آهای تو که یه «جونم»ت ، هزار تا جون بها داره

بکُش منو با لبی که بوسه شو خون بها داره

 

بذار حسودی بکُشه ، رقیبو وقتی می کُشه

سرش توو کار خودشه ، چی کار به کار ما داره ؟

 

سرت سلامت اگه باز میخونه ها بسته شدن

با چشم مست تو آخه ، به مـِـی کی اعتنا داره ؟

 

این همه مهربونی رو از تو چطور باور کنم ؟

توو این قحط وفا که عشق ، صورت کیمیا داره

 

حرف «من» و «تو» رو نزن ، ای من و تو یه جون ، دو تن

بدون که از تو عاشقت ، فقط سری سوا داره

 

خوشگلا ، خشگلن ولی باز تو نمی شن ، کی میگه

خوشگل ِ خالی ربطی با خوشگل ِ خوشگلا داره ؟

 

کی گفته ماه و زهره رو که شکل چشمای توان ؟

چه دخلی خورشیدای تو به اون ستاره ها داره ؟!

 

توو بودن و نبودنت ، یه بغض ِ سنگین باهامه

آسمونم بارونیه تا دلم این هوا داره

 

من خودمم نمی دونم که از کِی عاشقت شدم

چیزی که انتها نداشت ، چه طوری ابتدا داره ؟

 

نترس از اینکه عشق من با تو یه روز تموم بشه

چیزی که ابتدا نداشت چجوری انتها داره؟!





میم مثل مرد






سلام دوستای گلم. این مطلب رو جایی دیدم و خوشم اومد،

 فکر کنم خوندنش خالی از لطف نیست.

ﯾﮏ ﻭﻗﺖ ﻫﺎﯾﯽ ﻓﮑﺮ ﻣﯿﮑﻨﻢ ﻣﺮﺩ ﺑﻮﺩﻥ ﭼﻘﺪﺭ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﺪ ﻏﻤﮕﯿﻦ ﺑﺎﺷﺪ.

ﻫﯿﭻ ﮐﺲ ﺍﺯ ﺩﻧﯿﺎﯼ ﻣﺮﺩﺍﻧﻪ ﻧﻤﯽ ﮔﻮﯾﺪ. ﻫﯿﭻ ﮐﺲ ﺍﺯ ﺣﻘﻮﻕ ﻣﺮﺩﺍﻥ ﺩﻓﺎﻉ ﻧﻤﯿﮑﻨﺪ. ﻫﯿﭻ ﺍﻧﺠﻤﻨﯽ ﺑﺎ

ﭘﺴﻮﻧﺪ ..." ﻣﺮﺩﺍن "  ﺧﺎﺹ ﻧﻤﯿﺸﻮﺩ.

ﻣﺮﺩ ﻫﺎ ﻧﻤﺎﺩﯼ ﻣﺜﻞ ﺭﻧﮓ ﺻﻮﺭﺗﯽ ﻧﺪﺍﺭﻧﺪ. ﺍﯾﻦ ﺭﻭﺯﻫﺎ ﻫﻤﻪ ﯾﮏ ﺑﻠﻨﺪ ﮔﻮ ﺩﺳﺖ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺍﻧﺪ

ﻭ ﺍﺯ ﺣﻘﻮﻕ ﻭ ﺩﺭﺩﻫﺎ ﻭ ﺩﻧﯿﺎﯼ ﺯﻧﺎﻥ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﻨﺪ.

ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﺣﻖ ﻭ ﺩﺭﺩ ﻭ ﺩﻧﯿﺎﯼ ﻫﺮ ﺯﻧﯽ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﻫﻤﯿﻦ ﻣﺮﺩﻫﺎ ﺍﺳﺖ.

ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﻫﻤﯿﻦ ﻣﺮﺩﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺘﻤﺎﻥ ﺩﺍﺭﻧﺪ. ﻭﻗﺘﯽ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﻨﺪ ﺣﺮﻑ ﺧﺎﺻﯽ ﺑﺰﻧﻨﺪ ﻫﻮﻝ ﻣﯽ ﺷﻮﻧﺪ.

