازک، ده بار بغضم ترکید اما جلو اشکام رو گرفتم که سرازیر نشه...

ازتون میخوام با اون قلب پاکتون واسش دعا کنید...

بعد هم ایقد دل ما گرفته بود که همسری لطف کرد من رو برد خونه یکی از دوستامون که روحیم عوض بشه...

خواهر دوستم دست به ترشیش عالیه و ترشی خونگی تند و بندری رو واقعا محشر میسازه...

ایشون زحمت کشیده بودن و یه دبه ترشی بندری برا ما انداخته بودن که کلی با محبتشون شرمندمون کردن...

 

حالا خودتون مقایسه کنید نسبت فلفل تند قرمز رو به مابقی مخلفات...

اون دونه های ریز سفید رنگ که بالای سرکه جا گرفته هم محتویات داخل فلفل هستن...

دیگه چقد این ترشی میتونه تند و بندری باشه خدا میدونه

با خوردن این ترشی لپای آدم گل میندازه و گر میگیری اساسی...

یه جاری جان مهربان دارم که عید بهمون سر میزنه و باید از این ترشی نگه دارم تا بیاد اونوقت یه چاول بندری براش بپزم تا با این ترشی نوش جان کنه...

یکی طلبشه دیگه و رسم ما جنوبیها الوعده وفاست...

خوب دیگه به خدا میسپرمتون...

اردوی خانوادگی...

سلام به شما!

ساره و همسری از صبح به همراه دیگر همکاران سازمان و خانم بچه هاشون رفتن پیک نیک و غروب با یه عالمه انرژی مثبت برگشتن به شهرشون...

بعد از گرفتن یه دوش واسه رفع خستگی و خوردن یه کافی میکس داغ اومدم خدمتتون که از خاطره امروز براتون بنگارم...

تفریح امروزمون تو یه اردوگاه متعلق به آموزش و پرورش بود که محل کار همسری اونو اجاره کرده بود واسه یه صبح تا عصر...

فضای اردوگاه

 

 

اکثر همکارای همسری اومده بودن و یه جو صمیمانه دور همی ایجاد شده بود...

یه سری خوردنیها تو یه پکیج جا شده بود که به عنوان نیم چاشت بین افراد تقسیم شد...

قبل از ناهار همسر گرام و چندتا از همکاراش چای دودی دم کردن و خانوادگی یه چای گرم نوش جان کردیم...

 

 

 

 

اینم یه شاخه گل زرد که همسری واسه من چیده بود

 

بعد هم یه ناهار خوشمزه تو فضای آزاد صرف شد که مهمان سازمان بودیم...

 

 

 

 

بعد از ناهار هم یه سری مسابقات برگزار شد که من تو قسمت مشاعره شرکت کردم و نفر اول شدم و بن خرید لوازم ورزشی دریافت کردم

اونوقت تمام پرسنل سازمان محل کار همسری تو یه سالن بزرگ دور هم جمع شدن و یه سری قرعه کشی انجام شد و سپس به هر خانواده یه پکیج کامل دادن  که شامل یه نایسر دایسر میشد، یه لیوان چینی سفید با تصویر سازمان محل کار همسری و یه کلاه با نام اون سازمان...

این تصویر بهم یه امید به زندگی داد با توجه به تلاش ساکنین پرتلاش و بی آزار این اردوگاه...

 

تلاش بی وقفه مورچه ها واسه جمع کردن آذوقه...

هیچی تو زندگی مث داشتن امید نمیشه،خدایا اون رو از ما نگیر

بعد از اتمام پیک نیک با همسری به سمت منزل حرکت کردیم،تو مسیر یه توقف کوتاه داشتیم که تو گندمزارهای سرسبز چندتا عکس یادگاری بندازیم...

 

و زیباترین تصویر این مجموعه،سبزه هایی هستن که با تلاش که از دل این سنگ بیرون اومدن...

 

البته بر اثر بارندگی یه سری خاک تو این سنگ جمع شده و این گیاهان زیبا(توله)با مقاومت ریشه هاشون رو تو این خاک کم نشوندن...

خلاصه جای همه عزیزان خالی امروز کلی خوش گذشت به ما...

شبتون آروم...

