
قلب یخی
از دوران راهنمایی و دبیرستان
و بعد، در دوران طلبگی
به بیان ها و کتا ب های مختلف هی گفتند و گفتند...
که اعراب و (حالات) کلمه چهار چیز است
رفع و فتح و کسر و وقف
و شروع کردند به شرح و توضیح
که چه چیزی علامت رفع است
و کجا باید علی القاعده کلمه را مرفوع به زبان راند
چه علامتی منصوب بودن کلمه را حکایت می کند
و چه عاملی سبب مجرور شدن است ...
دوران جوانی در این میدان صرف شد و در این میان کسی نگفت
که اعراب و حالات دل چیست!
کی قلبمان مرفوع و سربلند است؟
کی دلمان مجرور و پست است؟
و کی دریچه قلب و دلمان مفتوح و گشوده

و چرا مدت هاست قلبمان سکته زده و گرفتار "وقف" است
و اصلا علامت قلب یخ زده چیست؟
"مکسور" بودن قلب را چگونه باید فهمید؟
و چگونه باید به سمت "رفع" و "فتح" قلب حرکت کرد
و امروز امام صادق(ع)
خطبه خواندند و گفتند و گفتند که
" اعراب القلوب اربعة انواع
رفع(اوج وبلندى ) و فتح (گشایش)
و خفض(جر:سقوط وپستى ) و وقف (ايستايى واز كار ماندن )
فرفع القلب فى ذكر اللّه تعالى
وفتح القلب فى الرّضا عن اللّه تعالى
وخفض القلب فى الاشتغال بغير اللّه
و وقف القلب فى الغفلة عن اللّه تعالى .
... فعلامة الرّفع ثلاثة اشياء: وجود الموافقة و فقد المخالفة و دوام الشّوق
وعلامة الفتح ثلاثة اشياء: التّوكّل ، والصّدق ، واليقين .
وعلامة الخفض ثلاثة اشياء: العجب ، والرّياء، والحرص .
وعلامة الوقف ثلاثة اشياء:
زوال حلاوة الطّاعة ، وعدم مرارة(تلخی) المعصية، والتباس(مخلوط کردن)
علم الحلال بالحرام ".
(ترجمه مصباح الشريعة، ص: 30)
سلام علیکم
ان شاالله که خواهران عزیزم خوب باشن . ببخشین که کم میتونم بیام و بهتون سر بزنم . دعام کنین
مطلب بالایی از وبلاگ مدرسه علمیه نصر تهران برداشته شده.
راستی به یک نفر خانم جهت تایید نظرات این وبلاگ نیازمندیم خخخخخخخخ
امیدوارم بتونم جوابهاتون رو بدم
یا علی
ان شاالله که خوب باشین
منم خوبم شکر . امتحاناتمون شروع شده و بیشتر وقتمو میذارم برای درس . با اینکه واحدهام زیاد نیست ولی خب باید بخونم
چهارشنبه امتحان نحو داشتیم (روز آخر ثانیه برام حکم یه ساعت رو داشت و سعی کردم هرچی که وقت اجازه میده بخونم . کمی استرس داشتم صبح از ساعت 4 برای درس خوندن آماده شدم هر چه که به ساعت 8 نزدیک می شدم از استرسم کاسته می شد . ساعت 7ونیم شد و من دیگه فرصتی نداشتم باید می رفتم دیگه هیچ تلاشی برای ورق زدن کتاب یا نگاه کردن به نکات کلیدی نمی کردم . چون باید تلاشهامو روزای قبلی می کردم دیگه شاید سودی هم نداشت .... . همیشه امتحانات رو تو یه مدرسه ی پیش دانشگاهی میدادیم با کمی هم با حوزه فاصله داشت با آزانس خودمو رسوندم اونجا رفتم داخل دیدم همه ی بچه دبیرستانیا جمعن دریغ از یه طلبه ...
خلاصه دستم اومد که اینجا نیست و باید خودمو برسونم حوزه ....
ساعت 8 رو دو سه دقیقه گذشته بود رفتم سر جلسه نشستمو امتحانمو دادم . آخر از همه نشسته بودم
یک و نیم ساعت بعد اومدن برگه ها رو گرفتن همه رفتن بیرون و من تنها در آخرین صندلی...
چک نویسم رو برگردوندم و نوشتم
.
.
.
می رسد روزی که دیگر فرصتی نیست و باید بروی
.
.
.
یَوم الازفة؛ روزی که نزدیک است (۱۸ غافر)
یَوم الحَسَرة؛ روزی که حسرتها دارد (۳۹ مریم)
یَوم یَقوم الاشهاد؛ روزی که گواهان برای گواهی بر میخیزند (۵۱ غافر)
یَوم یقوم الروح و الملائکه صفا؛ روزی که روح و ملائکه به صف میایستند (۳۸ نبا)
یَوم لابیع فیه و لاخُلَّه؛ روزی که داد و ستدها و روابط سودی ندارد (۲۴۵ بقره)
یَوْمَ تبیضُّ وجوه و تَسودّ وجوه؛ روزی که چهرههایی سپید و چهرههایی سیاه گردد (۱۰۶ آل عمران)
یَوم تَری المؤمنین و المؤمنات یَسمی نورهم بین اَیْدیهم؛ روزی که زنان و مردان با ایمان برای اعمال شایسته شان با نور خویش که در پیش آنان است، حرکت میکنند (۱۲ حدید)
.
.
.
ممنون از نظرات . ان شاالله پاسخ میدم و بهتون سر میزنم
یه چند تا از خواهرای عزیزم در مورد حوزه و شرایطش پرسیدن ان شاالله یه پستی در این رابطه میذارم
محدثه خواهری خوشحالم که خانوادت قبول کردن بری حوزه
یا علی

