امروز و امشب

شدم عین اینایی که مهمون میاد خونه شون نمی رن جلو حالا بنا به دلایلی ، و فقط بعضی ها رو تو اتاق کوچکشون می بینن.

دلم می خواست می نونشتم همین امشب می نوشتم. روز خاضی بود بهتره بگم حس من خاصه الآن.

....

دیگه چی بگم؟

بارها و بارها تو این مدت به راه های مختلف خودم رو سانسور کردم و تو این پست رخ داد اما کمتر.

ولش کن دیگه بقیه ش رو نگم.

میام این رو خیلی وقته دارم می گم. 

Cause

 

 خدایا خودت می دونی که اگر زنده ام فقط به خاطر توئه. خودت می دونی خوب ... .

دچار تو

دچارم.

دچار تو.

و تو لحظه به لحظه سبب اسمرار آن.

دل بردي از من به يغما

اي ترك غارتگر من

ديدي چه آوردي اي دوست

از دست دل بر سر من

ديدي چه آوردي اي دوست

از دست دل بر سر من

عشق تو در دل نهان شد

دل زار و تن ناتوان شد

رفتی چو تیر و کمان شد

از بار غم پیکر من

رفتی چو تیر و کمان شد

از بار غم پیکر من

آخـٍـــــــــــــــــــى

خوشحالم دیگه... .

 

 

در راستاي پست قبل

 

استادمون.... رفتار استادمون ، صميميت خاصش ، من رو ياد دو تا از دبيرهاي كنكورم انداخت... بهترين معلم هاي دوران دانش آموزيم... كساني كه

نشد ازشون خداحافظي كنم ... .

 

حیفم اومد نگم

 

اين استاد جديدمون خيلي ماهه.... یعنی رسماً دوست داشتنی

[آیکون کج کردن سر ]

 

 

از سری حقایق واقعی

 

شب به گلستان تنها

                           منتظرت بودم

باده ی ناکامی در هجر تو پیمودم

                           منتظرت بودم....منتظرت بودم

آن شب جان فرسا من

بی تو نیاسودم

وه که شدم پیر از غم آن شب و فرسودم

منتظرت بودم....منتظرت بودم

 

بودم همه شب دیده به ره

                                     تا به سحرگاه

                                          ناگه چو پری خنده زنان آمدی از ره

                   غم ها به سر آمد

            زنگ غم دوران...

          از دل بزدودم

منتظرت بودم....منتظرت بودم

 

 Edit by:benjamin botton 

How many times can I look in your eyes

 

پیش از این تهی بودم

و اکنون

سرشارم از تو

 از معنی تو

و از خواستنت

چشمانم را می بندم

و به تو می اندیشم

فارغ از اموري كه مي گذرند

               تو تنها حادثه ي مهمي !

 

 

پ.ن۱: بله می دونم تو وبلاگ اصلی م هم این رو نوشتم. برای تاکید این کار رو کردم.

می خوام چشمامو ببندم.

 

رفت ... .

نه آن طور که از نگاهش نمایان بود.

شب است...

 

آه 

اي ابرهاي سياه

               بر من بباريد

تا تيرگیِ

نزديكي با چشمان پليد

و زبان هاي ناپاكشان را

                          از تن بزدايم

روحم را

به بارانتان سپرده ام... .

بباريد

بباريد

شب بلند خواهد بود... .

 

امروز

 

انگار نه انگار که فردا کلاس دارم. خیلی راحت نشستم. نشستم و زل زدم. رکود شاید اسم خوبی باشه . از دست من که ظاهراْ کار خاصی بر نمی یاد. نشستم و نگاه می کنم ببینم چی می شه. حوادث از جلوی چشمام عبور کنند.

روزهای قبل این موقع دوشم رو گرفته بودم و آماده بودم تا غذا رو بخورم و بعدش (البته بعد مسواک و ...) برم برای لالا. ولی امروز یا بهتر بگم امشب نه. دلم می خواد همین طور بشینم.

گریه کردم . البته مثل همیشه.. ولی این بار احساس های خاصی دارم.

