تغییرات

تغییرات

وبلاگ saye7

سلام دوستان عزیز،خانم ها ،آقایان،دخترها،پسرها،ودستان عزیزی که با من تبادل لینک دارید: رهگذر مهتاب،خنجر خورده ی رفاقت ،باران و انسی،دانگون،شینگون،دختر مهربون .....

دوستای گلم من نام وبلگم رو عوض کردم و نام اون رو از نام  دنیای تصویر و اطلاعات به سایه ی مهتاب تغییر دادم  اگر شما هم دوست داشتین نام وبلاگم رو  تصحیح کنین. ممنون... (سایه۷)

 من از این به بعد هفته ای  یکی دوبا بیشترنمی تونم بهتون سر بزنم ، نظراتتون رو چک کنم و براتون آپ های جدید بذارم ؛ پس من رو ببخشید.

فعلا خدا حافظ.

درود وسلام

سلام

 نظر دادن و شرکت در نظر سنجی یادتون نره. باز هم ممنون

اما تبادل لینک:

برای تبادل لینک با سایه۷ ابتدا من رو با اسم دنیای تصویر و اطلاعات لینک کنید و اگر دوست داشتید یکی یا هر دوتا از لوگو های سایه ۷ رو داخل وبسایتتون بذارید و بعد به من بگویید با چه اسمی شما رو لینک کنم.

مرا ببخشید...!!!

مرا که هیچ مقصدی به نامم ..
و هیچ چشمی در انتظارم نیست را !.. ببخشید !
که با بودنم ترافیک کرده ام !!

بیچاره من

بیچاره عروسک دلش میخواست زار زار گریه کند

اما خنده را بر لبانش دوخته بودند...!

دیوانه شده ام ... !

نشسته ام وسط تمام دلتنگی هایم .. !
صدایت را گذاشته ام ، و همراه با صدایت در گریه ، می خندم .. !
دیوانه شده ام ... !
عجیب نیست ... !
مجبورم صدایی را که هر شب با آن می خوابیدم را ، روزی صدبار ، ضبط شده و تکراری ، گوش کنم .. !
لعنت به تو که بی صدا و هُرم نفس هایت خوابم نمی برد .. !

من اینجا بس دلم تنگ است !

من اینجا بس دلم تنگ است !

و هر سازی که می بینم بد آهنگ است

بیا ره توشه برداریم

قدم در راه بی‌برگشت بگذاریم

ببینیم آسمان هر کجا آیا همین رنگ است ؟

بسان رهنوردانی که در افسانه‌ها گویند

گرفته کولبارِ زاد ره بر دوش

فشرده چوبدست خیزران در مشت

گهی پر گوی و گه خاموش

در آن مهگون فضای خلوت افسانگیشان راه می پویند

ما هم راه خود را می کنیم آغاز

سه ره پیداست،

نوشته بر سر هر یک به سنگ اَندر

حدیثی کَش نمی‌خوانی بر آن دیگر

نخستین: راهِ نوش و راحت و شادی

به ننگ آغشته، اما رو به شهر و باغ و آبادی

دودیگر: راه نیمَش ننگ، نیمَش نام

اگر سر بر کنی غوغا، و گر دم در کشی آرام

سه دیگر: راه بی برگشت، بی فرجام

من اینجا بس دلم تنگ است

و هر سازی که می بینم بد آهنگ است

بیا ره توشه برداریم

قدم در راه بی‌برگشت بگذاریم

ببینیم آسمان هر کجا آیا همین رنگ است ؟

تو دانی کاین سفر هرگز به سوی آسمانها نیست

سوی بهرام، این جاوید خون آشام

سوی ناهید، این بد بیوه گرگ قحبه‌ی بی‌غم

که می‌زد جام شومش را به جام «حافظ» و «خیام»

و می‌رقصید دست افشان و پاکوبان بسان دختر کولی

و کنون می‌زند با ساغرِ «مک‌نیس» یا «نیما»

