زیستن در عاریت (دکتر مصطفی ملکیان)

هایدگر، فیلسوف اگزیستانسیالیست معروف آلمانی، در کتاب معروف خود، (هستی و زمان) که شاهکار اوست، بحثی را در باب وضع زندگی اکثر قریب به اتفاق ما آدمیان پیش کشیده است و قصد دارد با ترسیم این وضع، نشان دهد اکثر ما آدمیان زندگی عاریتی داریم. هایدگر می گوید: "هر کدام از شما در زندگی خود تامل کنید و ببینید آیا این سه خصیصه ای که من می گویم در زندگی تان هست یا نه. صادقانه... پیش خودتان مقر باشید که زندگی عاریتی می کنید، نه زندگی اصیل". بعد می گوید: همه ما آدمیان، کمابیش این سه خصیصه را داریم:

خصیصه اول، این است که ما به وراجی و یاوه گویی مبتلا شده ایم. وراجی چه نوع سخنی است؟سخنی است که در آن، "خودِ سخن گفتن مهم است نه محتوای سخن". این که می گویند در شب نشینی ها وراجی می کنیم، یعنی چه؟ یعنی اصلاً مهم نیست چه می گوییم، مهم این است که داریم "چیزی"می گوییم. به تعبیری، خود حرف زدن – موضوعیت پیدا کرده، در حالی که باید طریقیت داشته باشد و از طریق سخن گفتن، چیزی انتقال یابد. در واقع، ما دایماً در زندگی خودمان جمله ها، گزاره ها و باورهایی را از دسته ای می گیریم و به دسته دیگری انتقال می دهیم (انتقال اطلاعات ناآزموده از دیگران به من و از من به دیگران) . در این صورت، یاوه گویی همه زندگی من و شما را تشکیل داده است. در حقیقت ما از پدران، مادران، مربیان، افکار عمومی، رادیو، تلویزیون، مطبوعات و رسانه های جمعی، چیزهایی را شنیده ایم. بعد هم همین طوری که شنیده ایم، به دیگری انتقال می دهیم، بدون این که قبل از این انتقال، بررسی کنیم و ببینیم آیا این مطالب درست اند یا نادرست. گویی ما فقط و فقط دستگاهی هستیم که از سویی گیرنده چیزهایی است که شما به من می دهید و از سوی دیگر، فرستنده همان چیزها به دیگری است و من تنها در این وضعیت گیرندگی و فرستندگی به سر می برم. ایشان ادامه می دهد: در واقع ما، هم در گرفتن و هم در فرستادن، لذت خاصی احساس می کنیم و همین لذت باعث شده که کل زندگی ما دچار این حالت شود.

خصیصه دوم، آن است که ما از مرحله یاوه گویی و وراجی، به مرحله سرک کشیدن، بوالفضولی و ناخنک زدن می رسیم. بوالفضولی یعنی به محض این که چیزی را شنیدم و وارد ذهنم شد چون بنابر این نبود که آن را بیازمایم – فوراً می گویم چه چیز دیگری دارید؟ یعنی با وجود این که هنوز مطلب اول را دریافت نکرده ام و وارد هاضمه و فهم من نشده، باز دنبال چیزی جدید می گردم. از این نظر است که همه ما به زبان حال و قال می گوییم: (تازه چه خبر؟) و یکی نیست به ما بگوید با کهنه هایش چه کرده اید که دنبال تازه می گردید، مگر کهنه ها چه هنری برای شما داشتند که حالا باز هم طالب تازه ها هستید؟ پس سرک کشیدن یعنی عاشق نو بودن. مثلاً شما کتابی نوشته اید و من با خواندن آن باورهای شما را به خود انتقال می دهم، اصلاً هم دقت نمی کنم آیا درست است یا نه، اما تا به شما می رسم می گویم: آقا اخیراً کتاب جدیدی منتشر نکرده اید؟ یکی نیست بگوید: خب، کتابهای قبلی را که خواندی کدامش حق بود و کدام اش باطل؟!

بنابراین، نوجویی، خصلت انسان هایی است که زندگی عاریتی دارند و به لحاظ همین خصلت است که از این متفکر به آن متفکر و از این مکتب به آن مکتب می لغزیم، و اصلاً مکث نمی کنیم این مکتبی را که تا الان قبول داشته ایم، آیا درست است یا نادرست.

خصیصه سوم، سردرگمی و گیجی است. یعنی نمی دانم در چه جهانی به سر می برم. مثلاً نمی دانم آیا جهان هدف دار است یا بی هدف، نمی دانم جنگ بهتر است یا صلح، اما در عین حال می دانم که در باره هر یک از این پرسش ها، اقوال زیادی هست و می توانم همه را برای شما توضیح دهم. در واقع، ما از نظر فکری تلو تلو می خوریم. چرا؟ چون در مورد هیچ چیز، خودمان تصمیم نگرفته ایم و تنها وسیله ای برای انتقال نظریات بوده ایم. به تعبیر دیگر، باورها همین طور به ما می رسند و از ما به دیگران انتقال می یابند و چون ما شهوت شنیدن و گفتن داریم، در اثر اعمال این شهوت، به گیجی فرو رفته ایم، یعنی هیچ رای شخصی قابل دفاعی نداریم. مثال بزنم: من به کسی میگویم: فلانی – می خواهم در باب فلان موضوع تحقیق کنم. می گوید: بیا برویم پای اینترنت. می رویم و می بینیم که 800 کتاب، 9000 مقاله و هزاران هزار پرونده وجود دارد. می گوید: بفرما و افتخار هم می کند که مرا در جریان این ها قرار داده است. در حالی که من در میان این تلنبار کتاب، رساله و مقاله نمی خواستم ببینم چه نوشته هایی در باب این که "الف"، "ب" است یا نه؟ - وجود دارد، بلکه می خواستم بدانم "الف"، "ب" است یا نه؟. در واقع به جای این که سخن ما در باره واقعیت ها باشد، در باره سخنانی است که در باره واقعیت ها گفته شده و اصلاً از این سخنان، به خود واقعیت انتقال نیافته ایم.

