
سلام
از سوزش توی شونه هام براتون بگم
یا از اینکه دلم این روزا عجیب سکوت زمان خدمتم رو میخواد
همون روزها که با همه سختیش ولی انگیزه داشتم برای برگشت به شهر
برگشت به هرچی خاطره ای ک خوبه.
برگشت به لپ تاپم ، حتی برگشت به تخت خواب و کلی وسیله های جذاب اتاقم
حیف که همه چی مثل فیلم زود زود تموم شد
دوست دارم زار زار گریه کنم و بگم منو نفرستین
فرستادنی که سرشار از حس تردید و درده
فکر نمی کردم پیشرفت دردناک باشه
ولی خب نیست از دید خیلی ها
پول ، شهرت ، ماشین
انگیزه ای که براش تلاش میکنی زیباست
حیف که زیبایی ها مثل خار کاکتوس برای درک تیزی باید تا عمق جان پیش برند.
نمی دونم این پست را باید به سرنجام کدامین درد ختم کنم
ولی اینو می دونم که برای زیستن باید درد کشید.
ولی حیف که درد ها سن و سال نمی شناسن
حیف که زیبایی با درد کم میشه و سعی میکنی زیبایی رو از لای تن درد بیرون بکشی.
مورد علاقه ها
چه عنوان خوبی پیدا کردم
اونمم، شب قبل از برنامه و 10 دقیقه مانده به 1بامداد
می خوام براتون از مورد علاقه هام، و غمی که به دل آدم میگذاره صحبت کنم.
مورد علاقه های آدمی، می تونه اشیاء یا حتی تکرار ی انجام(کار) باشه !
ممکنه که ،کم کم از مورد علاقه بودن رنگ ببازه...
و
چقدر سخت میشه، وقتی که:
ی مورد علاقه بعد کمرنگ شدنش، دوباره توی ذهن آدمی مورد علاقه اش بمونه
و این احساس نمیره
...
همیشه خودمو آدم کم فکری می دونم_ به این معنا که موضوع های فکر کردن متعدد در طول روز به سراغم کمتر میاد و خیلی وقتها روی موضوع های قدیمی مورد فکرم ،بیشتر رژه میرمو ،مرورشون میکنم
همیشه این مورد منو آزار داده.
خب چه میشه کرد. البته این شدت آزارِش با بزرگ شدن سنم کمتر شده(جای نگرانی ای نیست!)
و این کم لُطفیه نگم که آستانه ی تحملم توی گذر عمر بالا رفته.من توی دنیای کوهنوردی با آدمهای زیادی آشنا شدم ، شاید باید بگم که، این تنها دنیایی بود که آدمهای خاص و دوست داشتنی رو وارد زندگی من کرد،و می کند!
نمیشه گفت خانواده و دوستان غیر از کوهنوردم لحظات شیرینی رو برام رقم نزدن...
ولی ،میشه گفت تعداد روزهای خوش با دوستان کوه بیش از تعداد خوشی های از ته دل با غیر از آنها بوده.آدمهایی که دوست دارم ثانیه های زیادی رو باهاشون بگذرونم و لذت عمرم رو ببرم با بودن کنارشون
ولی گاهی این مورد علاقه نبودن از طرف اونا، منو از نزدیک شدن بهشون منصرف میکنه.گاهی می رنجم از اینکه می فهم از دستم ناراحتن ولی من نمی دونم علت این ناراحتی کجاست،و شاید هرگز بیان نشه از طرفشون
آدما با گذر زمان عوض میشن و انسانهای مورد علاقشون تغییر میکنن ،احساسهای نو جای حس های کهنه رو می گیرند، و این روند ادامه پیدا میکنه
چندی پیش داشتم فیلم اکشنی هالیوودی ،تماشا میکردم،صحنه ی عجیبی منو به فکر واداشت ،صحنه به خاک سپردن مرده ها و چگونگی ابراز احساسات زنده هاشون !
و قیاس فیلمهای پر از احساسات انسانی با اینجور دفن کردن مرده هاشون.
و مقایسه خارجی بودن با ایرانی بودن!.
به این نتیجه رسیدم اونا احساسات زندگیشون واقعا زنده هست و مملوء از حس های بیان ناکرده نمیشن ،البته همیشه استثنایی هم هست! ولی خیلی هاشون توی حس های انسانیشون چیزی بنام دروغ ندارن و بخاطر همینه وقتی از دست رفته ای رو دفن می کنن،زیادی غرق حس های بروز نکرده نمیشن
چون به وقتش ،تمام بیان کردنی ها رو بیان کردن
واقعا تکرار عزیزم،جانم، و تمام کلمات احساس آمیز موقعی که عزیزی از دنیا رفته چه کاری رو دوا میکنه؟!
