حالم اصلن خوب نیست.

کاش نمیری... کاش نمیرم... کاش نمیریم!

من نشسته بودم روی کاناپه ... نشسته بودم برای دوتاییمون انبه پوست میکندم...

تو راه میرفتی ... راه میرفتی ... دستاتو تکون میدادی ... حرف میزدی ...

نگفتم بشین ... نگفتم حالم داره به هم میخوره ... نگفتم آروم بگیر ...

فقط اروم چشمامو دوختم به انبه ...

میگفتی اگه یه روز بفهمی دوستت نداره میمیری

اگه یه روز بفهمی دروغ گفته میمیری

نه اینکه دیگه نفس نکشیو راه نری و غذا نخوری...

گفتی دوست نداشتنش مساوی با مرگه!

من آروم زمزمه رمزمه میکردم ...

دوست نداشتنش مساوی با مرگه

دوست نداشتنش مساوی با مرگه

دوست نداشتنش مساوی با مرگه

...!

آخ

+ چی شد مهسا؟؟؟؟؟

_ بریدم ... بریدم ...!

پ.ن : سلام نمیکنم بهتون ... خجالت میکشم! 

اومدم ...

یک

دو

سه

امتحان میکنیم

کسی صدای قاصدک رو میشنوه؟ :)

پ.ن: نمیترسم اگه کسی هیچی نگه...خیلی وقته نبودم :) حالا کسی هست؟

هوووم؟ حالا که چی؟

هوووووووووم؟

نه! حالا که چی؟

به قول استاد اسکویی سو وات؟ 

من فقط دو ماهه دانشجو شدم ولی اتفاقایی افتاد واسم که یه دانشجوی ارشد هم تجربشون نکرده!

هیچی درس نخوندم!

بفهم هیچی یعنی چی!

دارم دیوونه میشم!

ولی خوبم!

یعنی فکر کنم که خوبم!

آپولو که نمیخام هوا کنم!

پ.ن : این پست پاک میشه! اومدم بپرسم "مرجان و فرناز کجایین؟" اینا رو هم نوشتم! 

حالا مرجــــــــــــــان ... فرنـــــــــــــاز کجایین؟

و بیست و دوم امد ... :) :) :)

گفته بودم بیست و دوم یا خوبه یا افتضاح ...

بیست و دوم خوب نبود ...

عالی ی ی  ی  بود :)

مسخره بازی توی نمایش گاه فناوری ... ساندویچ بدمزه خوردن با همکلاسی ها ... کل انقلاب رو متر کردن ... توی مترو بحث کردن و کلی اندیشه های جدید یاد گرفتن ... اینکه همکلاسیت بهت بگه بودن کنارت باعث میشه به ادم خوش بگذره و عاشق شر و شورته ...و اینکه یه همکلاسی داشته باشی که هر کلاس فوق برنامه ای که بخوای شکرت کنی همراهیت کنه و صادقانه اعتراف کنین که تنهایی اصلن جالب نیس ...( ایشون همونیه که روز اول گفت واسه تو هم کتاب میخرم )

خب معلومه که یه روز معرکه رو میسازه دیگه :) :) :)

خدا جونم ممنون به خاطر همکلاسی های خوب :***

پ.ن لپ تاپ خودم نیس که بهتون عکس هدیه بدم :( ولی عکسای امروز رو نشونتون میدم ... شما تموم غرغر های منو گوش دادین و حرفای خوب زدین بهم :) حالا نوبت منه جبران کنم ... :)

پ.ن : درباره خابگاه هیچی نمیتونم بگم چون خیلی کم اونجام :)) اخه به خاطر کلاس عکاسی هی باید برم عکس بگیرم از مردم ... :)

پ.ن: باهام حرف بزنین ... بگین این روزا چی کارا میکنین ... اونایی که مثه من دانشجوئن و سال اولشونه بگن از این روزاشون :)

عکس ها :

سایه هامون که دارن میرن به سمت نمایشگاه :) ـ سایه ی من نیس تو عکس:)) ـ

مثلن کیبوردش نوری بود :))

بدمزه :)) دوستم میگف زود بخوریم سرد نشه :)) نشستن تو چمن ها یه حس خوبیه ولی :)

کافه کتاب :)

واسه کلاس عکاسی :)

کارهای همون اقا بالایی

مثل ندیده ها هی تق تق میزدیم روش :)) ـ ناخن رنگیه مال منه :) ـ

++++ من اگه از سختی ها نمیگم دلیل نمیشه که همه چی ۱۰۰ درصد خوب باشه :) انرژی مثبت ها رو بفرستین بیاد :) ++++++

 

روز اول دانشگاه باید ثبت بشه :)

چقده  خودم دوست دارم خوندن این نوشته رو :)) دارم به نگرانی هام لبخند میزنم :)

ولی یه پست نیس!

روز اول دانشگاه باید ثبت بشه ...

برین ادامه مطلب که با یه زبون عجیب غریبی نوشته شد :))

ادامه نوشته

چمدانم خالیست ... خاطراتم کجا جاماند؟

مسافر و چمدان خالی

می رقصـــــــــــــــــــــــم ...

می گــــــــــــــــردم ...

همچون کولی آشفته ای

به دور خود

می چرخـــــــم...

ثانیه هدر میدهم برای

نـــــــ رفتن ...

                ــ خانم قاصدک ــ

 

نمیدانم چه شده ...