صبح فکر می کردم امروز روز خیلی خوبیه. واقعاْ هم خوب بود.. خاله ، دوست مامانم اومده بود و من هم كه خيلي دوسش دارم خوسحال بودم و البته منتظر اومدن دايي اينا با كوچولوي نازشون كه به خودي خود دوسش دارم نه به خاطر نيني بودنش. البته بعداْ فهمیدیم که دایی تنها می یاد . اومده تا کارت ها رو پخش کنه. شبم خونه ی ماست . و من که شکمم رو صابون زده بودم برای دیدن خانواده ی دایی کوچیکه فقط دایی عزیز رو دیدم.

امروز هم گریه م رو در آوردن. وقتی این طور می شه شیشه های عینکم لک می افتن.

خلاصه کردمش

 

خلاصه اش این بود:

هر چه بود  گرفتی.

هر چه زیبا بود برایم تمامش کردی

می چشانی و می گیری

لب نگشودم اما سوختم...

 

این روزها بدجور به هم ریختم. تو اینجا یه چیزهایی رو گفتم که البته شرح همه چیز نیست چرا که گفتار به پای مفهوم نمی رسه و اون رو شامل نمی شه

همین هم کار رو سخت می کنه. بگذریم. پریشونم از این فکر و می دونم دستی داره اون رو می بره سمت پرتگاه. دست رو واضح می بینم ولی نمی دونم آیا اون هم داره می ره یانه. اصلاْ اگر هم بره می دونه و آگاهانه ست؟ وقتی یه عده ای پشتش بد گویی می کنند همینه. بالاخره تاثیر سوء ش رو می ذاره.

نمی دونم چی بگم ولی خیلی ناراحت کننده ست. می دونم که اون از این چیزها به دوره.

دلم می خواد هم همون طوری که تو ذهنم بودی و در واقعیت هم هستی باز تو ذهنم باشی . به همون پاکی.


دل همه گمراهی و گناه                             تو امید جان

جان همه خاموشی و گناه                           تو مرا بخوان 

لب نگشودم اما سوختم                             ساختم   

با من خسته ی غم                                   تو بخوان              

ای که به جز تو نمانده مرا                           مگر آه من

من همه شوق توام منگر                            به گناه من

تو تب و تاب رسیدن من                             به پناه دل

من همه حسرت و در به دری                      تو پناه من

چي بگم؟

 

خدايا

وقتي اين طور مي خواي ، من چي بگم؟ !

 

 

پ.ن:من هميشه شب هاي شهادت حالم گرفتست بدجور، بدون اينكه بدونم و بند مي كنم به يه چيز و از ناراحتي گريه مي كنم. امروز مطابق خواست من نشد ولي من به چيز ديگه بند كردم و اتفاقا بايد خوشحال هم مي شدم ولي به خاطر اون آدم اشكم مي يومد بعد فهميدم مثل هميشه باز شهادت بود بچه جون! مغز دوستت رو هم خوردي.دلمم پر بود ولي بند كردن به اون موضوع كه بايد خوشحال هم مي شدم سر همين بود.

اگر

 

اگر

مجالی نیست

تا در آغوش تو آرام گیرم

                               باز هم

        نگاهت

امنیت را به من هدیه می کند

چشمانت

        نزدیکترند به قلب

 

 

پ.ن:فردا همه چیز مشخص می شه. می ترسم از اینکه با خواسته م موافقت نکنند. قراره دوستم صحبت کنه و بعد من. فال حافظ گرفتم شعر یوسف گمگشته اومد و این بیت رو همش تو ذهنم تکرار می کنم:

این دل غمدیده حالش به شود دل بد مکن             وین سر شوریده باز آید به سامان غم مخور

اگر موافقت شد همین جا می گم اگر نه که سکوت می کنم.

حقیقتاْ خیلی مهمه. خدایا!!

                 

" خدای درهای باز

 خدای درهای بسته

 ما را از این آستانه بگذران."

 

2 سالگی !

 

دو روز مانده به تولد دوباره ام.

به دو سالگی ام.

 

آهای تو که علت دوباره ی منی می دانم که می دانی.

 

پ.ن: این تو از اون تو های خاص نیستا !

پن۲: صحبت های بیشتری دارم. خواهم نوشت

از میان استادهایمان...

