بچه اول....

از مادرم شنیده ام   که   قدیمی ها می گفتند    " بچه ی اول مال کلاغ است "

به آسمان نگاه می کنم  ،

پرنده های سیاه پرواز می کنند  .

می گویند کلاغ ها سیصد سال عمر می کنند .

کلاغ ها ,

کلاغ های سیاهی که باید تو را می بردند  و نبردند ...

کلاغ هایی که تو را جا گذاشتند تا خوراک کفتارها شوی   ,   اینجا   روی زمین   .

 

بچه های اول محکومند

محکومند به زود بزرگ شدن ,

 به زود عاقل شدن .

با تولد اولین فرزندِ کوچکتر  ,  پدر می شوند ... مادر می شوند ...

دیکته می گویند ... معلم می شوند ...

بچه های اول در 7 سالگی شیفته ی نگاه تحسین آمیز دوستان پدر و مادرشان می شوند که می گویند :

خدای من چه بچه ی عاقلی  !   چه بزرگ  !   چه فهمیده  !

و هیچکس نمی فهمد دیدن یک بچه ی عاقل 7 ساله تحسین ندارد ...

و هیچکس نمی فهمد بچه ی 7  ساله نباید بزرگ و فهمیده  باشد ...

 

بچه های اول در 7 سالگی بزرگ می شوند , پر از هراس , پر از ترس

پر از توانایی هایی که هیچ ربطی به سن شان ندارد .

کودکی نمی کنند , نوجوانی نمی کنند , جوانی نمی کنند ,

پر از حصارند

پدر ها و مادرها سخت ترین قوانین را برای بچه های اول وضع می کنند ,

که الگو باشند    که نمونه باشند   ,

نمونه ای مثال زدنی    از تربیتی بی نقص  ,  بی شادی  ,  بی روح ...

الگویی خوب   ,   الگویی کامل    برای خواهر ها و برادرهای خوشحالِ کوچکتر ...


...

به کوچکتر ها نگاه می کنیم که به جای دو پشت و پناه , سه پشت و پناه دارند  .

وقتی چیزی را می خواهند که نباید  ، و  می ترسند که بگویند   ,   همیشه واسطه ای برایشان هست   به نام    خواهر بزرگ تر ، برادر بزرگ تر  ...

 

و   ما  غرق لذت می شویم از واسطه بودن  ،  دلال بودن    .

و  امروز در چندین سالگی  ,  حسرت می خوریم که  چرا  هرگز  ما  هیچ  واسطه ای نداشتیم  ،

 تا همه ی نباید ها و نشاید ها   ،

 به   " شدن "   تبدیل شود   .

 و امروز در چندین سالگی می اندیشیم که آیا  حتی  ثانیه ای می شود  لذت کوچک بودن  و   آنهمه  بی دغدغه گی  را حس کرد   ؟

به حصارها نگاه می کنیم  ,  به  بندهایی که به دست و پامان زده بودند  برای مقبول افتادن , پذیرفته شدن , خوب بودن ...

بچه های اول  شاید  فقط  برای   عینیت بخشیدن   به آرزوهای برآورده نشده ی پدرها و مادرها به دنیا می آیند ...   

به امیدِ کلاغی ...

 

 بچه های اولی را که حتی کلاغ هم با خود نمی برد   ,   باید   ,  به بزرگ بودن   , از همیشه تا امروز  ,  شکنجه کرد ... 

 

پی نوشت1: این پست به قلم خانم مهراوه شریفی نیا  درد دل همیشگی منه و همه ی بچه اولی های دیگه .......

2#:  ترم 6، 24 واحد, شروع امتحانا ازاخر اردیبهشت بدون 1 روز فرجه، استرس ،اضطراب  ،بدو بدو هایی که معلوم نیست اصن به نتیجه میرسه یا نه... دلم ارامش میخواد حتی قطره ای.....

آرومم کنید، لطفا!!


داستان ترسناک :)

 

 این داستان رو دوستم برام تعریف کرده و قسم میخورد که واقعیه:
دوستم تعریف میکرد که یک شب موقع برگشتن از ده پدری تو شمال طرف ... ، جای اینکه از جاده اصلی بیاد، یاد باباش افتاده که می‌گفت: جاده قدیمی با صفا تره و از وسط جنگل رد میشه!