فکر میکردم بعد از اینهمه مدت خوشحالی می آید کنارم ...دستم را میگیرد ... آهنگ شاد میگذاریم و سبک مثل قاصدک ها میرقصیم با هم ...

فکر میکردم چشمانم برق میزنند و از شوق اینکه میان اینهمه "جاده" کمی راه قسمت من شده برای رفتن پر از ستاره میشوند برای روشنی راه ...

فکر میکردم اینکه خطاب بشوم " خانم دانشجو " قند که نه! کله قند آب میشود در دلم ... که حل میشوند میان همه تلخی های گذشته ... که  شیرین میشود در من روز های آینده ...

دل درد این روزها برای چیست ؟ دلتنگی قبل رفتن است یا خیال هایم انقــــــدر خام بوده که به درد آورده دلم را؟

نمیدانم ...

تنها نگاهم گره میخورد به چمدانی که خمیازه کشان وسط اتاقم افتاده ... سه روز است دهان باز منتظر است تا شاید شکمی از عزا دربیاورد ...

میروم ... می آیم ... اما ...

نگاهم را میدزدم از شکم خالی این چمدان ...

خالی نیست ها! خالی میبینمش ...

توش پر است از لباس ... از چای احمد ... از چند تا بسته های سوپ آماده برای روز مبادایی که قرار است سرما بخورم و مامانی نیس که ...

ولی خالیست ...

کتاب هایم همه جا مانده ... چطور شازده کوچولو رو با گل مغرورش جا بگذارم؟ چطور نیکلا کوچولو رو با همه شیطنت هایش جا بگذارم ... منی که چشم هایم هر روز رو به کتاب شعر هایم باز میشد چطور بی حسین پناهی برم ... منکه از دیدن کتاب هام انرژی میگرفتم بدون اونا کجا برم؟ چجور برم؟

اصلن بدون اتاقم چجور... ؟ اینکه چشمامو باز کنم و نبینم پنجره و پرده سفیدمو ... نبینم اون ردخت انار که از پشت دیوار برام لبخند میزد همیشه ...  اصن من بدون اقای دیدز کجا برم؟ من وختی گریه میکنم کیو بغل بگیرم وقتی اقای دیدز نیس؟ وقتی ناراحتم دیوار کجا رو پر از " شعر "  بکنم وقتی دیوارا دیگه مال  اتاقم نیس؟

آدمای زندگیمو جا بذارم کجا برم اخه ؟ چقد میتونم ؟ اونا هم بدون من نمیتونن! چشماشونو که دارم میبینم ... اگه حرفاشون میپیچه توی گوشم که واسم آرزوی موفقیت میکنن ولی چشماشون خیس میشه ...  صداشون که میلرزه ... وقتی نرفته میگن دلشون تنگ میشه ...وقتی دلم تنگ میشه و آروم با اهنگی که سپیده  واسه دانلود گذاشته اشک میریزم ... درست مثل بچه های کوچیک ...

مثل بچه ها ...

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

+ پاک شد :)

+ اقای دیدز عروسک عزیز کرده منه! :) و باید بگم بله! درست فهمیدید! من کسیم که هنوز عروسکشو بغل میگیره و وقتی ناراحته روی دیوار اتاقش شعر مینویسه!

+ پست قبلی ... صفحه سوم نظرات ...یاهو ...اس ام اس ...وبلاگ هاتون... بچه ها با تموم وجودم... از صمیم قلب  ازتون تشکر میکنم :) به خدا یه دونه اید .... :) به عنوان تشکر همه سری یه دونه از این ها بردارین :)) عکاسشم دوست خودمه :)

+ ۲۲ مهر روز مهمیه! دعا کنید اون روز یا من خوشحال ترین ادم دنیام یا ....

م.خ: برای نرفتنت دعا نمیکنم! ولی نخواه اونقد ادم خوبی باشم که واسه رفتنت دعا کنم ... هرطور بشه خوشبخت شو فقط ...

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

درسته که من خیلی ناله کردم ولی دلیل نمیشه کادو یادم بره :)

سین مثه ایشون :) مثل سفیدی همراه با گل های قرمز :*

شین مثه ایشون :) مثل شب های پر ستاره :*

قرار است بی قرار باشم ... با همین شانه های ظریفم! :)

قاصدک ... پیام بر

ساكت و ساده و سبك بود;قاصدكي كه داشت مي رفت.فرشته اي به او رسيد و چيزي گفت.قاصدك بي تاب شد و هزار بار چرخيد و چرخيد و چرخيد.

قاصدك رو به فرشته كرد و گفت: اما شانه هاي من ظريف است.زير بار اين خبر ميشكند.من نازك تر از آنم كه پيامي اين چنين بزرگ را با خود ببرم.

فرشته گفت:درست است آنچه تو بايد بر دوش بكشي نا ممكن است و سنگين;حتي براي كوه. اما تو مي تواني،زيرا قرار است بي قرار باشي.

فرشته گفت:فراموش نكن نام تو قاصدك است و هر قاصدكي  يك پيامبر.

آن وقت فرشته خبر را به قاصدك داد و رفت و قاصدك ماند و خبري دشوار كه  بوی ازل و ابد ميداد.

حالا هزاران سال است كه قاصدك مي رود، مي چرخد و مي رود،ميرقصدو مي رودو همه همه مي دانند كه او با خود خبري دارد.