ﺣﺘﯽ ﻫﻤﺎﻥ ﻣﺮﺩ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺘﻤﺎﻥ ﺩﺍﺷﺘﻨﺪ ﻭﻟﯽ ﺭﻓﺘﻨﺪ... ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﻫﻤﯿﻦ ﻣﺮﺩ ﻫﺎﯼ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺧﺴﺘﻪ.

ﺍﺯ ﻫﻤﯿﻦ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺍﺯ 18 ﺳﺎﻟﮕﯽ ﺩﻭﯾﺪﻥ ﺭﺍ ﺷﺮﻭﻉ ﻣﯿﮑﻨﻨﺪ. ﻭ ﻣﺪﺍﻡ ﺑﺎﯾﺪ ﻋﻘﺐ ﺑﺎﺷﻨد.

ﻣﺪﺍﻡ ﺑﺎﯾﺪ ﺣﺮﺹ ﺭﺳﯿﺪﻥ ﺑﻪ ﭼﯿﺰﯼ ﺭﺍ ﺑﺨﻮﺭﻧﺪ. ﺳﺮﺑﺎﺯﯼ، ﮐﺎﺭ، ﺩﺭ ﺁﻣﺪ، ﺗﺤﺼﯿﻞ...

ﻫﻤﻪ ﺍﺯ ﻣﺮﺩ ﻫﺎ ﻫﻤﻪ ﺗﻮﻗﻌﯽ ﺩﺍﺭﻧﺪ. ﺑﺎﯾﺪ ﺗﺤﺼﯿﻞ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﺎﺷﻨﺪ.

ﭘﻮﻟﺪﺍﺭ، ﺧﻮﺷﺘﯿﭗ، ﻗﺪ ﺑﻠﻨﺪ، ﺧﻮﺵ ﺍﺧﻼﻕ، ﻗﻮﯼ... ﻭ ﺧﺪﺍ ﻧﮑﻨﺪ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﻬﺎ ﻧﺒﺎﺷﻨﺪ...

ﻣﺎ ﻫﻢ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﻮﺩﻣﺎﻥ ﺧﻮﺷﯿﻢ! ﻣﺜلا ﺍﺯ ﻣﺮﺩﯼ ﮐﻪ ﺻﺒﺢ ﺗﺎ ﺷﺐ ﺩﺍﺭﺩ ﺑﺮﺍﯼ ﺩﺭ ﺁﻣﺪ ﺑﯿﺸﺘﺮ

ﺑﺮﺍﯼ ﻓﺮﺍﻫﻢ ﮐﺮﺩﻥ ﯾﮏ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺧﻮﺏ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺎ ﮐﻪ ﻋﺸﻘﺸﺎﻥ ﺑﺎﺷﯿﻢ ﺑﻪ ﻗﻮﻟﯽ ﺳﮓ ﺩﻭ ﻣﯽ ﺯﻧﺪ،

ﺗﻮﻗﻊ ﺩﺍﺭﯾﻢ ﮐﻪ ﺷﺒﺶ ﺑﯿﺎﯾﺪ ﺯﯾﺮ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﻣﺎﻥ ﻭﯾوﻟﻮﻥ ﺑﺰﻧﺪ ﻭ ﺍﺯ ﻣﺮﺩﯼ ﮐﻪ ﺯﯾﺮ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﻣﺎﻥ ﻭﯾوﻟﻮﻥ ﻣﯽ ﺯﻧﺪ ﺗﻮﻗﻊ

ﺩﺍﺭﯾﻢ ﮐﻪ ﻋﻀﻮ ﺍﺭﺷﺪ ﻫﯿﺎﺕ ﻣﺪﯾﺮﻩ ﯼ ﺷﺮﮐﺖ ﻭﺍﺭﺩﺍﺕ ﺭﺍﺩﯾﺎﺗﻮﺭ ﺑﺎﺷﺪ.

