برای تو شاخ در آوردم و در شکم جهان حمله ور شدم


                                                                                

                                                                                                                                                          

                                                                                                                                                          

نوشتن

هیولای ترسناک


 تو در پارک خوابیده بودی با کوله ی طوسی رنگی که در آن چکمه های سربازی ات را می گذاشتی و سرت را تراشیده بودی تا که آبان ماه فرا برسد. اگرچه، مرد های گوشتالو از هر روزنه داخل می شدند و کیف پولت را بر می داشتند و تو هر بار که از خواب می پریدی مگس ها را روی سقف اتاقم بی حرکت می دیدی. تو نیز قسم می خوردی که نمی دانی این توده، که جلوتر می رفت، کدامین سودا را در سر داشت


تو را از همیشه می شناخته ام.

برای تولدت یک مجسمه ی دزد دریایی خریده ام.

پرده را کنار کشیدم و پنجره را باز کردم. خانه ی روبه رویی را دیدم که پنجره اش بسته بود و سایه ی زرافه ای روی پرده اش افتاده بود. زرافه گردنش را دراز می کرد و جمع می کرد و به شکل بچه فیلی در می آمد. پنجره را بستم، پرده را کشیدم و کوزه ای شدم.

این روزها همه ی فکر و ذکرم این شده که برای زمستان تو، برای وقتی که می خواهی لای انگشت هات سیگار را نگه داری و باد شالگردنت را توی هوا تکان بدهد، یک لباس گرم و خوشگل بخرم.

1-

یکشنبه می آید و کوله ام را دوباره با کاغذ و خودکار و دفترچه ی زرد حرف هایمان پر می کنم. پول را به اندازه ای که شاید روسری قشنگی ببینم و کرایه ی ماشین و چای های دانشگاهی بر می دارم. بیرون که می زنم برایت اس ام اس می زنم و می گویم که زدم بیرون. می دانم که گوشی ات الان خاموش است و با خودم می گویم یعنی الان داری چه کار می کنی؟

هدفون ها را توی گوشم می گذارم و از کوچه های فرعی می گذرم. یادم می افتد که گفته بودی طرز راه رفتنم بستگی به مدل کیفم دارد و حسابی خوشم می آید. خیلی می خندم. بعد انگار خودم را در روپوش سرمه ای و پاچه هایی که کمی بالاتر از قوزک پا پریده اند می بینم که دارم همین جاها راه می روم. تنها نیستم. دختر دیگری کمی ریزتر از خودم توی همین روپوش سرمه ای و پاچه های بالا پریده کنارم است و صدای خنده هایمان می آید. با خودم می گویم چقدر خوش و گذری...چقدر مناسب. بعد درست مثل شروع پاییز پارسال و سال قبلش که نمی توانم نکنم گوشی ام را در می آورم و برایش می نویسم انگار خودمان را می بینم که همین جاهاییم و چی داریم می گوییم که اینقدر از ته دل و اینقدر بامزه و خوبست؟ و قلبم جمع می شود. فورن جواب می دهد آه رفیق روزهای بارانی ام... و می گوید تا چهارشنبه تمرین دارد اما پنجشنبه "باید باید باید" هم را ببینیم.

به اصلی که می رسم تاکسی می گیرم و دستم را روی قلبم می گذارم. الان داری چه کار می کنی؟ می دانم تو آمده ای تا در سازها و آرامش مخصوصت بشوی. این شدن را می دانم که آرامم. دهانت را وقتی که به زمین چشم می دوزی و انگشتهایت را روی سیم ها می لغزانی و اولین عکس سیاه و سفیدمان را. پیاده روی معمولی و جوک ها و تماشای یک فیلم سیاه و سفید توی سینما. اینکه برویم نمایشنامه ی ضعیف و بی خودی ام را پرینت بگیریم و وقتی دارم ورقه ها را از یارو می گیرم چشمم بیفتد به چشم هات که داری یک جور به خصوص ِ دو تایی با هم بودنمان نگاهم می کنی و لبخند می زنی. کاپشنت را می دهی دستم و می ری دستشویی و وقتی بر می گردی می بینی پوشیدمش و کلاهش را هم انداخته ام روی کله ام جوری که هیچی از صورتم معلوم نباشد و حسابی می خندی. هوا رو به سردی می رود و با هم چای می زنیم و شعر هردوتایی مان را با صدای تو می شنویم. این ها را می دانم که آرامم. می دانم و همین کافیست...

1

سرم را با روسری دیگری بستم و زرده را دادم دست نیلوفر تا برای خودش بازی کند. پهنش کرد روی زمین  و یک مشت خرت و پرت روش چپاند و داد دستم تا براش مثل بقچه گره بزنم. سر خودش را خوب بلد است گرم کند. مسکن کوچک سفید را به قول تو انداختم و رفتم سازت را از اتاق بیرون آوردم.