ديروز قاصدكي به حوالي پنجره ات آمده بود.خبري آورده بود و تو يادت رفته بود كه هر قاصدكي يك پيامبر است.پنجره بسته بود،تو نشنيدي و او رد شد.

اما اگر بازهم قاصدكي را ديدي،ديگر نگذار بي خبر بگذاردو برود.از او بپرس چه بود آن خبري كه روزي فرشته اي به او گفت و اواين همه بي قرار شد.

عرفان نظر آهاری

~~~~~~~~~~~~~~~~

صفحه وبلاگم را باز که کردید چه شد؟ فک کردید اشتباه آمدید یا فقط چشم هایتان گرد شد ...؟

مهسا همین است دیگر...:)

با ظرافت خاص خودش غافلگیر میکند ...

راستی گفته بودم از قاصدک بودنم؟ از اینکه فرزانه صدایم میزد قاصدک بازیگوش؟ گفته بودم که دلم هم میخواهد خبرنگار شود؟ که آرام لب هایم را بگذارم کنار گوشت و پچ پچ کنان بگویم " فلانی خبرت هست؟  خبر داری که امروز در باغ وحشی در اوگاندا یک بچه پاندا به دنیا آمده؟ که یک اخم بنشیند رو پیشانیم ... آخر مهسا هیچوقت پاندا نداشت ...

از عقایدم گفته بودم؟ گفته بودم ایمان دارم به اندازه تعداد ادمها ... آنهایی که آمدند و رفتند ... آنهایی که مانده اند  پیامبر هست ... هر کدام رسالت خاص خودش را دارد و حساب معجزه هایش هم جداست ...

این مهسا هنوز هم نمیداند پیام بر چیست ... چه رسالتی روی دوشش است ... معجزه هایش کدام است ولی ...

آمده که بفهمد ....

تا آیه هایش تمام شود!

پ.ن : زحمت قالبم شد روی دوش پسرک آدامسی :) میخاهم بگویم مرسی و این :) رو از من قبول کن! ;)

پ.ن۲: اسپیکر رو روشن کنید ... آهنگ از همان هاس که اعتقاد دارم قبل مرگ باید گوش کرد ...! هرچند  این اهنگ خودش زندگیست ... :)

پ.ن: دیگر با اسم "مهسا" نظر نمیگذارم ! ;)

سپتامبرم شیرین نیست زیاد!


 

sweet november

سارا(چارلیز ترون): ۳۰روز با من٬ در آپارتمان من، در اتاق خواب من٬ در آشپزخانه من، در وان سفید من٬ کنار تلویزیون همیشه خاموش من بمون تا بفهمی که در این سال ها چیزی که می کردی زندگی نبود!

۳۰ روز با من باش، صبح، ظهر٬ شب!

 با من لیسی به بستنی قیفی ات بزن و کارهای همیشه مهمت فراموش کن. زیر باران با من برقص. موبایل لعنتی ات را خاموش کن، بی خیال کار٬ بی خیال دیگران، بی خیال زمان.!

۳۰ روز برای زندگی کردن کافیه. نه کمتر و نه بیشتر٬ با من دیوونگی کن و بعد از اون خداحافظ.

                               نوامبر شیرین                    

 فیلم هایی که دستت را میگیرند و همراه خود میبرند ... که یادت نیست هستی ... میان بهبوحه آدمها.. خبر ها ... موبایلت رو چک نمیکنی...بحث  نمیکنی ... فک نمیکنی ... به خودت ...به ادمهای اطرافت ... به اخبار ... به جنگ به تحریم ...به هیچ چیز ... من عاشق این فیلم ها میشوم!

نمیخاهم بگویم یک نفر توی این دنیا هست که دلم میخاهد نگاهم را بریزنم به چشمانش و بگویم ۳۰ روز با من دیوانگی کن تا بفهمی هیچی زندگی نکردی ... حتی نمیخاهم بگویم این ادم هیچوقت توی زندگیم نبوده!!!

 تنها میخاهم بگویم پر از حرفم این روزها ولی کلمه که یاری نکند پست جدید میشود مکالمه یه فیلم!!! :|

اشکال ندارد!سنجاقش میکنم به مکالمه های ماندگارم ...

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

از این به بعد تو بعضی پستای وبلاگ " اینجا کسی گم شده همچون خیال در دل " بخش کادو اضافه میشه :) یه خواهش که ازتون دارم اینه که به لینکا سر بزنین! هم با نوشته های جدید آشنا میشین ـ مطمئن باشید من وبلاگ بد معرفی نیمکنم ـ هم از طریق وبگذر شخص مورد نظر میفهمه اینجا واسش کادویی هست :) اخه شاید بعضیاشونو خاموش بخونم ... اگه هم کسی هست که دوست نداره لینکش آورده بشه بهم خصوصی بگه :)

                                                                           با تشکر! مدیر وبلاگ اینجا کسی گم شده ...

کادو اول :ایشون این :) رو دیده و بی هیچ حرفی گفته چقد مهساس! من هم این رو دیدم گفتم چقد شبیهشه :)*


کادو دوم: ایشون هم با کلی عشق این رو به مهسا هدیه داده ... مهسا هم با کلی عشق این رو بهش هدیه میده :*

و سومین و چهارمین کادو ...

خدایی ببینین این  چقـــــــــــــــــد شبیهشه :*   و ایشون که خیلی سخت بود پیدا کردن کادو واسش و در اخر این شدش :) :*

 

به علت تشویش اذهان عمومی یا تبلیغ علیه نظام؟ :دی

جیگر_ کلاه قرمزی

 

مگه چند وقت یه بار همچین اتفاقی میوفته؟

که بشینی پای بی بی سی و گزارشگر از ممنوع التصویر شدن یه خر  بگه...اونم از نوع عروسکیش..شاید هر هزار سال یه بارم اتفاق نیوفته!

نمیدونم "بد اموزی رفتاری" که دربارش حرف میزنن چیه ... ولی این خر نه تا حالا از کسی بد گفته ... نه فحش داده ... نه بلوتوثش از توی پارتی های شبونه توی این موبایل اون موبایل پخش شده و نه مخل امنیت مملکت شده ...

فقط هروق صداش میزدن " خره " داد میزد " جیــــــــــــــــــــــــگرم" :)

ولی خدایی اگه اقوی همساده رو ممنوع التصویر میکردن یه تنه میرفتم انقلاب میکردم :دی این خره رو دوس نداشتم ولی الان که اینقد مهم شده بدجور به دلم نشسته :(

                                                                                                                                          کلاه قرمزی

گفتم غم تو دارم ...

گفتا غمت سراید ...

.

.

.

گفتم یا نگفتم؟ گفتم یا نگفتم؟

+روحش شاد ... یادش گرامی :)

