نوستالژی!

 

بیشتر از ده سال گذشته!

چقدر بچه بودیم و چقدر بزرگ شدیم!

چقدر زود گذشت؛ چقدر دیر، زود گذشت!

اینجا بوی بچگی، سادگی، صمیمیت و دوستی میده

نمیدونم باید یجور دیگه میشد؟! نمیدونم بهتر شد که اینطوری شد؟

نمیدونم اینطوری ارزششو داره؟ نمیدونم یجور دیگه باارزش تر میبود؟

هنوز که هنوزه چیزی نمی دونم

باز داشتیم حرف میزدیم... به این نتیجه رسیدیم:

میتونستیم راحتتر بگیریمو باز به همینجایی که هستیم برسیم. اما اونطوری یه فرقی با حالا میداشتیم

و اونم اینکه دیگه اینی نبودیم که حالا هستیم!

داشتم فک میکردم و به این نتیجه رسیدم:

هر انتخابی که میکردم و هر نتیجه ای که میداشت باز ارزششو داشت! نباید پشیمون میشدم

حالا و بعد از این هم نباید دچار تردید بشم!

 

اینجا باز این حسو بهم داده که بچگی نکردم

کاش فرصت بچگی کردنو از آدم نگیرن

کاش مجبور نبودیم زود بزرگ شیم..

 

آی آدمها

آی آدمها، که در ساحل نشسته شاد و خندانید،

یک نفر در آب دارد می سپارد جان

یک نفر دارد که دست و پای دائم می زند

روی این دریای تند و تیره و سنگین که می دانید،

آن زمان که مست هستند

از خیال دست یابیدن به دشمن،

آن زمان که پیش خود بیهوده پندارید

که گرفتستید دست ناتوان را

تا توانایی بهتر را پدید آرید،

آن زمان که تنگ می بندید

بر کمرهاتان کمربند...

در چه هنگامی بگویم؟

یک نفر در آب دارد می کند بیهوده جان، قربان.

آی آدمها که در ساحل بساط دلگشا دارید،

نان به سفره جامه تان بر تن،

یک نفر در آب می خواهد شما را

موج سنگین را به دست خسته می کوبد،

باز می دارد دهان با چشم از وحشت دریده

سایه هاتان را ز راه دور دیده،

آب را بلعیده در گود کبود و هر زمان بی تابی اش افزون.

می کند زین آب ها بیرون

گاه سر، گه پا، آی آدمها!

او ز راه مرگ این کهنه جهان را باز می پاید،

می زند فریاد و اُمید کمک دارد.

آی آدمها که روی ساحل آرام در کار تماشایید!

موج می کوبد به روی ساحل خاموش؛

پخش می گردد چنان مستی بجای اُفتاده، بس مدهوش

می رود، نعره زنان این بانگ باز از دور می آید،

آی آدمها!

و صدای باد هر دم دلگزاتر؛

در صدای باد بانگ او رها تر،

از میان آبهای دور و نزدیک

باز در گوش این نداها،

آی آدمها!

27 آذر 1320


مسئولیت انسان بودن!!

 

زندگی نه از خواسته ها ،که از اعمال انسان

 ساخته می شود

 

وقایع اجتناب ناپذیر همیشه اتفاق می افتند. برای غلبه بر اجتناب ناپذیر، به نظم و صبر نیاز داری؛ و امید.

وقتی امید وجود نداشته باشد، آدم نمی تواند نیرویش را برای مبارزه با غیرممکن هدر بدهد.

مساله، امید به آینده نیست؛ مساله، بازآفرینی گذشته است. بازسازی زندگی دشوار نیست؛

کافیست آدم آگاهانه، با همان نیرویی ادامه بدهد که قبلا داشت و از این نیرو به نفع

خود استفاده کند. هر کار که میتوانستیم بکنیم و نکردیم، برباد می رود و هیچ

اثری از آن نمی ماند. زندگی از رفتارهای ما تشکیل شده و خداوند وادارمان

 می کند امور مشخصی را از سر بگذرانیم. دلیلش مهم نیست، کاری

هم از دست ما برنمی آید تا از این امور فرار کنیم. تنها راه ،

فراموش کردن گذشته ی تردید آمیز و خلق گذشته ی

تازه ایست. اگر بایستیم و به وقایع اجتناب ناپذیر

فکرکنیم، به این نتیجه می رسیم که برای

رسیدن به چیزی که می خواهیم،

ناتوانیم. درد هرگز ازبین

نمی رود اما تلاش

وعمل برای

تحقق ساختن خواسته ها،

تحملش را آسان تر میکند.رنج نمیتواند

آزاری به تن خسته برساند.گاهی لازم است آدمی با

 خدا منازعه کند! فاجعه،زمانی به زندگی هر انسان راه می یابد؛

این فاجعه ممکن است نابودی یک شهر باشد، یا مرگ فرزند، یا اتهام

بی دلیل ، یا بیماری ایی که آدم را برای همیشه فلج کند. در آن لحظه ،خدا،

انسان را به مبارزه می طلبد و او را وا میدارد تا به این سوال پاسخ دهد : "چرا

محکم به این هستی کوتاه و سرشار از رنج چسبیده ای؟ معنای تلاش تو چیست؟ "

کسی که پاسخ این سوال را نمی داند، تسلیم می شود ؛ اما کسی که بدنبال معنایی برای

هستی باشد، احساس میکند که خدا عادل نیست و سرنوشت خویش را به مبارزه میطلبد. در

این لحظه، آتشی از نوع دیگر، از آسمان فرود می آید ... نه آتشی کشنده، بلکه آتشی که دیوارهای

کهن را از هم میدرد و امکانات واقعی هرانسان را براو مینمایاند.ترسوها هرگز نمیگذارند قلبشان دراین

آتش  بدرخشد ؛ فقط مایلند که  وضعیت جدید ، هر چه سریع تر  به وضعیت قبلی برگردد ، تا

بتوانند به زندگیشان ادامه دهند و به همان شیوه ی مرسومشان فکر کنند. اما شجاعان ،

کهنگی را در آتش انداخته و حتی به بهای رنج درونی عظیم، همه چیز، حتی خدا

را کنار گذاشته و پیش می روند.خدا با خشنودی از آسمان لبخند می زند،زیرا

خواسته ی او همین بوده، که هرکس مسئولیت زندگی خویش را در

دست بگیرد. زیرا در تحلیل نهایی، خدا بزرگترین هدایا رابه

بندگان خود داده است: قدرت انتخاب و تعیین کردار

خویش . تنها مردان و زنانی که در قلب خویش

شعله  ی مقدس را دارند ، میتوانند با خدا

روبرو شوند. و تنها آنها راه بازگشت به

عشق اورا میشناسند، چراکه آنها

میفهمند که فاجعه،تنبیه نیست

مبارزه است .

از شک می گریزیم، واز شکست، واز لحظات دودلی . اما خدا رحیم است

و مارا به مغاک واقعیت اجتناب ناپذیر می راند تا نشانمان بدهد

که انسان باید سرنوشت خود را انتخاب کند،نه اینکه آنرا بپذیرد.

 برگرفته از کتاب : کوه پنجم

اثر : پائولو کوئلیو

انتشارات: کاروان

 

Our Dreams

 

When you want something, the whole Universe conspires

 To help you to realise your desire

"Paulo Coelho"

Paulo Coelho

 

امتحان ریشه ها!

 

زندگی برگ بودن در مسیر باد نیست!  

امتحان ریشه هاست!  

ریشه هم هرگز اسیر باد نیست! 

 

بعضی روزا باورشم سخته 

. 

