خدا نگهدار
خدا نگهدارتان
تا روزی دیگر با بهترین آرزوها
خدا نگهدارتان
تا روزی دیگر با بهترین آرزوها
و من همچنان چشم براه مهری
لبخندی و یا شاید نگاه ت به نرمی یک نسیم باشم
و تو از من
همچنان گریزانی
در همان نسیم ...
به بی رحمی طوفان
چقدر حیف که
جدا جدا خوب بودیم و مهربان
شاد و بودیم و پر نشاط
چقدر تلخ بود لحظه ی بهم رسیدن و یکی شدن
دورند آرزوهایم به من
همچو تو
پس کی برمیگردی
به من ؟
از اونی که با بقیه فرق داشت
مدتی ست خبری نیست !!!!
دوستت داشتم و
قبل از اینکه تو بفهمی
من بهت گفتم !!!
کسی
نه تمامم را
که نصفم را بلد باشد
آرزوست ...
برهنه به بستر بی کسی مردن
تو از یادم نمیروی
خاموش به رساترین شیون آدمی
تو از یادم نمیروی
گریبانی برای دریدن این بغض بی قرار
تو از یادم نمیروی
سفری ساده از تمام دوستت دارم تنهایی
تو از یادم نمیروی
تو ، تو با من چه کرده ایی که از یادم نمیروی ؟؟
خسرو شکیبایی
گاهی لبخندی
نگاهی از سر مهر
گوشی شنوا
مرحمی برای دل
گاهی آغوشی برای یک لحظه رها شدن
از این هیاهیوی پوچ بی هیچ کلامی
گاهی ترا
آرزو دارم
همواره
هستی و
نیستی !
در دلم نه
در برم ...
عاشقش شده بودم او اما
از دوست فراتر نرفت
فاصله داشت از آنچه میپنداشتم و
تلاشی برای نزدیک تر شدن
٫٫ هیچ ٫٫
سلام
اینروز های همه تلخ سنگین میگذره
اما برای من پر از انتظار
راستش دارم کارهام رو میکنم که برای همیشه به این تبعید خود خواسته بیست ساله پایان بدم
نمیدونم چقدر جمع و جور کردن زندگی شلوغم طول میکشه ، شش ماه یا کمتر اما از چند روز دیگه قصه ی جمع کردن شروع میشه
فروش بعضی چیزا و کارهای برگشت از مهاجرت که عین رفتن میمونه و امیدوارم طبق برنامه پیش بره و پست های بعدی از ایران باشه
شاید وقتی دوباره انگیزه ایی بود برای نوشتن برگشتم
در پناه خدا سلامت باشید
تا بعد
گاهی دروغ هم حال خوب کن میشه
وقتی میگفتی دوستم داری و میمونی !!!
حالم خوب میشد
روحم میخندید
دنیام خوب میشد
تو دروغ میگفتی من باور ...
کاش میشد باز دروغ بگویی و
لااقل حالم را خوب کنی ، وقتی دنیام خراب شده
شاد نبودیم ، همه کار میکردیم ، باهم بودیم ساعت ها
سعی میکردیم بخندیم ، حرف بزنیم ، زل بزنیم ، در آغوش باشیم ...
اما خوشحال نبودیم .
باید خوشحال باشی تا عقربه ها برایت بایستند . خوشحال که باشی زنده ایی دیگر هیچ ...
به نظر تمام شدیم و خبر نداریم
سلام ؟ لبخند ؟ آغوشی ناخواسته ؟
هیچکدام که چاره ی کار دل تنها نشد
پس چه باک ...دلهره ات برای چیست ؟
رسیدن ها دشوار ، ماندن دشوارتر
کاش اینهمه خبر نداشتیم ، بیخبر مانده بودیم
شادتر کامرواتر مانده بودیم برای هم ...
شاید
اینکه بپذریم یکی فرمانده باشد ، نیمی از مشکلات حل است .
و زمانی که فرمانده میشوی تمامش را بپذیر ، همه ی مسوولیت یک جریان رونده را ، خواه زندگی دوتایی مان باشد خواه مشارکت اجتماعی مان تمام و کمال ، بی کم و کاست...
عاشقی تا کی ؟؟ پرسیدم و خندید
خسته ام بی صدایت ،
آرزومندم لبخندت را
گفتنی ها را من میگفتم و
او در سکوت میرفت ...
