گاهی


گاهی انسان ها وارد زندگی مان می شوند تا ثابت کنند چه خوب هایی که بدند و چه بد هایی که خوب اند .

می آیند تا نشان دهند دیگر حق قضاوت نداریم . نشان می دهند چقدر نبودن ها عادی است و بودن ها تکراری .

می آیند همه چیز را نشان می دهند ، ثابت می کنند و در آخر هم با وجود انسان های زیاد در می یابی ، فقط آن کس که شب را برایت آرام می کند تا به فکر امیدهای فردایت باشی ، اگر در زندگیت نباشد همه چیز مساوی است با پوچی .


" حدیث رسولی "

حرف هایی از جنس....


پاییز در راه است...

این را از جغدی که بر روی افکارت نشسته و فریاد کودتا سر می دهد..فهمیدم..

..............................

---------------------------------------------------------------------

پانوشت:پست رو ناقص میذارم..شاید دوباره برگشتم..

باران در راه است...

گوش کن

گوش کن....

خاموش ها گویاترند

درخموشی های من فریادهاست...

فریدون مشیری

نبض واژه ها...

نبض واژه هایم هر ثانیه ضعیف تر از قبل می زند....

میپندارم قصد سفر دارد...

سفر به اعماق وجودی کلمه ها...
سفری  بی پایان....
  لحظه هایی که هیچ چیز به جز هیچی وجود ندارد...
خسته شده اند...
از بودن کنار هم...از واژه های ضدو نقیضی که امیدی واهی را در پی دارند..
از واژه هایی که بزور شاعرش در کنار هم قرار گرفته اند...
دلشان نمیخواهند....دگر نمیخواهند به واژه ی " امید" زنده باشند...

میخواهند از "پوچی"بگویند..از نبودن ها...دلشان یک دل سیر واژه ی "نا امیدی" می خواهد...

***

در جنگ و جدال است...شاعری که نمیتواند حتی "واژه" هایش را امیدوار نگه دارد...

فی البداهه

پژواک لحظه ها...

رویاهای بارانیم در لحظه های طوفانی گم شد...

جغد افکارم هر لحظه فرسوده و پیرتر از گذشته می شود...
نای خواندن ندارد...
دگر نمیتواند از حقیقت بگوید...
عمریست روی خرابه ای منزل گزیده که به خیال خویش گنجی نهفته است..

رویایی بیش نبود..

یا توهمی...

...

توهمی که سراسر وجود جغدم را به آتش کشاند...

که دچار پژواک لحظه های نفس گیرکرد...

کاش ققنوس بود...

کاش خودسوزی میکردو دوباره سراز خاک در می آورد..

...
آری جغد افکارم...
با تمام علاقه و احساسم..

.دگر نمیخواهمت....

ققنوس میخواهم....

دیگر ذره ذره سوختنت را تحمل نتوانم کرد...
پرواز کن...

برو...

دل بکن از این خرابه ی پر از پژواک و پیچاپیچ......

scops otus




 

میگویند تو شومی...

ميداني چرا ميگويند تو شومي ؟؟؟

چون تو از حقيقت ميخواني
آري... آواز تو از حقيقت است و حقيقت نيز تلخ

تو از تلخي شب ميخواني


و از درد بغضي سنگين در پستوي گلوي حقگويت

نه! تقصير تو نيست

تقصير از ماست که هر آنچه را که

بر مزاجمان خوش نيايد را شوم بدانيم.


بلبل تا زماني که باغ آباد است و گل زيبا،عاشق است و شيدا !

 اما تويي كه حتي دست از ويرانه ي خاطرات نيز نميکشي؛

  نه تنها عاشق خوانده نميشوي؛ انگ نحس بودن را هم را بر رويت مبگذارند!