ﺗﻮﻗﻊ ﺩﺍﺭﯾﻢ ﻫﻤﺰﻣﺎﻥ ﺩﻭﺳﺘﻤﺎﻥ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻨﺪ، ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﺎﻥ ﺭﺍ ﺗﺎﻣﯿﻦ ﮐﻨﻨﺪ،

ﺻﺒﻮﺭ ﺑﺎﺷﻨﺪ ﻭ ﺩﻟﺪﺍﺭﯾﻤﺎﻥ ﺑﺪﻫﻨﺪ، ﺧﻮﺏ ﮐﺎﺭ ﮐﻨﻨﺪ ﻭ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺑﻮﯼ ﺧﻮﺏ ﺑﺪﻫﻨﺪ

ﻭ ﺯﻭﺩ ﺑﻪ ﺯﻭﺩ ﺳﻠﻤﺎﻧﯽ ﺑﺮﻭﻧﺪ ﻭ ﻏﺬﺍﻫﺎﯼ ﺑﺪ ﻣﺰﻩ ﻣﺎﺭﺍ ﺑﺎ ﺍﺷﺘﯿﺎﻕ ﺑﺨﻮﺭﻧﺪ ﻭ

ﺑﺎ ﻣﺎ ﻣﻬﻤﺎﻧﯽ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﯾﻢ ﺑﯿﺎﯾﻨﺪ ﻭ ﻫﺮ ﮐﺴﯽ ﺭﺍ ﮐﻪ ﻣﺎ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﯾﻢ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻨﺪ

ﻭ ﺩﻭﺳﺖ ﻫﺎﯼ ﺩﻭﺭﺍﻥ ﻣﺠﺮﺩﯾﺸﺎﻥ ﺭﺍ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﮐﻨﻨﺪ ﻭ ﺗﻮﯼ ﺟﻤﻊ ﻗﺮﺑﺎﻥ ﺻﺪﻗﻪ ﻣﺎﻥ ﺑﺮﻭﻧﺪ

ﻭ ﻫﯿﭻ ﺯﻥ ﺯﯾﺒﺎﺗﺮﯼ ﺭﺍ ﺍﺻﻠا ﻧﺒﯿﻨﻨﺪ ﻭ ﺣﺘﯽ ﯾﮏ ﻧﺦ ﻫﻢ ﺳﯿﮕﺎﺭ ﻧﮑﺸﻨﺪ!

ﻣﺮﺩ ﻫﺎ ﺩﻧﯿﺎﯼ ﻏﻤﮕﯿﻦ ﺻﺒﻮﺭﺍﻧﻪ ﺍﯼ ﺩﺍﺭﻧﺪ. ﺑﯿﺎﯾﯿﺪ ﻗﺒﻮﻝ ﮐﻨﯿﻢ.

ﻣﺮﺩ ﻫﺎ ﺻﺒﺮﺷﺎﻥ ﺍﺯ ﻣﺎ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺍﺳﺖ. ﻭﻗﺖ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺩﺍﺩ ﻣﯿﺰﻧﻨﺪ ﻭﻗﺖ ﻫﺎﯾﯽ ﻫﻢ ﮐﻪ ﺗﻮﯼ ﺧﯿﺎﺑﺎﻥ

ﺩﺳﺖ ﺑﻪ ﯾﻘﻪ ﻣﯽ ﺷﻮﻧﺪ ﻭﻗﺖ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﭼﮑﺸﺎﻥ ﭘﺎﺱ ﻧﻤﯿﺸﻮﺩ ﻭﻗﺖ ﻫﺎﯾﯽ

ﮐﻪ ﺟﻮﺍﺏ ﺍﺱ ﺍﻡ ﺍﺱ ﺷﺐ ﺑﻪ ﺧﯿﺮ ﺭﺍ ﻧﻤﯿﺪﻫﻨﺪ ﻭﻗﺖ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﻋﺮﻕ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﻧﺪ

ﻭﻗﺖ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﮐﻔﺸﺸﺎﻥ ﮐﺜﯿﻒ ﺍﺳﺖ ﺗﻤﺎﻡ ﺍﯾﻦ ﻭﻗﺖ ﻫﺎ ﺧﺴﺘﻪ ﺍﻧﺪ ﻭ ﮐﻤﯽ ﻏﻤﮕﯿﻦ.

ﻭ ﻣﺎ ﻣﻮﺟﻮﺩﺍﺕ ﮐﻮﭼﮏ ﺷﮕﻔﺖ ﺍﻧﮕﯿﺰ ﻏﺮﻏﺮﻭﯼ ﺑﯽ ﻃﺎﻗﺖ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻧﺪ.