. 

. 

.  

زندگی ولی هنوز خواستنیه!! 

 

خدایا!

دلم را همچون نی لبکی چوبین بر لب های خود بگذار

و زیباترین نغمه هایت را در فضای زندگی مردمان مترنم کن!

چنان بنواز دلم را که هرجا نفرتی هست، عشق باشم من!

هرجا زخمی هست، مرهم باشم من!

هرجا تردیدی هست، ایمان باشم من!

هرجا ناامیدی هست، امید باشم من!

هرجا تاریکی هست، روشنایی باشم من!

هرجا غمی هست، شادمانی باشم من!

خدایا!

توانم ده تا دوست بدارم بی چشمداشت و بفهمم دیگران را حتی اگر نفهمند مرا!

 

شیفتگی

 

خداوندا! از شک های ما مراقبت کن زیرا شک شیوه ای برای نیایش است.

 و شک است که ما را به رشد وا می دارد چرا که وا می داردمان که بی ترس

 به پاسخ های بی شمار یک پرسش بنگریم. 

 و خداوندا! تا این امر ممکن شود از تصمیم های ما مراقبت کن زیرا که تصمیم 

 شیوه ای برای نیایش است. به ما شهامت ببخش تا پس از شک بتوانیم میان  

دو راه یکی را برگزینیم. که "آری" ما همواره "آری" باشد و "نه" ما همواره "نه". 

 که وقتی راهی را برگزیدیم دیگر به پشت سر ننگریم و نگذاریم پشیمانی روح 

 ما را ویران کند. 

 و تا این امر ممکن باشد خداوندا! از اعمال ما مراقبت کن زیرا

عمل  شیوه ای برای نیایش است.کاری کن تا نان روزانه ی ما بهترین

ثمره ای باشد که درون خویش داریم. که بتوانیم پس از کار و عمل اندکی

 از عشقی را که دریافت می کنیم نثار کنیم. 

 و تا این امر ممکن باشد خداوندا! همواره به ما شیفتگی ببخش زیرا  

شیفتگی شیوه ای برای نیایش است. شیفتگی است که ما را تا آسمان و  

تا زمین می برد تا بزرگ سالان و کودکان. و به ما می گوید که آرزو مهم است 

 و سزاوار تلاش ما. شیفتگی است که به ما می باوراند که همه چیز  

ممکن  است اگر به آن چه می کنیم کاملا متعهد باشیم. 

 و تا این امر ممکن باشد پروردگارا از زندگی ما مراقبت کن  زیرا زندگی یگانه  

راهی است که برای تجلی معجزه ی تو داریم. که زمین همچنان بذر را به  

گندم تبدیل کند و ما همچنان گندم را به نان. و این ممکن است تنها اگر 

 عشق بورزیم هرگز تنها نمانیم.  

همراهی ات را همواره ارزانی ما کن و

همراهی کن مردان و زنانی را که شک دارند عمل می کنند رویا 

می بینند شیفته اند و زندگی می کنند به گونه ای که انگار هر

روزشان سراسر وقف جلال توست. 

 

 

مجروح عشق

 

ياس

 

شهادت بانوي دو عالم تسليت باد

 

جلال خداوند...

 

بزرگترین ترس ما، ناتوانی نیست؛ بزرگترین ترس ما کشف این است

 که بسیار نیرومندتر از آنیم که می پنداریم.

آنچه بیشتر از هر چیز ما را می ترساند، فروغ درون ماست و نه تاریکی.

مدام از خود می پرسیم : من کی ام که بتوانم چالش برجسته و جذاب

و مستعد و متعالی بودن را بپذیرم؟

در حقیقت، چرا نه؟

تلاش برای معمولی بودن، هیچ کمکی به جهان یا فرزندان ما نمی کند.

هیچ لطفی در این نیست که استعدادهای خود را تحقیر کنیم ، فقط برای

 اینکه دیگران در کنار ما خود را ضعیف احساس نکنند.

به دنیا می آییم تا جلال خدا را آشکار کنیم. وقتی سعی میکنیم این

جلال را تجلی ببخشیم، ناهشیارانه به دوستانمان نیز اجازه می دهیم که

 این جلال را تجلی ببخشند.

هرچه آزاده تر باشیم، کسانی که به ما نزدیک می شوند هم آزاده تر

 خواهند بود.

 

از تاملات ماریان ویلیامسون

 

جلال خداوند

 

رویاهای شکسته

 

همانگونه که بچه ها با چشم های گریان اسباب بازی های شکسته ی

خود را برای تعمیر و بازسازی نزد ما می آورند

من نیز رویاهای شکسته ام را پیش خدا بردم

چرا که او دوست من بود.

 

اما به جای این که او را با صلح و آرامش تنها گذارم

تا کارش را انجام دهد

در اطراف او پرسه زدم و کوشیدم با راه و روش خودم او را کمک کنم.

 

سرانجام کوشیدم آنها را پس بگیرمو گریان گفتم:

"چگونه می توانی تا این حد آهسته پیش بروی؟ "

او گفت:" چه کار می توانم بکنم

تو هرگز اجازه نمی دهی که کارها در مسیر خیر و صلاح تو پیش برود."

"لورتا برنز"

 

 

 

فزت و رب الکعبه...

 

یا علی انت صراط المستقیم

 

رساله عشق

 

برگرفته از کتاب" عطیه برتر" اثر " پائولو کوئلیو" انتشارات " کاروان"

 

اگر به زبان مردم و

فرشتگان سخن گویم و

عشق نداشته باشم، به

نحاس صدا دهنده و سنج فغان

کننده ماننده شده ام.

اگر صاحب عطیه ی پیشگویی باشم و

آگاه باشم بر تمام اسرار و بر تمامی

دانش ها  ؛ اگر ایمانم چنان کامل باشد ، تا آن جا

که کوه ها را جا به جا کنم ،

و عشق نداشته باشم ،

هیچم.

 

و اگر تمامی اموالم را میان فقرا تقسیم کنم

و اگر بدن خود را به آتش بسپارم ،

اما عشق نداشته باشم ،

هیچ حاصلی به دستم نیست.

 

عشق ،

بردبار است،

عشق مهربان است،

در آتش حسد نمی سوزد،

کبر ندارد، غرور ندارد،

اطوار ناپسندیده  ندارد،

نفع خویش را خواهان نیست،

خشم نمی گیرد،

سوء ظن ندارد،

از ناراستی شاد نمی شود، اما

با راستی به شعف می آید.

در همه چیز صبر می کند،

همه را باور می کند،

همواره امیدوار

است ، و همواره ،

بردبار.

عشق

هرگز نابود

نمی شود ، اما

پیشگویی ها نیست

می شوند و زبان ها  پایان

می یا    بند  و  دانش

زایل  می شود  . زیرا

دانش   ما  جزیی  است  و

پیشگویی    ما   جزیی  است ،

اما   آن گاه   که  کامل  بیاید ،

جزیی   نابود  خواهد  شد.

اینک     اما   ،    سه چیز     می ماند :

ایمان  ،  امید  ،  و    عشق .

اما   برترین آن ها ،

عشق        است.

عشق. اگر عشق بورزید ، در ماورای شریعت اید، حتا اگر بر این آگاه نباشید.

عشق مستلزم اینست که از تمامی قوانین خداوند پیروی کنیم.