 

می خوام از یکی از استادهامون بنویسم . خوب شما که نمی شناسیدش پس دستم بازه.

۲ ترم اول داشگاه با ایشون دو تا ۲ واحده روانشناسی گذروندیم. یه آدم با رو حیات روانشناسانه (نه روانپزشکانه!). مهربون و گرم و صمیمی و ... . هیات علمی روانشناسی دانشگاهمون بود.

این استادمون به مشق می گفت مقش.... جدی می گم ! بار اول موندم ولی خوب دقت کردم دیدم نه جدی داره می گه مقش.

یکی از علائقی که من داشتم روانشناسی بود و سر همین سر کلاسش خیلی فعال و پویا بودم. طبق معمول استادهای دیگه اسم من رو همون اول یاد گرفت یادمه ترم دوم یکی از پسرهای سال بالایی هم کلاسی ما بود و یه بار قرار شده بود کنفرانس بده. دقیقتر بگم تحقیق کنه و کنفرانس بده. اون پسره هم خیر سرش جز شناخته شده های دانشکده بود و سال چهارمی . استاد اومد در مورد روند تحقیقش بپرسه و گفت: آقای ل (فامیلی من ) اون تحقیقه چی شد و ... .

من تو عالم خودم بودم که یهو دیدم ئه یکی اسم بابام رو صدا کرد. همون لحظه یکی از پسرهای کلاسمون که متاهل هم هست و جز دوستان منه برگشت منو نیگاه کرد و انگار که جوک شنیده باشه زد زیر خنده و به استاد گفت: استاد خانم ل ایشونند.

منم برخلاف همیشه که هر اتفاقی می افتاد برنمی گشتم عقب رو نگاه کنم سرم رو برگردنوندم و پسر رو نگاه کردم برام جالب بود که استاد فامیلیش رو اشتباه گفته بود ولی این جواب سوال استاد رو اون هم با تعجب و نوعی مظلومیت گفته بود. استاد هم وقتی فهمید خندید گفت از بس خانم ل تو چشمه یا شایدم گفت که از بس فعاله یا شایدم دوتاشو . من که کلاْ داشتم می خندیدم. پسره هم همین جوری مونده بود. خوب تقصیر همکلاسیم بود که تابلو کرد.

گفتم من به روانشناسی هم علاقه داشتم یه موضوع برای تحقیق بهشون ارائه دادم و در پی اون افاضات بنده در باب روانشناسی و ... و البته پویایی م (جون تو اسم کسی نیست) تو کلاس باعث شد بهم بگه : از تو یه چیزی در میاد تو روانشناسی ... فک کن استاد روانشناسی دانشگاه تهران این رو بگه . انصافاْ هم راست می گفت محدود به گفته ی ایشون نشد. ولی خوب دیگه ما دل در گرو فلسفه داریم و ... آخی فلسفه... نمی دونید چقدر خوبه چقدر عقلت از این رشته لذذذذذذذت می بره.... .

البته بگم به لحاظ درجه بندی استادهایی که تابحال باهشون واحد گذروندم این استاد می افته بعد از استاد خوبمون و ........(فاصله هست بین اولی تا دومی ) دکتر ب و دکتر ط. یعنی به نوعی چهارم شاید. شاید هم پنجم. البته یه موضوع دیگه هم بود در رابطه با این استادمون که چون مشترک بود با تعریف از یکی از دوستام در پستی که مربوط به اونه می نویسم.

راستش رو بخواهید یقیناْ تمرکز ندارم و به خاطر همون همه چیز رو نمی نویسم.

ولی نه یه چیز موند. حیف که امکانش نیست مدل صحبت کردن استادمون رو بهتون نشون بدم . من یه عادتی دارم اینکه از معلم خوشم بیاد اداش رو در میارم  به دو دلیل یک اینکه وقتی خوشم بیاد دقت می کنم بهش (بدم بیاد نگاهش نمی کنم) حرکاتش رو پس یاد می گیرم و ادا در اوردن هم از روی محبت نه شیطنت و نامردی. ادای این استادمون رو هم در میاوردم که موقع حرف زدن دستاش رو و به تبعش شونه ها و سرش رو نوع خاصی تکون می داد. اصلاْ حالت بد و مسخره ای نبود ولی منحصر به فرد بود.... بعداْ سر کلاس گفت که من قبلاْ لکنت داشتم و درمانش کردم. ولی اصلاْ مشخص نبود... ولی خوب حدس زدم که حرکاتش سر همین درمان و لکنت و ... است. و ما متاسف شدیم.