کـــــــــــــــــــــــــــــــــــربلا

ایمیلی برام اومد که سایت عهد آدینه ثبت نام میکنه برا پیاده روی روز اربعین
خیلی دوست داشتم برم
ولی من تنها بودم .نمیشد که ...
روز عاشورا رفتم فکه (اگه شد خاطرات فکه رو می نویسم براتون )
بعد اینکه از فکه برگشتم بیشتر دلم هوای کربلا کرد
یه طلبه ای بهم گفت مرکز خدمات ثبت نام میکنه از طلاب برای پیاده روی روز اربعین
صبح خوشحال بدو بدو رفتم حوزه به دوستم گفتم . گفت اگه بشه منم میرم
رفتم دفتر پیش حاج خانوممون
کلی با شوق و ذوق ماجرای پیاده روی رو تعریف کردم براشون
گفت بله اطلاع دارم اتفاقا ما هم میخوایم بریم
دیگه قلبم تو دهنم بود
همه چی داره جور میشه
ولی زنگ زد قم
مثل اینکه خانم نمیبرن . فقط طلبه های آقا رو میبرن
خیلی دلم گرفت
الان نزدیک یه هفته س . با هرکسی صحبت میکنم میگه راهی کربلاست
هر کسی دعام میکنه میگه ان شاالله بری کربلا
من دلم کربلا می خواد...
مسافران حریم عشق...
من جامانده بسی محتاجم...

بفرمایید روضه ...

عصر روز سه شنبه در خرابه در کنار حضرت زينب سلام الله
عليها نشسته بود. جمعي از کودکان شامي را ديد که در رفت و آمد هستند.
پرسيد: عمه جان! اينان کجا مي روند؟ حضرت زينب سلام الله عليها
فرمودند: عزيزم اين ها به خانه هايشان مي روند. پرسيد: عمه! مگر ما خانه نداريم؟
فرمودند: چرا عزيزم، خانه ما در مدينه است. تا نام مدينه را شنيد، خاطرات زيباي
همراهي با پدر در ذهن او آمد.
بلافاصله پرسيد: عمه! پدرم کجاست؟ فرمود: به سفر رفته. طفل ديگر
سخن نگفت، به گوشه خرابه رفته زانوي غم بغل گرفت و با غم و اندوه به خواب رفت. پاسي
از شب گذشت. ظاهراً در عالم رؤيا پدر را ديد. سراسيمه از خواب بيدار شد، مجدداً
سراغ پدر را از عمه گرفت و بهانه جويي نمود، به گونه اي که با صداي ناله و گريه او
تمام اهل خرابه به شيون و ناله پرداختند.
خبر را به يزيد رساندند، دستور داد سر بريده پدرش را برايش
ببرند. رأس مطهر سيدالشهدا را در ميان طَبَق جاي داده، وارد خرابه کردند و مقابل
اين دختر قرار دادند. سرپوش طبق را کنار زد، سر مطهر سيدالشهدا را ديد، سر را
برداشت و درآغوش کشيد.
بر پيشاني و لبهاي پدر بوسه زد و آه و ناله اش بلند تر شد، گفت:
پدر جان چه کسي صورت شما را به خونت رنگين کرد؟ پدر جان چه کسي رگهاي گردنت را
بريده؟ پدر جان «مَن ذَالَّذي أَيتَمَني علي صِغَرِ سِنِّيِ» چه کسي مرا در کودکي
يتيم کرد؟ پدر جان يتيم به چه کسي پناه ببرد تا بزرگ بشود؟ پدر جان کاش خاک را
بالش زير سرم قرار مي دادم، ولي محاسنت را خضاب شده به خونت نمي ديدم.
دختر خردسال حسين عليه السلام آن قدر شيرين زباني کرد و با سر
پدر ناله نمود تا خاموش شد. همه خيال کردند به خواب رفته. وقتي به سراغ او آمدند،
از دنيا رفته بود. شبانه غساله آوردند، او را غسل دادند و در همان خرابه مدفون
نمودند.
نفس المهموم، ص456
گاهی...
مدتی بود دل نوشتن نداشتم . شاید اصلا حرفی نداشتم که بخوام بنویسم براتون
حوزه مون حالش خوبه ... چند روز پیش یه باغبانی اومد و اون درختایی که شرح حالش رو براتون نوشتم رو هرس کرد چیز زیادی ازشون نمونده ...
باغبانا دل من گاهی هرس می خواهد...
امروز اولین برف امسال چهره ی شهرمونو سفید کرد
موقع ظهر کلاس داشتم
تو مسیر که قدم میذاشتم جای پاهام رو برفا می موند ...
حرفام حرکاتم یه اثری از خودشون میزارن حواسم بهشون باشه...
.
.
.
خانما کلی نظر تایید نشده دارم ... چطوری ب اونهمه وبلاگ سر بزنم و جوابشونو بدم ؟!
احساس تکلیف هم میکنمم 
باید کم کم جوابارو بدم
فعلا ...یاعلی
چیکارکنم؟؟؟
شب جمعه تا آخر روز جمعه چیکار کنم که ثوابش بیشتر از هر کاری باشد
و خدا قبول کند!؟
آخه امام صادق فرموده اند:
"اف بر مسلمانی که در هفته جمعه اش را برای تحقیق در دینش نگذارد!"
من تحقیق نکردم تا حالا!