آن گاه که کسی عشق می ورزد، دیگر لزومی ندارد که از او خواسته شود پدر و مادرش

 را گرامی  بدارد  یا قتل نکند. برای مردی که نیکبختی هم نوعش را می خواهد ،

توهین است اگر از او خواسته شود دزدی نکند- چگونه می تواند از کسی که دوستش

دارد ، دزدی کند؟ و خواستن این که شهادت دروغ ند هد  ، صرفا

اطناب کلام خواهد بود- چرا که هرگز چنین کاری نخواهد کرد، همان گونه

که نمی توانیم کسی را وادار به دوست داشتن دیگری کنیم.

پس:                  " عشق اجرای شریعت است"

عشق فرمانی است که توجیه تمامی فرمان های دیگر است.

" عشق زندگی است. عشق هرگز خطا نمی کند، و زندگی، تا زمانی که عشق هست

به خطا نمی رود. در بنیان تمامی مخلوقات، عشق همچون عطیه ی برتر

حاضر است- زیرا هنگامی که هر چیز دیگری به پایان می رسد،

عشق می ماند."

 

باشد که انرژی عشق با طلوع آفتاب وجودش متجلی شود.

                                                                          

                                                                           " آمین"

 

شاد و پاینده باشید.

 

G__o__d is L__o__v__e

 

ما اغلب از فرداها قرض می کنیم تا وام خویش را به دیروزها بپردازیم!...

 

روحم موعظه ام کرد و ترغیبم کرد با گفتن "این جا،آن جا و فلان جا" ، به دور مکان حصار

 نکشم. پیش از آنکه روحم موعظه ام کند ، احساس می کردم هرجا قدم می گذارم ،

 از جاهای دیگر بسیار دور است.

اکنون دریافته ام هر کجا که هستم ، همه جاها را در بر دارد ؛ و مسافتی که می پیمایم ، دربرگیرنده همه مسافت هاست.

روحم اندرز داد و ملامتم کرد که با اظهار این سخن ، زمان را اندازه نگیرم :

تا آن ساعت ، گذشته را طنینی می انگاشتم که محو و فراموش می شود ،

و آینده را عصری می پنداشتم که احتمالا به آن نخواهم رسید ؛

اما اکنون آموخته ام

که در زمان کوتاه اکنون ، همه زمان ها ،

با هر آنچه که در زمان وجود دارد،

در دسترس است و تحقق می یابد.

 

  

خدای من ، آرزوی من و انجام من ؛ من دیروز توام و تو امروز منی.

من ریشه تو

 در زمین و تو گل من در آسمانی ، و ما در نگاه گرم خورشید ،

رشد خواهیم کرد.

  

رنج حسین (ع)

 

السلام علیک یابن امیرالمومنین

السلام علیک یابن فاطمه سیده نساء العالمین

 

 

 دیروز، حسین (ع) را به ضرب تیغ و سنگ آزردند

 و چندی پیش، عیسی (ع) گفت: خدایا اینان را ببخش.

 

 چندی پیش، بر سر عیسی (ع) تاج خار نهادند و در کوچه ها به راهش انداختند

 و دیروز حسین (ع) گفت: کجاست یاری کننده ای که مرا یاری کند!

 

 دیروز، آری همین دیروز، خورشید ِ پیکر حسین (ع) بربلندای نیزه بود

 و چندی پیش ، عیسی (ع) گفت: اینان نمی دانند چه می کنند.

 

 چندی پیش، آری چندی پیش، صلیب، عیسی را بر بلندای آسمان کشید

 و دیروز حسین (ع) گفت: ... پس آزاده باشید.

 

 و امروز، زیر چکمه ی اندیشه هایمان، پیکر مظلومان را له می کنیم،

 سرهایشان را بر نیزه های نادانی می افرازیم و کف مهربانان را، با میخ های

 اعمالمان بر صلیب خودخواهی می کوبیم،

 و خود، بر مصائب حسین (ع) و مسیح (ع) می گرییم...

 

جبران خلیل جبران""  

 

 

 

 حسین (ع) تشنه لبیک بود نه آب!

 ولی افسوس که به جای افکارش، زخم هایش را نشان دادند

 و بزرگ ترین درد او را بی آبی معرفی کردند.

 

 "دکتر شریعتی"

 

معجزه !!!

 

مردی که شبی خوابیده بود و رؤیای فرشته‌ای را دید.

 و آن فرشته به او گفت که باران می‌آید، سیل می‌آید

 و همه جا را فرا می‌گیرد، ولی تو نمی‌میری. این

اتفاق در یک دهکده کوچک ایتالیایی افتاد. و روز بعد

باران شدیدی در گرفت و سیل عظیمی آمد و

دستور دادند همه آن دهکده را تخلیه کنند. همه

 تخلیه کردند، حتا بازوی آن مرد را گرفتند و گفتند

باید از این جا بروی. و آن مرد گفت نه، من خواب

 دیدم فرشته‌ای آمد و گفت باران می‌آید و سیل

عظیمی می‌آید ولی تو نمی‌میری. من به

 نشانه‌ها اعتقاد دارم و بنابراین این جا می‌مانم.

 و روز بعد باران شدیدتر شد و سد استحکامش

 را از دست داد و خطر بزرگی برای این روستای

 کوچک به وجود آمد. آب تا طبقه اول بالا آمده بود.

 حتا با قایق به سراغ مرد رفتند و گفتند این سد

به زودی می‌شکند و تو غرق می‌شوی، بیا برویم.

 و مرد گفت شما دارید ایمان مرا امتحان می‌کنید،

 من که به شما گفتم، فرشته‌ای را در خواب دیدم

 و به من گفت که سیل می‌آید، اما من نخواهم مرد.

 من اینجا می‌مانم تا ایمان ایتالیایی خودم را ثابت

 کنم. تمام تلویزیون‌ها و شبکه‌های خبری ایتالیا در

 آن جا جمع شده بودند. آب به سقف رسیده بود

 و مرد تنها آن جا مانده بود و همه می‌خواستند از

 مردی تصویر برداری کنند که به ایمان ایتالیایی

خودش پایبند بود. اما پلیس راضی نبود و

حتا یک هلی‌کوپتر فرستاد و برای سومین بار

 سعی کردند او را نجات بدهند. اما آن مرد

گفت: نه، فرشته‌ها راست می‌گویند،

 حق با فرشته‌هاست،شما اشتباه می‌کنید

 و من می‌مانم. نیم ساعت بعد، سد شکست

 و سیل وارد شهر شد و آن مرد را کشت. مرد

به بهشت کاتولیک‌ها رفت که فرشتگان زیادی دارد،

 چون مرد بسیار مؤمنی بود. و پطرس قدیس که

 دربانِ بهشت است، گفت: شما می‌توانید وارد

 بشوید، چون انسان مؤمنی هستید. مرد گفت:

 نه، نه، نه، من هیچ وقت وارد این جا نمی‌شوم.

 به خاطر این که مالک این محل یک دروغگوست

 و به من دروغ گفت. شما آبروی خانواده من را

 بردید. چون حالا در آن جا، همه تلویزیون‌ها

و مردم نشسته‌اند و به خانواده من می‌خندند.

من هیچ نمی‌خواهم به بهشت بروم، من به

 جهنم می‌روم. چون شیطان به من هیچ قولی

 نداد. پطرس قدیس گفت: خوب، نه،او هیچ وقت

 دروغ نگفته، شاید پیر شده، من می‌روم ازش

 بپرسم.و بعد پطرس قدیس وارد شد و نیم ساعت

 با خدا صحبت کرد و بعداز نیم ساعت برگشت و

 گفت: بله، من با خدا صحبت کردم. او برای شما

 یک فرشته فرستاده بود تا نشانه‌ای به تو بدهد

که از آن سیل نجات می‌یابی. ولی خوب، در

 کنارش، سه گروه نجات هم برایت فرستاد،

ولی قبول نکردی.