این تلوتلو خوردن فکری که هایدگر از آن به سرگیجه، گمگشتگی و گیجی تعبیر می کند، وقتی برای انسان حاصل می آید که به جای این که خودش با واقعیت ها سر و کار پیدا کند، فقط با باورهای دیگران در باره واقعیت سر و کار دارد. حال اگر دقت کنید، می بینید این سه مرحله در همه ساحت های زندگی وجود دارد، حتی در زندگی روزمره. مثلاً اگر به شما بگویم: به چه دلیل باید با قاشق و چنگال غذا خورد؟ می گویید: خب گفته اند باید این طوری غذا بخورید. اگر بپرسم به چه دلیل پسران باید خواستگار دخترها بروند؟ می گویید: خب دیگه، این جور گفته اند. چرا آدم باید در مجلس ترحیم شرکت کند یا اصلاً چرا باید سر جنازه رفت؟ خب باید رفت دیگه. مردم از جشن و شادی خوششان می آید، شما هم خوشتان می آید؟ خوشم نمی آید، ولی چون زشت است پیش مردم بگویم از جشن خوشم نمی آید، طوری زندگی کنم که گویی از جشن و شادی لذت میبرم. بنابراین خودتان نمی دانید چرا باید فلان کار را بکنید، چون برای شما چیزی روشن نیست و هنوز در آن سه فرایند به سر می برید و طبیعتاً به راحتی می توان شما را از این سو به آن سو کشاند و چون تا الان چیزی را که به شما گفته اند، بدون دلیل قبول کرده اید، طبعاً فردا که چیز دیگری بگویند آن را هم بدون دلیل قبول می کنید، ولو خلاف چیز قبلی باشد.

بدین ترتیب، شاخصه های اصلی زندگی عاریتی چنین هستند: تقلید می کنیم، تعبد می ورزیم، بی دلیل سخن می گوییم، سخنان دیگران را بی دلیل می پذیریم و دیگران هم سخنان ما را بی دلیل می پذیرند و بر سر هیچ هیاهو می کنیم. با همه وفاداریم جز با خود، با همه صداقت داریم جز با خود، با همه یک رنگ هستیم جز با خود. در حالی که شاخصه های اصلی زندگی اصیل، عبارتند از: به خود وفادار بودن نه با هیچ کس دیگر، با خود صداقت داشتن نه با هیچ کس دیگر، با خود یکرنگ بودن نه با هیچ کس. زندگی اصیل، یعنی زندگی که در آن انسان تنها به خودش وفادار است و مساوی است با در التزام خود حرکت کردن و در معیت خود زیستن، و بنابراین هر گاه وفاداری به خود، فدای وفاداری به دیگر یا دیگرانی شود، زندگی من عاریتی خواهد بود.حالا وفاداری به خود یعنی چه؟ معنای واضح تر وفاداری به خود، فقط بر اساس فهم خود عمل کردن و فهم خود را مبنای تصمیم گیریهای عملی قراردادن است. پس هر کس که فقط بر اساس فهم خود در زندگی اش تصمیم گیری کند، فهم خود را تعطیل نکرده و زندگی اصیل دارد. ما چه وقت فهم خود را تعطیل می کنیم؟ آنگاه که اساس زندگی ما این ها می شود:

سنت های نیازموده، تعبد، تقلید افکار عمومی، هم رنگی با جماعت، کسب محبوبیت به هر قیمتی، کسب رضای مردم و .... بنابراین کسانی که زندگی اصیل دارند که در واقع هیچ باور نیازموده ای را مبنا قرار نمی دهند، تقلید نمی کنند، تعبد نمی ورزند، هم رنگی با جماعت ندارند، افکار عمومی در آنها موثر نیست و در پی این نیستند که محبوبیت شان را به هر قیمتی حفظ کنند، بلکه می گویند: من بر مبنای آنچه خود می فهمم، عمل میکنم. حال اگر با این"برمبنای فهم خود عمل کردن" محبوبیت ام حفظ شد، که شد و اگر نشد، هیچ مهم نیست. یعنی من در واقع به هر قیمتی نمی خواهم در دل شما جا باز کنم. من می خواهم در دل خودم جا باز کنم، می خواهم خودم از خودم بدم نیاید، نه این که شما از من بدتان نیاید، چرا که خوشایند خودم بر خوشایند شما تقدم دارد و زندگی اصیل در واقع یعنی همین. یعنی زندگی که در آن، من به خاطر دل شما جا باز کنم یا برای این که رضای شما را به دست آورم، از فهم و استنباط خودم از واقعیات دست برندارم.

زندگی اصیل، یعنی براساس اعتماد به چشم، دیدن، نه کور کردن چشم خود و دیدن با چشم دیگران، یعنی دیدن زندگانی از پشت عینک خود، نه لگد مال کردن عینک خود و بر چشم زدن عینک دیگری، یعنی این که من زندگی ام را بر اساس صرافت طبع های شخصی خود بسازم، نه تعطیل کردن اقتضائات درون برای کسب رضایت دیگری.

یوم الله سیزده آبان

سیزدهم آبان ۹۲ روز فراموش نشدنی زندگی ام شد- روزی که زیباترین گل زندگیم رویید

دخترم النا به دنیا آمد

تمام زیباییهای دنیا رو در وجودش میبینم

کاش میدونست باباش چقد دوستش داره

 

برهنه ات می کنند تا بهتر شکسته شوی.....