حتما کار وقت گیر و پر مشقتی باید انجام دهم آخه امام علی (ع) میفرمایند: "مشقت و سختی این دنیا آسایش آخرت و خوشی و راحتی دنیا پشیمانی و مشقت در آخرت است"
حال جواب سوال اساسی که "چیکار از همه کار بهتر است در عصر 5شنبه تا غروب جمعه؟"
صلوات !!!و افضل است اگر هزار مرتبه بگوییم:
اَللّهُمَّ صَلِّ عَلى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ، وَ عَجِّلْ فَرَجَهُم، وَ اَهْلِكْ عَدُوَّهُم، مِنَ الْجِنِّ وَ الانْسِ مِنَ الاوَّلينَ وَ الاْخِرينَچه راحت بود و من سخت میگرفتم !


امام صادق (ع) میفرمایند :
"صلوات در شب جمعه برابر است با هزار حسنه و محو میکند هزار سیئه و بالا میبرد هزار درجه و مستحب است بسیار صلوات بفرستند از بعد از نماز عصر پنجشنبه تا آخر روز جمعه"
به سند صحیح از آن حضرت نیز منقولست :"چون عصر روز پنجشنبه میشود ملائکه از آسمان بزیر می آیند با قلم های طلا و صحیفه های نقره و نمینویسند در پسین پنجشنبه و شب جمعه و روز جمعه تا آفتاب غروب کند بغیر از صلوات بر محمد و آل محمد

کاش …
وقتی خدا در حشر بگوید : چه داشتی؟
سر برکند حسین … بگوید : حساب شد
السلام علیک یا فاطمه الزهرا (سلام الله علیها)
باز
نمی شود
مگر
به دست تو....
بانوی من . دلم می خواهد چون تو باشم
هم نام تو ام
کمک کن
از تو فقط این نام را حمل نکنم
کمکم کن
دیگر تحمل ندارم
دلم یتیم است
دلدارم باش
یازهـــــــــرا (سلام الله علیها)
.
خوب هستین ان شاالله؟
خواهرا ببخشید ،شرمنده این چند مدت نبودم
بهتر، از دستم راحت شده بودین مگه نه؟؟ هههههه
گاهی باید نبود .
امروز دیرم شده بود برا حوزه بدو بدو رفتم که برسم ولی نرسیدم رفتم دیدم استاد رفته کلاس در و هم بسته
یادتونه گفتم تو حوزه اگه دیر برسی باید پشت در بشینی؟
منم طبق قانون نشستم پشت در
فقط 5 دقیقه تاخیر کرده بودم
کمی لای در رو باز کردم![]()
و داشتم قشنگ گوش میدادم
اتفاقا خیلی جالب بود
خیلی وقت بود پشت در نمونده بودم
استاد داشت درس میداد یهو یکی از بچه ها رسید و گفت چرا اینجا نشستی بیا تو
گفتم اخه دیر کردیم چطوری بریم
گفت من به آموزش گفتم اجازه داد
اون رفت من موندم اینطوری
منم رفتم پیش آموزش گفتم خانم اجازه؟؟![]()
من برم کلاس
گفت نه !
گفتم خانم
باشه
باز رفتم سر جام نشستم
اما من از اون دختر زودتر اومده بودم
استاد ک متوجه من شد صداشو بلندتر کرد و اومد در رو کامل باز کرد که من هم بتونم استفاده کنم ![]()
زنگ اول ک گذشت
زنگ دوم استاد گفت من به آموزش گفتم ک تو زودتر اومده بودی و اینجا نشستی
بهت غایب نذاشتم
منم خوووشحااااااال ![]()
باز نشستم سر کلاس و قشنگ گوش دادم ![]()
درس امروز رو خوب یاد گرفتم
اما پشت در موندن عااااااااااالی بود ادم همه ی حواسش رو جمع میکنه ک بشنوه درس رو هم بهتر یاد میگیره