پس وقتی نشانه‌ها را می‌خوانید، ممکن است

 آن که انتظار دارید،نباشد. چون خداوند خودش

 را به ساده‌ترین شکل ممکن تجلی می‌بخشد.

ولی ما منتظر پدیده‌های خارق‌العاده‌ای

هستیم و معجزه‌ای را که پیش روی ماست،

نمی‌بینیم. باید به لحظه جادوینی که در هر روزِ

زندگی وجود دارد توجه کنیم. باید به لحظه جادوینی

 که می‌تواندزندگی شما را برای همیشه عوض

کند، توجه کنید. یک نویسنده زمانی گفت :رزم‌آور

 نور یک میلیمتر اقبال دارد. راز زندگی دنبال کردنِ

این یک میلیمتر اقبال است.

 پائولو کوئلیو

 

بی نیازی شعر های من...

 

 

 خاک را بدرودی کردم و شهر را

 

 چرا که او، نه در زمین و شهر و نه در دیاران بود.

 

 

 آسمان را بدرودی کردم و مهتاب را

 

 چرا که او، نه عطر ستاره نه آواز آسمان بود.

 

 

 نه از جمع آدمیان نه از خیل فرشته گان بود،

 

 که اینان هیمه ی دوزخ اند

 

 و آن یکان

 

 در کاری بی اراده

 

 به زمزمه ئی خواب آلوده

 

 خدای را

 

 تسبیح

 

 می گویند.

 

 

 سرخوش و شادمانه فریاد برداشتم:

 

 "-ای شعرهای من، سروده و ناسروده!

 

 سلطنت شما را تردیدی نیست

 

 

 اگر او به تنهایی

 

 خواننده ی شما باد!

 

 

 چرا که او بی نیازی ی من است از بازارگان و از همه ی خلق

 

 نیز از آن کسان که شعر مرا می خوانند

 

 تنها بدین انگیزه که مرا به کندفهمی ی خویش سرزنشی کنند!-

 

 چنین است و این همه را، هم در نخستین نظر باز دانسته ام."

 

 

بانوی شهریور و شعر

 

  تقديم به متولدين ماه شهريور
  بانوي شهريور و شعر

  بانوي شهريور و شعر ، قشنگ ِ تابستون ِ داغ
  خورشيد لحظه هاي من ، تو کوچه هاي بي چراغ
  شاپرک ِ باغ ِ غزل ، زنبورک شهد و عسل
  بذار که از باغ چشات ، گل بچينم بغل بغل

 

 

  آهوي چشماي سياه ، اي گل محبوبه ي شب
  نگاه اين غريبه رّ قابل دونستي چه عجب !
  بانوي شهريور و شعر ، رو دست سرد من بخواب
  موهاتّ از رو صورتت ، کنار بده بهم بتاب

 


  بشين کنار دست من ، تا دل بديم دل ببازيم
  با حرفاي خوب و قشنگ ، يه عشق تازه بسازيم
  دست بندازيم گردن هم ، آتيش بگيريم دوتايي
  با بوسه آهنگ بسازيم ، براي شعر لالايي

 


  نفسامونو رج کنيم ، چشمامون خواب ببره
  سر بذاريم رو دست هم ، حالا که ديگه سحره
  خروس خون صبح که رسيد ، پنجره ها رّ وا کنيم
  دس بکشيم به شيشه ها ، زندگي رّ صدا کنيم

  ترانه سرا: شایا تجلی

 

  نسیم گلم تولدت مبارک

 

  میخوام بدونی خیلی واسم عزیزی و خیلی دوست دارم و تولد تو

 

  مهمترین و باشکوهترین اتفاقی بوده که تو شهریور ۶۳ رخ داده.

 

  آرزوی بهترینها و شادترینها

 

 

ادامه ی پست  انرژی!

 

 

......جبهه ای که تو این وبلاگ برای موضوع "عشق" در نظر گرفته شده

 محدود به نوع خاصی از ابرازعلاقه نیست و ازنظر این وبلاگ حتی فکر 

کردن به موضوع مثبتی و یافکر کردن مثبت درباره هرچیزی می تونه

راهی برای تجلی عشق باشه! می دونیم که تو دنیای امروز ما نفس

کشیدن هم سخته چه برسه به اینکه تک تک ما بتونیم یک فرد رو 

بعنوان عشق واقعی مون  بدست بیاریم و به این شکل مدعی تجلی

عشق باشیم !

منظور این وبلاگ می تونه مثبت اندیشی به طور عام باشه. اگه ما

بتونیم این فرهنگ رو در خودمون بوجود بیاریم که مثبت به همه چیز

نگاه کنیم و به این فکر کنیم که انرژی ایی که در طول روز به جهان

برمیگردونیم مثبت باشه، اولا با هر دست بدیم با همون دست هم

دریافت میکنیم یعنی اگه انرژی مثبت به دنیای اطرافمون بدیم به

 همین شکل انرژی مثبت هم بهمون می رسه چون خداوند نسبت به

بنده هاش سخاوتمنده، حتی اگر شده لذت درک زیبایی آسمونش رو

 بهمون تقدیم می کنه! در ثانی فکر میکنین چی باعث بوجود اومدن یه

 همچین دنیایی شده که معتقدیم نفس کشیدن توش مشکله؟ چیزی

 غیر از افکار منفی؟تا حالا شده به دامنه این افکار فکرکنین؟ فکر کنیم

 اگه همه مردم دنیا سعی کنن مثبت فکر کنن ممکنه چه اتفاقی

 بیفته؟ البته منظور ما از مثبت فکر کردن این نیست

 که چشم و گوشمون رو روی حقایق ببندیم ، باید "فرزند زمان خود

باشیم". باید همه تیرگی ها رو هم ببینیم و یه چیزیادمون بمونه :

و اون چیزی نیست جز " احساس مسئولیت" :

 

 "آسمان بار امانت نتوانست کشید           قرعه فال بنام من دیوانه زدند"

 

  چیزی که از اختیار انسان نشات میگیره و تنها فرق بین انسان و حیوانه.

 حس مسئولیت نسبت به حفظ انسان ها در مقام انسانیت! پس فکر

 می کنین برای چی جانشین خداوند روی زمین هستین؟!

  و در آخر :

 یادمون بمونه هنوز آسمون آبیه- هنوز گل از زمین سر در میاره- هنوز

 خورشید گرم و پابرجاست- هنوز گاهی بارون می باره- هنوز زندگی

 جریان داره... یادمون بمونه همه  این عناصرخوب بلدن چطور پیامی رو

 که باید، بهمون ابلاغ کنن. شاید این ماییم که تو سنتهای الهی بدعت

 بوجود آوردیم و قدرت روح انسان رو فراموش کردیم و فراموش کردیم که 

 روح ما بخشی از روح جهانه و با روح همه چیز در ارتباطه... یادمون بمونه

  هنوز  منجی وجود داره و انتظار فرجش بزرگترین مسئولیت ماست.

 

 

 خدایا!

 دلم را همچون نی لبکی چوبین بر لب های خود بگذار

  و زیباترین نغمه هایت را در فضای زندگی

 مردمان مترنم کن!

  چنان بنواز دلم را که هرجا نفرتی هست ، عشق باشم من!

 هر جا زخمی هست ، مرهم باشم من!

  هرجا تردیدی هست ، ایمان باشم من!

  هرجا ناامیدی هست ، امید باشم من!

 هرجا تاریکی هست ، روشنایی باشم من!

 هرجا غمی هست ، شادمانی باشم من!

