نیمشب همدم من دیده ی گریان منست

    ناله ی مرغ شب از حال پریشان منست

 

       در همه عمر دمی خاطر من شاد نبود

           گریه انگیز تر از مهر من آبان منست

  

             خنده ها بر لب من بود و کس آشنا نشد

                زین همه درد خموشانه که بر جان منست

  

                  به بهارم نرسیدی به خزانم بنگر

                     که به مویم اثر از برف زمستان منست

  

                       غافل از حق شدم و قافله عمر گذشت

                           ناله ام زمزمه ی روح پریشان منست

  

                              گر به سرچشمه ی توحید رسم جاویدم

                                 ور نه هر لحظه ی من نقطه پایان منست

 

                                    در بر عشق بسی دم زدم از رتبت عقل

                                       گفت خاموش که او طفل دبستان منست

        

 

در یک غروب کهنه و بی رونق و تار

در جست جوی روزنی سوی رهایی

در آرزوی فرصت ددیدار " انسان "

زین میکنم من تو سن  اندیشه ام را

هر سو شتابان.....

در زیر چتر آسمان هر جا که پویم

جز درد و اندوه و ستم چیزی به جا نیست

در چار سوی این رباط کهنه گویی

مردی و رادی و وفا فرمانروا نیست....

پندار آدم

پندار ظلم و پیشه اش ویرانه سازی است

کوروش  ; کای برترین آزاده .... ای ماناترین مرد

آزاده ای - پویای راه روشنایی

دابسته آیین مهر و پارسایی

تو رامش و مهر و خرد بنیاد کردی

در باور تو

انسان - نماد راستینی از خدا بود

بر هستی و بر جان خود فرمانروا بود

آزادگی گنجینه ای بس پر بها بود

هر کس به فرمان خدای خویش خرسند ،

هر کس به آیین و مرام خود پابند

شب سایه های مبهمی پاشیده بر دشت

بر جلگه پارس ،

روی کهن آرامگاهی ساکت و سرد

سر می نهم بر سنگ های گور خاموش

با بالهای نور باران،

تندیس کوروش رخ می نماید ...

اشکم به روی گونه ها می غلتد آرام

فریاد خاموشی درونم می خروشد...

 کای برترین آزاده .... ای مانا ترین مرد

بر خیز و بنگر

بر روزگار تیره و غمبار انسان

شاید ندانی سفره چرکین دنیا

امروز هم پا تا به سر رنگین ننگ است

شاید ندانی سینه گسترده خاک

امروز هم بازیچه آشوب و جنگ است

حالا نژاد و رنگ - حرفی تازه دارد

حالا - سر بازار آدم می فروشند

آزادی و آزادگی افسانه گشته ...

ناگه غریو همسرایان شبانه

پژواک فریاد مرا در می یابد

گویی - زمین و آسمان سر داده با درد ،

بر بالهای باد شبگرد ،

این ناله سرد :

آخر کجایی روشنایی !؟؟

آخر کجایی روشنایی !؟؟

 

 

 

 

تازه فهمیدم .....

پیش از اینها فکر میکردم خدا

خانه ای دارد کنار ابر ها

مثل قصر پادشاه قصه ها

خشتی از الماس خشتی از طلا

پایه های برجش از عاج و بلور

بر سر تختی نشسته پرغرور

ماه برق کوچکی از از تاج او

هر ستاره پولکی از تاج او

اطلس پیراهن او آسمان

نقش روی دامن او کهکشان

رعد و برق شب طنین خنده اش

سیل و طوفان نعره ی توفنده اش

دکمه ی پیراهن او آفتاب

برق تیر و خنجر او ماهتاب

هیچ کس از جای او آگاه نیست

هیچ کس را در حضورش راه نیست

پیش از اینها خاطرم دلگیر بود

از خدا در ذهنم این تصویربود

آن خدا بی رحم بود و خشمگین

خانه اش در آسمان دور از زمین

بود ،اما میان ما نبود

مهربان و ساده و زیبا نبود

در دل او دوستی جایی نداشت

مهربانی هیچ معنایی نداشت

هر چه میپرسیدم از خود از خدا...

