تو را دوست دارم بدون آنکه علتش را بدانم ...

 

برگشتن دوباره  ...

بازم نوشتن ...

چقدر زود دیررر میشه ...

جه زود یه سال گذشت ...

مــن از تــــو و عشقت گذشتم ...

 

هیچ وقت نفهمیدم چه رازیست میان دلم و دستم

که هر چه را دلم خواست از دستم رفتت ...

 

به خودت میگی فـــراموشش میکنی

ولــــی تا آخر عــمرت به یادش زندگی میکنی ...

چقدر  سخته بعد از مدت ها

 با دیدن عکسش بهم بریزی

خـــدایا کمکم کــن ...

بـرف نو در آغوش آسمان آذر چه اتفاق مبارکی است

مادر بزرگ همیشه میگوید : برف نــو یک نشانه از افتادن اتفاق خوب است ...

 

میگویند : عاشقت هستند ، برای همیشه نــه فقط تــا وقتی که ...

نوبت بازی با تــو تمام بشود ...

و این است بازیه ، بـــا هم بودن و دوست داشتن ...

 

گاهی چتر را

باید دست باران داد

روی سر خودش بگیرد

و مــا جایش بباریم ...

 

پــاییز یعنی مــن ، پــاییز یعنی تـــــــو

پــاییز یعنی ...