و فردا نیز خواهد زد به جام هر که بعد از ما

سوی اینها و آنها نیست

به سوی پهندشت بی‌خداوندی‌ست

که با هر جنبش نبضم

هزاران اخترش پژمرده و پر پر به خاک افتند

بهِل کاین آسمان پاک

چرا گاهِ کسانی چون مسیح و دیگران باشد

که زشتانی چو من هرگز ندانند و ندانستند کآن خوبان

پدرْشان کیست؟

و یا سود و ثمرْشان چیست؟

بیا ره توشه برداریم

قدم در راه بگذاریم

به سوی سرزمینهایی که دیدارش

بسان شعله‌ی آتش

دواند در رگم خون نشیط زنده‌ی بیدار

نه این خونی که دارم، پیر و سرد و تیره و بیمار

چو کرم نیمه جانی بی سر و بی دم

که از دهلیز نقب آسای زهر اندود رگهایم

کشاند خویشتن را، همچو مستان دست بر دیوار

به سوی قلب من، این غرفه‌ی با پرده های تار

و می پرسد، صدایش ناله ای بی نور

«کسی اینجاست؟

هَلا! من با شمایم ، های!... می پرسم کسی اینجاست؟

کسی اینجا پیام آورد؟

نگاهی، یا که لبخندی؟

فشار گرم دست دوست مانندی؟»

و می‌بیند صدایی نیست، نور آشنایی نیست، حتی از نگاه

مرده‌ای هم رد پایی نیست

صدایی نیست الا پِت پِت رنجور شمعی در جوار مرگ

مَلول و با سحر نزدیک و دستش گرمِ کار مرگ

وز آن سو می رود بیرون، به سوی غرفه ای دیگر

به امیدی که نوشد از هوای تازه‌ی آزاد

ولی آنجا حدیث بنگ و افیون است

از اعطای درویشی که می‌خواند

«جهان پیر است و بی‌بنیاد، ازین فرهادکش فریاد»

وز آنجا می‌رود بیرون، به سوی جمله ساحلها

پس از گشتی کسالت بار

بدان سان باز می پرسد سر اندر غرفه‌ی با پرده‌های تار

کسی اینجاست؟

و می‌بیند همان شمع و همان نجواست

که می‌گویند بمان اینجا؟

که پرسی همچو آن پیر به درد آلوده‌ی مهجور

«خدایا به کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده‌ی خود را؟»

بیا ره توشه برداریم

قدم در راه بگذاریم

کجا؟ هر جا که پیش آید

بدآنجایی که می‌گویند خورشید غروب ما

زند بر پرده‌ی شبگیرشان تصویر

بدان دستش گرفته رایتی زربفت و گوید: «زود!»

وزین دستش فُتاده مشعلی خاموش و نالد دیر

کجا؟ هر جا که پیش آید

به آنجایی که می گویند

چو گل روییده شهری روشن از دریای تر دامان

و در آن چشمه‌هایی هست

که دایم روید و روید گل و برگ بلورین بال شعر از آن

و می نوشد از آن مردی که می گوید

چرا بر خویشتن هموار باید کرد رنج آبیاری کردن باغی

کز آن گلْ کاغذین روید؟

به آنجایی که می گویند روزی دختری بوده‌ست

که مرگش نیز چون مرگ «تاراس بولبا»

نه چون مرگ من و تو، مرگ پاک دیگری بوده‌ست

کجا؟ هر جا که اینجا نیست

من اینجا از نوازش نیز چون آزار ترسانم

ز سیلی زن، ز سیلی خور

وزین تصویر بر دیوار ترسانم

درین تصویر

عُمَر با سوط بی‌رحم خشایرشاه

زند دیوانه‌وار، اما نه بر دریا

به گرده‌ی من، به رگهای فسرده‌ی من

به زنده‌ی تو، به مرده‌ی من

بیا تا راه بسپاریم

به سوی سبزه زارانی که نه کس کشته، ندروده

به سوی سرزمینهایی که در آن هر چه بینی بکر و دوشیزه‌ست

و نقش رنگ و رویش هم بدین سان از ازل بوده

که چونین پاک و پاکیزه‌ست

به سوی آفتاب شاد صحرایی

که نگذارد تهی از خون گرم خویشتن جایی

و ما بر بیکران سبز و مخمل گونه ی دریا

می اندازیم زورقهای خود را چون کُل بادام

و مرغان سپید بادبانها را می آموزیم

که باد شُرطه را آغوش بگشایند

و می رانیم گاهی تند، گاه آرام

بیا ای خسته خاطر دوست!