خدایا پرواز را به ما بیاموز تا مرغ دست آموز نشویم و از نور خویش آتش در ما بیفروز تا در سرمای بیخبری نمانیم. خون شهیدان را در تن ما جاری گردان تا به ماندن خو نکنیم و دست آن شهیدان را بر پیکرمان آویز تا مشت خونینشان را برافراشته داریم. خدایا چشمی عطا کن تا برای تو بگرید، دستی عطا کن تا دامانی جز تو نگیرد، پایی عطا کن که جز راه تو نرود و جانی عطا کن که برای تو برود.
شهید معلم مهدی رجب بیگی؛ متولد سال 1336
امشب و فردا روز را دریابیم...
که رسول خدا (ص) فرمود: «اِنَّ لِرَبِّکُمْ فی ایامِ دَهْرِکُمْ نََفَحاتٌ فَتَعَرَّضُوا لَها لَعَلَّهُ اَن یصیبَکُمْ نَفْحَةٌ مِنْها فَلا تَشْقَوْنَ بَعْدَها اَبداً؛
همانا در طول زندگی شما نسیمهایی از سوی پروردگارتان میوزد. هان! خود را در معرض آنها قرار دهید، باشد که چنین نسیمی سبب شود که برای همیشه بدبختی از شما دور ماند». [سیوطی، جامع الصغیر، ج ۱، ص ۹۵]
برگشتم...
خدایا شکرت بابت ایت زیارت و عاشقی
بسیار عالی بود
دعا گو بودم برای همه
ممنون از نظرات ان شاالله کم کم جواب میدم و سر میزنم
از یه طرف هم مدرسه ها باز شده بعد از ظهر ها هم مشخ باید بنویسیم کم تر میتونم سر بزنم
تو راه که داشتیم میومدیم و چشم به جاده بود و تابلو ها رو نگاه میکردم یه متنی توجهم رو به خودش جلب کرد
نوشته بود
مسیر از مقصد زیباتر است آرام رانندگی کنید
یه لحظه سر در جیب مراقبت فرو بردم گفتم عجب برعکس هست این کارای دنیا با کارهای اخرتی
اگه بانو طلبه بخواد این جمله رو تغییر بده در مورد آخرت میگه : مقصد از مسیر زیباتر است سبقت بگیرید( والسابقون السابقون )
در قران سه مولفه داریم برای حرکت
یکی ساروا یعنی حرکت کنید
یکی سارعوا یعنی بشتابید ، حرکت تند و باسرعت
یکی سابقوا یعنی سبقت بگیرید
حال ما بشینیم و فک کنیم ببینیم نسبت به اخرت داریم با کدوم مولفه حرکت میکنیم
دستمونو زدیم به کمرمون و سوت زنون داریم با تماشا به مسیر فقط حرکت میکنیم
یا نسبت به مقصد جدی هستیم و چشم به مقصد دوختیم و داریم شتاب میکنیم
و یا نه از مسیر استفاده میکنیم و در ضمن از بقیه سبقت میگیریم تا برسیم به مقصد
و یا خدایی ناکرده مبنی بر سکون هستیم
ان شاالله مقصدمان شهادت تا برسیم به خدا....
یا مهدی...
راهی هستم...
خوبین ؟ خوشین ؟ سلامتین ؟
واااااای این روزا سرم خیلی خیلی شلوغه چند روز بود که اصلا به وبلاگ سر نزده بودم که ببینم چه خبره
فردا دارم میرم
میدونین کجا؟؟
اگه حدس زدین....؟؟؟
اره افرین
مشهد الرضا
وای خدای من ... خیلی خوشحالم قراره چند نفر از دوستام رو هم اونجا ببینم
اگه لیاقت داشته باشم دعاگوتون خواهم بود
شما هم دعا کنید سفرم با معرفت باشه
دوست داشتم بیشتر می نوشتم اما وقت ...
بعد سفر ان شالله خدمتتون خواهم بود

بابت نظراتی که دادین بسیار ممنونم
عذر میخوام که نتونستم جواب بدم و به وبلاگهاتون سر بزنم
ان شالله جبران میکنم
التماس دعا
یا مهدی...
زائری دل شکسته ام آه معصومه جان سلام
دل به مهر تو بسته ام بانوی مهربان سلام
ای ضریحت حریم مهر یاد سبزت شمیم دل
نام پاکت نسیم مهر رحمت اسمان سلام
بانو ممنون که اجازه دادی زائرت بشم
میلاد بانوی کرامت مبارک


