می خوام از یکی از استادهامون بنویسم . خوب شما که نمی شناسیدش پس دستم بازه.
۲ ترم اول داشگاه با ایشون دو تا ۲ واحده روانشناسی گذروندیم. یه آدم با رو حیات روانشناسانه (نه روانپزشکانه!). مهربون و گرم و صمیمی و ... . هیات علمی روانشناسی دانشگاهمون بود.
این استادمون به مشق می گفت مقش.... جدی می گم ! بار اول موندم ولی خوب دقت کردم دیدم نه جدی داره می گه مقش.
یکی از علائقی که من داشتم روانشناسی بود و سر همین سر کلاسش خیلی فعال و پویا بودم. طبق معمول استادهای دیگه اسم من رو همون اول یاد گرفت یادمه ترم دوم یکی از پسرهای سال بالایی هم کلاسی ما بود و یه بار قرار شده بود کنفرانس بده. دقیقتر بگم تحقیق کنه و کنفرانس بده. اون پسره هم خیر سرش جز شناخته شده های دانشکده بود و سال چهارمی . استاد اومد در مورد روند تحقیقش بپرسه و گفت: آقای ل (فامیلی من ) اون تحقیقه چی شد و ... .
من تو عالم خودم بودم که یهو دیدم ئه یکی اسم بابام رو صدا کرد. همون لحظه یکی از پسرهای کلاسمون که متاهل هم هست و جز دوستان منه برگشت منو نیگاه کرد و انگار که جوک شنیده باشه زد زیر خنده و به استاد گفت: استاد خانم ل ایشونند.
منم برخلاف همیشه که هر اتفاقی می افتاد برنمی گشتم عقب رو نگاه کنم سرم رو برگردنوندم و پسر رو نگاه کردم برام جالب بود که استاد فامیلیش رو اشتباه گفته بود ولی این جواب سوال استاد رو اون هم با تعجب و نوعی مظلومیت گفته بود. استاد هم وقتی فهمید خندید گفت از بس خانم ل تو چشمه یا شایدم گفت که از بس فعاله یا شایدم دوتاشو . من که کلاْ داشتم می خندیدم. پسره هم همین جوری مونده بود. خوب تقصیر همکلاسیم بود که تابلو کرد.
گفتم من به روانشناسی هم علاقه داشتم یه موضوع برای تحقیق بهشون ارائه دادم و در پی اون افاضات بنده در باب روانشناسی و ... و البته پویایی م (جون تو اسم کسی نیست
) تو کلاس باعث شد بهم بگه : از تو یه چیزی در میاد تو روانشناسی ... فک کن استاد روانشناسی دانشگاه تهران این رو بگه .
انصافاْ هم راست می گفت محدود به گفته ی ایشون نشد. ولی خوب دیگه ما دل در گرو فلسفه داریم و ... آخی فلسفه... نمی دونید چقدر خوبه چقدر عقلت از این رشته لذذذذذذذت می بره.... .
البته بگم به لحاظ درجه بندی استادهایی که تابحال باهشون واحد گذروندم این استاد می افته بعد از استاد خوبمون و ........(فاصله هست بین اولی تا دومی ) دکتر ب و دکتر ط. یعنی به نوعی چهارم شاید. شاید هم پنجم. البته یه موضوع دیگه هم بود در رابطه با این استادمون که چون مشترک بود با تعریف از یکی از دوستام در پستی که مربوط به اونه می نویسم.
راستش رو بخواهید یقیناْ تمرکز ندارم و به خاطر همون همه چیز رو نمی نویسم.
ولی نه یه چیز موند. حیف که امکانش نیست مدل صحبت کردن استادمون رو بهتون نشون بدم . من یه عادتی دارم اینکه از معلم خوشم بیاد اداش رو در میارم به دو دلیل یک اینکه وقتی خوشم بیاد دقت می کنم بهش (بدم بیاد نگاهش نمی کنم) حرکاتش رو پس یاد می گیرم و ادا در اوردن هم از روی محبت نه شیطنت و نامردی. ادای این استادمون رو هم در میاوردم که موقع حرف زدن دستاش رو و به تبعش شونه ها و سرش رو نوع خاصی تکون می داد. اصلاْ حالت بد و مسخره ای نبود ولی منحصر به فرد بود.... بعداْ سر کلاس گفت که من قبلاْ لکنت داشتم و درمانش کردم. ولی اصلاْ مشخص نبود... ولی خوب حدس زدم که حرکاتش سر همین درمان و لکنت و ... است. و ما متاسف شدیم.
یه بار سر یه مساله ای که بجه ها بیخود شلوغش کردن خواستن حال استاد رو بگیرن. آخه حال روانشناس رو که نمی شه راحت گرفت. دو تا دختره بودن. بهش تیکه انداختن و تریپ جسورانه و سیاسی برداشتن ولی نهایتن استاد بازی رو برد و اون دو تا دختره رو باید می دید به طرز شدیداْ تابلویی آخر کلاس رفته بودن پاچه خواری . آخه حداقل نیشت رو ببند. البته احساس می کنم نهایتاْ استاد به مرور زمان به نوعی خامشون (بخوانید خر... البته ببخشید) شد.
ترم اول جزوه نداشتم ولی ترم دوم رو ۲۰ شدم.... مباحث مربوط به فروید جون و اسکینرو یونگ و ... .
یادمه آخر ترم دوم سه تا از استادها به ما گفتن که میرن یا دیگه کلاس بر نمی دارن . یکی همین استاد بود. به جون خودم ما فقط پدر یکی شون رو در آوردیم و یکی شون پدر مارو در آورد و با این استادمون متمدنانه برخورد کردیم هم ما هم ایشون و کار به پدرهامون نکشید.
پ.ن: یکی از استادهای دانشگاه علوم پزشکی تهران رو دیروز وقتی از مطبشون تو بلوار کشاورز بیرون می یومده با اسلحه ی گرم کشتند... خدایش بیامرزد.
پ.ن۲: راستی از همین تریبون اعلام می کنم که هر چقدر عکس دو وبلاگ رو عوض می کنم باز هم سیستم همون قبلی رو نشون می ده. می شه بگید شما چه عکسی رو می بینید؟!