ای مانند من دلکنده و غمگین

من اینجا بس دلم تنگ است

بیا ره توشه برداریم

قدم در راه بی فرجام بگذاریم

...

باغ بی برگی

باغ بی برگی 

 

آسمانش

 

را گرفته تنگ در آغوش


ابر ، با آن پوستین سرد نمناکش


باغ بی برگی

 
روز و شب تنهاست


با سکوت پاک غمناکش


ساز او باران ، سرودش باد


جامه اش شولای عریانی ست


ور جز اینش جامه ای باید


بافته بس شعله ی زر تا پودش باد

 
گو بروید ، یا نروید ، هر چه در هر کجا که خواهد


یا نمی خواهد


باغبان و رهگذاری نیست


باغ نومیدان


چشم در راه بهاری نیست


گر ز چشمش پرتو گرمی نمی تابد


ور به رویش برگ لبخندی نمی روید


باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست ؟


داستان از میوه های سر به گردونسای اینک

 

 خفته در تابوت


پست خاک می گوید


باغ بی برگی

 
خنده اش خونی ست اشک آمیز


جاودان بر اسب یال افشان زردش می چمد در آن


پادشاه فصلها ، پاییز


بی تو مهتاب

بی تو، مهتاب‌ شبی ، باز از آن کوچه گذشتم

همه تن چشم شدم، خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم

شدم آن عاشق دیوانه که بودم

در نهانخانة جانم ، گل یاد تو درخشید

باغ صد خاطره خندید،

عطر صد خاطره پیچید :


یادم آمد که شبی باهم از آن کوچه گذشتیم

پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم

تو، همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت

من همه، محو تماشای نگاهت

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ماه فرو ریخته در آب

شاخه ‌ها دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دلداده به آواز شباهنگ

یادم آید ، تو به من گفتی : از این عشق حذر کن

لحظه ‌ای چند بر این آب نظر کن ،

آب ، آیینه عشق گذران است

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است ،

باش فردا ، که دلت با دگران است !

تا فراموش کنی ، چندی از این شهر سفر کن

با تو گفتم :‌ حذر از عشق !؟ – ندانم

سفر از پیش تو؟ هرگز نتوانم

نتوانم

روز اول ، که دل من به تمنای تو پر زد

چون کبوتر، لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدی ، من نه رمیدم ، نه گسستم …

باز گفتم که : تو صیادی و من آهوی دشتم

تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم ، نتوانم !

اشکی از شاخه فرو ریخت

مرغ شب ، ناله تلخی زد و بگریخت …

اشک در چشم تو لرزید ،

ماه بر عشق تو خندید !

یادم آید که : دگر از تو جوابی نشنیدم

پای در دامن اندوه کشیدم

نگسستم ، نرمیدم

رفت در ظلمت غم ، آن شب و شبهای دگر هم

نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم

نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم …

بی تو، اما، به چه حالی من از آن کوچه گذشتم

تنها تر از تنها

حالا دیگه من تنهام و تنها تر از همیشه
   زیباترین صدایی که تو گوشم تکرار میشه
  موسیقی عاشقانه امواج دریاست و
   صدایی که برام خیلی آشناست
 زمزمه های دل تنگمه چیزی شبیه در خود شکستن