اینطوری تعریف میکنه:

من احمق حرف بابام رو باور کردم و پیچیدم تو خاکی. 20کیلومتر از جاده دور شده بودم که یهو

ماشینم خاموش شد و هرکاری کردم روشن نمیشد. وسط جنگل، داره شب میشه، نم بارون هم گرفت.

اومدم بیرون یکمی با موتور ور رفتم دیدم نه میبینم، نه از موتور ماشین سر در میارم!!

راه افتادم تو دل جنگل، راست جاده خاکی رو کرفتم و مسیرم رو ادامه دادم.

دیگه بارون حسابی تند شده بود.

با یه صدایی برگشتم، دیدم یه ماشین خیلی آرام وبی صدا بغل دستم وایساد.

من هم بی معطلی پریدم توش.

اینقدر خیس شده بودم که به فکر اینکه توی ماشینو نیگا کنم هم نبودم.

وقتی روی صندلی عقب جا گرفتم، سرم رو آوردم بالا واسه تشکر دیدم هیشکی پشت فرمون و صندلی جلو نیست!!

خیلی ترسیدم!

داشتم به خودم میومدم که ماشین یهو همونطور بی صدا راه افتاد.

هنوز خودم رو جفت و جور نکرده بودم که تو یه نور رعدو برق دیدم یه پیچ جلومونه!

تمام تنم یخ کرده بود.

نمیتونستم حتی جیغ بکشم، ماشین هم همینطور داشت میرفت طرف دره.

تو لحظه‌های آخر خودم رو به خدا اینقدر نزدیک دیدم که بابا بزرگ خدا بیامرزم اومد جلو چشمم.

تو لحظه‌های آخر، یه دست از بیرون پنجره، اومد تو و فرمون رو چرخوند به سمت جاده

نفهمیدم چه مدت گذشت تا به خودم اومدم.

ولی هر دفعه که ماشین به سمت دره یا کوه میرفت، یه دست میومد و فرمون رو میپیچوند.

از دور یه نوری رو دیدم و حتی یک ثانیه هم تردید به خودم راه ندادم.

در رو باز کردم و خودم رو انداختم بیرون.

اینقدر تند میدویدم که هوا کم آورده بودم.

دویدم به سمت آبادی که نور ازش میومد رفتم توی قهوه خونه و ولو شدم رو زمین

بعد از اینکه به هوش اومدم جریان رو تعریف کردم، وقتی تموم شد، تا چند ثانیه همه ساکت بودند

یهو در قهوه خونه باز شد و دو نفر خیس اومدن تو، یکیشون داد زد:

ممد نیگا! این همون احمقیه که وقتی ما داشتیم ماشینو هل میدادیم

سوار شده بود!!!؟

پی نوشت۱: دوستی گفت حضورم تو محیط وبلاگ مث تابع سینوسی می مونه!بالا پایین داره! هستم

و به وبلاگهای همه دوستان عزیزم سر میزنم اما دیر به دیر پست میدم خودمم نمیدونم چرا..

پی نوشت۲: عزاداریهای همه مقبول درگاه احدیت...

پی نوشت ۳:کمی مانده به ایستگاه متروکرج...هجوم پاییز درمیان شاخ و برگ رنگارنگ درختان!

این تغییر زیاد هم بد نبود....! تازه فهمیدم پاییز باتمام غمش...زیباست!

 

 

پیامک های سرگردان

  

خودم را روي كاناپه قرمز پرت ميكنم، رو به روي تلويزيون. قصد فيلم ديدن ندارم. ميخواهم پيامك بنويسم. سي ثانيه ي گذشته را فكر كرده ام. يكي دو ماه بعد از خداحافظيمان ابراز دلتنگي كرده بود، چندي بعد هم پيامك تبريك نوروز. مغزم از مدار خارج شده، حوصله ي بررسي بيشتر ندارم.