  ظلم است تويي كه در ويرانکده هاي امروز که نشان آباديهاي ديروز است از آن

   ميخواني كه هيچ چيز در اين دنياي فانی و دروغزن ابدي نيست،محكوم شوی

            اما              

 من به تو و ميمنتت ايمان دارم

 

خاموشی

دیگر هیچ ترمینال یا ایستگاه قطار،

غذاخوری بین راه،
چهره ای غریبه،
مسافرخانه های خواب آلود جاده ها،
بیداری مضطرب
از زوزه ی باد ِ کوهستانی بی نام و نشان
هیجانی را در من زنده نمی کند

نگاه های متفکرانه شباهنگام
و سپس
شهرهای ساحلی
که در بامدادان بی خواب
از آن ها گذر کرده ای!
خنکای شور ِموج های دریا
که قبل از بیداری
بر تن ات می نشیند،
حتی رویاهایی بزرگ که می پنداریم

جایی ما را به انتظار می کشند
انگار دیگر، هیجانی را در کسی
زنده نمی کنند

مدت هاست که دیگر
آن شوق رفتن هم در من به زوال رفته ست
حتی دلم شادمانی های گذشته اش را
بی نشانه دنبال می کند
و آوازهای درونش
تمام طول سفر
به یغما رفته اند

اکنون که
غوغای ساده ی روزمرگی

سکوت ِ روحم را احاطه کرده ست،
حیاتی به وسعت کلماتی که
پنهان شان کرده ام
و چند کتاب که قبل از مرگ
خوانده و یا خواهم نوشت
برایم باقی مانده ست...

  مورات حان مونگان

مشکل فنی


 سلام دوستای گلم نمیدونم وبم چه مشکلی پیدا کرده نسبت به مرورگر فایرفوکس عکس العمل نشون میده و نظراتو تو پستای اول نشون نمیده

ولی خب نوشتن این پست یعنی اینکه ایستگاه زمان پست اولم نیس.بنابراین میتونین با هر مرورگری تو پست قبلیم نظربدین..

موفق باشین..

ایستگاه زمان

فرض کن این آخرین جای جهان هیچکس نیست در ایستگاه زمان

مکث می کند روی هرکسی چشم های پنهان زیره کلاه

در ساعتی به وسعت بی گانگی در لحظه ای به ندرت دلدادگی

ایستاده زمان در انتهای جهان باز می گذرد از مقابلت آرام

فرض کن این آخرین لحظه هاست روی صندلی اتاق یک هتل

باز می شود دری پنهان از مقابلت به روزه خاطره ها

لحظه هایی که نمی گذرد بر ساعت لحظه هایی که نیست در یادت

ایستاده زمان در میان اتاق باز می گذرد از مقابلت آرام

آواز پرندگان

من فکر می‌کنم

که سرانجام
پرندگان غایب

چنان آوازی خواهند خواند

که خاموشی‌شان

گوش‌ها را

از هم خواهد درید

آن‌گاه
جغدها

مرا با خود خواهند برد

به ادینبورگ

یا دیاری دیگر

و آن‌هنگام خواهیم آموخت
که پرندگان و آوازشان را

آن‌گونه باور کنیم

که در هیچ چیزِ دیگر باور نبسته‌ایم

اینجا و اکنون
هرگاه
در غیابِ تو
به خاموشی پرنده‌ها گوش می‌سپارم
ویران می‌کند مرا
به‌ناگاه
آوای مقاومت‌ناپذیرِ سکوت‌شان....

به آرامی آغاز به مردن می کنی اگر.......

به آرامی آغاز به مردن می کنی اگر.......

اگر سفر نکنی،
اگر چيزی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نکنی
به آرامی آغاز به مردن ميکنی
زمانيکه خودباوری را در خودت بکشی،
وقتی نگذاری ديگران به تو کمک کنند
به آرامی آغاز به مردن ميکنی
اگر برده عادات خود شوی،
اگرهميشه از يک راه تکراری بروی ...
اگر روزمرگی را تغيير ندهی
اگر رنگهای متفاوت به تن نکنی،
يا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی
به آرامی آغاز به مردن ميکنی
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سرکش،
و از چیزهايي که چشمانت را به درخشش وا ميدارند
و ضربان قلبت را تندترمی کنند،
دوری کنی ...
به آرامی آغاز به مردن ميكني
اگر هنگاميکه با شغلت، يا عشقت شاد نيستی، آنرا عوض نکنی
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی
اگر ورای روياها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی
که حداقل يکبار در تمام زندگيت
ورای مصلحت انديشی بروی .
امروز زندگی را آغاز کن!

امروز کاری بکن !
امروز مخاطره کن !
نگذار که به آرامی بميری...
شادی را فراموش نکن


من....