بارگاه حضرت معصومه(س) تجلیگاه حضرت زهرا(س)
بر اساس رویاى صادقهاى كه مرحوم آیت الله مرعشى نجفى(ره) ازپدر بزرگوارش مرحوم حاج سیدمحمود مرعشى (متوفاى 1338 ه’ .)نقل مىكردند، قبر شریف حضرت معصومه(س)جلوهگاه قبر گم شدهمادر بزرگوارش حضرت صدیقه طاهره سلام الله علیها مىباشد.آن مرحوم در صدد بود كه به هر وسیلهاى كه ممكن باشد، محل دفنحضرت زهرا سلام الله علیها را به دست آورد، به این منظورختم مجربى را آغاز مىكند و چهل شب آن را ادامه مىدهد، تا درشب چهلم به خدمتحضرت باقر و یا حضرت صادق(علیهماالسلام)شرفیاب مىشود، امام(ع) به ایشان مىفرماید: «علیك بكریمه اهل البیت» «به دامن كریمه اهلبیت پناهببرید.» عرض مىكند: بلى من هم این ختم را براى این منظور گرفتهام كه قبر شریفبىبى را دقیقا بدانم و به زیارتش بروم.
امام(ع) فرمود: منظور من قبر شریف حضرت معصومه درقم مىباشد.سپس ادامه داد: براى مصالحى خداوند اراده فرموده كه محل دفن حضرت فاطمهسلام الله علیها همواره مخفى بماند و لذا قبر حضرت معصومه راتجلیگاه قبرآن حضرت قرار داده است. هر جلال و جبروتى كه براىقبر شریف حضرت زهرا مقدر بود خداوند متعال همان جلال و جبروترا بر قبر مطهر حضرت معصومه(س) قرار داده است.
فعلا خاطرات تا حدودی تموم شد
فکر کنم گذشته ی بانو طلبه رو شناختین تا حدی....
از این به بعد به لطف خدا میخوایم منبرک هایی رو دایر کنیم تا ان شالله کاسه بیارین فیض ببرین
امروز افتتاح این پروژه هست
ان شالله مورد رضایت خدا و فرمانده مون و استفاده ی شما بزرگواران قرار بگیره.....
مــــــنبرک شماره 1
رفتیم قم ....
ومن دیگه پی اش رو نگرفتم که بریم جمکران
یک هفته بعدش همون اول کلاس بهم گفت که قراره بریم جمکران
وااااااااااااااای خدا من جمکرااااااااااااااااااااان
اصلا ندیده بودم
اصلا فکر نمیکردم من یه دختر 8-9 ساله مگه خانوادم اجازه میدن که برم
بعد کلاس رفتم خونه
بعد کلی اصرار و التماس و گریه و وساطت حاج آقا قرار شد من هم برم
یک مینی بوس خواهر طلبه و یه دختر 9 ساله ............
راهی قم
یه دفتری برداشته بودم خاطرات سفرمو توش نوشتم از همون اول که نشستیم تو ماشین نوشتم انگاار خیلی واجب بود اگه نمینوشتم از وقت فضیلتش میگذشت
هنوزم دارمش اون دفتر رو
هههههههههه خطم اینقده خوبه هههههههههههه
خلاصه ما رفتیممممممممممم و با کلی خاطره و.... (خیلی زیبا بود این سفر خیلی)
برگشتیممممم
حاج اقا بعد چند مدت رفت
و تا یکسال هر چند ماه میومد برای دعای ندبه
اما الان دیگه خبر ندارم ازشون
تصمیم گرفتم پیداشون کنم و حداقل زنگی بزنم بهشون چون من الانم رو یه جورایی مدیون ایشون هستم
هر جا هستند خدایم نگهدارش باشد....
یا مهدی....
بانو طلبه عاشق می شود....
کلاس درس عاشقی
حاج آقا مرادی برامون از صاحب زمونه مون حرف میزد
اینکه صاحب اصلی دلمون باید کی باشه
من کوچولو بودم زیاد متوجه نمیشدم
بعد از 5-6 جلسه دخترای بزرگتر از ما هم میومدن
وقتی حاج آقا صحبت میکرد جاهایی رو که متوجه میشدم نگاه میکردم به چشمای به زمین دوخته شده حاج آقا و جاهایی رو که نمیفهمیدم نگاه میکردم به صورت دختر خانمای بزرگتر که قیافشون چ جوریه اونا میفهمن یا نه
ههههههه 5-6 ماهی میشه فهمیدم اون دختر خانما حوزوی بودن
و چندتا از استادای الان من اون موقع میومدن مسجد ما برا کلاس حاج آقا مرادی
کلی کیف کردم بابت این موضوع ههههه
بعد حاج آقا دعای ندبه گذاشت مسجدمون
هر جمعه حاج آقا مسئولیت داده بود زودتر بیام و جلوی مسجد رو آب و جارو کنم
بهم گفته بود آب و جارو کن مولا وقتی اومد از اینجا عبور کنه لباسش خاکی نشه
منم هر موقع بعد اب و جارو کردن مینشستم تا وقتی حاج آقا بیاد به عابرا نگاه میکردم
هههههههه
تو یه روزی از همین روزای عاشقی بعد کلاس وقتی به آژانس زنگ زدم که بیان حاج آقا رو برسونن
رفتم کنارش گفتم حاج آقـــــــــــــــــا
گفت بله
گفتم میشه مارو ببری اونجایی که میگی اسمش جمکرانه؟
حاج آقا گریه کرد
منم بهت زده نگاهش کردم
حرف بدی گفتم؟؟؟
.
.
.
اگر خدا بخواهد داستان ادامه دارد....
وقتی بانو طلبه بچه بود....
نزدیکای ساعت 5 عصر بود و کارتون مورد علاقم شروع شد منم نشستم جلوی تلویزیون تماشا کردم یهو زنگ در به صدا دراومد چشم به ساعت افتاد یادم افتاد قرارم با دوستم جلدی از جلو تلویزیون بلند شدمو روسری قرمزمو سرم کردمو کیفمو برداشتم و رفتم درو باز کردم
اره دوستم بود باهم رفتیم داخل مسجد
یک حاج آقایی نشسته بود کنار منبر ما هم آروم آروم با خجالت و حالت مستاصل رفتیم جلو غیر ما 5-6تا دختر دیگه هم بودن رفتیم و سلام کردیم و ملحق شدیم به اونا
حاج اقا جواب سلاممونو داد و خواست خودمونو معرفی کنیم بعدش حاج اقا خودش رو معرفی کرد
من حاج آقا مرادی هستم قراره هر روز ساعت 5 عصر جمع شیم اینجا و کلاس قرآن داشته باشیم و باهم حرف بزنیم
حاج آقا صحبت میکرد و مارو میخندوند . سوالای قرانی و از ائمه می پرسید
خیلی خوش گذشت
جلسه ی دوم هم به این منوال گذشت
اخر جلسه ی دوم حاج آقا به من گفت میتونی از خونتون به یه شماره که میدم زنگ بزنی ؟
گفتم بله حتما.