تسلیت قلب صبورم

یک برگ دیگر از تقویم عمرم را پاره می کنم
امروز هم گذشت
با مرور خاطرات دیروز
با غم نبودنت..و سکوتی سنگین
و من شتابان در پی زمان بی هدف
فقط میروم ..فقط میدوم
یاسها هم مثل من خسته اند از خزان و سرما
گرمی مهر تو را میخواهند
غنچه های باغ هم دیگر بهانه میگیرند
میان کوچه های تاریک غربت و تنهایی
صدای قدمهایت را می شنوم اما تو نیستی
فقط صدایی مبهم
قول داده بودی برایم سیب بیاوری
سیب سرخ خورشید
سیب سرخ امید
یادت هست؟؟؟
و رفتی و خورشید را هم بردی
و من در این کوچه های تنگ و تاریک
سرگردانم و منتظر
برگی از زندگی ام را ورق میزنم
امروز به پایان دفترم نزدیکم

گفته باشم

گــــفته باشــــم !.!.!
مـــن درد مــــــــی کــشــم ؛
تــــو امــــا …. چشم هـــــایت را ببنـــــــد !
سخت است بـدانـــــم می بینی ، و بی خیــــــــــالی … !

آسمان مال شما

"آسمان مال من است

  چشم ها را باید شست

  جور دیگر باید دید"

   این ها را همه سهراب نوشت!

 

  من در این کلبه ی آرام نوشتم: سهراب!

  چشم ها را شستم،

  جور دیگر دیدم:

                      آسمان مال تو بود،

                      چون تمامش آبی است!

                                                     آسمان در این جا

                                                      تیره و ظلمانی است!

 

  سهراب بیا تا من هم

  از نگاه تو جهان رابینم:

                      از دو چشمان تو شاید سهراب،

                      آسمان آبی بود،

                      سرزمین سبز،هوا عالی بود.

  

    آن زمان ظلم نبود؟

     آن زمان را گویم:

            -که زمین سبز،هوا آبی بود-

                      آن زمان ای سهراب،

                          جنگ در کار نبود؟

                                        در جواب طلب آزادی،

                                        زور و تزویر و کمی سنگ نبود؟

           

   تو بگو ای سهراب،

   در زمان های قدیم،

                   آن زمان که دریا..

                   رو به ساحل می رفت؛

                                            موج در کار نبود؟

 

  "آسمان مال من است

   چشم ها را باید شست

   جور دیگر باید دید"

 

  کمی ساکت سهراب،

  بنشین،گوش بده:

              آن زمان که همه جا سبز،

              هوا آبی بود؛

                              دل بیچاره ی تو تنگ نبود..

 

  اگر اکنون سهراب؛

  حرفی از حق بزنی،

                             آسمانت مشکی است!

                                               وعده ی دیدارت،

                                               چال هایی ابدی است!

 

 آسمان،دشت،هوا مال تو بود.

                      چون تو بودی و هوا

                                   ..و تو بودی و زمین!

  

  ولی اکنون سهراب؛

  "همه چی قیمت جان است بدان

   همه چی بابت نان است بدان"

                                        جان مردم ارزان،

                                        نان مردم از جان..

 

تو اگر ای سهراب،

جان دیگر یابی؛

            ..وبخواهی بنویسی از عشق

             بنویسی از یار،

             و بگویی که زمین مال من است..

                                                  شک ندارم خود نیز،

                                                  خنده ات می گیرد!

 

     آن زمان جای نشستن بر بام،

      و نوشتن از عشق،

                     نعره گون می گفتی:

                                    

                         آسمان مال شما..                       

                                 درد من آزادی است !! 

آسمان مال من است

هر کجا هستم باشم

اسمان مال من است

پنجره فکر هوا عشق زمین مال من است.

چه اهمیت دارد

گاه اگر می رویند

قارچ های غربت؟

 

 

قشنگ یعنی چه؟

قشنگ یعنی تعبیر عاشقانه اشکال

وعشق تنها عشق

ترا به گرمی یک سیب می کند مانوس.

وعشق تنها عشق

مرا به وسعت اندوه زندگی ها برد

مرا رساند به امکان یک پرنده شدن.

 

 

زندگی رسم خوشایندی است

زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ

پرشی دارد اندازه عشق.