از زمین از اسمان از ابر ها

زود می گفتند این کار خداست

پرس و جو از کار او کاری خطاست

هر چه می پرسی جوابش آتش است

آب اگر خوردی جوابش آتش است

تا ببندی چشم کورت می کند

تا شدی نزدیک دورت میکند

کج گشودی دست ،سنگت می کند

کج نهادی پا ی لنگت می کند

تا خطا کردی عذابت می دهد

در میان آتش آبت می کند

با همین قصه دلم مشغول بود

خوابهایم خواب دیو و غول بود

خواب می دیدم که غرق آتشم

در دهان شعله های سرکشم

در دهان اژدهایی خشمگین

بر سرم باران گرز آتشین

محو می شد نعره هایم بی صدا

در طنین خنده ی خشم خدا ...

نیت من در نماز ودر دعا

ترس بود و وحشت از خشم خدا

هر چه می کردم همه از ترس بود

مثل از بر کردن یک درس بود ..

مثل تمرین حساب و هندسه

مثل تنبیه مدیر مدرسه

تلخ مثل خنده ای بی حوصله

سخت مثل حل صد ها مسئله

مثل تکلیف ریاضی سخت بود

مثل صرف فعل ماضی سخت بود

تا که یک شب دست در دست پدر

راه افتادیم به قصد یک سفر

در میان راه در یک روستا

خانه ای دیدیم خوب و آشنا

زود پرسیدم پدر اینجا کجاست

گفت اینجا خانه ی خوب خداست

گفت اینجا می شود یک لحظه ماند

گوشه ای خلوت نمازی ساده خواند

با وضویی دست و رویی تازه کرد

گفتمش پس آن خدای خشمگین

خانه اش اینجاست ؟اینجا در زمین؟

گفت :آری خانه ی او بی ریاست

فرشهایش از گلیم و بوریاست

مهربان و ساده و بی کینه است

مثل نوری در دل آیینه است

عادت او نیست خشم و دشمنی

نام او نور و نشانش روشنی

خشم نامی از نشانی های اوست

حالتی از مهربانی های اوست

قهر او از آشتی شیرینتر است

مثل قهر مهربان مادر است

 دوستی را دوست معنی می دهد

قهر هم با دوست معنی می دهد

هیچ کس با دشمن خود قهر نیست

قهری او هم نشان دوستی ست

تازه فهمیدم خدایم این خداست

این خدای مهربان و آشناست

دوستی از من به من نزدیکتر

از رگ گردن به من نزدیکتر

آن خدای پیش از این را باد برد

نام او راهم دلم از یاد برد

آن خدا مثل خیال و خواب بود

چون حبابی نقش روی آب بود

می توانم بعد از این با این خدا

دوست باشم دوست ،پاک و بی ریا

می توان با این خدا پرواز کرد

سفره ی دل را برایش باز کرد

می توان در بارهی گل حرف زد

صاف و ساده مثل بلبل حرف زد

چکه چکه مثل باران راز گفت

با دو قطره صد هزاران راز گفت

می توان با او صمیمی حرف زد

مثل یاران قدیمی حرف زد

می توان تصنیفی از پرواز خواند

با الفبای سکوت آواز خواند

می توان مثل علف ها حرف زد

با زبانی بی الفبا حرف زد

می توان در باره ی هر چیز گفت

می توان شعری خیال انگیز گفت

مثل این شعر روان و آشنا

تازه فهمیدم خدایم این خداست

این خدای مهربان و آشناست

دوستی از من به من نزدیک تر

     از رگ گردن به من نزدیک تر .....