وقتی بانو طلبه بچه بود....
مگه چن سالمهههه
وقتی بانو طلبه بچه بود چادر سفید گل گلیش رو سرش میکرد و میرفت مسجد روبروی خونشون نماز میخوند
وضو گرفتن بانو طلبه وقتی بچه بود واسه خودش فیلم بود ههههه
از رو جوراب مس میکشید همیشه هر وقت وضو میگرفت کلی لباساشو خیس میکرد بعد مادرش مجبور بود اونا رو عوض کنه که دخترکوچولوش سرما نخوره
باباش خیلی هواشو داشت و بانو باباش رو خیلی دوست داشت باباش که از سرکار بر میگشت همون حیاط رسیده نرسیده وضوش رو میگرفت بانو طلبه هم نگاهش رو میدوخت به باباش که زیر لب یه چیزایی زمزمه میکنه
همیشه براش سوال بود که بابام چی میگه ؟؟؟
بانو طلبه بزرگ و بزرگ تر شد تا اینکه شد ی دختر 9 ساله
الان این ماجرایی که میخوام شروع کنم بزرگ ترین اتفاق تو دوران کودکیم بوده
اگه میخواین بدونین چی هست برین ادامه مطلب بخونین
بقیـــع غریــــــب

تنها نشسته بود،به زانوی خسته اش
آهی کشید از دل از هم گسسته اش
اشکش زگوشه های دو چشمش چکید تا؛
افتاد یاد مادر پهلو شکسته اش
یک کوچه و مادر و طفلی کنار هم
یک درب نیم سوخته و سرو پشت خم
در ذهن او تمام مِحَن در مرور بود
کآنجا بقیع بود و سکوت و غبار غم
یک سو چهار پشته ی خشتیِ خشک دید
ابروی خود زِفرطِ غضب سوی هم کشید
آنجا چهار جلوه یِ حق زیر خاک بود
دستِ کسی،ولی به زیارت نمی رسید
از خاطرش گذشت، که تابوت پیکری،
آن هم حسن ترین گلِ باغِ پیمبری،
در زیر تیرهایِ جفا پیش اهرِمَن،
تشییع شد، میانِ غریبی،ستمگری
از زیرِ خاک یافت در آنجا سه نور عین
غیر از حسن،سه دستِ گل از مزرع حسین
آقای ساجدین و شکافنده ی علوم
صادقترینِ اهل بشر در دو عالمین
شمشیر را کشید،به زانویِ خود نشست
بر سینه،جوشن و کمرِ رزمِ خویش بست
با خود مدام زمزمه می کرد جمله ای:
((تا انتقام چیز زیادی نمانده است))
طبقه پایین حوزه مون کتابخونه حوزمون هست
امسال قفسه خریدن برامون از این میز مطالعه ها خریدن برامون
اینقده خوبه
هر از گاهی میرم جلوی کتابای قطور می ایستم یکی شو بر میدارم باز میکنم هیچی نمیفهمم باز میزارم سر جاش
اینقده خوش میگذره
اینکه بلد نباشی ، ی انگیزه خاصی ب ادم میده ک بری و قشنگ درس بخونی شاید ی روزی روزگاری تونستی کتابارو متوجه بشی
بعضی وقتا هم کتابایی اینقده خوبن ایستاده نگهم میدارن و مجبورم میکنن بخونم ی صفحه دو صفحه سه صفحه
وااااااااااای زنگ تفریحمون تموم شد باید پله هارو سه چهار تا بپرم برم ب کلاسم برسم و گرنه استاد میره کلاسو من میمونم پشت در
امسال ک گذشت ی خبری بهمون دادن ک داشتیم بال در میاوردیم
حوزه ما (قسمت دوم)
داریم اسباب کشی میکنیم میریم حوزه جدیدمون
از دور دیدمش کنار دانشگاه آزاد ساختن روبروی بازار بین المللی جالب میشه یهو تو ی ساعت 200 تا چادری بین دانشجوها راه بیفتیم هههههههه
کلی دوست دختر پیدا میکنم اونجا ههههههه
اگه شد عکسش رو میگیرم میزارم براتون اینقد خوشملههههه
میگم بریم سراغ ادامه داستان؟
باشه بریم.
عاغا همینکه زنگ خورد از هرکلاسی ی آوازی به گوشت میرسه یکی صلوات یکی تواشیح یکی سرود اباصالح