نترس گردوی کوچک

آنچه سیاه می شود  روی تو نیست...

دستان اوست

حسین پناهی

گیرند همه روزه و من گیسویت
جویند همه هلال و من ابرویت
از جمله ی این دوازده ماه تمام
یک ماه مبارک است آن هم رویت

گر به تو افتدم نظر


گر به تو افتدم نظر چهره به چهره رو به رو
شرح دهم غم تو را نکته به نکته مو به مو

از پی ديدن رخت همچو صبا فتاده ام
خانه به خانه در به در، کوُچه به کوچه کو به کو

مي رود از فراق تو خون دل از دو ديده ام
دجله به دجله يم به يم، چشمه به چشمه جو به جو

دور دهان تنگ تو عارض عنبرين خطت
غنچه به غنچه گل به گل، لاله به لاله بو به بو

ابرو و چشم و خال تو صيد نموده مرغ دل
طبع به طبع دل به دل، مهر به مهر و خو به خو

مهر تو را دل حزين بافته بر قماش جان
رشته به رشته نخ به نخ، تار به تار پو به پو

سازت اگر عشق را بنوازد همه ی خلقت به رقص می آیند


طنبور چو تَن تَن ، برآرد به نوا
زنجیر دران شود، دِل بی سر و پا
زیرا که نهان در مهش آواز کسی
می گوید: «کای خستۀ گمراه بیا»
" مولانا "

از مولوی

این بار سرمست آمدم تا جام و ساغر بشکنم
ساقی و مطرب هر دو را من کاسه ی سر بشکنم
از کف عصا گر بفکنم فرعون را عاجز کنم
گر تیشه بر دستم فتد بتهای آزر بشکنم
امروز سرمست آمدم تا دیر را ویران کنم
گرز فریدونی کشم ضحاک را سر بشکنم
گر کژ بسویم بنگرد گوش فلک را برکنم
گر طعنه بر حالم زند دندان اختر بشکنم
چون رو به معراج آورم از هفت کشور بگذرم
چون پای بر گردون کشم نو چرخ و چنبر بشکنم

گر محتسب جوید مرا تا در رهی کوبد مرا

من دست و پایش در زمان با فرق و دندان بشکنم
من مرغ عالی همتم از آشیانه بر پرم
تا کرکسان چرخ را هم بال و هم پر بشکنم
من طائر فرخنده ام در کنج حبس افتاده ام
باشد مگر که وارهم روزی قفس در بشکنم

گر شمس تبریزی مرا گوید که هی آهسته شو

گویم که من دیوانه ام این بشکنم آن بشکنم

بزن که سوز دل من با ساز میگویی

 
 

عزیز دل تو را با خویشتن یک دل نمی بینم

به جز خون دل از این عشق بی حاصل نمی بینم

هزاران جهد کردم تا به راهت آورم لیکن

چه حاصل چون تو را در همرهی مایل نمی بینم

تو کیستی که من اینگونه بی تو بی تابم

شب از هجوم خیالت نمی برد خوابم

تو چیستی که من از موج هر تبسم تو

بسان قایق سرگشته روی مردابم

گفتی شتاب رفتن من از برای توست

آهسته تر برو که دلم زیر پای توست

با قهر می گریزی و گویا که غافلی

آرام سایه ای همه جا در قفای توست

ای دل نگفتمت حذر از راه عاشقی؟

رفتی بسوز اینهمه آتش سزای توست

جستم از دام به دام آر گرفتار دگر

من نه آنم که فریب تو خورم بار دگر

شد طبیب من بیمار مسیحا نفسی

تو برو بهر علاج دل بیمار دگر

بزن که سوز دل من به ساز می گویی

ز ساز دل چه شنیدی که باز می گویی

مگر حکایت پروانه می کنی با شمع؟

که شرح قصه به سوز و گداز می گویی

کنون که راز دل ما ز پرده بیرون شد

بزن که در دل این پرده راز می گویی

به سوی عرش الهی گشوده ام پر و بال

بزن، بزن که قصه ی راز و نیاز می گویی

بزن که سوز دل من به ساز می گویی

 ز ساز دل چه شنیدی که باز می گویی

مقایسه چند بیت از مولوی با چند بیت از عطار


مولانا

ای قوم به حج رفته کجائید کجائید
معشوق دراینجاست بیائید بیائید
معشوق تو همسایه دیواریوار
در بادیه سرگشته شما در چه هوائید
گرصورت بی صورت معشوق ببینید
همه خواجه وهم بنده وهم قبله شمائید


عطار

تویی معنی وبیرون تو اسم است
تویی گنج وهمه عالم طلسم است
تویی فر حضور نورآن ذات
که برهرذره می تابد ز ذرات
ترا بر ذره ذره راه بینم
دوعالم ثم وجه اله بینم

شعری از پابلو نرودا با ترجمه شاملو

به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
اگر سفر نکنی،
اگر کتابی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نکنی.

 به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
زمانی که خودباوری را در خودت بکشی،
وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند.

به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
اگر برده‏ی عادات خود شوی،
اگر همیشه از یک راه تکراری بروی …
اگر روزمرّگی را تغییر ندهی
اگر رنگ‏های متفاوت به تن نکنی،
یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی.

تو به آرامی آغاز به مردن می‏کنی
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سرکش،
و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وامی‌دارند،
و ضربان قلبت را تندتر می‌کنند،
دوری کنی . .. .، 

تو به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
اگر هنگامی که با شغلت،‌ یا عشقت شاد نیستی، آن را عوض نکنی،
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی،
اگر ورای رویاها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی
که حداقل یک بار در تمام زندگی‏ات
ورای مصلحت‌اندیشی بروی . . .
-
امروز زندگی را آغاز کن!
امروز مخاطره کن!