نرگس آتش پرستی داشت شبنم می فروخت

                                                          با همان چشمی که می زد زخم ،مرهم می فروخت

زندگی چون برده داری پیر در بازار عمر

                                                        داشت یوسف را به مشتی خاک عالم می فروخت

زندگی این تاجر طماع ناخن خشک پیر        

                                                       مرگ را همچون شراب ناب کم کم می فروخت

در تمام سالهای رفته بر ما روزگار

                                                      مهربانی می خرید از ما و ماتم می فروخت

من گلی پژمرده بودم در کنار غنچه ها

                                              گل فروش ای کاش با آنها مرا هم می فروخت

با او

با او از زمین فاصله میگیرم

و  دست در دست همسفرم سینه ی آسمان را می شکافیم

و اوج میگیریم و رنگها را همه بر روی زمین می گذاریم

و می رسیم تا بدان جا که زمین و آسمان و فضاهای پهناور همه بی رنگ است

شسته از هر رنگی است

آن جا که دیگر زمین نیست همه آسمان است

و آفرینش همه آبی می زند

آن جا که از همه رنگها رها شده ایم

ما

دلی سربلند و سری سر به زیر

سرا پا اگر زرد و پژمرده ایم

ولی دل به پاییز نسپرده ایم

چو گلدان خالی لب پنجره

پر از خاطرات ترک خورده ایم

اگر داغ دل بود ما دیده ایم

اگر خون دل بود ما خورده ایم

اگر دل دلیل است ما آورده ایم

اگر داغ شرط است ما برده ایم

اگر دشنه دشمنان ،گردنیم

اگر خنجر دوستان ،گرده ایم

گواهی بخواهید : اینک گواه

همین زخم هایی که نشمرده ایم

         دلی سر بلند و سر به زیر

                از این دست عمری به سر برده ایم

 

خدایا کفر نمی گویم

 

پریشانم

چه می خواهی تو از جانم!

مرا بی آنکه که خود خواهم اسیر زندگی کردی

 

خداوندا!

اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی

لباس فقر پوشی

غرورت را برای تکه نانی به زیر پای نا مردان بیندازی

و شب ، آهسته و خسته

تهی دست و زبان بسته

به سوی خانه بازآیی

زمین و آسمان را کفر گویی ! نمی گویی؟

 

خداوندا !

اگر در روز گرماخیز تابستان

تنت بر سایه دیوار بگشایی

لبت بر کاسه مسی قیر اندود بگذاری

و قدری آن طرف تر عمارت های مرمرین بینی

و اعصابت برای سکه ای این آن سو در روان باشد

زمین و آسمان را کفر می گویی! نمی گوی؟

 

خداوندا!

اگر روزی بشر گردی

ز حال بندگانت با خبر گردی

پشیمان میشوی از قصه خلقت

از این بودن ، از این بدعت

خداوندا تو مسئولی

 

خداوندا !

تو میدانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است

چه رنجی میکشد

                      آنکس که انسان است

                                                   و از احساس سرشار است.

سیر ابدی

نمی دانم این سیر ابدی

و این کشف و شهود و مستی بخش

که هر روز و هر دم مرا

در این اقیانوس اعظم و بی کرانه و بی انتهایی

که خلسه و جذب و مراقبت و تامل و اشراق منامند

ولی نام دیگری دارد

و نام ندارد که در نام نمی گنجد،

فروتر می برد و غرقه تر می سازد.

تا کجاها می کشدو تا کجاها می رسم؟

تا خدا و آن سوی دریای خدا

تا کجا؟

آن سوی هر سویی

 تا چه می دانم؟

اما می دانم تا منزل مرگ خواهم رفت

و می دانم که مرگ منزلی در نیمه ی راه است.

آیا از آن سوی مرگ نیز سفری خواهد بود؟

کاشکی باشد!

کاشکی از پس امروز بود فردایی!

درد های من.....

دردهای من

جامه نیستند

تا ز تن درآورم

جامه و چکامه نیستند

تا به رشته ی سخن در آورم

نعره نیستند

تا ز نای جان برآورم

دردهای من نگفتنی

دردهای من نهفتنی است

 

دردهای من

گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست

درد مردم زمانه است

مردمی که چین پوستینشان

مردمی که رنگ روی آستینشان

مردمی که نامهایشان

جلد کهنه ی شناسنامه هایشان

درد می کند

 

من ولی تمام استخوان بودنم

لحظه های ساده ی سرودنم

درد می کند

 

انحنای روح من

شانه های خسته ی غرور من

تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است

کتف گریه های بی بهانه ام

بازوان حس شاعرانه ام

زخم خورده است

 

درد های پوستی کجــــــا؟؟

دردهای دوستی کجــــا؟؟

 

این سماجت عجیب

پافشاری شگفت دردهاست

دردهای آشنا

دردهای بومی غریب

دردهای خانگی

دردهای کهنه ی لجوج

 