قاطی پاتی میشه اما جالب میشه
استاد که رفت دعوا میشه سر قسمتی که متوجه نشدیم هرکی یه نظری میده گاهی وقتا میزنیم سر همدیگه رو میشکونیم ههههههههه(جدی نگیری)
آخرش استاد میاد ریش گرو میزاره یه جمله میگه دعوا تموم میشه
زنگ تفریحمون فقط 10دقیقه هست زیاد نمیایم سالن همونجوری غریبونه میشینیم تو کلاس تا استاد بعدی تشریف بیارن
کلاس ما معروفه به اخراجی هاههههههههههه
از لحاظ شلوغی میگماااا وگرنه خدایی ناکرده چیزیمون نیست
(وای خدای من ! غلط کردم به خاطر همه چی
یه وقت نخوای منو اخراجم کنی از بندگیت
تورا بنده های خوب بسیار هست اما مرا خدا یکیست
ببخش)
اگه اتفاقی بخواد تو حوزه بیفته کلاس ما پیشگامه فرهنگی پژوهشی علمی به قول یه بزرگواری از هر انگشتمون یه ناخن در اومده هههههههه
هوای حوزه مون متغییره بعضی وقتا هواش غریبه بعضی وقتا پر از انرژی
بعضی وقتا لباسای رنگی میپوشه بعضی وقتا سیاه
اما چشمای حوزه مون همیشه خیسه و داره نگاه میکنه به انتهای یک مسیر
باور داره که او خواهد آمد
---------------------------------------------------------
*ببخشید آخرای ماه رمضونه و کم کم توان ها داره کم میشه
عذر که بیشتر از این نتونستم بنویسم
حوزه ما(قسمت اول)
میخوام در این پست از حوزه مون بگم و حال و هوایی که درش جاریه
وارد کوچه که میشی وسطای کوچه یه در سبز رنگ بزرگ نظرت رو جلب میکنه
که بالا دربش نوشتند حوزه علمیه الزهرا (سلام الله علیها)
قبل از ورد یکمی مکث میکنی و بسم الله میگی و با پای راست وارد میشی
وایییییییییییی
چقد خوشگلهههههههههه
در دوطرف ساختمان دو تا باغچه سرسبز که انواع گلای رزکه بیچاره ها امسال پرپر شدن
البته عرض میکنم خدمتتون که برای کی پر پر شدن شاید از این اتفاق خوشحال باشن
گلارو میگم)
در باغچه این طرفی درخت هلو و چند میوه دیگه هست راستش تا حالا به غیر عکس انداختن طرفشون نرفتم
در باغچه اون طرفی هم درخت سرو و چمن و یه درخت بزرگ بزرگ بزرگ تـــــــــــوت
هست باور کنین خیلی بزرگه
عاغا این درخت توت حیاط حوزه ما ماجراهایی داره همینکه خرداد ماه وارد میشه هرچی دمپاییو سنگ و چوب هست میخوره سر این درخت توت . دوستان جمع میشیم همه کنار می ایستیم یکی درخت رو میتکونه(فک نکنین از تنه ی درخت (بانو طلبه این چه حرفیه مگه میشه اخه؟ بانو طلبه: خب گفتم گفته باشم یه وخ سوء تفاهمی پیش نیاد خخخخخخ)
شاخه هارو با چوب میتلکونیم همین که توتا ریختن همه هجوم میبریم برا جمع کردن توت......
صندلی هایی تو حیاط حوزه مون هست از اونا که تو پارک هست؟؟؟ ازاونا
خب دیگه از محیط حیاط بریم داخل حوزه رو ببینیم چه جوریه
یه چند تا پله باید بری بالا تا برسی به در ورودی
یه راهرو هست که یک طرفش جاکفشی هست یه طرفش هم پانل و از این جور چیزا
همینکه میخوای پاتو بزاری داخل یه نوشته نظرتو جلب میکنه میخکوب میشی نوشته عاغا اگه وضو نداری بدو برو بیرون