چرا انقدر ما نسبت به مورد علاقه هامون کم لطفیم
چرا؟
من برم یکم استراحت کنم که فردا با اسماعیل جان (ایشون هم وبلاگ دار هستن!)قرار برنامه دارم !
شب بر همتون خوش
من برگشته ام
از اون سلامهایی که توی اتاق خالی با صدای بلند ی مرد،می زنن
و بازتاب صدا
پنجره های رنگین و نورهایی که روی زمین کشیده می شن.
چیزی شبیه کلیساهای شیک
چقدر دوره فاصله نوشتنم با پست آخر
ی گذری کردم به ذهنم
چقدرررررررر شلوغ بود این دو سال و 7ماه ......
چقدر حرف واسه گفتن بود
حیفــــــــــ
گاهی قلمم نمی چرخید
و گاهی یادم به اینکه این فضا برای چه ایجاد شده بود !
باید گفتنی هارو گفتـــــــــ
نوشتنی هارو نوشتـــــــــــ
رجوع میکنم به گذشته و می گویمـ
.
نقطه سر خط
این متن آهنگ از سهیل نفیسی به اسم ای آدمها رو بخونید>>
تا در پست بعدی کلام بگُشایم
♫♫ آی آدم ها که بر ساحل
نشسته شاد و خندانید
یک نفر در آب, دارد می سپارد جان
یک نفر دارد, که دست و
پای دائم می زند, روی این دریای تند و تیره و سنگین
آی آدم ها که بر ساحل بساط دلگشا دارید!
نان به سفره, جامه تان بر تن
یک نفر در آب می خواند شما را
موجِ سنگین را به دستِ خسته می کوبد
باز می دارد دهان با چشمِ از وحشت دریده
سایه هاتان را ز راهِ دور دیده
آب را بلیعده در گود کبود و هر زمان بی تابیَش افزون
می کند زین آب ها بیرون گاه سر گاه پا
آی آدم ها
او ز راه دور این کهنه جهان را باز می پاید
می زند فریاد و امیدِ کمک دارد
آی آدم ها که رویِ ساحل آرام, در کار تماشائید!
موج می کوبد به رویِ ساحل خاموش
پخش می گردد چنان مستی به جای افتاده بس مدهوش
می رود نعره زنان وین بانگ, باز از دور, می آید:
آی آدم ها
آی آدم ها
آی آدم ها
دقت کن
توی آینه / یکم جلوتر بیا / خیره تر
یادت اومد ؟
نــــــــــه ؟
منم . مــــــــحمــ....د
یعنی هیچی ؟!
چی بهت گذشتهّ ؟ چی شد ، یادت نمیاد ؟
همه اش فراموش شده ، همه ی محمد ؟/ همه باید هایی ک باید ب خاطر می سپردی !
هان ؟
محّمد / بیا باهم بشمریم ، از 1 آآ - بشمر 2 3 4 ..................10
وا اعداد ک یادم میاد !
پس چی یادم نمیاد :
خاطرات ؟ لحظات خوب ؟ نوشته هام ؟ چی پس
چرا چرا آ ، همه اش یادمه پسرر
تمامش ، اما نَ جزییاتش
آینه رو میزنم کنار ، خورشید مستقیم میتابه از دریچه چشمام داخل
تمام نور فضای تهی ذهنم را پر میکنه
پِلک نمیزنم / هیچ حسی ندارم
هیچ هیچچ
احساسم را ازم گرفتــــــــــــــــ . ارزان خرید ، ب اجبار فروختم!
دستانم خالی
هنوز امیدی هست ؟ هنوز امیدی هست ؟ هست ؟ هست؟
اسم اش را چی بگذارم ؟
یه احساس خیلی خیلی نزدیک گاهی کنار صورتت لمسش میکنی ُ نوازش هاشُ که طلوع زیباترین هاست
می دونی زیباست ُ باید به این احساس هر روز مثل یه گلدان گل رسید
نذاشت که برگ های زرد و خاک خشک اش تورو از اون احساس دور کنه ______
اما گاهی دوست داری برگردی ُ گلدانت رو از پشت شیشه اتاق ببینی ، بیرون سرد ُ طوفانی . دیدن حرارت رنگ های گلت از پشت شیشه ، دلت را یه جوری میکنه ، یه جور دلتنگی ! ( ارزش اش را دارد را مدام تکرار میکنی ! )
باز با سرُپای یخ زده در اتاق را باز میکنی ُ میری کنارش ُ باز نوازش های فراموش شده را تجربه میکنی
سالها می گذرد ، سالهای سال آ
فقط تو پیر شدی ُ گلت نوازش هایش به پوست زخیم تو نمی رسد! باز سرمای پشت شیشه ُ .....