زندگی چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یاد من و تو برود


سهراب سپهری


زیر باران


در زیــــر بــــــاران نشستـــــــه بـــــــــودم

چشمـــــم را بـه آسمــــــــان دوختـــــــــه بــــــــودم

 

 

 

چشمـــــم را بـه ابـــــرهـای سـرگــــــردان دوختـــــــه بــــــــودم

انتظــــــار مـی کشیــــــــدم

 

 

 

انتظـــــار قطــــره ای عــــــاشق از بـــــــاران

کـه از آسمـــــان بیــــایــــد و بــر چشمـــــانـــم بنشینـــــــــد

 

 

 

تــا شــــایــد چشمــــــانــم عــــــــــــــــــاشق آن قطـــــره شــــــــود

بـــــاران مـی بـــاریــد آسمــــان مـی نـــالیــــد ابــــــرهـا بـی قــــــرار بـودنــــد

 

 

 

صــــدای رعـــد ابــــرهـا سکــــــوت آسمـــــان را در هـــم شکستـــــــــه بــــــــــــود

خیــــس خیــــس شــــده بــــــــــودم

 

 

 

مثــل پـــــرنـــده ای در زیــــــر بـــــــاران

دوســـــت داشتـــــم پــــــــــرواز کنــم در اوج آسمـــان هـــــا

 

 

 

تـا شـــایـد قطــــره عــــاشق را از میــــان ایـــن همــــــه قطـــره پیــــدا کــــنم

مـی دانستـــم قطــــره هـایـی کـه از آسمــان مـی ریـــزد اشــــک هــای آسمـــان ست

 

 

 

اشـــک هــایــی کـه هـــر قطــــره از آن خــاطــــره ای بیــــش نبــــود

در رویــــاهـــایــم پـــــــــروازکـــــردم

 

 

 

در اوج آسمــــان هــا، در میـــان ابــــرهــا، در میـــان قطـــــره هــا

چطــــور مـی شـــــود از میـــان ایـــن همــــــه قطـــــره بـــــاران

قطــــره عـــــــــاشق را پیـــــدا کــــرد؟!

 

 

 

قطـــــره هــایــی کـه هـــر وقـــت بـه زمیــــن مـی ریخـــــت

یــا بـه دریــــا مــی رفــــــت یــا بـه رودخــــانــه

یــا بـه صحـــرا مـی رفــــــت و بـه زمیــــن فــــرو مــی رفـــــــت

و یــا بــــر روی گـــل مـی نشســـــت

 

 

 

مــــــن بـه دنبـــال قطــــــره ای بــــودم کـه بـــر روی چشمــــانـم بنشینــــد

نـه قطـــــره ای کــه عــــاشق دریــــا یــا گــــل شـــــود

و یــا اینکـــــه نـــاپدیــــد شـــــــود

 

 

 

مــــن قطـــــره عـــــاشق را مـی خــواستـــــم کـه یـــک رنــــگ بــاشــــد

همـــان رنـــگ بـــــاران عشــــــــــــق مـــن

نگـــــاهـم بـه بـــــــــاران بــــود

 

 

 

در دلـــــم چـه غــوغــــــایـی بــــــــود

انتظــــــار بـه ســــر رسیـــــــد

 

 

 

قطـــــره عـــــــاشق بـه چشمـــــانـم نـــرسیــــــد

بـــــــاران کـم کـم داشـــت رد خـــود را گــــم مــی کــــــرد

 

 

 

و آسمــــــان داشــــت آرام مـی گـــــرفت

دلــــم نمـی خـــــــواسـت آسمـــــــــان آرام بگیــــــرد

 

 

 

امـــا مـــــن نـا امیـــــد نشـــــدم و بــــاز هــــم منتظـــــر مــــانــــدم

آن قـــــــــــدر انتظــــار کشیــــــدم تــــا…

 

 

 

قطــــــره آخــــر بــــــاران را از آن بالاهـــــا مـی دیــــــدم

قطـــــره ای کـه آرزو داشتـــــــم بـه چشمـــــانــــم بنشینـــــــــــد

 

 

 

آرزو داشتــــــم بیـــایــــد و بـا چشمــــــانم دوســـــت شـــــــــــــــــــــــــود

 

 

 

قطــــره بـــــاران داشــــت بـه ســـــوی چشمـــــانـم مـی آمــــد

نگــــــاهــم همچنـــــــــان بـه آن قطـــــــره بـــــود

 