اولین قلم

حرف حرف درد را

در دلم نوشته است

دست سرنوشت

خون درد را

با گلم سرشته است

پس چگونه سرنوشت ناگریز خویش را رها کنم؟

درد

رنگ و بوی غنچه ی دل است

پس چگونه من

رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم؟

 

دفتر مرا

دست درد می زند ورق

شعر تازه ی مرا

درد گفته است

درد هم شنفته است

پس در این میانه من

از چه حرف می زنم؟

 

درد،حرف نیست

درد ، نام دیگر من است

من چگونه خویش را صدا کنم ؟

 

 

حرفهای ما هنوز نا تمام

    تا نگاه میکنی وقت رفتن است

      باز هم همان حکایت همیشگی

        پیش از آنکه با خبر شوی

         لحظه ی عزیمت تو ناگریز میشود

           آی ، ای دریغ و حسرت همیشگی

              ناگهان چقدر زود دیر میشود...

دوست تنگ دستم اگر تنها می دانستی...........

دوست تنـــگ دستم ، اگرتنها می دانستی که نــــداری که این چنین تهی دستت ساخته ، همـــان چیزی است که راز دانش داد ورزیدن و شناخت زندگـــانی را برایت می گشاید، دیگر از بخت خویش نمی نالیدی.

می گـــویم دانش دادورزی ، زیرا دارا چنان سرگرم انــــدوختن دارایی های خویش است که دیگر زمــــان جستن دانش را ندارد .

و می گـــویم شناخت زندگـــانی ، زیرا توانــــگر در تلاش برای رسیدن به توانـــمندی و شکوه ،آزمنــــدتر از آن است که بتواند راه راست راستی را بپیماید .

پس شـــاد باش دوست تهی دستم ، زیرا که تو زبان دادگری و نوشتـــار زندگــــی هستی .

خوشنـــود باش ، زیرا که برای فرمانروایانت سرچشمه ارزش هـــا ، و برای رهبرانت ستون یکپــــارچگی هستی .

اگر تو دوست اندوهگینم، می تـــوانستی ببینی تیره روزی ای که ترا در زندگـــی شکست داده است، همان نیرویی است که دلت را روشن ســـاخته و جانت را از گودال فرودستی به تخت بزرگــــی فرا می برد ، از بهره ات خشنــــود شده و بدان چون مرده ریگی می نگریستی که تو را آموزش داده و خردمنــــد می سازد .

زیرا زندگی زنجـــیره ای است ساخته شده از زنجیر های گونــــاگون .

اندوه زنجــــیری است میان فرو افتادگی امروز و امیــــد نوید داده شده فردا ؛

و سپیده ای جدا کننده رخوت و بیــــداری .

یار درمانده من ، تهی دستی نجــــابت روح را به نمایش می گذارد ، حالا آنکه ، توانـــگری پستی های آن را می نماید . غــــم احساسات را روان کرده و شـــادی دلــهای زخم دیـــده را بهبود می بـــخشد . اگر تهی دستی و انــــدوه از میان می رفتند ، روح آدمی به تخته ای سفید می مانست که رویش جز خودخواهی و آز نقش دیگری نگـــــاشته نمی شد.

به یــــاد داشته بــاش که سرشت ایــــزدی خویشتن راستین آدمـــی است که نه می تواند برای بدست آوردن زر فروخته شود و نه آن را می توان چون دارایــــی های امروزی دنیا روی هم انباشت.

دارا سرشت ایــــزدی خویش را کنار نهاده و به زرش چسبیده است . و جوان امروزی سرشت ایزدی خود را به جا نهاده و پی شـــادکامی و کامـــجویی رفته است.

اشک هـــایی که تو دوست دردمندم افشانده ای ، از خنـــده کسی که می کوشد پلیـــدی هایش را فراموش کند پــــــــــــــاک تر ، و از ریشـخند کسی که ترا دست می اندازد ، دلنشین تر است .

این اشـــک ها دل را از زنگار پاک کرده و آدمی را می آموزند که خود را شریـــک درد دل شکستگــــــان بیند ،...

دوست من ، تلاشی که در راه رسیـــدن به دارایــی راستین انجام داده ای ، در آینـــده ای که خواهد رسید به بار خواهد نشست ؛ چرا که بنا بر آیین سپــهر و جوانمــــردی ، هر چیزی به خاستگـــاهش باز خواهد گشت .