 خدایا!

 توانم ده تا دوست بدارم بی چشمداشت و بفهمم دیگران را حتی اگر نفهمند مرا!

 از : استاد مسیحا برزگر

 

    باشد که انرژی عشق با طلوع آفتاب وجودش متجلی شود.

                                                                              آمین

    شاد و پاینده باشید.

 

 

ابر و تپه شنی

 

 

برونو فِررو می نویسد:" همه می دانند زندگی ابرها بسیار پرتحرک

 

 است و اما بسیار کوتاه ."

 

 

ابر جوانی در میان توفان عظیمی بر فراز دریای مدیترانه به دنیا

 

آمد. اما فرصتی برای رشد در آن منطقه نیافت؛ باد عظیمی تمام

 

ابرها را به سوی افریقا راند.

 

همین که به قاره افریقا رسیدند، آب و هوا عوض شد: آفتاب تندی در

 

آسمان می درخشید و در زیر، شن های خشک صحرا دیده می شد.

 

باد آن ها را به سوی جنگل های جنوب راند، در صحرا هیچ بارانی

 

نمی بارید.

 

بنابراین، ابر هم مثل انسان های جوان، تصمیم گرفت از پدران و

 

دوستان پیرترش جدا شود و به کشف جهان بپردازد.

 

باد اعتراض کرد:" چه کار می کنی؟ صحرا همه جا یک شکل است!

 

به گروه برگرد تا به مرکز افریقا برویم. آنجا کوه ها و درختان

 

زیبایی وجود دارد!"

 

اما ابر جوان و عاصی توجه نکرد. کم کم ارتفاعش را کم کرد و

 

سرانجام نزدیکِ تپه های شنی، پشت نسیم ملایمی نشست. پس از

 

مدت درازی، متوجه شد یکی از تپه ها به او می خندد. تپه هم جوان

 

بود. باد تازه آن را شکل داده بود. همان جا، ابر عاشق تپه شد.

 

"روز به خیر. زندگی آن پایین چطور است؟"

 

"با تپه های دیگر، خورشید، باد و کاروان هایی هم صحبتم که

 

هرازگاهی از اینجا می گذرند. گاهی خیلی گرمم می شود، اما تحمل

 

می کنم. زندگی در آن بالا چطور است؟"

 

"اینجا هم باد و خورشید کنار ماست، اما حسنش این است که می

 

توانم در آسمان بگردم و با چیزهای زیادی آشنا بشوم."

 

تپه گفت:"زندگی من کوتاه است. وقتی باد ازجنگل برگردد ناپدید

 

می شوم."

 

"حالا غمگینی؟"

 

"حس می کنم به هیچ دردی نمی خورم."

 

"من هم همین حس را دارم. باد تازه که بیاید، مرا به جنوب می

 

راند و باران می شوم. به هر حال سرنوشتم همین است."

 

تپه لحظه ای مکث کرد، بعد گفت:

 

"می دانی اینجا در بیابان، به باران می گوییم بهشت؟"

 

ابر با غرور گفت:"نمی دانم می توانم به چیزی به این مهمی بدل

 

شوم یا نه."

 

"از تپه های پیر افسانه های زیادی شنیده ام. می گویند بعد از

 

باران، گیاه و درخت ما را می پوشاند. اما هیچ وقت نفهمیدم این

 

یعنی چه. در صحرا خیلی کم باران می بارد."

 

این بار ابر مکث کرد. اما خیلی زود، دوباره خندید:" اگر بخواهی،

 

می توانم باران بر سرت بریزم. همین که رسیدم، عاشقت شدم و

 

دلم می خواهد همیشه کنارت بمانم."

 

تپه گفت:" وقتی برای اولین بار تو را در آسمان دیدم، من هم

 

عاشقت شدم. اما اگر موهای زیبا و سفیدت را به باران مبدل کنی

 

می میری."

ا

بر گفت:" عشق هرگز نمی میرد. دگردیسی می یابد؛ می خواهم

 

بهشت را نشانت بدهم."

 

و با قطره های ریز باران، شروع کرد به نوازش تپه؛ زمان

 

درازی به همین شکل ماندند، تا اینکه رنگین کمان ظاهر شد.

 

روز بعد، تپه ی کوچک از گل پوشیده شد. ابر های دیگری که از

 

آنجا می گذشتند، دیدند که آنجا، جنگل کوچکی به وجود آمده و آن

 

ها هم بر تپه باریدند. بیست سال بعد، آن تپه، واحه ای شده بود، که

 

با سایه ی درختانش، مسافران را پناه می داد.

 

و همه ی این ها به خاطر این بود که روزی، ابری عاشق، نترسید

 

و زندگی اش را فدای عشق کرد.

 

 

از کتاب: چون رود جاری باش

 

اثر: پائولو کوئلیو

 

 

کاش عظمت در نگاهمان باشد، نه در چیزی که به آن می نگریم...

 

شاد باشید.

 

 

انرژی !!!

 

 

سلام.ایندفعه می خوام بگم برای چی واسه عشق ، انرژی قایل

 

 میشیم! یا به عبارت دیگه اصلا این انرژی عشق که ازش حرف می

 

 زنیم وجود داره؟! و یا قابل درک هست؟

 

تو سایت هوپا به مطلب جالبی برخوردم که کاملا به موضوع مورد

 

بحث ما مربوطه، بنابراین واسه توضیح بیشتر گذاشتمش تو وب.

 

کاملترشو میتونید از خود هوپا بگیرید.برای درک بیشتر موضوع بهتره

 

 خودتون بهش فکر کنین. واسه بوجود اومدن یه نگرش جدید و البته

 

 درست راجع به هر موضوعی بهتره کمی اطلاعات راجع بهش داشته

 

 باشیم ، و اما مطلب:

 

 "خیلی از آدمها حتی نمی دانند که این دنیایی که در آن زندگی می کنیم از چه چیزی

 

ساخته شده است پس  ابتدا با هم طبق نظریه های علمی راه خود را پیش می بریم و

 

 به این می پردازیم که دنیا از چه چیز ساخته شده است : دنیای اطراف، از ماده

 

 انرژی ساخته شده است . ماهیت انرژی هنوز به طور کامل کشف نشده است اما

 

 می دانیم که انرژی با فرکانس نیز سنجیده می شود. هر چه فرکانس یک انرژی

 

 بالاتر باشد قوی تر  است . ماده از مولکول ساخته شده است و مولکول از اتم

 

و اتم از الکترون و پروتون و نوترون. الکترون که جرم ندارد و در حقیقت فقط

 

 انرژی است و اما پروتونها از ذرات کوچکتری تشکیل شده اند و آنها کوارک

 

 هستند. و اما کوارک ها از چه ساخته شده اند ؟ کوارک ها ازانرژی ساخته

 

 شده اند. پس می توانیم بگوییم همه چیز در این دنیا از انرژی ساخته شده

 

است. چون طبق نظریه نیوتون جهان از ماده +انرژی ساخته شده است که

 

دیدیم که اخیرا کشف شده است که ماده نیز از انرژی ساخته شده است.افکار

 

 ما و خاطرات و ذهن ما ماده ای هستند با انرژی و فرکانس بسیار بالا، بخاطر

 

 همین غیر قابلدیدن هستند. اما می بینیم که قابل درک هستند. برای همین است که

 

  وقتی فکر می کنیم یا درس می خوانیم گرسنه می شویم چون از توان موجود

 

 در خود برای تولید انرژی فکر استفاده کرده ایم و حال باید انرژی از دست

 

 رفته را برگردانیم. طی آزمایش بسیار دقیقی که در یکی از دانشگاه های امریکا

 

 درسال 1965 انجام گرفت دانشجویی را بر روی ترازویی با حساسیت بسیار

 

 بالا قرار دادند و از او خواستند که یک ضرب 5 رقمی را در 5 رقمی انجام

 

دهد و هنگام محاسبه مشخص شد که وزن دانشجو در حد بسیار کم افزایش

 

 یافته است. بنابراین انرژی وزن هم دارد. پس افکار مثبت و منفی هر کدام

 

 دارای وزن و ارتعاش خاص خود هستند . و حتی می توانند بر روی محیط

 

اطراف و انسانهای دیگر تاثیر بگذارند. به خاطر همین است که وقتی موسیقی ملایم

 

  گوش می دهیم آرام می شویم اما وقتی به موسیقی تند و خشن گوش می کنیم

 

 مشوش می شویم این تنها به خاطر تفاوت فرکانس های دو موسیقی می باشد.