 

 

طــــــوفـان سعــی داشــــت قطـــــره را از چشمــــانــم جـــدا کنــــــد

و نگـــذارد بـه چشمـــــانــم بنشینـــــد

 

 

 

امــــــا آن قطـــــره عشـــــــــــــق بــا طـــــوفــان جنگیــــــــد

از طـــــــوفــان گذشــــــت و بـه چشمـــانـم نشســــــت

 

 

 

چـــه لحظـــــه قشنگــــــــی

 

 

 

در همـــان لحظـــه کـه قطـــره بـــــاران عشقــــــم داشــت بـه زمیـــن مـی ریخــــت

 

 

 

چشمـــــان مــــن هــم شــــــروع بـه اشـــک ریختــــن کـــــرد

اشــــک هـــایـم بـا آن قطــــــره یکــــی شـــــده بــــود

 

 

 

احســـــــاس کـــــردم قطــــــره عـــــــــاشق در قلبــــــم نشستـــــــــه

بـه قطــــــره وابستــــــه شــــــــــدم

 

 

 

آن قطــــــره پــاک پــاک بــــــود چــــون از آسمـــــان آمــــده بـــــود

همـــان قطــــــره ای کـه بــــــاران عشقــــــم بـه مـــن هــدیــــــه داد

 

 

آری عشـــــــــــــــق مـــن

آن قطــــــره ی زیبــــا تــــــــــــــــو بــــــودی

قطـــــــره ای کـه تـا ابــــــــــــــــد در قلبـــــم خـــــواهــد مــــــــانــد

باز باران بی ترانه

باز باران بی ترانه

باز باران با تمام بی کسی های شبانه

می خورد بر مرد تنها

می چکد بر فرش خانه

باز می آید صدای چک چک غم

باز ماتم

من به پشت شیشه تنهایی افتاده

نمی دانم ، نمی فهمم

کجای قطره های بی کسی زیباست

نمی فهمم چرا مردم نمی فهمند

که آن کودک که زیر ضربه شلاق باران سخت می لرزد

کجای ذلتش زیباست

نمی فهمم

کجای اشک یک بابا

که سقفی از گِل و آهن به زور چکمه باران

به روی همسرو پروانه های مرده اش آرام باریده

کجایش بوی عشق و عاشقی دارد

نمی دانم

نمی دانم چرا مردم نمی دانند

که باران عشق تنها نیست

صدای ممتدش در امتداد رنج این دلهاست

کجای مرگ ما زیباست

نمی فهمم

فقط من بودم و باران و گِل های خیابان بود

نمی دانم

کجــــای این لجـــــن زیباست

بشنو از من کودک من

پیش چشم مرد فردا

که باران هست زیبا از برای مردم زیبای بالا دست

و آن باران که عشق دارد فقط جاریست برای عاشقان مست

و باران من و تو درد و غم دارد

خدا هم خوب می داند

که این عدل زمینی ، عدل کم دارد

اینم شعر کامل باز باران بی ترانه

باز باران , باز هم من

باز باران

بی ترانه

 با تمام بی کسی های شبانه

باز می اید صدای چک چک غم

 باز ماتم

 باز هم من...

یادم آرد روز های محنت و غم...

 

خسته شدم

اجازه خدا ؟؟؟؟؟؟؟
میشه ورقمو بدم ؟
میدونم وقت امتحان تموم نشده!
ولی خسته شدم!!!!!

تمام...

آینه میشکند
شیشیه هم میشکند
غرور هم همینطور
دل هم مثل بقیه
ولی تو چیزی رو شکوندی که
تاحالا کسی نشکونده بود
تو من رو شکوندی
خرد کردی
تمام
.
.
.

متن (m.h.n)

میلاد علی (ع) مبارک.

در مردانگی ات ای علی(ع) همین بس که

 یک عمر سکوت کردی

 از حقت گذشتی و

 خانه نشین شدی

تا دین خدا پابرجا بماند.

