نمیدونم یه آدم چقد میتونه نامرد باشه....
خدا اگه خودت جای من بودی یکی که فک میکردی عاشقته بهت میگفت دلم از عشقم گرفته....
خوشحال میشدی و متعجب که چیکار کردی که کسی که عاشقته ازت دلگیر شده....
بهش میگفتی اخه چی شده که از دستم ناراحتی...
بگه از دست تو ناراحت نیستم عزیزم, فلانی فلان کارو کرده,
فکر میکنی میخواد لجتو در بیاره, بهش میگی قسم بخووووووووور...
اون که خیلی راحت قسم میخوره.....
تو لال میشی, میخوای همونجا بمیری,
بغض داره گلوتو پاره میکنه,
بعد اون بهت میگه چیکار کنم, دیگه شک نداری که همچیو باختییییی,
ساکت میشی,
خودشو میزن به اون راه,
میپرسه چرا ساکت شدی یهووووووووو,
(مگه برات مهمه؟ اگه مهم بود یکیو اینجوری اهمق فرض نمیکردی....)
مثلا نفهمیده که چی شده,,,,
خدایا بهش میگی بخیال, مهم نیست....
اونم خداحافظی میکنه که ببینه چه راهی میتونه پیدا کنه برا سر براه کردن عشقش...
توام با اون بغض لعنتی خودتو سرزنش میکنی که راست میگفت طرف خیلی بچم.....
آره خوب او خیلی بزرگه که بارها میتونه انکارو باهات بکنه و تو از سر بچگی دوباره یادت بره که چیکار کرده...
عزیزم ! تو احمق ترین خودخواه ِ زمینی
که حتی برای شادی خودت هم سعی نکردی ،
من را پیش ِ خودت نگه داری
برای اینکه دوستم داشته باشی،
هر کاری بگویی می کنم،
قیافه ام را عوض می کنم،
همان شکلی می شوم که تو می خواهی،
اخلاقم را عوض می کنم،
همان طوری می شوم که تو می خواهی،
حتی صدایم را عوض می کنم،
همان حرفهایی را می زنم که تو می خواهی،
اصلاً اسمم را هم عوض می کنم،
هر اسمی که می خواهی روی من بگذار!
خب حالا دوستم داری؟
نه، صبر کن!
لطفاً دوستم نداشته باش
چون حالا انقدر عوض شده ام که
حتی حال خودم هم از خودم به هم می خورد......
حتی پیش خودش نگفت شاید اشتباهی کرده که حالم یهو برگشت,
حتی نخواست توجیهی بیاره......
وااااااااااااااای
تو را آرزو نخواهم کرد
هیچوقت!
تو را لحظه ای خواهم پذیرفت
که خودت بیایی...
با دل خود ، نه با آرزوی من...