امروز کاری کن!
نگذار که به آرامی بمیری!
شادی را فراموش نکن

کیستی تو؟؟؟(مولانا)

هر زمان نو می شود دنیا و ما
بی خبر از نو شدن اندر بقا
پس تو را هر لحظه مرگ و رجعتی ست
مصطفی فرمود دنیا ساعتی ست
آزمودم، مرگ من در زندگی ست
چون رهی زین زندگی، پایندگی ست

کیستی تو... قطره ای از باده های آسمان
این جهان زندان و ما زندانیان
حفره کن زندان و خود را وارهان
کیستی تو... آدمی مخفی ست در زیر زبان
این زبان پرده است بر درگاه جان
کیستی تو... تیر پرّان بین و ناپیدا کمان
جان ها پیدا و پنهان جانِ جان

کیستی تو... رهنُمایم، همرهت باشم رفیق
من قلاووزم در این راه دقیق
کیستی تو... همدلی کن ای رفیق
در عشق سلیمانی من همدم مرغانم
هم عشق پری دارم، هم مرد پری خوانم
هر کس که پری خو تر، در شیشه کنم زودتر

برخوانم و افسونش حراقه بجنبانم
هم ناطق و خاموشم، هم لوح خموشانم
هم خونم و هم شیرم، هم طفلم و هم پیرم
کیستم من؟ کیستم من؟ چیستم من
تا نگردی پاکدل چون جبرئیل
گرچه گنجی در نگنجی در جهان
رخت بربند و برس در کاروان
آدمی چون کشتی است و بادبان
تا کی آرد باد را آن بادران

هیچ نندیشم به جز دلخواه تو
شکر ایزد را که دیدم روی تو
یافتم ناگه رهی من سوی تو
چشم گریانم ز گریه کند بود
یافت نور از نرگس جادوی تو
بس بگفتم کو وصال و کو نجاه
برد این «کو کو» مرا در کوی تو
جست وجویی در دلم انداختی
تا ز جست وجو رود در جوی تو

خاک را هایی و هویی کی بُدی؟
گر نبودی جذب های و هوی تو
مخزن «انّا فتحنا» برگشا
سرّ جان مصطفی را بازگو
مستجاب آمد دعای عاشقان
ای دعاگو آن دعا را بازگو
چون دهانم خورد از حلوای او
چشم روشن گشتم و بینای او
پا نهم گستاخ چون خانه روم
پا نلرزانم نه کورانه روم

دلم....

دلم

دایره کولی هاست

می رود

ده به ده

شهر به شهر

دلم

نی لبک چوپانان است

می نالد

صخره به صخره

نای به نای

دلم

چراغ کومه های کاهگلی ست

می سوزد

تاریک تاریک

دلتنگ دلتنگ

دلم

میراث دار عشق

میراث خوار غم.

برای تو که .....همیشه نقطه چین هایم را می فهمیدی.....

دلتنگی های ادمی را باد ترانه ای می خواند

رویا هایش را آسمان زیر ستاره نادیده می گیرد

و هر دانه برفی به اشکی نریخته می ماند

سکوت سرشار از سخنان نگفته است

از حرکات نا کرده ...

اعتراف به عشق های نهان

و شگفتی های بر زبان نیامده

در این سکوت حقیقت ما نهفته است

حقیقت من و تو !

سکوت سرشار از سخنان نگفته است

مرا به یاد بیاور. مرا از یاد مبر. که انعکاس صدایم

درون شب جاری است ...

مطلب ذیل موضوع جذاب و مضمون قابل تاملی دارد خواندن آن را تا پایان پیشنهاد میکنم

برگرفته از:
جهان هولوگرافیک (نظریه ای برای توضیح توانایی های فراطبیعی ذهن و اسرار ناشناخته ی مغز و جسم) – مایکل تالبوت

 