ﺩﻭﺳﺘﻤﺎﻥ ﺩﺍﺭﻧﺪ ﻭ ﻣﺎ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻓﮑﺮ ﻣﯿﮑﻨﯿﻢ ﮐﻪ ﻧﮑﻨﺪ ﻣﻦ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﻮﺩﻡ ﻧﻤﯿﺨﻮﺍﻫﺪ ﺑﺮﺍﯼ ﺯﯾﺒﺎﯾﯽ ﺍﻡ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﺪ،

ﻧﮑﻨﺪ ﻣﻦ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﺷﺐ ﻫﺎﯾﺶ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﺪ؟ ﻧﮑﻨﺪ ﻣﻦ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﭼﺎﻝ ﺭﻭﯼ ﻟﭙﻢ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﺪ؟

ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺘﻤﺎﻥ ﺩﺍﺭﻧﺪ؛ ﺳﺎﺩﻩ ﻭ ﻣﻨﻄﻘﯽ... 

ﻣﺮﺩ ﻫﺎ ﻫﻤﻪ ﺩﻧﯿﺎﯾﺸﺎﻥ ﻫﻤﯿﻦ ﻃﻮﺭﯼ ﺍﺳﺖ. ﺳﺎﺩﻩ ﻭ ﻣﻨﻄﻘﯽ... ﺩﺭﺳﺖ ﺑﺮ ﻋﮑﺲ ﺩﻧﯿﺎﯼ ﻣﺎ.

ﺑﯿﺎﯾﯿﺪ ﺑﺲ ﮐﻨﯿﻢ. ﺑﯿﺎﯾﯿﺪ ﻣﯿﮑﺮﻓﻮﻥ ﻫﺎ ﻭ ﺗﺎﺑﻠﻮ ﻫﺎﯼ ﺍﻋﺘﺮﺍﺿﯿﻤﺎﻥ ﺭﺍ ﮐﻨﺎﺭ ﺑﮕﺬﺍﺭﯾﻢ.

ﻣﻦ ﻓﮑﺮ ﻣﯿﮑﻨﻢ ﻣﺮﺩ ﻫﺎ، ﻭﺍﻗﻌﻦ ﻣﺮﺩ ﻫﺎ، ﺍﻧﻘﺪﺭ ﻫﺎ ﮐﻪ ﺩﺍﺭﯾﻢ ﻧﺸﺎﻥ ﻣﯿﺪﻫﯿﻢ ﺑﺪ ﻧﯿﺴﺘﻨﺪ.

ﻣﺮﺩﻫﺎ ﺍﺣﺘﻤﺎﻟﻦ ﺩﻟﺸﺎﻥ ﺯﻧﯽ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﺪ ﮐﻪ ﮐﻨﺎﺭﺵ ﺁﺭﺍﻣﺶ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻨﺪ. ﻓﻘﻂ ﻫﻤﯿﻦ.

ﮐﻤﯽ ﺁﺭﺍﻣﺶ ﺩﺭ ﺍﺯﺍﯼ ﻫﻤﻪ ﻓﺸﺎﺭ ﻫﺎ ﻭ ﺍﺳﺘﺮﺱ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﻮﺷﺒﺨﺖ ﮐﺮﺩﻥ ﻣﺎ ﺗﺤﻤﻞ ﻣﯿﮑﻨﻨﺪ.

ﮐﻤﯽ ﺁﺭﺍﻣﺶ ﺩﺭ ﺍﺯﺍﯼ ﻗﺼﺮ ﺭﻭﯾﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﻣﺎ ﻃﻠﺐ ﻣﯿﮑﻨﯿﻢ... 

ﺑﺮ ﺧﻼﻑ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﭘﺮ ﺩﻏﺪﻏﻪ ﺍﯼ ﮐﻪ ﺩﺍﺭﻧﺪ، ﺗﻌﺮﯾﻒ ﻣﺮﺩﻫﺎ ﺍﺯ ﺧﻮﺷﺒﺨﺘﯽ ﺧﯿﻠﯽ ﺳﺎﺩﻩ ﺍﺳﺖ.






عشق

 

آدم‌ها عاشق ما نمی‌‌شوند ، آدم‌ها جذب ما می‌‌شوند.

در لحظه‌ای حساس حرف‌هایی‌ را می‌‌زنیم که شخصی‌ نیاز به شنیدنش داشته.