 پ.ن: یه چند تا دوست پایه هم نداریم باهاشون بریم سینما ... کلاه قرمزی و بچه ننه یه شعار بدیم " جیگر آزاد باید گردد!" :دی :)

پشت کدوم بهونه باز پنهون کنم هق هقمو ...

خاصیت توی خونه تنها بودن اینه که میشه حدود یه ساعت با صدای بلند گریه کرد ...

میشه بلند شد و با پا محکم زد به در و بعدش جیغ کشید و بلند گفت " آخ "  

بعدش آروم افتاد روی زمین و از ناراحتی و درد توی خود مچاله شد ...

crying

در هر حال من خوبم!

پ.ن: مهم نیس که توی این دنیا با۷۰۰۰۰۰۰۰۰۰ جمعیت هیچکس نیس که بشه باهاش حرف بزد ... مهم اینه که بالاخره یکی میون این ۷ میلیارد  پیدا میشه که دستتو بگیره و نذاره تو مرداب غم فرو بری!
حتی اگه ندونه دلیل غم چیه!

م.خ: من لعنتی چجور تونستم اسمت رو توی گوشیم save کنم " مارمولک " وقتی بعد خوندن استتوسم به ثانیه نکشید زنگ زدیو گفتی " مهسا! چی شده؟ " مهم نیس نگفتم بهت چی شده مهم خودتی و لحنت ... مهم خودتی که میگی " همه جوره در خدمتیم " :) :) :) ممنون از بودنت ... ممنون از خوب بودنت!

ادامه نوشته

برای رقصنده ای در تاریکی ...

dancer 1

 گفتی برو مهسا ... برو هیچی نگو ...

نداشتم که بگم ....

قلبت که کلمه نمیشد ...

دخترک که حرف نداشت ...

دست هایمان که در گذر زمان واژه نمیشدند...

واژه ها ... کلمات ... حرفها ... همه در تونل  زمان جا ماندند ..درست همان جا که برای اولین بار گفتی همراهم بیا ... که گفتی دستت را بده ...

کلمات جا ماندند از شرم ... زیر نگاهت سکوت شدند همه ... همه از دم سکوت شدند

من با تو امدم ...

 سفت دست هایت را چسبیده بودم ...

دست های تو یا دخترک؟

نمیدانم ...

من دست ها را چسبیده بودم ... انقدر محکم که میترسیدم بیارمشان بالا و ...

اشک ها همچون جوی آب خشک شدند روی صورتم !

و تو آنور ...

گفتم نگو ... گفتم حالت ... گفتی ساکت ... گفتی خوبی ...

باز دست هایم را بگیر ...

ببر انجا که پیرهن رقص باله ات توی کیسه سیاه نباشد ...

ببر انجا که پری دریایی خودش موهایت را سرخ کند ...

ببر انجا که کرمی نباشد ... مورچه ها جز گندم نخورند ...

ببر انجا که دیگر محسن قاب عکس نباشد ... کمرش خم نباشد ...

ببر انجا که فرانک گیسوانش در دست باد پرچم سرزمین عشق است ...

مرا با خود ببر ...

از باغ خانم جان ببر!

این جا سرد است ...

سرد!

a dancer in the road

+ ساعت ۱۲:۳۰ رفتم ولی تا خود صبح ...

تو برای من رقصنده ای ... که در تاریکی میچرخد ... میچرخد ... میچرخد ...

**نظردونی فقط برای مخاطب خاص این پست باز است لطفا اینجا نظر نذارید !**

تو همه زندگی ... من همه تو ...!

 

ترس پرواز

تو همه پنجره باز

من همه ترس پرواز

تو همون باد عاشق

من همون پرده معشوق

تو همه زمزمه آب

من همون ماهی بی تاب

تویی که دلت قد یه دریاس

دل من  ولی خشکی صحراس

تو همون ریتم بارون

من همون گیتار محزون ...

تو چشمات مهتاب شب تاریک

من همون گمشده جاده های باریک

تو همه لالایی شبونه

من همون دلتنگی های بی بهونه

تو هزار و یک شب  قصه رویا ...

من ولی ... شهرزاد تنها ....

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

پ.ن1 : خیلی تینیجری و مسخرس؟ توی10 دقیقه نوشتمش. ...خیلی افتضاحه؟

پ.ن2: این  واسه ایشون :*  ! شبیهش نیس جدا؟ :)

پ.ن3: این  اهنگیه که قولشو به هاله  داده بودم ... اسم خوانندش هاله هس و فک کنم تنها کاریه که به زبان فارسی خونده ... چون دفعه اولیه که دارم اهنگ پیشنهاد میکنم یه کم میترسم :دی ... این یه اهنگ خاصیه که هرکسی نمیتونه دوستش داشته باشه ... ولی اگه از من بپرسین میگم یکی از اون اهنگایی هست که باید قبل مرگ گوش کرد ... مطمئن نیستم ولی فک کنم شعرش از فروغ فرخزاده :) :)

من دیگه طاقتشو نداااارم لعنتی!

اقا یا خانم تاریخ!

جون عزیزت!

تو رو خدا دیگه واسه من تکرار نشو!

من طاقتشو ندارم ...

خواهش میکــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــنم!


از تمام بودنم عطرم را جا گذاشتم!

fly into your hurt

مزاحم شما شده ام!

میدانم!

تنها چراغ را روشن میکنم

گل ها رو در گلدان میگذارم

پنجره را باز میکنم

و بعد میروم...

ـ آنتوان عزیز کرده من :) ـ

 

+نه!

هیچوقت نخواه خودم را نشانت دهم!

بگذار همان غریبه میان انهمه آشنا بمانم!

ولی مطمئن باش مواظبت هستم ... دورادور ...

و همین حالا حتی ...

همین حالا که خوابی و رویای من شده ای در بیداری! اینجا نشته ام و به چشم هایت فک میکنم!

همان هایی که حتی وقتی خوابند هم میتابند در سرزمینم...

دم دم های صبح اما کمی نزدیک تر می آیم ...

نترس... چند دقیقه بیشتر نمی مانم ...

همین که پنجره را باز کنم و پرده را کنار بزنم

همین که افتاب را بپاشانم روی صورتت...

مهم هم نیس که اخم میکنی ... که دستت را میگذاری سایه بان چشمانت ...

از افتاب سرزمین من که کم نمیشود ...

آب ماهی کوچک تنگ بلور را هم که عوض کنم

میروم!

اصلا برای همین امده بودم ...!

و حالا نوبت توست ...

که خمیازه بکشی ...

بلند شوی

بروی کنار پنجره...

پنجره را ببندی..

پرده را بکشی ...

و کشو و قوصی به بدنت بدهی

و فکر کنی به اینکه اگر وقت کردی آب تنگ ماهی را عوض کنی ...

و فقط برای یک لحظه فکر کنی

این عطر کیست؟

و دوباره خمیازه بکشی!