تناسخ موضوع مشکل آفرینی است، چه آنچه سخنان هجو و بی معنایی درباره اش گفته شده که خیلی ها آن را بی درنگ رد می کنند. خیلی ها متوجه نیستند که به رغم ادعاها و داستان های معروف در این زمینه، پژوهش های جدی بسیاری در مورد موضوع تناسخ صورت گرفته و می گیرد.
آدمیان هنگامی که هیپنوتیزم می شوند، اغلب چیزی را به یاد می آورند که ظاهرا خاطره ی وجودهای قبلی است. بررسی ها نشان داده که بیش از 90 درصد کسانی که مورد هیپنوتیزم قرار گرفته اند، قادرند این خاطرات را به یاد آورند. این پدیده را به طور وسیعی حتی خود شکاکین نیز تایید کرده اند. برای مثال، کتاب درسی روانپزشکی بنام "ضربه، جذبه، و استحاله" مدام به هیپنودرمان های تازه کار اخطار می کند که اگر خاطراتی از این دست در بیماران هیپنوتیزم شده، خود به خود ظاهر شد، تعجب نکنند.
مفهوم این ایده البته بسیار مورد جدل قرار گرفته است. بسیاری از پژوهشگران استدلال می کنند که خاطراتی از این دست در بیماران
هیپنوتیزم شده چیزی جز خیالبافی و ساخته ی ذهن ناخودآگاه نیست؛ و هیچ شکی در این نیست که گاه واقعا چنین است، بخصوص اگر جلسه ی هیپنوتیزم را یک هیپنوتیزم کننده ی تازه کار برگزار کند که نداند چه سوالهایی لازم است تا فرد هیپنوتیزم شده را به سوی خیالپردازیها و تصاویر خیالی سوق ندهد. ولی در عین حال موارد بیشماری نیز گزارش شده است که در آن افرادی تحت هدایت حرفه ای ها و افراد ماهر، خاطراتی را برشمرده اند که به نظر نمی آید حاصل خیالبافی ها باشد. شواهدی که آقای ویتون گرد آورده است در این دسته می گنجد.
دکتر ویتون جهت به راه انداختن پژوهش هایش حدود سی نفر را گرد هم آورد، از قشرهای مختلف جامعه، از راننده های کامیون تا دانشمندان علوم رایانه ای و پاره ای از معتقدان به پدیده ی تناسخ و پاره ای نامعتقدان به آن. سپس همگی را جداگانه و یک به یک هیپنوتیزم کرد، و روزهای متمادی را صرف ثبت آنچه در مورد تجربیات وجودهای پیشین خود می گفتند کرد.
اطلاعات حاصله از هر جهت جالب توجه بود. یکی از وجوه مشترک جالب توجه میان این اطلاعات، میزان همانندی تجارب شرکت کنندگان بود. همگان از زندگی های بیشمار گذشته سخن گفتند، پاره ای بیست تا بیست و پنج مورد را برشمردند؛ گرچه ویتون کوشید محدودیتی برای این موارد قائل شود و آنها را تا وجودهای غارنشین به عقب ببرد، یعنی تا جایی که دیگر یک دوره ی زندگی از دوره ی دیگر غیر قابل تشخیص نبود. همه اظهار کردند که برای روح، جنس زن و مرد علی السویه است، و بسیاری دست کم یک بار هم که شده زندگی جنس مخالف را تجربه کرده بودند. و همگی گفته بودند که هدف زندگی تحول و تکامل یافتن و آموزش است و وجودهای چندگانه این فرآیند را آسان می سازند.
ویتون در عین حال شواهدی یافت که قویا نشان می دادند که تجربه های برشمرده واقعا در حیات گذشته روی داده بودند. یکی از ویژگی های غیرعادی این تجربه ها این بود که خاطرات می توانستند مجموعه ی گسترده ای از رویدادها و تجربیاتی را توضیح دهند که ظاهرا هیچ ربطی به زندگی کنونی آزمون شونده نداشت. مثلا روانشناسی که در کانادا متولد و بزرگ شده بود، در زمان کودکی از لهجه ی بریتانیایی غیر قابل فهمی برخوردار بود و نیز همواره از احتمال شکستن پاهایش می ترسید، و از پرواز هوایی نیز واهمه داشت؛ مشکل جویدن انگشتان دست داشت و نسبت به شکنجه، شیفتگی بیمارگونه ای داشت. به هنگام نوجوانی تصویر گذرا و مبهمی از این واقعه داشت که به اتفاق یک افسر نازی در اتاقی است و آن هم بلافاصله پس از آنکه در طول یک آزمایش رانندگی پایش را بر پدالهای اتوموبیل فشرده بود. او تحت هیپنوتیزم به یاد آورد که خلبانی انگلیسی در جنگ جهانی دوم است و به هنگام پرواز بر فراز آلمان هواپیمایش مورد اصابت گلوله های دشمن قرار گرفته، که یکی از آنها از بدنه گذشته و باعث جراحت و شکستگی پای او شده است؛ و همین سبب شده که کنترل پدالهای پایی هواپیما را از دست دهد و چاره ای جز سقوط نداشته باشد. او بعدا اسیر آلمان ها شده و جهت اخذ اطلاعات مورد شکنجه قرار گرفته و ناخنهایش را کشیده اند و اندکی بعد مرده است.
بسیاری از داوطلبین هم در اثر تجدید خاطرات حیات گذشته ی خود از لحاظ روانی و جسمانی عمیقا درمان شدند و در باب زمانی که در قید حیات بودند جزئیات تاریخی دقیقی ارائه دادند. برخی از آنها حتی به زبانهایی کاملا نا آشنا برای دیگران به سخن گفتن پرداختند. یکی از آنها که دانشمندی 37 ساله و عالم در امور رفتاری بود، در حالی که زندگی گذشته ی خود را به عنوان یک وایکینگ مرور می کرد کلماتی را فریاد می زد که متخصصان زبانشناسی بعدا تشخیص دادند که همان زبان نورس کهن است. و پس از آنکه همین مرد به زندگی گذشته ی یک ایرانی باستان گردانده شد، شروع به نگارش خطوطی عنکبوتی به سبک عربی کرد که کارشناس زبانهای خاور نزدیک آن را نمونه ای صحیح از خط پهلوی ساسانی که بین سالهای 226 و 651 بعد از میلاد مسیح متداول بوده است و بعدها منسوخ شده، شناسایی کرد.