 

 خیلی وقتها وقتی به چیزی معتقد هستیم، به سرمان می آید مثلا معتقدیم که بعد از

 

 هر خنده گریه هست. این باعث می شود که ناخودآگاه ما انرژی هایی از خود ساطع

 

 کند که در جهان هستی تاثیرگذار باشد. ناخودآگاه دوست دارد ما را به سمتی

 

 ببرد که ما معتقد به آن هستیم بنابراین ما را به سمت گریه کردن می کشاند.

 

و ما در تمام لحظات بدون اینکه خودمان بدانیم به سمت گریه کردن سوق پیدا

 

  می کنیم که درنهایت علت آن را پیدا می کنیم (ناخودآگاه آنرا پیدا می کند )

 

و گریه می کنیم. انرژی افکار ما در محیط پخش می شود و روی همه چیز تاثیر

 

 می گذارد. احتمالا برای شما پیش آمده که از محل یا مکانی متنفرباشید و دوست

 

 نداشته باشید که به آنجا بروید این مسئله دقیقا بخاطر وجود انرژی های منفی

 

 موجود درآنجا است که روی شما تاثیر گذاشته و شما بصورت ناخودآگاه از

 

 آنجا فراری می شوید. و هزاران پدیده دیگر که علت همه آنها انرژی است."

 

    شاد و پاینده باشید.

 

جهانی شدن!

   

 

 ...چند وقت است که به این سیاره فرستاده شده است؟ خودش هم

 نمی داند.هیچ کس نمی داند، غیر از خدا.

 

مهم نیست چند سال است

 

که این جاست،

 

 

 مهم این است که

 

 به تک تک ساکنان

 

این سیاره وابسته

 

 است.

 

 با گذشت این همه

 

 سال، هنوز جوان

 

است و با انرژی

 

 و گرم. مردم، این روزها بیش از پیش نیازمندش هستند و ... حالا ... با وجود

 

 جنگها و ... دارد _ آرام آرام _ جهانی می شود: عشق!

 

 

 

عشق متجلی کننده ی انسانیت

 

 

 سلام.امیدوارم خوب باشین و تو این روزا لحظه هاتون سرشار از   عشق

 

و انرژی و ابدیت باشه. و اما موضوع این پست: عشق متجلی کننده 

 

انسانیت و انسان متجلی کننده عشق !

 

 

(اگر همواره مانند گذشته بیندیشید، همیشه همان چیزهایی را بدست

 

می آورید که تا بحال کسب کرده اید.)

 

و اما...

 

 "عشق، رایحه شناخت خویشتن خویش است. وقتی لبریزمی شوی از

 

حقیقت خود-که همان خداست-آن گاه،  سهیم می شوی خود را با دیگران.

 

  وقتی می فهمی که از هستی جدا نیستی، آن گاه، عاشق می شوی.

 

عشق، میوه تجربه وحدت عارفانه خود با همه چیز و همه کس است. عشق،

 

 رابطه نیست، بلکه برترین مرتبه وجود است. بعضی ها به غلط گمان می کنند

 

 که نقطه مقابل عشق، نفرت است. نقطه مقابل عشق، نفرت نیست، بلکه

 

 ترس است. نفرت، عشق وارونه است. وقتی خود را نمی شناسی، از همه

 

 می ترسی. وقتی می ترسی، تنها می شوی. وقتی عشق می ورزی، محو

 

 می شوی. دیگر نیستی تا احساس تنهایی کنی.

 

  عشق، مرزهای تو را می ریزد و تو را با آدم ها، پرنده ها، آب ها، گیاه و

 

خورشیدو ماه و ستاره یگانه می کند. عشق، افتادن قطره به دریاست.

 

قطره تویی، دریا خداست.

 

ما چنان آفریده شده ایم که فقط می توانیم به عشق زنده باشیم. بدون

 

عشق، مردگی می کنیم، نه زندگی.

 

  اگر نتوانیم عشق بورزیم، از زندگی نیز محروم خواهیم شد. آن گاه، آنی

 

 نخواهیم بود که می توانیم باشیم..."

 

 

 این "عشق" که توصیف شد، تصوری خام و بیهوده و یا شعار نیست! همونطور

 

 که گفته شد وحدت عارفانه ای هست که ما با همه ی چیزها و همه ی

 

 اشخاص ایجاد می کنیم. پیوندی عارفانه و جاوید با روح اشیا و اشخاص و به

 

 قولی با روح جهان! پیوندی که فقط انسان بعنوان یگانه جانشین مبدا عشق

 

و هستی، قادر به حفظ وبرقراریش هست و حفظ و برقراری این پیوند، تنها

 

تفاوتیه که بین انسان و سایر موجودات وجود داره و به بیان دیگه می تونه نماد

 

 انسان بودن و انسانیت باشه! اما این حرف به این معنی نیست که تنها

 

انسان ها قادر به تجلی عشق هستند، بلکه با عشق ورزیدن، هر چیزی و

 

هر کسی به کمال می رسه! انرژی ایی که از "عشق" در جهان جریان داره

 

 فقط محدود به انسان نیست بلکه هر شیئی هم می تونه تولیدکننده یا

 

تجلی دهنده ی این انرژی باشه : هر چیزی که به چشم میاد نوری داره و یا

 

منعکس کننده نوره وگرنه ما قادر به دیدنش نیستیم و عشق از دل هر نوری

 

 بیرون میاد! پس هر شیئی هم قادر به تجلی عشقه!

 

  از اونجایی که هر چیز خالص و بی پیرایه ای میتونه این انرژی رو متجلی

 

کنه، انسان ها با عشق ورزیدن به   همدیگه و به جهان پیرامونشون در واقع

 

 خودشونو تخلیص میکنن و از این طریق میتونن به کمال انسانیت برسن! 

 

 مگه هدف انسان از زندگی تو این جهان خاکی غیر از رسیدن به کمال

 

خودشه؟

 

 "من ملک بودم و فردوس برین جایم بود

 

                                                         آدم آورد دراین دیر خراب آبادم"

 

 

 "...آی آدمها!

 

 شما را به کیش مهر می خوانم،

 

 به کیش یک لبخند،

 

 به کیش نگاه بی پیرایه کودکان،

 

 به کیش زن و زیبایی و زمین،

 

 به کیش زندگی.

 

 ایمان بیاورید به پرتو گرم و روشن خورشید!

 

 ایمان بیاورید به میل سبز گیاه برای روییدن!

 

 ایمان بیاورید به شوق ساقه شکسته علف برای بقا!

 

 ایمان بیاورید به کرمی که در پیله می بالد،

 

 پروانه می شود،

 

 می رود و خاطره سبک بال هایش را بر جا می گذارد!

