دارد باران می اید
می دانم تو از چتر بیزاری و من از یک جا نشستن
چترم را نمی یاورم
بیا برویم بیرون
زیر باران
کمی قدم بزنیم خدا !!
(ب.ف)
+ نوشته شده در دوشنبه دهم تیر ۱۳۹۲ ساعت 10:13 توسط بابک فروزان
|
می دانم تو از چتر بیزاری و من از یک جا نشستن
چترم را نمی یاورم
بیا برویم بیرون
زیر باران
کمی قدم بزنیم خدا !!
(ب.ف)
به ستاره ای که دیوانه وار
در سکوت شب
به من چشمک می زند خیره می شوم
دلم می گیرد
من این شیطنت چشمها را
قبلا جایی دیده بودم!!
وقتی که تو هستی
سوره ناس می شوم
آواز سحرگاه حنجره بلبل می شوم
علت مستی شراب می شوملایق بر درک عشق بازی کاغذ و خودکار می شوم !
دف می شوم!
روح من مدتهاست که در سیاره ای دیگر زندگی می کند
به دور از تمامی قانون هایی که روی زمین برای زندگی ساخته اند و روزی هزار بار آدم درونش می میرد!!
در سرزمینی که از اینجا خیلی خیلی کوچکتر
و گردتر است!! چند قدم که بر داری چند بار خورشید و ماه همدیگر را می بوسند!
آنجا هیچ فاصله ای معنا ندارد!
یک قدم دور تر شو تا هزار قدم به آغوشت نزدیک تر شوم!!!
(ب.ف)