اما حیرت آورترین کشف ویتون وقتی بود که وی داوطلبان را به جایی موقت در میان زندگی ها بازگرداند، جایی شگفت انگیز و آکنده از نور که به مکان و زمانی که ما می شناسیم ربطی نداشت. از دیدگاه داوطلبان، منظور از آوردن آنها به این قلمرو این بود که اجازه پیدا کنند تا زندگی بعدی خود را برنامه ریزی کنند، یعنی طرح حوادث مهم و موقعیت هایی را که در آینده بر آنها واقع می شد بریزند. این فرآیند را نباید نوعی تمرین در زمینه ی تحقق خیالها و افسانه ها دانست. ویتون دریافت که وقتی افراد در این قلمرو بین الحیاتی قرار می گیرند، به حالاتی غیر عادی از آگاهی دست می یابند که در آن از حضور خود عمیقا آگاه و از احساسی شدیدا اخلاقی و عقلانی برخوردار می شدند. افزون بر آن، در این احوال، داوطلبان از توجیه کردن معایب و اشتباهات خود نیز بری بودند و با خویشتن در کمال صداقت روبرو می شدند. جهت متمایز ساختن این نوع آگاهی از هوشیاری هر روزه و معمولی مان، ویتون این هوشیاری شدید ذهن را حالت وراهشیاری می نامد.
بنابراین وقتی داوطلبان اقدام به برنامه ریزی زندگی آینده ی خود می کردند، تکلیف اخلاقی خود را هم مد نظر داشتند. مثلا دلشان می خواست همراه با کسانی زاده شوند که در زندگی قبلیشان با آنها بدرفتاری کرده بودند تا این بار بتوانند بدیهایی را که در حق آنان روا داشته بودند تلافی کنند. آنها نقشه ی برخوردهای دلپذیر با "دوستان نزدیک" را می کشیدند که با آنها در طول زندگی های گوناگون رابطه هایی تواما دوست داشتنی و مفید برقرار کرده بودند، و رویدادهای تصادفی را چنان برنامه ریزی می کردند که به نتایج و مقاصد دیگری دست یابند. یکی از آنها می گفت که به هنگام برنامه ریزی برای زندگی بعدی، وسیله ای ساعت گونه را در خیال می دیده که می شد قسمت های خاصی را جهت کسب نتایج خاص بعدی در آن جاسازی کرد.
و این نتایج همیشه دلپذیر نبود. مثلا خانمی که در سی و هفت سالگی مورد تجاوز قرار گرفته بود، وقتی خود را به حالت وراهشیاری برد، آشکار ساخت که در واقع وی، قبل از آنکه به این تناسخ جدید پا بگذارد، واقعه را برنامه ریزی کرده بوده. این خانم توضیح داد که در آن سن و سال به تجربه ی یک واقعه ی تراژیک نیاز داشته تا مجبور شود تمامی شکل و شمایل روح خود را تغییر دهد و بدین سان به درک عمیق و مثبت تری نسبت به معنای زندگی نایل آید.
یکی دیگر از مراجعان مردی بود که بیماری کلیوی تمام عمر به طور جدی زندگی او را تهدید می کرد. وی اقرار کرد که این بیماری را از آن جهت برگزیده تا خود را به خاطر خطا و گناهان زندگی قبلیش تنبیه کند. او در عین حال اظهار داشت که از بیماری کلیوی مردن جزو برنامه ی او نبوده، و قبل از ورود به این حیات، ترتیبی داده که با کسی یا چیزی ملاقات کند که به او کمک کند این واقعیت را به خاطر آورد و بدین سان او را قادر سازد تا هم بیماری جسمش را درمان کند و هم احساس گناهش را برطرف سازد. و درست طبق گفته هایش پس از آنکه جلسات درمانی اش را با ویتون آغاز کرد، به تجربه دید که چطور به طور معجزه آسایی به بهبودی کامل رسیده است.
البته همه ی مراجعان آقای ویتون چنین مشتاق دانستن آینده ی خود نبودند، آینده ای که وجود وراهشیار و فراآگاه آنها برایشان رقم زده بود. پاره ای از آنها خاطرات خود را سانسور می کردند و از ویتون می خواستند که پس از فرآیند هیپنوتیزم شدگی به آنها تعلیماتی دهد تا نتوانند هیچ یک از مطالبی را که به هنگام خلسه ی هیپنوتیزم گفته بودند به یاد آورند. چنان که بعدا توضیح دادند، نمی خواستند وسوسه ی سر و کله زدن با نوشته هایی را داشته باشند که نفس وراهشیارشان برایشان نگاشته بود.
تصورش هم حیرت آور است. آیا حقیقتا امکان پذیر است که ذهن ناخودآگاه ما نه تنها از خطوط کلی تقدیر ما آگاه باشد، که به واقع ما را در جهت تحقق یافتن آنها هم به تکاپو بیندازد؟ تنها تحقیقات آقای ویتون نیست که شاهد مدعاست. در بررسی آماری 28 مورد تصادف در راه آهن ایالات متحده، ویلیام کاکس فراروانشناس به این کشف نایل آمد که در روزهای تصادفات قطارها، تعداد مسافران به میزان چشمگیری کمتر از دیگر روزهای هفته های قبل بوده است.
یافته های کاکس نشان می دهد که ما شاید مدام به طور ناخودآگاه آینده را پیش بینی می کنیم و بر مبنای اطلاعات دریافت شده تصمیم می گیریم که از رویدادهای ناگوار بری باشیم، و شاید بعضی دیگر نظیر خانمی که می خواست تراژدی شخصی خود را تجربه کند، و یا مردی که مایل بود همواره بیماری کلیوی اش را تحمل کند، می خواهند که فقط موقعیت های منفی را تجربه کنند تا بتوانند مقاصد و طرح های ناخودآگاه دیگری را محقق سازند. ویتون می گوید:
ما به دقت یا به طور تصادفی موقعیت ها و رخدادهای زمینی مان را بر می گزینیم ... پیام پدیده ی وراهشیاری یا وراآگاهی این است که موقعیت زندگی هر موجود انسانی نه اتفاقی و تصادفی است و نه بی جا و بی مورد. اگر به قضیه به طور عینی و از درون زندگی نگاه کنیم، می بینیم که هر تجربه ی انسانی فقط درس دیگری است در کلاس درس عالم کیهانی.