~~~~~~~~~~~~~~~~~~

سنجاقش میکنم به وقتی رقاصه میرقصد حالا که همه خوابید :)

پ.ن۱: مخاطب خاص؟ بی خیال! مطمئنا در زندگی همه ما حدافل یک نفر هست که بخواهید پرده اتاقش را کنار بزنیدو آب ماهی تنگ بلورش را عوض کنید :)

پ.ن۲:این  برای فرنازی عزیزم :) :*

بعدا اضافه شد : نازنین جان برگردیااااا :( 

اینا فقط بلدن هی چپ و راست فیل کنن! :|

نفس برای دیگری شو!

کمک به زلزله زدگان عزیز

اگر تنها زیستن برایت کافی نیست ...

اگر میخواهی زندگی شوی برای دیگری ...

و آنقدر بزرگی که اجازه دهی خونت جریان هستی بشود در بدن انسانی دیگر

عجله کن ...

که ایندقعه آرام بودن کار شیطان است!

+به همه ی گروه خونیا نیازه... و ازهمه بیشتر گروه خونیای منفی.

 +این دوست عزیز خودش به صورت مستقیم کمک میکنه کلیک

کد لوگو سمت چپ

کد لوگو سمت راست

 

اندر احوالات انتخاب رشته!

death

خسته ام!

هنوز هم خسته خسته!

اماده غر زدن و نق نق کردن!

دیکتاتورانه میخواهم دست توی خواننده را هم بگیرم و بکشمت حوالی این روزهای لعنتی!

این روزهای کشدار تابستانی که الانش ۲۲:۵۴ دقیقستو ۱۰ ساعت پیشش ۲۲:۵۳بود ...

حتی ان رتبه خوشگل و پر زوج کنکور هم خستگی را نتوانست از سلول های تنم بکشد بیرون ...

یا ان دریایی هم که رفتم ... با انهمه موج هایی که ریختند روی سرم! که خواستند دست خستگی لعنتی رو بکشند و ببرند بشویند انهمه غصه را! که آخرش نفس نفس زنان بی خیال شدند و تنهایم گذاشتند میان انهمه حس لعنتی!

اینطور هاست که گفتم برایت!

این روزها فرو میروم  توی کاناپه و خستگی میرود برای خودش چای میریزد توی آن ماگ گل گلی و دو تا کوکی میگذارد توی دهانش که خسته نشود از دیدن این صورت مچاله شده و مینشیند مقابلم و بر بر زل میزند به چشم های من ِ خسته! کوکی گاز میزندو شانه هایش را به علامت " به من چه" می اندازد بالا!