در یک لحظه ی حساس طوری رفتار می‌‌کنیم که شخص احساس می‌‌کند

تمام عمر در انتظار کسی‌ مثل ما بوده

در یک لحظه ی حساس حضور ما ، وجودِ شخص را طوری کامل می‌‌کند

که فکر می‌کند حسی که دارد نامی‌ جز عشق ندارد.

آدم‌ها فکر می‌‌کنند که عاشق شده اند.

آدم‌ها فکر می‌‌کنند بدون وجود ما حتی یک روز دوام نمی‌‌آورند.

آدم‌ها فکر می‌‌کنند مکمل خود را یافته اند. ... آدم‌ها زیاد فکر می‌‌کنند

آدم‌ها در واقع مجذوب ما میشوند و پس ازمدتی‌ که جذابیت ما برایشان عادی شد،

متوجه می‌‌شوند که چقدر جایِ عشق در زندگی‌‌شان خالیست ...

می‌‌فهمند در جستجوی عشق‌های واقعی‌ باید ما را ترک کنند.

تمامِ حرفِ من اینست که کاش آدم‌ها یاد بگیرند که

" عشق پدیده‌ای حس کردنی است نه فکرکردنی "

و کاش بفهمند که بعد از رفتنشان ، عشقی‌ را که فکر میکرده اند دارند

چه می‌کند با

کسانی‌ که حس میکرده اند این عشق واقعی‌ ‌ست.



 

خدا






چه دلپذیر است

اینکه گناهانمان پیدا نیستند

وگرنه مجبور بودیم هر روز خودمان را پاک بشوییم

شاید هم می بایست زیر باران زندگی میکردیم


و باز دلپذیر و نیکوست اینکه

دروغهایمان شکل ما را دگرگون نمیکنند

چون در اینصورت حتی یک لحظه همدیگر را به یاد نمی آوردیم



خدای رحیم تو را بخاطر اینهمه مهربانی ات سپاس


نامه نادر ابراهیمی به همسرش







عزیز من

باور کن هیچ چیز جز صدای خنده آرام و شادمانه تو  بر قدرت کارکردن من

و سرسختانه و عادلانه کار کردن من نمی افزاید و هیچ چیز همچون افسردگی

و در خود فرورفتگی تو مرا تحلیل نمیبرد، ضعیف نمیکند و از پا در نمی اندازد.

البته من بسیار خجلت زده خواهم شد اگر تصور کنی این  " من " ، من است

که میخواهد به قیمت نشاط صنعتی و کاذب تو ، بر قدرت کار خود بیفزاید

 و مرد سالارانه (همچون بسیاری از مردان بیمار خودپرستی ها)

حتی شادی تو را بخاطر خویش بخواهد.

نه....هرگز چنین تصوری نخواهی داشت.

راهی که تا اینجا در کنار هم آمده اییم،خیلی چیزها را یقینا بر من وتو معلوم کرده است.

اما این نیز ناگزیز معلوم است که برای تو مثل انگیزه ای قویتر و جدیتر از کاری که میکنم

 ( نوشتن و باز هم نوشتن)

وجود ندارد ودعوت از تو در راه رد غم با چنین مستمسکی ،

 البته دعوتی ست موجه ، مگر اینکه تو این انگیزه را نپذیری.

پس باز میگویم، این بزرگترین و پر دوامترین خواهش من از توست:

مگذار غم سراسر سرزمین روحت تو را به تصرف خویش در آورد،

و جای کوچکی برای من باقی نگذارد.

من به شادی محتاجم و به شادی تو بی شک  بیش از شادمانی خودم.

حتی اگر این سخن قدری طعم تلخ خود خواهی دارد، این مقدار تلخی را

در چنین زمانه ای بر من ببخش بانوی من ، بانوی بخشنده من.

به خدا قسم که میدانم چه دلایل استواری برای افسرده بودن وجود دارد،

اما این را نیز به خدایم قسم میدانم که زندگی، در روزگار ما ،

در افتادنی ست خیره سرانه و لجوجانه با دلائل استواری که غم در رکاب خود دارد.

غم بسیار مدلل و دشمن تا بن دندان مسلح ماست....

اگر قدری بخاطر تزکیه روح باید غمگین بود ( که البته باید بود ) ،

ضرورت است که چنین غمی انتخاب شده باشد نه تحمیل شده.