مهم است به یاد داشته باشیم که وجود دستورالعمل های ناخودآگاهی از این دست به آن معنا نیست که زندگی ما سفت و سخت از پیش مقدر شده است و تمامی سرنوشت ها اجتناب ناپذیر است. این که بسیاری از مراجعان ویتون از او می خواستند کاری کند که آنها نتوانند گفته های خود را در شرایط هیپنوتیزم شدن به یاد آورند باز هم نشان می دهد که تنها می توان خطوط کلی آینده را آن هم به طور تقریبی دریافت، یافته ای که کماکان تابع تغییرات است.
ویتون تنها پژوهشگری نیست که در زمینه ی تحقیقات پدیده ی تناسخ شواهدی گردآوری کرد تا ثابت کند که ضمیر ناخودآگاه ما در تشکیل حیات ما بیش از آنچه می پنداریم دست دارد. جز او، دکتر آیان استیونسون، استاد روانپزشکی دانشکده ی پزشکی دانشگاه ویرجینیا نیز هست، که به جای استفاده از هیپنوتیزم، با کودکانی که خود به خود وجودهای گذشته ی خود را به یاد می آوردند گفتگو کرد و بیش از سی سال به این کار ادامه داد و هزاران مورد را در سرتاسر کره ی زمین جمع آوری کرد و مورد تجزیه و تحلیل قرار داد.
طبق نظریه ی استیونسون، در میان اطفال یادآوری خود به خودی زندگی گذشته موردی نسبتا همگانی است و چنان مرسوم است که تعداد مواردی که قابل توجه و بررسی است بسیار بیش از ظرفیت کاری و تعداد کارمندان اوست. معمولا اطفال 2 تا 4 ساله هستند که درباره ی زندگی دیگری سخن می گویند و اغلب مواردی را به یاد می آورند که بسیار خاص و استثنایی است؛ از جمله اسامی شان، اسامی افراد خانواده و دوستان، جایی که زندگی می کرده اند، و اینکه خانه شان به چه شکلی بوده و برای امرار معاش چه می کرده اند، و چگونه مرده اند، و اطلاعات مبهمی در زمینه ی اینکه مثلا قبل از مردن پولهایشان را کجا پنهان کرده اند، و مواردی که به قتل و کشتار منجر شده و گاه حتی اینکه قاتل چه کسی بوده. اغلب خاطرات این کودکان چنان برخوردار از جزئیات جالب است که استیونسون را قادر می سازد هویت شخصیت گذشته شان را مشخص و تقریبا همه ی آنچه را که اظهار داشته اند، ثابت کند. او حتی کودکان را به مکان هایی برده که در گذشته آنجا تجسد یافته بودند، و دیده که چگونه به راحتی میان کوچه پس کوچه های غریب می گردند و خانه های قبلی خود، متعلقات و حتی بستگان و آشنایان حیات گذشته شان را به درستی تشخیص می دهند.
استیونسون نیز، نظیر ویتون، داده های بیشماری را مبنی بر وجود تناسخ جمع آوری کرده و تا کنون 6 مجلد از یافته های خود را به چاپ رسانده است. او مانند ویتون با دلیل و مدرک دریافته که ناخودآگاه ما در شکل دادن به ما انسان ها و تقدیرمان نقشی بسیار بزرگ تر از آنچه می پنداشتیم، داراست.
وی این یافته ی ویتون را تایید می کند که ما اغلب همراه با افرادی که در هستیها یا وجودهای پیشینمان می شناخته ایم از نو زاده می شویم، و آن نیروی هدایت کننده که به گزینش هایمان شکل می دهد نیز اغلب مهر و محبت یا احساس گناه و احساس مدیون بودن به کسی یا چیزی است. و قبول دارد که مسئولیت شخص ما تعیین کننده ی سرنوشت ماست نه شانس و اتفاق. او به این نکته پی برده که گرچه شرایط جسمانی شخص از یک زندگی به زندگی بعدی می تواند بسیار تغییر کند، اما رفتار و کردار، علایق، گرایش ها، و سرشت هر کس در هر زندگی ثابت و تغییرناپذیر باقی می ماند مگر اینکه خود شخص سعی در تغییر آنها داشته باشد.
استیونسون از همه ی اینها نتیجه می گیرد که نشانه های بیرونی زندگی نیست که مهم است، بلکه ویژگی درونی، شادیها، غمها و "رشد و تحول درونی" شخص است که بیشترین اهمیت را دارد.
بنابراین اگر بخواهیم بر اساس شواهد بدست آمده قضاوت کنیم، هیچ گونه قاضی بیرونی ناظر بر اعمال ما و هیچ گونه هستی ای که ما را بر طبق گریزهایمان از یک زندگی به زندگی دیگر جابجا کند وجود ندارد. اگر این جهان، چنان که کیتس شاعر می پندارد "وادی روح سازی" است، ما نیز سازنده ی روح و جان خویشتنیم.
استیونسون در عین حال پدیده ای را آشکار ساخته که در بررسی های ویتون وجود ندارد، و آن کشف مدرک فوق العاده ای است دال بر قدرت ذهن ناخودآگاه در جهت تاثیرگذاری و تعیین حوادث و موقعیت های زندگیمان. او به این کشف نایل آمده که تجسد قبلی شخص می تواند بر شکل و ساخت و ساز بدن جسمانی کنونی اش تاثیر بگذارد. مثلا دریافته که کودکان برمه ای که زندگی گذشته ی خود را به عنوان یک خلبان انگلیسی یا آمریکایی نیروی هوایی به یاد می آورند که در جنگ بین المللی دوم بر فراز برمه هدف گلوله قرار گرفته و سرنگون شده است، همه ی آنها مو و پوست روشن تری نسبت به خواهر و برادر خود داشته اند.
وی مواردی یافته است که در آنها ویژگی های مشخص چهره، پا، یا نقص عضو و سایر مشخصات بارز بدن از یک زندگی به زندگی دیگر منتقل شده است. از همه متداول تر زخم ها و جراحات جسمانی است که به صورت اثر زخم، لکه ی مادرزادی یا ماه گرفتگی به افراد بعدی منتقل می شود. نمونه اش پسر بچه ای بود که به یاد آورده بود در زندگی گذشته اش با بریدن گلویش او را به قتل رسانده اند، و هنوز هم دور و بر گردنش یک خط باریک قرمز نظیر یک اثر زخم دیده می شد. در نمونه ای دیگر، پسر بچه ای به یاد آورده بود در تجسد قبلی اش با شلیک یک گلوله به مغزش خودکشی کرده، و هنوز هم در سرش دو اثر زخم یا ماه گرفتگی دیده می شد که مسیر ورود و خروج گلوله را به خوبی نشان می داد. و در یک مورد دیگر، جای عمل جراحی فرد قبلی در این یکی نیز به وضوح همراه با نقاط کوچک قرمز رنگ جای سوزن جراحی دیده می شد.
در واقع، استیونسون صدها مثال از اینگونه گرد آورد که در 4 مجلد درباره ی بررسی و تحلیل این پدیده به چاپ رسانید. در بعضی از آنها حتی توانست گزارش های بیمارستانی یا کالبدشکافی اشخاص مرده را بدست آورد تا نشان دهد که چنین جراحاتی نه تنها رخ داده که درست در همان نقطه ای که اثر زخم یا ماه گرفتگی نشان می دهد واقع شده است. او معتقد است که مشخصاتی از این دست نه تنها به عنوان قوی ترین مدرک و دلیل برای اثبات تناسخ به کار می روند که در عین حال نشان می دهند که در اینجا نوعی بدن غیرجسمانی به صورت میانجی در کار است که در مقام حامل این مشخصه ها میان یک زندگی و زندگی بعدی در حرکت است. او می گوید:
به نظر می آید که اثر زخم های بدن شخص قبلی می باید از خلال زندگی ها روی گونه ای بدن تداوم یافته، حمل شده باشد تا آن بدن نیز در نوع خود همچون نوعی قالب چاپی (کلیشه) برای تولید علائم مادرزادی یا ماه گرفتگی ها یا عیب و نقص هایی که بر زخم های بدن شخصیت قبلی است، روی بدن جدید عمل کند.
نظریه ی استیونسون درباره ی بدن انسان انعکاس دهنده ی اظهارات تیلر است مبنی بر اینکه میدان انرژی انسانی، یک قالب هولوگرافیک است که شکل و ساختار بدن جسمانی را مشخص می کند؛ به بیانی دیگر، نوعی طرح اولیه ی سه بعدی است که بدن جسمانی حول و حوش آن شکل می گیرد. به همین سان، کشفیات وی در زمینه ی علائم مادرزادی نیز این ایده را تقویت می کند که ما قلبا و عمیقا چیزی جز تصاویر یا ساخت و سازهای هولوگرافیکی که توسط اندیشه آفریده شده اند نیستیم.
استیونسون در عین حال متذکر شده است که تحقیقات وی نشان می دهند که ما خود آفریننده ی زندگی خود هستیم، و تا حدی نیز سازنده ی بدنهای خود، و شرکت ما در این فرآیند چنان منفعلانه است که به نظر می آید ما داوطلبانه آن را انتخاب نکرده ایم. لایه های عمیق روان ما ظاهرا در این گزینش ها موثرند، لایه هایی که با جهان نامستتر بسیار در تماس است، یا همان طور که استیونسون می گوید، "سطوحی از فعالیت ذهنی که بسی عمیق تر از آنهایی است که هضم غذای ما را در معده تنظیم می کنند، و تنفس عادی ما می بایست حاکم بر این فرآیندها باشد".
هر چند که نتایجی که استیونسون به دست می آورد، اغلب غیر عادی و غیر سنتی است، شهرت او به عنوان محققی دقیق و ژرف بین باعث کسب حرمت و افتخار او در پاره ای محافل شده است. کشفیات وی در مجله های معتبر علمی نظیر امریکن جورنال آو سایکیاتری، جورنال آونروس اند منتال دیزیز، و اینترنشنال جورنال آو کامپرتیو سوسایولوژی به چاپ رسیده است. و در یکی از بررسی های کارهای وی در مجله ی معتبر جورنال آو د امریکن مدیکال اسوسیشن آمده است که وی به نحوی طاقت فرسا و علمی، مجموعه ای کامل از نمونه ها و موارد خاص را برگزید که در آنها مدارک و شواهد مبنی بر وجود تناسخ چنان فراوان است که مشکل بتوان نادیده شان گرفت.