تو هم مجبوری کفشاتو بزنی زیر بغلت و دوباره بیای بیرون و بری وضوخونه تا وضو بگیری اگه هم که دائم الوضویی (التماس دعا) میتونی بری داخل
طرف سمت چپت سه اتاقه یکی اتاق رییس(سلام علیکم و رحمه الله حاج خانم )
یکی آموزشی(وای کارنامه مون رو هنوز ندادن) و یکی آشپزخونه یا همون مغازه بزار یه سرکی بکشیم به اینجا
قفسه ها پرا از خوراکیه
هیچ کسم نیست
یه دلی از عزا در میاریم تموم که شدی میخوای بری میبینی زیر هرکدوم از خوراکیا قیمتشون رو نوشته
بله پس چی فک کردی صلواتیه ؟نه خیر زحمت میکشی تمام و کمال پولشو میندازی
تو قوطی
طرف راستت پراز کلاسه
یه چندتاش تو همون سالن یه چند تا طبقه بالا سه تا هم طبقه زیر زمین
اینجا باید سر ساعت برسی اگه نرسی.....
جات پشت دره
اگه در باز باشه که از لای در یه چشمی استاد و میپایی اگه باز نباشه که پرس میشی به در که شاید بشنوی استاد دارن چی تدریس میکنن
زنگ که خورد بلوایی میشه
.
.
.
اگر خدا بخواهد داستان ادامه دارد
یاعلی
دیروز...
چند بار نشستم که بنویسم....
نوشتمو پاک کردم باب میل نبوده بالاخره تصمیم گرفتم زیاد مقید به مطلب نباشم بلکه هرچی به ذهنم رسید رو بنویسم شاید اصلا مطالبم به هم مرتبت نباشه به همین دلیل احتمال داره تناقض باشه از نظر موضوعی در یک پست
ماه رمضان هم که یک دهه اش گذشته باروزه چطورین؟ من با اینکه میرم بیرون از خونه زیر آفتاب کارگری میکنم(خخخخخخخ) زیاد تشنم نمیشه خدارو شکر
دیروز از کلاس که داشتم بر میگشتم یه مادر و پسر کوچولی جلوتر از من داشتن میرفتن یه چندتا بچه تو کوچه بود مامانه رفت بچه موند عقب و به اونا نگاه کرد مامانش برگشت و صداش زد و ادامه داد به رفتن
یهو دیدم یه بچه از چادرم گرفت خودشم به عقب نگاه میکرد
گفتم سلام
سرشو بلند کرد و بهم نگاه کرد منم میخندیدم گفتم مامانت جلوتر از منه اوناهاش
بدو بدو رفت
منکه رسیدم دم در خونمون برگشت نگام کرد دستی بهش تکون دادمو رفتم
حتما مامانش بهش قبلا گفته بود که چادرمو ول نکن گم میشیااااا
اما اون.....
خدا بهمون گفته واعتصموا گم میشیااااا
در طول راهی که داریم میریم غرفه های رنگی رنگی زیادی قراره ببینیم
اما نباید باایستیم فقط گذارا نگاه کنیم و بگذریم وگرنه جا می مونیم گم میشیم کم میشیم
ایام البیض ماه رمضانه البته یک شبش گذشته منم عقب موندم از یک شبش
تو این ایام غسل و دعای مجیر بسیار توصیه شده ان شالله که در باقی ایام میخونیم
.
.
.
یاعلی
اولین نوشتم====بانو طلبه ناراحته
خوبین ان شالله؟؟
خخخخخخ اخه دختر خوب با کی هستی از صب تا شب خودتی و خودت و این وبلاگ
خخخخ ازوقتی پست قبلی رو گذاشتم هیشکی نیومده نظر بده
ناراحتم
یعنی هیچ کسی نیست بیاد به وبلاگ سر بزنه؟؟
واقعااااااااااااااااااااااا؟؟؟

اگه کسی میاد خبر بده منم انگیزه داشته باشم برای نوشتن اخههههههه
یاعلی
------------------------------------------------------
بعدنوشت:
ممنون که بهم سر میزنین امیدورام همه با هم موفق بشیم و این فضا جایی بشه که باهم بیشتر اشنا بشیم و حرفای هم رو بشنویم


منتظرم باشین با نوشته های جدیدم
یاعلی