یه بار سر یه مساله ای که بجه ها بیخود شلوغش کردن خواستن حال استاد رو بگیرن. آخه حال روانشناس رو که نمی شه راحت گرفت. دو تا دختره بودن. بهش تیکه انداختن و تریپ جسورانه و سیاسی برداشتن ولی نهایتن استاد بازی رو برد و اون دو تا دختره رو باید می دید به طرز شدیداْ تابلویی آخر کلاس رفته بودن پاچه خواری . آخه حداقل نیشت رو ببند. البته احساس می کنم نهایتاْ استاد به مرور زمان به نوعی خامشون (بخوانید خر... البته ببخشید) شد.

ترم اول جزوه نداشتم ولی ترم دوم رو ۲۰ شدم.... مباحث مربوط به فروید جون و اسکینرو یونگ و ... .

یادمه آخر ترم دوم سه تا از استادها به ما گفتن که میرن یا دیگه کلاس بر نمی دارن . یکی همین استاد بود. به جون خودم ما فقط پدر یکی شون رو در آوردیم و یکی شون پدر مارو در آورد و با این استادمون متمدنانه برخورد کردیم هم ما هم ایشون و کار به پدرهامون نکشید.

 

پ.ن: یکی از استادهای دانشگاه علوم پزشکی تهران رو دیروز وقتی از مطبشون تو بلوار کشاورز بیرون می یومده با اسلحه ی گرم کشتند... خدایش بیامرزد.

پ.ن۲: راستی از همین تریبون اعلام می کنم که هر چقدر عکس دو وبلاگ رو عوض می کنم باز هم سیستم همون قبلی رو نشون می ده. می شه بگید شما چه عکسی رو می بینید؟!

روزگفتار نخست

 

امروز مثل روزهای دیگر نبود که خیلی ساده دلتنگش بشوم ؛ که این دلتنگی از اول با من همراه بود. امروز کمی شدیدتر بود. البته به نظرم شدید یک کم بار منفی دارد ولی خوب شما مثبت حسش کنید.

اینکه غلظت دلتنگی م زیاد شد، به خاطر بحثی بود که با مادرم داشتم. حین صحبت با او، و بنا به مقتضیات فکری بحث در من، یاد یکی از خاطراتم با آن فرد افتادم. اینکه از من دفاع می کرد در مقابل کسی که او  را هم مثل من دوست داشت، و هر دو شاید در یک سطح بودیم؛ اینکه او برخلاف مامان یا کسان دیگر، پشت من را خالی نمی کرد.

حس اینکه او هم مثل من، برایش نسبت ها تفاوتی ندارد و این وسط، انسان بودن صرفاْ مهم است، نه چیز دیگری.

بعد از بحث، یاد آن آدم خاص که حقیقتاْ در زندگی من نقش خیلی مهمی داشت، و بهتر بگویم والد دوباره ی من، یکی از آن توهایی که خاص نیست، تا ساعت ها به طور مداوم در ذهنم بود. یک انسان سرشار از تجلیات الهی، و به تعبیر من، یک وجود اهورایی، که هرگز و هرگز فراموشش نخواهم کرد. آنکه بودنش مهری بر وجود خوبی ها در زمانی که من چیزی از خوبی در اطرافم نمی دیدم و هر که به راستی خوب بود در کنارم نبود.

زیاد دوست ندارم کامل شرح دهم بلکه میلم به اشاره کردن ست و نمی دانم چرا.

 

 

پ.ن: حقیقتاْ دوست نداشتم جایی جز وبلاگ اصلی م مطلب بنویسم .آن هم با هویت خودم. ولی خوب برخی نوشته ها رو نمی تونسم بذارم. چون برخی افراد که در عالم غیر مجازی من رو می شناسند آدرس وبلاگم رو می دونستند و این دانستن دست من رو بسته بود...