کم کم ، کم میشویم
برای با هم بودن ها
کمی مانده تا خاطره ی ابدی شدن
اگر امروز نیایی ...
با سلام
حضورتان عارضم که بعلت پاره ایی مشکلات که هر چند وقت یکبار برای بلاگفا پیش میاد لطفاً هر ماه یک بکآپ از مطالب خودتون بگیرید ، گاهی وقتها نوشته ها برای یکبار به ترتیبی که باید در ذهن کنار هم مینشینند و تکرار آنها شاید بعداً میسر نشود
هربار به تکرار این آخرین ها
اذیت میشوم ، اینکه سلام آخر را ، نگاه پایانی را
و حتی آخرین آغوش و بوسه را تو میدانستی
و من نه ...
ترسم برسم روزی بر تو
نه تو آنِ من باشی
نه منِ من ...
ای کاش بدانی که
میان ماندن تو به عهد ت و
انتظار من
میان خواستن پر تکرار من و
خیره های تو
کاش بدانی
دردیست بر تمام من ...
عاشق شدن در یک نگاه
بعد از چند روز
یا گاهی در یک مدت کوتاه ممکن است اتفاق بیافتد
اما
عاشق ماندن و عاشقی کردن همیشه طولانی نیست
هنر میخواهد و غرق شدن
ندیدن و بسیار عاشقی کردن
چشم بستن و کیف کردن
مست و مست و مست رقصیدن و گریستن
خندیدن و بوسیدن ...
باشی و نباشی
رسم عاشقی رسم عجیبی است !
مهم نیست قد بلند یا کوتاه
سبزه یا سفید
خوشگل یا معمولی
جوان با کمی مسن
خوش لباس یا ساده پوش باشی
ثروتمند یا کم پول
عاشق که هستی
جذابی ، خواستنی و باوقاری اصلأ درخشانی
عاشق باش به هر چیزی یا کسی ...
خبری نیست
شتاب نکن !
بیشتر که بدانی ، بیشتر میفهمی
بیشتر هم آزار میبینی ،
اذیت که شدی به بیهودگی ش میرسی
تلاش و تلاش و آخرش ...
خبری نیست ...
دوغت را بنوش !
گاهی بیا
فقط گاهی دلی سبک کن
حرفهای همیشگی ات را بزن
گله های دوستانه ات را واگویه کن
کمی هم بشنو از این دل
از این عاشقانه های پر تکرار
دمی بمان سبک کن هق هق غربتم را
مجالی اگر ماند دلی بسپار به آه من قبل رفتن ...
کوتاه و شیرین تر از هر چیزی بود ، نگاه ت ، برق چشمانت
آشنایی و وصالت ، عطر تنت و
همه و همه ی آنچه با تو شروع میشد ...
طولانی و تلخ و بی انتها اما
جاده های رفتنت ،
از آغوشم ، خاطرم و یادم
بی خداحافظی...
و انگار در این دنیای پهناور هیچکس
هیچکس جز تو
بغیر از خود خودت
تنها نیست !
عجیب نیست ؟
که دستها جفت همند ، لبخندها بهم گره میخورند
و آغوشها بهم تنگ و تنگتر میشوند ؟
تو اما ، گویی بی آنکه دیده شوی
تنهاترینِ گوی خاکی پر از حس و حال خوبی نه؟؟
ابرو بالا ننداز ! آه نکش نوچ نگو ....
حقیقت دارد و ادامه نیز
زیبای من
بگذار من در دنیای خودم عاشقی کنم
چه عیب دارد که من روز و شبم را با تو باشم ؟!
آرزو کنم ترا و رویا بسازم ؟
عیب ش کجاست بی آنکه بدانم دوستت دارم عاشقت بشوم ؟
بگذار دنیایمان متفاوت باشد ،
بی آنکه بدانی، ببینمت هر روز
بی آنکه ببینی م لمس ت کنم ببوسمت گاهی ،
این رویای من است ، بی گزندی بر تو !
بگذار زندگی کنم با خیالت ، حالم را خوب کنم با لبخندهایت
من دنیای خودم را بسازم و تو در جهان خودت باشی
عاشقی ورای دوست داشتن است نازنین ...