ناهار امروز ما:چاوُل

یه سلام گرم تو یه ظهر آفتابی زمستونی از طرف ساره خدمت دوستان...

امروز زدیم تو خط پختن یه غذای عربی که طعم تندی داره  و تو این فصل سال خوردنش خیلی میچسبه...

اسم این غذا به عربی مَجبوسه و تو زبون بندری بهش میگن چاوُل،غذایی که زیاد تو برنامه غذایی بندریا پیدا میشه...

در کل خیالتون رو راحت کنم این غذا نوعی دمپخته که با ماهی تازه و پیاز و سیر و تمر هندی و فلفل قرمز فراوون تهیه میشه...

اول یه قلیه بندری کم آب میپزیم ماهیمون که کامل پخت برنج رو میشوریم و بدون خیس خوردن به قلیمون اضافه میکنیم و بهش زمان میدیم تا دم بکشه...

ماحصل کار ساره:

 

این کاسه ترشی که بغل بشقابه دست انداز سارست و اونم حسابی تنده...

چکار کنیم دیگه بندریا با فلفل عیاقن

خوب دوستان تا درودی دیگر بدرود...

شب تعطیل من و همسری...

یه سلام نیمه شبی...

امشب با همسری تو خونه موندیم و جایی نرفتیم...

تا اینکه ساعت ۱۱ هوای پیاده روی اومد تو سرمون و رفتیم ساحلی...

هوا کاملا بهاری بود و نسیم خنک ساحل صورتمون رو نوازش میکرد...

 خانواده هایی که اومده بودن کنار ساحل بساط کبابشون به راه بود و یه دود و دم حسابی راه انداخته بودن...

یک ساعتی پیاده روی کردیم و من قسمتی از مسیر رو دو نرم رفتم که للک امشب که خوردم آب شه...

الانم شب نشینی شب تعطیل من و همسری ادامه داره و یه شیر موز درست کردم که حال و هوامون عوض شه...

 

مث اینکه فعلا همسری قصد خوابیدن نداره و ما هم که پایه...

فردا هم منزل هستیم و قصد پختن یه غذای بندری دارم...

روزگارتان شیرین...

غذای سفارشی همسری...

سلام به همه...

این فصل که میشه گوجه محلی تو جنوب به دست میاد و فراوونه...

و کشاورزان از فروش این محصول سود آوری بالایی دارن و محصولشون رو به طلای سرخ تشبیه میکنن...

هرچند زحمت اصلی این گروه تو تابستونه و تش باد و شرجی جنوب رو به جون میخرن تا بوته های گوجه رو با دست های پیر و پینه بستشون تو دل زمین حاصلخیز جنوب بنشونن...

اینه که فراوونی این محصول به خونه ما هم رسید و همسری هوس غذای محلی للک با گوجه یا به اسم محلیش گمنه تماته به سرش زد...

ساره هم کدبانو گریش گل کرد و این غذا رو واسه همسری تهیه کرد...

 

این غذا با گندم محلی آسیاب شده تهیه میشه که چون سبوس گندم داره بسیار مقویه...

طرز پختش هم راحته و ابتدا دو عدد پیاز  رو سرخ میکنیم و مفدار کمی ادویه و مغز لیمو بهش میزنیم و بر میداریمشون تو یه ظرف کنار میذاریمشون....

 اونوقت  هشت نه تا گوجه پوست گرفته جای پیازها سرخ میکنیم آبش که تبخیر شد ادویه (زرد چوبه)میزنیم و به مقدار مورد نیاز آب میریزیم...

سپس به درجه جوش که رسید للک رو بهش اضافه میکنیم و بعد به مدت ربع ساعت زیرش رو خاموش میکنیم...

سپس شعله اجاق رو روشن میکنیم و پیازهای سرخ شده رو لای للک ها جا میدیم که بهش عطر بده و با شعله ملایم میذاریم دم بکشه...

نگید چه آسون...

آخه للک قلق داره و باید بتونی اون رو دون در بیاری و این فقط با تنظیم دقیق آب و مقدار للک حاصل میشه...

اون سبزی با مزه هم که کنار بشقابه کاکله که تو پستای قبلی در موردش نوشتم...

 خوب شبتون شاد...