دیگه زانوهات توان ندارد ، خسته شدیـــــــــــــ از تکرار ، این دلتنگی مثل قبل نیست ُ تو هم دیگه نمی تونی فراموش کنی ، تکرارُ تکرار بس است
اندکی صبر میکنی ، وسط چارچوب مینشینی ُ زانوهات رو به بازدمت نزدیک میکنی ( نفست مثل قبل گرم نیست ) ، هر از گاهی آسمون را نگاهی می اندازی ُ فریادی تو سکوت های نگاهت میکشی که:
بس است ، خداااااااااااااااااااااااااااا...( این ا مدت هاست کشیده می شود ُ طنینش را می شنوی ، گوش کن رفیق ! )
شاید نگفتنش دیر شود!
چقدر می تونه دورت کنه / احساسی که داری
شاید تلخی هارُ بیشتر حس کنی / روزایی که حس میکردی همیشه زیبا هستنُ زیبا می مونن
مرگُ که واسه خودت زیبا جلوه میدی ُ امروز ازش میترسی
حس کردی که نزدیک شدی ُ بوی مرگ نمیدی و دوستی باهاش
اما
انگاری دیگه دنیا هم می خواد نباشی
غم / دوریــــــــــ / امید / تنهایی / عشقّ / مرگگگ
همه اش به یکباره به سراغم آمده ، براستی دنیا دارد دینش را به من ادا میکند ! تا مرا هم به خون بکشد !
قبل رفتنم نمی دانم چه کنم / گویی کسی حال شنیدن نِ مرا نداردُ
رفتن من ثانیه ای سکوت طول نخواهد کشید
کار ناتمام زیاد دارم / دل زیاد شکاندم
اما زود رفتن ، این سراب را بیش از این طول نخواهد داد .
کاش حالم امروزم برمیگشت
اما این بوی مرگ امروز رهایم نمیکند / آمده بودم از زیبایی بگم ، باورم کن / گفتم دیر میشود ، شاید.
حلال ام کنید . بد بودم __ زززیادّ . اما باورکنید خواستم عاشقانه زندگی کنم ! ___
اگر نبودم .. . برای نبودنم اشک نریز ، لبخند بزن برای اینکه جز لبخند نخواستم بر لب کسی چیز دیگه باشد.
پ.ن: الان که بعد 2 ماه اومدم و باز این پستُ می خونم ، این احساس درونم شعله ور نیست ، اما دیگه مثل قبل زندگی به مشامم خوش نیست ، اون حس بیراه نبود !
![]()
گذشتِ انگار ؟
این کش مکش ها دیگر اتفاق نمی افتد !!?
آرومم
________________________
طوفانی وزید | شدید ُ شدیدتر |
رنگم روزام مشکی شد
گویی پاییز باز خزانش را به یادم آورد
رفتن عزیزان |( نوبت منم خواهد رسید ، کی اش را نمیدام)
همیشه چشمانم شگفت زده ام میکند
روزها ُ سالها | نمی بارن |اما اون روز
قامت ام خمیده شد وقتی امیر حسین نازنین را داخل قبر دیدم
آخ .
آه روزگارر. . ..
قلبم چقدر حس کرد این غم بزرگُ
احساس میکنم درونم حفره ای به اندازه ی تمام روزهای خوشم باز شده .. . مثل سایه دنبالم کشیده میشود
درد | درد را حس کردم | تلخی اش را
نباشم چی میشه
احساس کردم ، لحظه ای می تونم نباشم
سکوت بود | آب زیر پاهام داشت ، هولم میداد کـــــــــــــِ
پرواز کنم | رها بشمــــــــــــ
ثانیه ای | از تمامش
شاید برخوردم با زمین می تونست درآور باشه !
چی بود که مانع شد | نمی دانم | این رو میدونم که باید
صبر کنم | تا ............
__________________
این چیه درونم ، که با بود ُ نبود من بازیش گرفته
؟
چه طنینی دارد سیلی زدن زیر گوش ُ اَخم کردن
فریاد زدن ُ کمی مدیر بودن ُ ، به رخ کشیدن
چی بود / چطور شد ؟ !!
منــــــــــــی که توی سر واژه کار را ، راه حل تمام مشکلات می دانستم ُ اکنون |
تمامش جمع شده ُ بی لیاقتی من جایی ندارد لای تمامش
براستی واژه محمد ، با " تشدید " مفهومَــش عمیق تر می شود
___________
ترو خدا یکی کوه را از اسمم جدا کنه، توان کشیدنش را ندارم