 


من از جایی دیگر آمدم... نه شاهزاده ام که سیاره ای کودکانه داشته باشم، نه پیامبری که از آسمان باران بیاورم، نه گم شده ام، نه به قصد ماندن آمده ام... یک نفرم به اندازه ی خودم این سینه ام مرا کشانده به شعر، به چند کلمه شاعرانگی که روی کاغذ بی انتهای دلم سطری از شب و خاطره هایش بنویسم... اگر ساده است تو ببخش...

آرزو

خانم شمع نذری میخواین؟

سرم را بالا میگیرم .. دختر جوانی نگاهم میكند..نگاهش میكنم

ادامه میدهد: شمع نذریه ، نیت میكنین اگه حاجتتون براورده شد ، سال دیگه همین موقع 72 تا شمع پخش میكنین . . .

مبهوت نگاهش میكنم ، تردیدم را كه میبیند میگوید : پارسال منم تو حرم امام رضا از این شمعا گرفتم و حاجتمم برآورده شد ، الان دارم پخش میكنم ...

بی اختیار دستم را دراز میكنم

چشمهایم را میبندم .. نیت میكنم و شمعی از داخل جعبه بر میدارم

 ***

صدای "یا حسین" كه به گوشم میرسد چشمانم نم میكشد ... زبانم بند می آید ..

زمزمه میكنم " یا حسین " .. یاد حاجتم ، نیتم لحظه ای رهایم نمیكند .. نگاهی به شمع می اندازم .. در دلم میگویم : در مقابلت اسم گدا هم زیادی ام میكند .. روی قولم ایستاده ام .. قولی نداده ای اما میدانم مرد تر از این حرفهایی ....

 ***

نور ماشین ها چشمهایم را می زند .. سرما به استخوان ها هم رسیده است .. نم باران گونه هایم را خیس میكند و حالم بهتر میشود

شمع ها از دور سو سو میكنند .. باد میزد .. نا خودآگاه میلرزم و جمع میشم

مینشینم در كنار امتداد شعله ی شمع های روشنی كه به زور خود را زنده نگه داشته اند ... شمعم را با یكی از شمع ها روشن میكنم .. جایش را درست میكنم ... می آیم كه بلند شوم .. باد میزند .. محكم تر از قبل .. خاموش میشود

نیتم خیال بر آورده شدن ندارد ... یاد قولم می افتم .. یاد شب ...آن لحظه كه زیر پایش گذاشتم

شمعم را بلند میكنم ... میان دستانم محكم فشارش میدهم .. آنقدر كه صدای نفس های اخرش را میشنوم .. جان دادنش را .. شكستنش را .. تجدید عهد میكنم .. اظهار پشیمانی .. آزادانه میگیرمش .. نفس راحتی میكشد .. خیالش كه راحت میشود جرقه میزند .. روشن می شود

بلند میشوم

نگاهش میكنم .. چه با متانت میسوزد .. شعله اش پراكنده میشود اما خاموشی نمی پذیرد .. انگار كه او با عهد من میسوزد ..

شكست عهد مساوی خاموشی آرزو هایم ...

مسیری كه می آمدم را ادامه میدهم .. اما

 گوشه ای از خاطرم كنار شمع می نشیند و منتظر نتیجه می ماند ...

فرشته خسته...


ورشکست شدن کدامین سرمایه دار،

به اندازه بی سرمایه شدن تو

دردناک است؟

با تو چه کرده اند که اینچنین.....؟؟؟


پیرمرد

پيرمرد همسايه آلزايمر دارد ...

ديروز زيادي شلوغش کرده بودند

او فقط فراموش کرده بود

از خواب بيدار شود ...!