و رنجـــــی که بر جــــان خریده ای ،

      به « خواست آسمــــان »

          جای خود را به شادمــــانی خواهد داد .

                و نسل هــــایی که خواهند آمد ،

                      تنــــگ دستی و انــــدوه را .

                         آموزه های بــــرابــــری و مهـــــــــر خواهند شمرد.

زندگی چه با آدمی خوب است و آدمی.........

 

 

 

زندگی ما را بالا برده و از جایی به جای دیگر می کشاند ؛

سرنوشت ما را از اینجا به آنجا می برد . و ما ، اسیر این دوگان ها ، آواهایی ترسناک می شنویم و تنها آن چیزهایی را می بینیم که بر راهمان چون راه بند سبز می گردند.

زیبایی خود را در حالی که بر تخت شکوه نشسته ، بر ما هویدا می سازد ؛ اما ما ، به نام شهوت به او نزدیک شده ، تاج پاکی اش را می ربائیم ، و با بدکاری هامان او را دامن می آلائیم. مهر در جامه افتادگی ، از کنارمان می گذرد . اما ما ، هراسان از او گریخته ، خود را در تاریکی پنهان می سازیم . شاید هم پشت سرش راه افتیم تا به نامش بدی کنیم .

حتی خرد مندترین ما هم زیر سنگی مهر خم می شود . اما راستی آن است که مهر به سبکی نسیم خوش است .

آزادی ما را به سر سفره اش می کشاند تا در خوراک خوشمزه و شراب گوارایش شریک گردیم ؛ اما ما ، بر سر سفره اش که نشستیم ، آزمندانه می خوریم و هیکل بزرگ می کنیم .

طبیعت با دستان گشوده اش سوی ما آمده و ما رابه کام بر گرفتن از زیبایی هایش فرا می خواند ، اما ما از خاموشی اش ترسیده سوی شهر های انبوه هجوم می آریم تا در انها ، چون گوسفندانی که از بیم گرگ خونخوار می گریزند ، تا درون یکدیگر بلولیم.

راستی ، بر انگیخته از خنده بی آلایش یک کودک ، یا بوسه کسی که دوستش داریم ، سراغ مان می آید .اما ما درهای مهر را به رویش بسته و با او چون یک دشمن رفتار می کنیم .

دل آدمی ناله یاری سر می دهد ؛ روح آدمی از ما التماس رهایی می کند ؛ اما ما به ناله هایش بهیی نمی دهیم ، زیرا که نه آنها را می شنویم و نه در می یابیم . او را هم که می شنود و در می یابد ، دیوانه نامیده و از وی می گریزیم .

بدین سان ، شبها می گذرند و ما در نا هشیاری به سر می بریم ؛ و روزها ما را خوشامد گفته و در آغوش می کشند ؛ اما ما در ترس پیوسته از شب و روز به سر می بریم.

به زمین می چسبیم ، در حالی که دروازه قلب پروردگار به روی مان گشوده است .و آن گاه نان زندگی را لگد مال می کنیم ، ان گاه که گرسنگی دل هامان را می جود .

زندگـــــی چه با آدمی خوب است

                               و آدمی چه از زندگـــــــی دووووور.

آمده ام تا تحفه چشمانت ، سبز برویم و بروییم و جاودانه بمانیم و نمانیم...

در رویاهایم ،

   جـــــهانی را می بینم،

          که خــــدایش منم....

                خـــــدایی عاشق...

 

عاشقــــی که عاشق ـ خـــدایی دیگر شده است...

                همان خــــدایی که مرا آفرید،

                       خــــدایی ست که من او را آفریدم...

                               بندگــــی اش را می کنم و خود ، بهترین بنــــده من است...

 

از عشق

سر شــــاریم

مـــــا،

از دوستی لبــــــریز...

              ریشه ی واژگانمــــان از محبت...

                        فرهنگ ـ لغتهامــــان همه تفــــاهم...

                                 هــــر چه هست، خوب است،

                                                                  خیلی خوب...

                                                      نه ، بلکه عــــالی...

 

دلــــم می گیرد ... صدایش می کنم...

                       دلش می گیرد ... نامم را فریـــــاد می زند...

                                                    وای ، چه خـــــدایان عاشقی...

 

در رویـــاهـــایم

           جهــــانی دیگر گونه می بینم...