غصه منطق خود را دارد . نه؟

علیه منطق غصه ،حتی اگر منطقی ترین منطق هاست، آستین هایت را بالا بزن.

غم محصول نوعی روابط است که در جامعه شهری ما و در جهان ما وجود دارد . نه؟

علیه محصول و علیه طبیعت، علیه هر چیز که غم را سلطه گرانه و مستبدانه

به پیش میبرد، بر پا باش.

زمانی که اندوه به عنوان یک مهاجم بدقصد سخت جان  می آید

نه یک شاعر تلطیف کننده روان، حق است که چنین مهاجمی را به رگبار خنده ببندی.


 عزیز من

قایق کوچک دل به دریای پهناور اندوه مسپار، لااقل بادبانی بر افراز، پارویی بزن،

و بر خلاف جهت باد تقلایی کن.

سخت ترین طوفان مهمان دریاست نه صاحب خانه آن.

 و بدان که تن سپاری تو به افسردگی

به زیان بچه های ماست و به زیان همه بچه های دنیا



آخر آنها شادی صادقانه را باید ببینند تا بشناسند




*****






 

     اینجا من زندگی‌ می‌کنم با مادرم

آنطرف تر زیر یک سنگ

هزار پا زندگی‌ می‌کند با مادرش

پدرش زیر کفش‌های پدر من له‌ شد

و مردی با کفش‌های خیلی‌ بزرگ پدر مرا له‌ کرد

همان که پشت در خانه‌اش نوشت

خوش آمدید... من اینجا خودم را دار زده ام..

 

می بینی‌ ؟؟

 دنیا کوچک نیست،

   ما به هم خیلی نزدیکیم.




( خدا جای حق نشسته )

بهانه





 

به نیمه های شب قسم که من بهانه جو شدم

به بند بند اسم تو اسیر آرزو شدم

سرک کشیده خواهشی به نا کجای خانه ام

پرنده های یاد تو نشسته روی شانه ام

نفس نفس سکوت من به دست تو ترانه شد

تمام انتظار تو به سوی من روانه شد

به شاخه های سرو من کبوتری نمی پرد

صدای خواهش تو را نسیم شب نمی برد

ستارههای بغض من عروس ابر پاره شد

نگاه تو به دست من اشاره ای دوباره شد

به سوی نردبان تو مسیر من نمیرسد

به التهاب واژه ها هجوم گریه میرسد

بخوان به نام زندگی سروده های بی ریا

و دعوتت نمی کنم خودت به سادگی بیا

که من خزان خانه را پر از جوانه میکنم

برای خنده رو شدن تو را بهانه میکنم





مصلحت_حقیقت


میگوید: "سینه‌زنی و قمه‌زنی و تیغ‌زنی و جریده‌کشی و نعش‌بندی و این حرکات با اسلام سازگار نیست، لخت شدن مردها در انظار، آسیب زدن به بدن، شرعاً جایز نیست"، میگوییم: "پس اعلام بفرمایید تا نکنند، مخالفان اسلام و تشیع نبینند، شما خودتان درستش کنید تا دیگران جور دیگری جمعش نکنند..." مى‌فرماید: "بله، ولی... مصلحت نیست" 


اعتراف میکند که: "این جور وعظ و تبلیغ دیگر برای این زمان مؤثر نیست، در برابر هجوم تبلیغات غیرمذهبی و ضد مذهبی و مجهز به آخرین وسائل ارتباطی و آموزشی و تبلیغی و شیوه های هنری و فنی و علمی جدید نمیتواند مقاومت کند و از اسلام دفاع اثربخشی کند، باید فیلم را، تلویزیون را، تأتر را، رادیو را در خدمت بیان جدید مذهب آورد..."

"تشیع مصلحت"، تشیع صفوی است و در برابرش تشیع علوی که" تشیع حقیقت" است. همیشه مصلحت، روپوش دروغین زیبایی بوده است، تا دشمنان"حقیقت"، حقیقت را در درونش مدفون کنند. و همیشه "مصلحت" تیغ شرعی بوده است تا حقیقت را رو به قبله ذبح کنند. که مصلحت همیشه مونتاژ دین و دنیا بوده است.


