احوال پرســی㋡
سلـــــــــوم بچا؛
احوالتون چطویه؟ 
اوله هرچی منتظر کامنت های خوشملتون هستم .

هرکی خواست منو با اسم وبم لینک کنه.
خبرم کنین منم لینکتون کنم .

پروفایلم فعاله خواستید یه نیگا بش بندازین.

راستی عاشق کره ام یکی از آرزوهام رفتن به کره است.

اینم یه داستان برا شما دوس جونیام .
فرشته کوچــ❤ــک

در مطب دکتر به شدت به صدا در آمد
دکتر گفت : در را شکستی ! بیا تو ...
در باز شد و دختر کوچولوی نه ساله ای که خیلی پریشان بود به طرف دکتر دوید و
گفت : آقای دکتر ! مادرم ! مادرم ! و در حالی که نفس نفس میزد ادامه داد :
التماس میکنم با من بیایید، مادرم خیلی مریض است.
دکتر گفت : باید مادرت را اینجا بیاوری
من برای ویزیت به خانه ی کسی نمیروم
دختر گفت : ولی دکتر ، من نمیتوانم
اگر شما نیایید او میمیرد !
و اشک از چشمانش سرازیر شد
دل دکتر به رحم آمد و تصمیم گرفت همراه او برود.
دختر ، دکتر را به طرف خانه راهنمایی کرد ،
جایی که مادر بیمارش در رختخواب افتاده بود.
دکتر شروع کرد به معاینه و توانست با آمپول و قرص ،
تب او را پائین بیاورد و نجاتش دهد .
او تمام شب را بر بالین زن ماند ، تا صبح که علایم بهبودی در او دیده شد.
زن به سختی چشمانش را باز کرد و از دکتر به خاطر کاری که کرده بود تشکر کرد.
دکتر به او گفت : باید از دخترت تشکر کنی ، اگر او نبود حتما" میمردی !
مادر با تعجب گفت : ولی دکتر ، دختر من سه سال است که از دنیا رفته !
و به عکس بالای تختش اشاره کرد.
پاهای دکتر از دیدن عکس روی دیوار سست شد.این همان دختر بود !
یک فرشته ی کوچک و زیبا...

بچه که بودم آرزو داشتم ماه و ستاره های آسمون رو بردارم و تو اتاقم بذارم...
بزرگتر که شدم فهمیدم آرزوهام خیلی رؤیایی و دست نیافتنیه ...
ولی الان میبینم که ماه و ستاره های واقعی رو همون موقع تو خونمون داشتم ...
پدرم ، مادرم ، برادرها و خواهرهام ...
و پدربزرگ و مادربزرگم ...
آه زندگی ...














.gif)









ســـــــــــــــــــــــــــــلـــــــــــــــام