 

 ایمان بیاورید به گل واشده قاصدک!

 

 ایمان بیاورید به ایمان!"

 

 از:استاد مسیحا برزگر

 

 نقل شده از:مجله موفقیت ش ۱۰۱

 

 باشد که انرژی عشق با طلوع آفتاب وجودش متجلی شود

 

                                                                                "آمین"

شاد و سرشار باشید

 

 

دست خدا

 

 

هر کودکی

با این پیام

به دنیا می آید

که خدا

هنوز

از انسان نومید نیست

 

 

 

   

خدا

نه برای خورشید

و نه برای زمین

بلکه برای گلهایی که برایمان می فرستد،

چشم براه پاسخ است.

 

 

 

 

 

انسان تنها، قطره ی گمشده!

 

"خاک را بدرودی کردم و شهر را

 

چرا که او، نه در زمین و شهر و نه در دیاران بود

 

آسمان را بدرود کردم و مهتاب را

 

چرا که او نه عطر ستاره و نه آواز آسمان بود..."

 

نمی دونم کدوم نامرئی دستی یه چیزی مثل اینو تو کدوم لوح نانوشته ای حک کرده!

 

تنهایی. اگر چه همه رو سرگردون و ناامید می کنه اما خیلیها ترجیحش میدن! مثل

 خود من! ویا...!

 

چی باعث شده آسمون و زمین رو ترک کنیم؟!!

 

"در خود به جست و جویی پیگیر

 

                                          همت نهاده ام

 

 در خود به کاوشم

 

                   در خود ستمگرانه

 

                                          من چاه می کنم..."

 

 "من از آتش و آب

 

                      سر در آوردم،

 

 از توفان و از پرنده

 

                        من از شادی و درد

 

                                                     سر در آوردم..."

 

 من به خدای خودم اعتماد دارم، تو به خدای خودت و دیگران به خدای      خودشون!

 

اما تو دنیا اینهمه خدا وجود نداره و فقط خدای من وجود داره و  فقط خدای تو و فقط

 

خدای ما.

 

 و فقط خدای عشق.

 

 و تو دنیا اینهمه خدا وجود نداره!

 

 و فقط خداست و خدای مااااااااااااا.

 

 من خدای خودمو دوست دارم.

 

 من خدای تورو دوست دارم. من تو رو دوست دارم، تویی که خدای منو   دوست داری

 

و تویی که خدای من دوستت داره... .

 

 مقوله محبت هیچ مبهم نیست.

 

 ما آدما همدیگرو دوست داریم و این عشق سرچشمه ی الهی و خدایی  داره. ما

 

آدما نمی تونیم آسمون و زمین رو ترک کنیم! ما آدما نمی تونیم تنها باشیم. ما بی

 

هم نمی تونیم و نمی مونیم.

 

 این دنیای مرده و خاکستری که با تمام وجود ازش متنفریم ساخته دست  خودمونه.

 

 یعنی یادمون هست؟ یعنی طنین نفس فرشته ها زیر گوشمون هنوز یادمون مونده؟

 

 شاید به مرور احتیاج داریم.

 

 به مرور "انسانیت".

 

 "از یاد مبر

                 که ما

                            _من و تو_

                                             عشق را

                                                            رعایت کرده ایم

 از یاد مبر

                که ما

                          _من و تو_

                                             انسان را

                                                            رعایت کرده ایم..."

 

 "این است عطر خاکستری هوا که از نزدیکی صبح سخن می گوید

 

 زمین آبستن روزی دیگر است

 

 این است زمزمه سپیده

 

 این است آفتاب که بر می آید..."

                                                   "شاملو"

 

 باشد که انرژی عشق با طلوع آفتاب وجودش متجلی شود.

                                                                           "آمین"

 

  تا دوباره شاد باشید و برقرار

 

و یه بهار دیگه

 

سلام...

رسیدن بهار مبارک...

 

با آرزوی بهترین ها برای همه ی شما

 

در شهرعشق

 

 سلام به همه ی دوستای گلم.

 

راستش روز 4اسفند روز شروع کار شهرعشق بود. ولی

 

ما بدلایلی آپ نکردیم!!!!!!!!!و حالا اومدیم بخاطر این اتفاق

 

 قشنگ دنیا این مطالب زیبا رو تقدیم کنیم به شما

 

دوستای خوبمون.

 

_اگر خورشید،گرما و رنگین کمان را می پذیرم، باید تندر

 

را نیز بپذیرم، و توفان را، وباران را.

 

_لحظاتی هست که می دانیم میان ما و آنان که

 

دوستشان داریم، هیچ فاصله ای نیست.

  

_فلب های ما بس بهتر از خود ما هستند و اگرکسی

 

بتواند راه خود را از درون به بیرون بگشاید، در تحولی

 

مداوم می زید.

 

_آن چه در سراسر زمین رخ می دهد، واکنشی از

 

احساسات هریک از ساکنان این زمین است.

 

_برروی این زمین، برای هیچ چیز پایانی متصور نیست.

 

 پس برای چه بکوشیم آغاز را درک کنیم؟

 

_قلمرو خداوند در درون ماست. پس باید آرام شویم،

 

بگذاریم کانون وجود ما آرام گیرد، و در این لحظه، کشف

 

 خواهیم کرد که عشق وجود دارد.

 

_به تعداد مردمی که در جهان زندگی می کنند، راه

 

زندگی وجود دارد.

 

_اینکه "عاشق چه باشیم" اساسی ترین مساله ی

 

 بشری است.

 

_بی گمان کسی که شایستگی دریافت روزها و

 

شب هایش را دارد، سزاوار دریافت هرچیز دیگری از

 

سوی شما نیز هست.

 

_می خواهم برای تمام زندگانی که اکنون در ما نهفته

 

است سرشار از زنده بودن باشم.

 

_نخستین شاعر جهان باید بسیار رنج برده باشد،تا

 

دوستانش را،با آن چه که هنگام فرو نشستن خورشید

 

 احساس کرده بود، آشنا سازد.

 

_سعی کن به چیزی که دوست داری برسی وگرنه

 

مجبوری چیزی را که بدست آورده ایی دوست داشته

 

 باشی.

 شهرعشق

                                                       

                    دوستتون داریم به بزرگی عشق

 

یه روز خاص

 

 امروز می خوام یه جور دیگه زندگی کنم. یه جور جدید.اون طوری

 

 دوست دارم. امروز یه روز استثناییه، روز وصله، روز عشقه، روز

 

 بخششه، روز سلامتی، فکرهای خوب، صبر و تحمل، روز مقاومت

 

 و پیگیری، روز پیشرفت، پیروزی، روز موفقیت! امروز رو از دست

 

 نده!  همین امروز رو!

 

امروز می خوام چیزایی رو که بهشون احتیاجی ندارم و جامو تنگ

 

کردن به کسانی بدم که به کارشون می آد. امروز می خوام یه

 

خونه تکونی حسابی بکنم. هم اتاقم رو، هم دلم رو!پس فقط  

 

امروز چیزای غیرضروری و مخرب ممنوع! بی حوصلگی، افسوس،

 

 درد،کینه، غرور،حسادت، دروغ، لجبازی، فضولی و ... ممنوع!

 

سیگار ممنوع! تخمه، نوشابه، شکلات، تنبلی ممنوع!

 

امروز می خوام همش بیست بگیرم و به همه بیست بدم.  

 

اصلا امروز روز بیستی یه!

 

امروز رو می خوام برای خودم و خدام زندگی کنم. امروز  

 

می خوام بهترین باشم.