عمان سامانی_ 4



دوستای گلم این 4 تا پست آخر درواقع به هم مربوط هستن

لطفا از پست اول ( عمان سامانی_1 ) شروع کنید به خوندنشون.

ممنون از همراهیتون




در بیان اینکه هر رازی را پرده داری انباز است و هر سری را غیرتی غیر پرداز.

و در اینجا مقصود، حسینی استعداد ست که در طریق جانبازی  زبده و اکمل عشاق است.



باز ساقی بر کشید از دل خروش

گفت ای صافی دلان درد نوش

مرد خواهم همتی عالی  کند

ساغر ما را ز می خالی کند


انبیا و اولیا  را با نیاز

شد به ساغر گردن خواهش دراز

جمله را دل در طلب چون خم بجوش

لیک آن سر خیل مخموران خموش.


سر به بالا یکسر از برنا و پیر

لیک آن منظور ساقی سر به زیر.

هر یک از جان همتی بگماشتند

جرعه یی از آن قدح برداشتند

باز بود آن جام عشق ذوالجلال

همچنان در دست ساقی مال مال



باز ساقی گفت تا چند انتظار؟

ای حریف لاابالی سر بر آر

ای قدح پیما درآ ، هویی بزن

گوی چوگانت سرم، گویی بزن.

چون به موقع ساقیش در خواست کرد

پیر میخواران زجا قد راست کرد.

زینت افزای بساط نشاتین

سرور و سر خیل مخموران " حسین "

گفت آنکس را که میجویی منم

باده خواری را که میگویی منم

شرطهایش را یکایک گوش کرد

ساغر می را تمامی نوش کرد،

باز گفت از این شراب خوشگوار

دیگرت گر هست یک ساغر بیار.



دیگر از ساقی نشان دیگر نبود

زآنکه آن میخواره جز ساقی نبود

خود به معنی باده بود و جام بود

گر به صورت رند درد آشام بود




عمان سامانی_ 3


تجلی دوم در بیان اظهار شان و مراتب بر ما سوی و عرض امانت عشق

و شدت طلب به اندازه استعداد ، در هر یک وخیمه زدن تمامیت آن در ملک وجود انسانی

به مصداق آیه

" انا عرضنا الامانه علی السموات والارض و الجبال

فبین ان یحملنها و اشفقن منها و حملها الانسان انه کان ظلوما جهولا "




پرده ای کاندر برابر داشتند

وقت امد پرده را برداشتند

ساقی ای با ساغری چون آفتاب

آمدو عشق اندر آن ساغر شراب،

پس ندا داد او نه پنهان، برملا

کالصلا ای باده خواران الصلا

همچو این می خوشگوار و صاف نیست

ترک این می گفتن از انصاف نیست

هرکه این می خورد، جهل از کف بهشت

گام اول پای کوبد در بهشت.

جمله ی ذرات از جا خاستند

ساغر می را زساقی خواستند

بار دیگر آمد از ساقی ندا

طالب آن جام را بر زد ندا

ای که از جان طالب این باده یی،

بهر آشامیدنش آماده یی،

گر چه این می را دو صد مستی بود

نیست را سرمایه ی هستی بود،

از خمار ان حذر کن کاین خمار

از سر مستان برون آرد دمار

در د و رنج و غصه را اماده شو

بعد از آن آماده ی این باده شو.

این نه جام عشرت ، این جام ولاست

درد او ، درد است وصاف او بلاست

بر هوای او نفس هر کس کشید،

یکقدم نا رفته پا را پس کشید.

سر کشید اول به دعوی آسمان،

کاین سعادت را به خود بردی گمان،

ذره یی شد ز آن سعادت کامیاب،

زآن بتابید از ضمیرش آفتاب.

جر عه ای هم ریخت زآن ساغر به خاک،

زآن سبب شد مدفن تن های پاک.

تر شد آن یک را لب ، این یک را گلو

وز گلوی کس نرفت آن می فرو

فرقه ای دیگر به  بو  قانع شدند

فرقه ای از خوردنش مانع شدند.

بود آن می از تغیر در خروش

در دل ساغر چو می در خم بجوش.

چون موافق با لب همدم نشد

آنهمه خوردند و اصلا کم نشد



ادامه در پست بعدی(عمان سامانی4)