راست میگوید لامصب! به او چه؟ تقصیر او نیست که من دفترچه انتخاب رشته رو باز میکنم و چشم هایم گرد میشود که رشته مورد علاقه ام را که قرار بود شهید بهشتی بیاورد لطف کرده و نیاورده و باز هم به او چه که همان رشته مورد علاقه ام از دانشگاه علامه حذف شده و یا مثلا به او چه که تنها دانشگاهی که رشته مورد علاقه مرا دارد 9 تا دختر بیشتر نمیگیرد و ...

و من لعنتی فقط همین رشته رو خعلی دوست دارم! :|

و باز هم تقصیر او نیست که هی پپول از خاطرات خوابگاه میگوید و آخر ِ همشان قیافه اش میشود چیزی مثل این => ترول بدجنس!و میگوید " مهسا! فقط خودکشی نکن! "

یا بابا که می اید مینشیند ... پای راستش را می اندازد روی پای چپش و پدرانه میگوید " مرده شور هم اگه شدی نامبر وان باش! " !!!!!!!!!!!!!!!!

و غر غر های شخص شخیصی به نام خانم مادر که تمامی ندارد هیچوقت!

و یا ادمهایی با چشم های ملامت گر که میخواهند با زبان بی زبانی و همان نگاه محکوم کننده شان بگویند " حقوق چرا نه؟ آخه اینی که میخوای هم شد رشته؟ " و نمیدانند چه زبان نفهمیم من!

اینا هیچکدام تقصیر خستگی نیس ...

طفلکی فقط خسته میشود گاهی ... می آید مینشیند روی شانه هایم و خر بازی میخواهد دلش!

خر خوبی هم گیرش امده!

پیتیکو پیتیکو!

پ.ن: این را ببینید و تبریکات صمیمانه من را با تمامی غرغرهایم پذیرا باشید لفطن! :)

پ.ن۲: شب های قدر درگیر سرنوشت شدید اگر ؛ بنده را فراموش نکنید! :دی

رتبه ها اومد..!

نمیدونم اونی که میخوام قبوله یا نه ...

دیگه دعا کنین باشه!

+++ :) :) :)

پ.ن : فک کنم رتبم خوبه :دی 

راضیم :))

نیگا نکنین که نظردونی بستس :دی

هم اکنون نیازمند انرژی های مثبت شماییم :)

برو... همین حالا!

راه یا بی راهه

مقصد هم فرقی نمیکنه!

فقط دو چیز مهمه واسم!

برم

و

نباشم

!


درکم کن! همین!

خستم!



تو که نیستیو دستمو میگیری ...!

happy birth day

 

میدونی جودی ...

وقتی اتفاق افتادی من هنوز نبودم ...

همون بالا میون هیاهوی اتفاق ها داشتم شکلات چوبی با طعم توت فرنگی لیس میزدم و تو اتفاق افتاده بودی ...

افتاده بودی روی زمین و اونجور که ادمها اسمش را گذاشتند متولد شدی ...

نمیدونم اون بالا دیدمت یا نه ...فکر کنم دیدمت ... گریه هات تا آسمون میومد ... آره ... یادمه ... از همون اولش ... از روز تولدت که حتی من هم نبودم آدمش نبودی ... آدم این زمین نبودی ... آدم افتادن نبودی ...

ادم زمین افتادن نبودی!

اصلا متولد شدی که نیوفتی ولی ...

ولی ...

اصلا اومدی واسه ادمایی مثه من که حتی با وجود اتفاق افتادن روزی ۱۰۰ بار میوفتن ... میوفتن زمین ... زخمی میشن ... کسایی مثه من که هیچوقت یاد نگرفتن درست راه برن ...

اومدی که با وجود دوتا قاره و دو تا اقیانوسی که بینمون فاصلست توی بحبوحه ی اینهمه جای خالیت دستمو بگیری که بلند بشم ...

من هنوز میوفتم ...

تو هنوز اووووووووو...وووووون سر دنیا دستامو میگیری و بلند میکنی

و...

جودی خودخواهانه میگم مرسی که اتفاق افتادی

وگرنه من هیچوقت بلند نمیشدم!

پ.ن : تولدت مبارک :) لعنتیییی خعلی دلم نقطه شده واست ... :|

به پپول نگی عکسشو دزدیدما :)

دست هایت را به دست هایم بده ... لبخندت را به نگاهم :)

smile :)

 

گفتی : ماه سوژه خوبیست اگر پشت ابر پنهان نشود! 

و خندیدی ...

خواستم بیایم جلو ... دست هایت را بگیرم ... و بگم

خنده ات سوژه شاعریست اگر پشت دست هایت پنهان نکنی!

:) + :) = :))

+ عکاس سمانه حلاج

این روزا خندهام گره خورده به یه نفر ...باید بازش کنم قبل اینکه کور بشه!

یه اتفاق نادر شترق افتاد :)

ساعت ۳:۳۹ دقیقه ...

من و آقای ستاره دار طبق روال عادی بعد کلی تو سر هم زدن

بی خیال لج و لجبازی شدیم و داریم مثه دو تا آدم حسابی با هم گفت و گو میکنیم!

که این خود غیر عادیه! و در این چند سال اخیر بی مثال...! :)

هنوز تموم نشده ولی من مطمئنم به هیچ نتیجه مشترکی نمیرسیم ... :)

مهم نیس ... مهم اینه که داریم آروم حرف میزنیم با هم!