 

امروز می خوام به اولین قاصدکی که می بینم یه پیغام بدم 

 

تا بیاد و حرف هایی رو که همیشه می خواستم بهت بگم و

 

نتونستم برات بگه. بعد بسپرمش دست باد. فقط امروز قاصدک

 

رو رد نکن.

 

امروز خیلی خوب گذشت. جوری که همیشه دلم می خواست

 

باشه.........

 

امروز اگه روز خاصی شد برای این بود که من آدم خاصی شده  

 

بودم. امروز رو من تغییر دادم! من ساختمش! یعنی قبلا هم 

 

میتونستم این کار رو بکنم؟چرا تا حالا به این فکر نیفتاده بودم؟ 

 

 

چه روزایی رو از دست دادم، حیف! ولی هنوزم دیر نشده!

 

 

هنوز زندگی جریان داره! اگه من امروزم رو تغییر دادم پس حتما

 

 میتونم روزای دیگه رو هم تغییر بدم!امروز من تونستم چون

 

 

 خواستم! بنابراین اگه فردا و پس فردا و پسون فردا هم بخوام،

 

 میتونم!

 

پس حالا میتونم بگم که هر روز ، روز منه! هر روز قرعه بنام من

 

 

 می افته! و هر روز رو بنام من مینویسن!

 

شعاری برای زیستن

 

حرمت اعتبار خودرا هرگز در میدان مقایسه ی خویش با دیگران

 

 مشکن که ما هر یک یگانه ایم

 

موجودی بی نظیر و بی تشابه .

 

و آرمان های خویش را به مقیاس معیارهای دیگران بنیاد مکن

 

تنها تو می دانی که "بهترین" در زندگانیت چگونه معنا می شود

 

از کنار آنچه باقلب تو نزدیک است

 

آسان مگذر.بر آنها چنگ در انداز ، آنچنانکه بر زندگی خویش

 

که بی حضور آنان ، زندگی مفهوم خود را از دست می دهد.

 

با دم زدن در هوای گذشته و نگرانی فرداهای نیامده

 

زندگی را مگذار که از لابلای انگشتانت فرو لغزد و آسان هدر شود.

 

هر روز همان روز را زندگی کن و بدینسان تمامی عمر را به کمال

 

 زیسته ای و هرگز امید را از کف مده آنگاه که چیز دیگری برای

 

دادن در کف داری.

 

همه چیز در آن لحظه ای به پایان می رسد که قدم های تو باز می

 

ایستد و هراسی به خود راه مده از پذیرفتن این حقیقت که هنوز

 

پله ای تا کمال فاصله باشد.

 

  

تنها پیوند میان ما خط نازک همین فاصله است

 

برخیز و بی هراس خطر کن ، درهرفرصتی بیاویز

 

وهم بدین سان است که به مفهوم "شجاعت" دست خواهی

 

یافت.

 

آنگاه که بگویی دیگر نخواهمش یافت

 

عشق را از زندگی خویش رانده ای

 

عشق چنان است که هر چه بیشتر ارزانی داری سرشارتر شود

 

و هرگاه که آن راتنگ در مشت گیری آسانتر از کف رود

 

پروازش ده تا پایدار بماند

 

رؤیاهایت را فرومگذار که بی آنان زندگانی را امیدی نیست

 

و بی امید زندگی را آهنگی نباشد

 

از روزهایت شتابان گذر مکن

 

که در التهاب این شتاب نه تنها نقطه ی سرآغاز خویش

 

که حتی سرمنزل مقصود را گم کنی

 

زندگی مسابقه نیست ، زندگی یک سفر است

 

و تو آن مسافری باش که در هرگامش

 

ترنم خوش لحظه ها جاری است.

 

"نانسی سیمس"        

   

 

صدای باران...گمان تو...

 

صدای باران را می شنوی؟

منتظر نباش که شبی بشنوی

از این دلبستگی های ساده ، دل بریده ام !

که عزیز بارانی ام را ،

در جاده ای جا گذاشتم !

یا در آسمان ، به ستاره ی دیگری سلام کردم !

توقعی از تو ندارم !

اگردوست نداری ،

در همان دامنه ی دور دریا بمان !

هر جور تو راحتی ،باران زده ی من !

همین سوسوی تو

از آن سوی پرده ی دوری

برای روشن کردن اتاق تنهاییم کافیست !

من که اینجا کاری نمی کنم !

فقط گهگاه

گمان دوست داشتنت را در دفترم حک می کنم !

همین !

این کار هم که نور نمی خواهد !

می دانم که به حرفهایم می خندی !

حالا هنوز هم وقتی به تو فکر می کنم

باران می آید !

صدای باران را می شنوی ؟!

 

صدای خسته

  ........

 در زیر این نیلی سپهر بی کرانه

چندان که یارا داشتم در هر ترانه

نام بلند عشق را تکرار کردم

با این صدای خسته شاید خفته ای را

در چارسوی این جهان بیدار کردم

 

من مهربانی را ستودم

من با بدی پیکار کرد

"پزمردن یک شاخه گل" را رنج بردم

"مرگ قناری در قفس" را غصه خوردم

وز غصه مردم شبی صد بار مردم .

 

شرمنده از خود نیستم گر چون مسیحا

آنجا که فریاد از جگر باید کشیدن

من با صبوری بر جگر دندان فشردم!

 

اما اگر پیکار با نا بخردان را

شمشیر باید می گرفتم

بر من نگیری من به راه مهر رفتم.

در چشم من شمشیر در مشت

یعنی کسی را می توان کشت!

 

شب های بی پایان نخفتم

پیغام انسان را به انسان باز گفتم

حرفم نسیمی از دیار آشتی بود

در خارزار دشمنی ها

شاید که طوفانی گران بایست می بود

تا برکند بنیان این اهریمنی ها.

 

پیران پیش از ما نصیحت وار گفتند:

_"...دیرست..دیرست...

تاریکی روح زمین را

نیروی صد چون ما ندایی در کویرست!

" نوحی دگر می باید و توفان دیگر "

" دنیای دیگر ساخت باید

وز نو در آن انسان دیگر "

 

اما هنوز این مرد تنهای شکیبا

با کوله بار شوق خود ره می سپارد

تا از دل این تیرگی نوری برآرد

در هر کناری شمع شعری می گذارد.

اعجاز انسان را هنوز امید دارد!

 

       " اگر کسی عشق به خدا را تجلی بدهد، هم نوعش را

       هم دوست می دارد.اگر هم نوعش را دوست بدارد،

        خودش را هم دوست می دارد. اگر خودش را دوست

        بدارد، همه چیز بر می گردد سر جای خودش. تاریخ

        عوض می شود."

       "تاریخ وقتی عوض می شود که بتوانیم از انرژی عشق

        استفاده کنیم."

 

 

دلواپس تو

 

این هم قسمتی از نامه های جبران خلیل

تو هر که باشی

مرا دلشکسته و نومید نخواهی کرد.

من هیچ خیالی در سر ندارم

که بخواهم تو کسی باشی

که من می خواهم باشی،

یا رفتارت به دلخواه من باشد

من بر آن نیستم

که بخواهم آینده ی تو را پیش بینی کنم،

من فقط می خواهم تو را کشف کنم.

تو مرا دل شکسته و نومید نخواهی کرد. 

                                                                             

                       تا دنیا هست، دوستت دارم. از دیرزمانی پیش،حتی پیش از آنکه

                       تو را در کالبد زمینی ام دیدار کنم،دوستت داشته ام.

                       از همان نخستین باری که دیدمت، این را میدانستم. سرنوشت ما

                       این بود..........