 

ازآجیل سفره عید

 

چند پسته لال مانده است
آنها که لب گشودند؛خورده شدند
آنها که لال مانده اند ؛می شکنند 
دندانساز راست می گفت:
پسته لال ؛سکوت دندان شکن است !

 

من تعجب می کنم 
چطور روز روشن 
دو ئیدروژن
با یک اکسیژن؛ ترکیب می شوند
وآب ازآب تکان نمی خورد!

 

بهزیستی نوشته بود:
شیر مادر ،مهر مادر ،جانشین ندارد
شیر مادر نخورده،مهر مادر پرداخت شد
پدر یک گاو خرید
و من بزرگ شدم
اما هیچ کس حقیقت مرا نشناخت
جز معلم عزیز ریاضی ام
که همیشه میگفت:
گوساله ، بتمرگ!

 

کندوها پر از قیر شده‌اند

زنبورهای کارگر به عسلویه رفته‌اند

تا پشت بام ملکه را آسفالت کنند

 

 

چه سعادتی!

داریوش به پارس می‌نازید

ما به پارس جنوبی!

 

رخش،گاری کشی می کند
رستم ،کنار پیاده رو سیگار می فروشد
سهراب ،ته جوب به خود پیچید
گردآفرید،از خانه زده بیرون
مردان خیابانی برای تهمینه بوق می زنند
ابوالقاسم برای شبکه سه ،سریال جنگی می سازد
وای...
موریانه ها به آخر شاهنامه رسیده اند!!

 

 

صفر را بستند

تا ما به بیرون زنگ نزنیم


از شما چه پنهان


ما از درون زنگ زدیم!