(تولد تنها مولود کعبه حضرت امام علی (ع) و روز پدر بر تمامی مردانی که پدر هستن یا پدر میشن یا متاسفانه پدرشون رو از دست دادند مبارک.)

پدرم ای همه ی پشتوانه ام روزت مبارک

پدرم ای همه ی پشتوانه ام روزت مبارک.

((پدر پیر دست ضعیف ولرزانش را گذاشت روشونه ی پسرش و ازش پرسید تو قویتری یا من؟پسر باغرور خاصی گفت:من!پدر پیر باکمی دلشکستگی دوباره پرسید:تو قویتری یا من؟پسرگفت:من!پدر با دلی گرفته به یاد همه ی زحمتهایی که کشیده بود دستش را از شونه ی پسر جوانش برداشت و چند قدم دورتر مجدد پرسید:تو قویتری یا من؟؟پسر با چشمی پر از اشک گفت؟شما!!!پدر گفت چرا نظرت عوض شد؟پسر جواب داد: پدر وقتی دستت روی شونه ام بود احساس میکردم یک دنیا پشتمه ولی حالاکه نیس احساس میکنم پشتوانه ای ندارم. ))

تقدیم به بابای گلم که بهترین بابای دنیاست

بابایی عاشقتم ای همه ی پشتوانه ام.

دوستان عزیزم

دوستان امروز میخواستم

 چندتا از دلنوشته هام رو براتون بذارم

 اما متاسفانه متوجه شدم بعضی از افراد

بدون توجه به گفته ی من اونها رو در وبلاگشون قرار میدن

پس تا زمانی که این مشکل بر طرف بشه از اپ کردن خبری نیست

با تشکر از شما دوستان عزیزم

saye

m.h.n

دل سر به هوایم

کجایی که دل سر به هوایم

آدم نمیشود

 دلش هوای حوایش را کرده.

متن (m.h.n)

 

از جیب و جان که بر آید ...... کز عهده خرجش به در آید

سپاس و ستایش دانشگاه آزاد را ،

که ترکش موجب بی مدرکی است 

و به کلاس اندرش مزید در به دری

،هر ترمی که آغاز می شود موجب پرداخت زر است

وچون به پایان رسد مایه ی ضرر

 پس در هر سال دو ترم موجود

و بر هر ترمی شهریه ای واجب .....

از جیب و جان که بر آید....کز عهده خرجش به در آید

میخواهید چه کاره شوید؟

به نام خدا ،

من می خواهم در آینده شهید بشوم. برای این که...

معلم که خنده اش گرفته بود ،پرید وسط حرف علی و گفت:

ببین علی جان! موضوع انشاء این بود که «در آینده می خواهید چه کاره بشین.»

باید در مورد یه شغل یا یه کار توضیح می دادی. 

مثلاً ، پدر خودت چه کاره است؟

آقا اجازه ... شهید ... 

مهمانی

بگذار تا آسمان

 در شهر مهمانی بگیرد

برای بیرون کردن من

 از دل آسمانیت.

متن (m.h.n)

تبعید

آسمان

 چه واژه ی غریبی

دنیا

چه واژه ی دوری

مهربانی

 چه واژه ی سنگدلی

و تو

دل آسمانیم راکه دنیای مهر بانی بود

را به غریبستان دور سنگدلی تبعید کردی.

متن (m.h.n)

خنده

چه زیبا ست خنده هایت

وقتی با لبخندی میگویی

من دارم می روم مادر

برای برنگشتنم دعا کن.

متن (m.h.n)

 

بروید

بروید و بگذارید تنها باشم

با تمام تنهایی هایم

با قلب شکسته ام

با اشک های دلتنگی ام

بروید

هیچ کس که نباشد

خدا را دارم

همین برای من بس است.

متن (m.h.n)

 

تنها

تنها که شدی،

 تنها برایت این مهم است

 که فقط از یاد نروی.

متن (m.h.n)

دلم

دلم که تنگ می شود

کوچک میشود

کوچک که میشود

راحت تر میتوانم پیدایت کنم

به خاطر همین است که همیشه دلتنگت هستم.

متن (m.h.n)