و کسی نمیخواد اون یکی رو ضایع کنه! و حالت تدافعی هم بینمون نیست!

این اتفاق اونقد نادره که میخوام ثبت بشه!!!! :))

:)

و شما همه خوابید :)

+ تموم شد ... به همون بی نتیجگی که فکرشو میکردم :دی

hey! i worry

میدونین ... من کسیو توی زندگیم دارم که بهم میگه : " don't worry! i'm here! "

و here که اون توش هست با here که من الان نشستم بیشتر از 600 کیلومتر فاصله داره !

و این خود نگرانیه! 


+ یه :) تلخ!

به همین شدت!

                                                             :|

دستاشو بگیر... نذار بیوفته!

از اینکه اینقد هیچی معلوم نیس ...که قراره چی بشه ... چه اتفاقایی بیوفتن ... چجور و چه چیز اعصابم خورد میشه...!

میدونم نمیشه اینقد توقع داشت ولی حتی اگه یه تصویر مبهم و تیره و تار از آینده بهم نشون بدن هم راضیم بهش!

حرف زدن درباره کلمه ای به اسم " اتفاق" واسم عجیبه ... همیشه توی ذهنم " اتفاق " ها رو یه سری آدم فرض میکنم ... یه سری آدم که خیابون اصلیشون طاق اسمونه ... خب تفکیک جنسیت که اونجا نیس ولی به طور کل هیچ تفکیکی بین اتفاق ها اونجا نیس ... اتفاق های خوب و بد و معمولی  و ... همه با هم توی این خیابون زندگی میکنن ... همه اونجا آدامس میجون ... میرن قهوه خونه ... سیگار میکشن ... سوت میزنن و هی منتظرن که وقتش برسه ... وقتش برسه که بیوفتن پایین! روی همین زمین ... اینجایی که من زندگی میکنم ... یا تو ... یا اونا ... اصن هرکی!

این اتفاقا اسم هم دارن و شناسنامه ... تولد هرکدوم از تاریخ تولد جنتی هم بیشتره! اصن همینکه آدم آفریده شد این خودش اتفاقه ...

اما افتادنشون ...

همیشه واژه " اتفاق افتادن " برام یه صدای " شترق" تداعی میکنه ... مثه افتادن یه ظرف بلوری روی سرامیک ...! خرد شدنش .. هزار تیکه شدنش ... خیلی وقتا شده که دلم میخواسته دست این اتفاق ها رو بگیرم ... نذارم بیوفتن ... بگیرمشون توی بغلم و توی گوششون بگم " ببین ... تو قرار بوده توی زندگی من بیوفتی ... من دستت رو گرفتم ... نذاشتم ... حالا که هستی اجازه نده منم بیوفتم! "

یا حتی بعضی وقتا دلم خواست پرواز کنم به طاق اسمون ... اتفاقی رو که دوستش دارم رو از میون هجوم اون همه اتفاق پیدا کنم و هلش بدم به سمت زمین ... که بیوفته! نه اینکه شترق صدا بده! نه! که فقط اتفاق بیوفته! :|

یا حتی هی چشم بدوزم به اسمون ... نگاه کنم و حواسم به اتفاقای بد باشه ... که به جای افتادن و صدایی مهیب تر از شترق و خورد و خاکشیر شدنو تبدیلشون به هزار تا اتفاق بد ریز و درشت از همون نزدیکای زمین پاهامو دراز کنم ... یکی بزنم توی ماتحتشون و شوتشون کنم به همونجایی که ازش اومدن! :)

این روزا ترس من بیشتر از اتفاقایی هست که " اگه نیوفته " تا " افتادن اتفاقای بد"! بعضی اتفاقای بد رو میشه شوت کرد ولی

هیچوقت نمیشه پرواز کرد!

!

دستان نداشته ات بهترین بهانه برای گریز!

جودی ابوت

دفعه اولم نیست ...

که زل میزنم به یه نوشته توی اینترنت و لب هام شور میشود یکهو ...

که سرم را میندازم پایین و فکر میکنم به اینکه چرا کیبورد دارد اشک میریزد اینقد؟

هی اینور را نگاه کردن ... هی آنور را نگاه کردن ... نه دستی می آید برای پاک کردن اشک های کیبورد نه دستمالی هست برای پاک کردن اشک های دختری که اینجا پهلوی کیبرد نشسته!

بیشتر از یک ساعت است زل زده ام به ااین پست ویولا ...

بیشتر یک ساعت که هی چشم هایم گره خورد به عنوانش ...

بیشتر یک ساعت که لب هام شور شد و کیبورد آروووووم اشک ریخت ...

ویولا گفته بودم بهت؟ گفتم که کاش به اندازه همه جودی های دنیا بابالنگ دراز باشد؟

اصلا گور بابایِ لنگِ درازش ... فقط یه جفت لنگ داشته باشد برای آمدن ... که دست های مردانه اش را بگذارد روی شانه هایت و بگوید " نترس! من هستم ... مواظبت!" ... که آرامش صدایش لنگه نداشته باشند در دنیا!

که یه آدرس پستی آسان داشته باشد برای تمام آن نامه های فرستاده نشده ... برای تمام آن نامه هایی که جز خدا و نویسنده اش هیچکس دیگر نخواندش؟

همان نامه هایی که جای تمبر بوسه گذاشتم آن بالا... گوشه سمت راستش... که هیچوقت به مقصد نرسید...!

میترسم ...