                       عـــــالمی که بهشت من است...

                                  خواستن با همه بی نیـــــازی...

 

آآآخ تو چه میدانــــی از

           لذت ـ همبستر شدن با خــــدا،

                   بوسیدن ـ پیوسته و پیوسته و پیوسته ی لبان ـ بنـــــده

                     مست شدن ومست شدن از شراب ـ ســـرخ ـ پاکــــی ـ وجــودش ..

آه...

   تو ...

 تو چه می فهمی از شور ـ پنهـــان شدن در روحش ، و آرام در دل زمزمه کردن:

« بنــــده ی عـــاشقم ، نازنینم

                  " شوق دیدار خـــــدایت هست ؟"

 

بیاب مــــرا ،

              که هیجــــان ـ خیره شدن در آن دو چشم ـ سحــــر آمیز ،

                                                          دارد مرا می کشد، خـــــدا...»

                                                                                       و اشـــک ریختن...

 

 

درد و دل با او

و هم اکنون در حالی به سر میبرم که بیشتر از هر زمانی به تو نیـــــاز دارم...

نمی دانم آغازش به چه صورت است!!!

فقط آنقدر می دانم که نیــــاز من شده ای.....

من چگونه به وصف تو بپردازم؟!!

چگونه درون خود را با عشق فریـــــاد بزنم ؟

می دانم.....

خوب می دانم که در آن حــــد نیستم...

در آن حد که از تو سخن بگویـــــم.....

دستی دراز می کنـــــــــــم...

از دو رویی و جفـــــای ساکنان خاک حیرت زده ام!!!

و به این می اندیشم که سرمایه ماورائی من آیا مخاطب خویش را می یـــــابد!!

و بگذار از تو بگویم....

بگذار بگویم که تــــو ساکن خاک نیستی ....

قلمم ضعیف است ... مـــی دانم...که در برابر عظمت تو هیچـــــم...

فقط بگذار بگویم...

بگذار بگویم که هیچ موجــــودی نمی تواند مرا در یــــابد....

سخن گفتن با تو آرامشــــی به من می دهد ....

آرامشــــی که هیچ بشری قــــادر به دادنش نیست....

فقط بگذار از تو بگویم....

من نمی توانم تنهــــایی کاری را انجام دهم ....

من نیـــــاز به دستی از سوی تو دارم .....

یک کمــــک....یک عشــــق... یک نـــــور......

من تنهـــا با نــــور تو زندگی می کنم.....

پس بگذار از تو بگویم....

بگذار آنقدر پــــــاک شوم که با تو یگـــــانه شوم...

آری....

این است نیاز من...

بخاطر عــــدالت توست که بی عـــــدالتی ها را تحمل می کنم....

پس باز هم بگذار از تو بگویم....

معبود من در این سیاهی شب ، این شب پر از ترفنــــــد....

از این هیــــاکل ترس آفرین....

این مترسکان سر خرمن که با بـــــادی چو بید می لرزند!!!

بگذار با تو سفر کنم....

سفر به عـــزم رسیدن....

به عزم یکـــی شدن....

پس بگذار...

بگذار از تو بگویم....

که تنها عشق تو ماندنی ست...

تنها عشق تو پـــایدار و جــــاویدان است...

بـــزدای هر چه ناپــــاکی را از من...

و آنقدر همت عنـــایتم کن که رسم انســــان بودن را به این ساکنان بیــــاموزم....

بیـــاموزم که تنهــــا انسان بودن کافی ست ....

تنهــــا انسان بودن....

بیـــاموزم که بزرگترین ثروت آرامــــش و ایمـــــان است....

در آزمون ها و رنج ها تو را در کنــــارم حس می کنم..

و ....

و من چــــگونه این حس را بیان کنم؟؟

و حال هیچ چیز برایم معنـــــا ندارد....

هیچ رنجــــی مرا از پا در نخواهد آورد...

و این از با تو گفتن ها.....

تمام زنــــدگیم را دربر گرفته!....

پس باز هم بگــــذار از تـــــو بگــــویم....

بگویم که این ساکنان بدانند....

بدانند...

که تو اینجـــــا هستی ، همیشه...

آری....

تـــــــو

       اینجـــا

               هستــــی

                           همیشــــه

و حرفهایی است........