بدترین سیلی

پشت چراغ قرمز تو ماشین داشتم با تلفن حرف میزدم و برای طرفم شاخ و شونه میکشیدم که نابودت میکنم ! به زمین و زمان میکوبمت تا بفهمی با کی در افتادی! زور ندیدی که اینجوری پول مردم رو بالا میکشی و........خلاصه فریاد میزدم یه دختر بچه یه دسته گل دستش بود و چون قدش به پنجره ی ماشین نمیرسید هی میپرید بالا و میگفت آقا گل ! آقا این گل رو بگیرید.... منم در کمال قدرت و صلابت و در عین حال عصبانیت داشتم داد میزدم و هی هیچی به این بچه ی مزاحم نگفتم ! اما دخترک سمج اینقد بالا پایین پرید که دیگه کاسه ی صبرم لبریز شد و سرمو آوردم از پنجره بیرون و با فریاد گفتم: بچه برو پی کارت ! من گـــل نمیخـــرم ! چرا اینقد پر رویی! شماها کی میخواین یاد بگیرین مزاحم دیگران نشین و.... طفلی دخترک ترسید... کمی عقب رفت ! رنگش پریده بود ! وقتی چشماشو دیدم ناخودآگاه ساکت شدم ! نفهمیدم چرا یک دفعه زبونم بند اومد! البته جواب این سوالو چند ثانیه بعد فهمیدم! ساکت که شدم و دست از قدرت نمایی که برداشتم ، اومد جلو و با ترس گفت : آقا! من گل نمیفروشم! آدامس میفروشم! دوستم که اونور خیابونه گل میفروشه! این گل رو برای شما ازش گرفتم که اینقد ناراحت نباشین! اگه عصبانی بشین قلبتون درد میگیره و مثل بابای من میبرنتون بیمارستان، دخترتون گناه داره... من دیگه واقعا نمیشنیدم! خدایا! چه کردی با من! این فرشته چی میگه؟! حالا علت سکوت ناگهانیمو فهمیده بودم! کشیده ای که دخترک با نگاه مهربونش بهم زده بود ، توان بیان رو ازم گرفته بود! و حالا با حرفاش داشت خورده های غرور بی ارزشمو زیر پاهاش له میکرد! یه صدایی در درونم ملتمسانه میگفت: رحم کن کوچولو! آدم از همه ی قدرتش که برای زدن یک نفر استفاده نمیکنه! ... اما دریغ از توان و نای سخن گفتن! تا اومدم چیزی بگم ، فرشته ی کوچولو ، بی ادعا و سبکبال ازم دور شد! حتی بهم آدامس هم نفروخت! هنوز رد سیلی پر قدرتی که بهم زد روی قلبم مونده ! چه قدرتمند بود!!! مواظب باشید با کی درگیر میشید!

 


چه کسی به جای تو  - آنجا

در نامی شبیه زن - با موهای مضطرب

با پیراهنی در احتمال - ایستاده است ...

آواز خوان کنگره های قدیمی


جغدی روی كنگره های قدیمی دنیا نشسته بود.

زندگی را تماشا میكرد.

رفتن و ردپای آن را.

و آدمهایی را می دید كه به سنگ و ستون، به در و دیوار دل می بندند.

جغد اما می دانست كه سنگ ها ترك می خورند، ستون ها فرو می ریزند، درها می شكنند و دیوارها خراب می شوند.

او بارها و بارها تاجهای شكسته، غرورهای تكه پاره شده را لابلای خاكروبه های كاخ دنیا دیده بود.

او همیشه آوازهایی درباره دنیا و ناپایداری اش می خواند و فكر می كرد شاید پرده های ضخیم دل آدمها، با این آواز كمی بلرزد.

روزی كبوتری از آن حوالی رد می شد، آواز جغد را كه شنید، گفت: بهتر است سكوت كنی و آواز نخوانی.

آدمها آوازت را دوست ندارند.

غمگین شان می كنی.

دوستت ندارند.

می گویند بدیمنی و بدشگون و جز خبر بد، چیزی نداری.

قلب جغد پیر شكست و دیگر آواز نخواند.

سكوت او آسمان را افسرده كرد.

آن وقت خدا به جغد گفت: آوازخوان كنگره های خاكی من! پس چرا دیگر آواز نمی خوانی؟ دل آسمانم گرفته است.

جغد گفت: خدایا! آدمهایت مرا و آوازهایم را دوست ندارند.

خدا گفت: آوازهای تو بوی دل كندن می دهد و آدمها عاشق دل بستن اند.

دل بستن به هر چیز كوچك و هر چیز بزرگ.

تو مرغ تماشا و اندیشه ای! و آن كه می بیند و می اندیشد، به هیچ چیز دل نمی بندد.

دل نبستن سخت ترین و قشنگ ترین كار دنیاست.

اما تو بخوان و همیشه بخوان كه آواز تو حقیقت است و طعم حقیقت تلخ.

جغد به خاطر خدا باز هم بر كنگره های دنیا می خواند و آنكس كه می فهمد، می داند آواز او پیغام خداست.....