مگر یه دختر چقد میتواند شجاع باشد؟

شیر زن هم که باشی حق انتخاب اگر داشته باشی بین آغوش حوادث و دست های بابالنگ دراز مطمئنا دومی میشود انتخابت ... بی تامل... بی درنگ ...

که من نه شیر زن بودم و نه اهل نترسیدن!

من خود یه دخترم ... از همان هایی که میترسد ... از همان هایی که از ترس لب هایش شور میشود و کیبوردش اشک میریزد...

و هی فکر میکند ... به اینکه چرا نباید بترسد؟ مگر تا چند میشود از آن ماسک های شجاعت را زد به صورت و شیر بود و زن بود و نترسید ...

که هی برای لرزش های دست سردی هوا را بهانه کرد...

و هی سکوت کرد...که تو خودت خوب میدونی نمیشود ترس را جار زد ... کافی است ادمهایی که بابالنگ دراز نیستند بفهمند و به لعنتی ترین طرز ممکن اضافه کنند به ترس هایت ...

فقط میشود بابا لنگ دراز را این طور صدا کرد و گفت:

 

Dady ! I'm afraid

 

+ این پست رو تقدیم میکنم به همه جودی هایی که بابالنگدرازشان در ترافیک مانده... که هنوز نیامده!

مخاطب خاص: کجای این جاده جاماندی؟ که حرفهایت زودتر از خودت رسید به من؟ که هی گفتی " مهسا صبور باش، مثه همیشه " و مهسا اینهمه آغوشت را کم داشت؟ کجای این جاده جا ماندی که اینهمه ندارمت؟

پ.ن: لینک مطلب ویولا :) 

ساعت ۳:۳۰؛وقتی همه خوابید و اینجا کسی منتظر خورشید است!

little princess

 

little princess

دوشیزه مینشن : تو هنوز فکر میکنی یه پرنسسی؟

سارا : همه ی دخترا پرنسسن ... حتی اگه زیر شیروونی زندگی کنن ... حتی اگه لباس ها شون پاره باشه ... غذایی واسه خوردن نداشته باشن ... یا اینکه خوشگل و جذاب نباشن... همه دختر ها پرنسسن ... بابات بهت نگفته؟

+ بذارین بهتون بگم که ما چقد پرنسسیم :)

چه خوبه که پرت بشی به دوران دوست داشتنی های 12 ,13سالگی و تو آغوش تخیلات رنگی سارا کرو جا بگـــیری ... :) :) :) 

مکالمه های ماندگار م شد :)

هنوز بهترین عکس گرفته نشده

با ذوق و شوق عکس توی لینک رو save میکنم ...

دست هایم را میگذارم روی کیبورد و مینویسم برایت " ببین این بهترین عکسته " 

منتظر جواب نمیشینم ... دوباره عکس رو باز میکنم و خیره میشم بهش ...

یه دختر و پسر پشت درخت های گیلاس در حال معاشقه ...

با همان نگاه اول کلی رنگ میشیند توی نگاهم ...

نمیدانم لبخند بزنم به دختر و پسر یا دستم را دراز کنم و گیلاس بچینم از  صفحه لبتاپ...

این فقط یه عکس معمولی نیست ... یه عالمه چیز های خوب جریان دارد درونش. .. همان هایی که خاص تابستان و شیطنت های تابستانست و بس :)

همانجور با همان نگاه گره خورده به عکس دست هایم را به هم میزنم و آروم میگم " که تابستون فصل عاشق شدنه " 

صفحه چت آن پایین نارنجی میشود ... به زور نگاهم را از عکس پرت میکنم به پیام ...

نوشتی " نه مهسا! هنوز بهترین عکس گرفته نشده ... هنوز مانده ...!"

برایت خنده میفرستم و میگم " آن ایده که  هنوز گرفته نشده چه شکلیه؟" 

میگویی " بگذار برم ... آنجا ساحل هایش کارت پستالند ... دختر و پسری که پشت به هم نشته اند ...تن هایشان میخورد به هم و خورشید کمی آنطرف تر طلوع میکند ... میفهمی مهسا! طلوع ...نه غروب!خورشید نیم دایره ای نارنجی و یه طلوع بزرگتر از همیشه... ساحل هم که دارد و خوش به حال تو ..."

مینویسم " میفرستیش برام؟"

به ثانیه نمیکشد که جواب میدی پس چی؟

مینویسی مهسا قول بده فقط نماند روی والپیپرت ... میخوام بزرگش کنی ...میخوام بچسبونی به اتاقت ...میخوام به همه بگی عکاسش دوست من بود... باشه؟

قول دادم ...

قلبم میزند برای عکسی که هنوز گرفته نشده lمثل همان بچه ای که نیامده عزیز است!

عاشق که باشی سوژه هایت رنگ عشق میگیرد به خود ولی هنوز بهترین عکس گرفته نشده!


+ تا حالا فکر کردی که میری همانجا که ساحل هایش کارت پستالند و سوژه های سانتی مانتال و مهسا برایت میشود خاطره؟ :)

_ میشود مهسا حرف بزند بدون نظردونی و کسی از دستش ناراحت نشود لطفا؟ :*

درخت تو گر بار دانش بگیرد ... :))))

دوستان !

شما که نمیدونید قلمچی چـــــــــــــــــــــــــه سرویس هایی ارائه میـــــــــــــده :)))

+ این داستان همچنان ادامه دارد :)