حرفهایی است برای گفتن

که اگر گوشـــی نبود ؛ نمیگـــــوئیم

و حرفهــــایی است برای نگفتن؛

حرفهایی است که هرگز سر به ابتــــذال گفتن فرود نمی آرند ؛

حرفهای شگفت ، زیبـــا و اهورائی همین هایند ،

و سرمـــایه ماورائی هر کسـی به اندازه حـــرفهایی است که برای نگفتن دارد

حرف های بیتاب و طاقت فرســـا ،

که همچون زبانه های بیقـــرار آتشند،

و کلماتش ، هر یک ، انفجـــاری را به بند کشیده اند ؛

کلماتی که پاره های بودن آدمـــی اند

اینان همــــاره در جستجوی مخـــاطب خویشند ،

اگر یـــافتند یافته می شوند

و....

در صمیم وجـــدان او ، آرام می گیرند

و اگر مخـــاطب خویش را نیافتند ، نیستند ،

و اگر او را گـــم کردند ، روح را از درون به آتش می کشند و ، دمــــادم

-حـــریق های دهشتناک عذاب بر میافروزند.

هر کسی ، به اندازه ای که احســــاسش می کنند ، هست

هر کسی را نه بدانگونه که هست احســـاس می کنند ،

بدان گونه که احســــاسش میکنند ، هست ،

انســـان یک لفظ است ،

که بر زبان آشنـــا می گذرد ،

و بودن خویش را زبان دوســـت ، می شنود

هر کسی کلمــــه ای است ؛

که از عقیم ماندن می هراســــد ،

و در خفتــــان جنین ، خون می خورد ،.....

 

 

لبالب از عشق

 

خداونــــد منان را سپاس میگویم که به من عنایت فرمود تا در

بیستمین سالروز تولدم زنده بمانم و این روز را متقارن ساخت با

میــــلاد بهترین بانوی دو عالم....

 

 

مادر ، ای لطیف ترین گل بوستان هستی ، ای باغبان هستی من ،

گاه روییدنم باران مهربانی بودی که به آرامی سیرابم کند

گاه پروریدنم آغوشی گرم که بالنده ام سازد

طبیبی بودی که درددم را می شناسد و درمانم می کنـــــد

گاه اندرزم ، حکیمی آگاه که به نرمی زنهارم دهد

گاه تعلیمم ، معلمی خستگی ناپذیر و سخت کوش که حرف به حرف دانایی را در گوشم زمزمه می کـــــند

گاه تردیدم ، رهنمایی راه آشنا که را ه از بیراهه نشانم دهد.

مــــــــــــادر تو شگفتی خلقــــتی

تو لبریـــــــز از عظمتــــــی

تو را سپاس می گویم و می ستایمت.

.

.

.

 

.

نـور را پیمــــودیم ، دشت طلا را در نوشتیم...

افسانه را چیــــدیم ، و پلاسیده فکنـــدیم...

کنارش زار ، آفتابی ســـایه بار ، ما را نواخت ، درنگـــی کردیم...

بر لب پهنـــــاور رمز ، رویــــــاها را سر بریدیم....

ابری رسید ، و مـــــا دیده فرو بستیم.....

ظلمت شکـــافت ، زهره را دیدیم ، و به ستیغ بر آمدیم....

آذرخشی فرود آمد ، و مــــا را در نیایش فرو دید...

لرزان ، گریستیم ، خنــدان ، گریستیم....

رگبــــاری فرو کوفت : از در همدلـــی بودیم....

سیاهی رفت ، سر به آبی آسمــان سودیم ، در خور آسمــان ها شدیم....

سایه را به دره رهـــا کردیم ، لبخند را به فراخنـــای تهی فشاندیم....

سکـــوت ما بهم پیوست ، و مـــا « مــــا » شدیم.....

تنهــــایی ما تا دشت طلا دامن کشید....

آفتــــاب از چهره ما ترسید...

دریافتیم و خنـــده زدیم ..

نهفتیم و سوخــــتیم ...

هر چه بهم تر ، تنهاتـــــر ،

از ستیغ جــــدا شدیم ؛

من به خــــاک آمدم ، و بنـــده شدم...

تو بالا رفتی ، و خــــــدا شدی .