دارد باران می اید

می دانم تو از چتر بیزاری و من از یک جا نشستن

چترم را نمی یاورم

بیا برویم بیرون

زیر باران

کمی قدم بزنیم خدا !!


(ب.ف)


به ستاره ای که دیوانه وار
در سکوت شب
به من چشمک می زند خیره می شوم

دلم می گیرد

من این شیطنت چشمها را 
قبلا جایی دیده بودم!!


دلم یک کنج دنج می خواهد
دور از تمامی این شلوغی های ذهنم

تو روبه رویم بنشینی
باران ببارد
من صورت تو را نقاشی کنم
و تمام دل نگرانی هایم را داخل آبی چشمانت رها کنم
و تو برایم درد دل کنی
و بگویی که همه چیز درست است......
درست ترش می کنیم با هم !

و گرمی نگاهت کفایت کند بر تمام روزهای سرد روزگار
و هر دو زیر باران به غروب خورشید نگاه کنیم

درست
مثل کودکی هایم خدا !!!

(ب.ف)

فاصله ها مرا نیت کرده اند!
من فرزند بادهای گم شده در صحرا هستم
روی خطوط کف دست من بدو!
به انتهایش که رسیدی 
آنجا که دیگر هیچ قطاری نیست که مسافری در آن دل سپرده باشد به رهگذری که برای یک لحظه در آخرین ایستگاه دید 
جایی که نه خاک باشد 
و نه باد و نه تو و نه من...
از درخت انار تنهایی ام سیبی بچین و ببر پیش خدا
تا با هم بخورید
شاید امشب آرزوی هر دویتان بر آورده شود!

(ب.ف)

بگذار اول خاكم كنند
همه كه رفتند
با هم مي رويم كنار دوردست ترين رودخانه اي كه به مهتاب مي رسد
كمي با ماهي ها مي دويم
با پرنده ها شنا مي كنيم
با لاك پشت ها پرواز مي كنيم
با قاصدك ها نماز مي خوانيم
و كمي قبل از ساعت بيست و پنج
سوار اولين باد سريع السيري مي شويم
كه كهكشان راه شيري را ترك مي كند!!
.........
(ب.ف)

وقتی که تو هستی
سوره ناس می شوم

 آواز سحرگاه حنجره بلبل می شوم

علت مستی شراب می شوم

 لایق بر درک عشق بازی کاغذ و خودکار می شوم !

دف می شوم!
سرخی دانه انار می شوم !

(ب.ف)

دستهایت را دراز کن نازنین من!

درخت انار آنجاست !

بوی عطر سیب را می شنوی مال توست!

چشمانت چه قدر اینجا زیباست!

طعم جاودانگی می دهد بوسه هایت بر لبان خورشید!

آسمان را بریز در پیاله ای مست ابدیت شو
تمامش مال توست!......

قربان خنده هایت 

نوش جان!!

(ب.ف)


عاشق دختر خاله نابینایت شده بودی!

عاشق وقتهایی که باران می آمد و او دستانش را زیر باران می گرفت و حرفهای خدا را برایت

ترجمه می کرد! عاشق لحظه هایی که دستانش را روی سیب سرخ می کشید و بلند می خندید

و
 
تو می گفتی به چی داری می خندی؟

و

او می گفت: سیب می گوید از روزی که دانه بود آرزو داشت آدم شود ! بیا آرزویش را بر آورده کن

و

چه بارانی می آمد آن شب که تو فهمیدی توی بیمارستان است و برای زنده ماندن قلبش به پیوند نیاز دارد!

فکر نکردی! مغزت با تمام سرعت ایستاد!

قلبت را به او دادند!


چشمانش را که باز کرد
 عاشق شده بود!
او دیگر دنیا را می دید رنگی تر از تمام رویاهایش!

(ب.ف)

آغوشت
طعم طلوع خورشید می دهد با یک فنجون چای داغ!
پس از بودن در شبی سرد و طوفانی!
در آغوشم گیر خدا
مثل دوران کودکی!
تا بفهمم بین این همه شلوغی هنوزهمدیگر را گم نکرده ایم!

(ب.ف)


روح من مدتهاست که در سیاره ای دیگر زندگی می کند

به دور از تمامی قانون هایی که روی زمین برای زندگی ساخته اند و روزی هزار بار آدم درونش می میرد!!


در سرزمینی که از اینجا خیلی خیلی کوچکتر

و گردتر است!! چند قدم که بر داری چند بار خورشید و ماه همدیگر را می بوسند! 


آنجا هیچ فاصله ای معنا ندارد!

یک قدم دور تر شو تا هزار قدم به آغوشت نزدیک تر شوم!!!


(ب.ف)