"سلام، امروز چند بار يادتون افتادم. گفتم حالتون رو بپرسم."
بيست دقيقه اي گذشته و جواب نرسيده. بايد بخوابم. گوشي را ساكت ميكنم.

*****
ساعت هشت نشده، ترافيك صبحگاهي و كلي فرصت براي گندزدن به زندگي. پيامكي كه نيمه شب قبل نوشته را جواب ميدهم. مستقيم سوال ميكند كه ازدواج كرده ام يا نه. تا چهار، پنج پيامك ديگر ادامه پيدا ميكند.
*****
روز زن بود. حدود ده شب، پيامك تبريك مينويسد. ذوق ميكنم "مرسي ي ي ي". زنگ ميزند. صدايش را از ياد برده بودم، جور خاصي به نظرم ميرسد. انگار نه انگار كه ساعتها پاي مونولوگهايش نشسته ام. پيشنهاد ملاقات ميدهد. "وقت كشي احمقانه ي لبريز از التماس و انتظار" نميكنم. فقط مكث كوتاه و يكي دوكلمه زيرلب. باخونسردي جواب ميدهم "تو كي ميتوني؟"... پنجشنبه ي دو هفته بعد را پيشنهاد ميكنم. موافق است،‌ "باشه هماهنگ ميكنيم"

*****
زودتر تعطيل ميكنم كه به آرايشگاه برسم. "انستيتو باربي"،‌ برخلاف انتظارم خانم مسني در را باز ميكند. "كارتون چيه؟"
"فقط ابرو. پر نشده ولي فردا جاي مهمي دعوت هستم. ميخوام مدل بگيره. مرسي"
از خستگي ناي حرف زدن ندارم،‌ جاي خوبي براي خواب پيدا كرده ام. اما خانم چشم سبز نميگذارد "ازدواج كه كرده اي؟"
"نه"
" وا،‌ چرا؟ مورد خوب كه پيدا شد قبول كن..." اعتراف ميكنم بلكه سمينارش ختم به خير شود "پارسال يه مورد جدي بود كه نشد. فردا قراره دوباره صحبت كنيم. البته هفت هشت سال از من بزرگتر بود". خنده ام ميگيرد و بر اهميت موضوع ابروها تاكيد ميشود.
"بزرگتر كه حتما بايد باشه ..." درس سه واحدي در باب مزاياي اختلاف سني زوجين،‌ تمكن مالي پسر،‌ مهريه پايين و الخ.
با كمانهايي به پهناي نخ از انستيتو خارج ميشوم. به نظرم بد نيامده چون ابروي باريك چشمها را بهتر نشان ميدهد. به خانه كه ميرسم آِينه تا به تايي تاجهاي ابرو را لو ميدهد،‌ نديده بودم.

*****
پنجشنبه است. ساعت دوازده نشده كه از مقابل چشمان متعجب مدير ميگذرم. لباس امروز عصر را مدتها پيش مشخص كرده ام،‌ شايد همان صبح ارديبهشتي كه اين مانتو-دامن را خريدم. هوس پياده روي كرده ام با خامه شكلاتي. به خانه هم ميرسم اما خبري نميشود _هميشه قرارهايش از شب قبل هماهنگ ميشده_ به روي خودم نميآورم.
*****
شانزده روز از پنجشنبه ي كذايي گذشته. تا شب وقت دارم كه تصميم بگيرم. تبريك لعنتي روز مرد،‌ گفتن يا فراموشي. از اين سخت تر نميشود. عقربه ها خيلي زود از نه ميگذرند،‌ به زمان پيك ارتباط نزديك ميشويم. يك ساعت و نيم ديگر كه مقاومت كنم از سرم مي افتد و به خير ميگذرد. تا حالا كه خوب توانسته ام. دوش هم كه بگيرم، بعد از نيم ساعت مراسم لوسيون و كرم، خواب امان نميدهد.
از حمام بيرون ميزنم. روي كاناپه ي قرمز پرت ميشوم. كولر روشن است. اهميتي نميدهم. "سلام،‌ روزت مبارك"
پيامك جواب خيلي سريع ميرسد. انگار كه پيش نويس كرده باشد "سلام . مرسي عزيزم. خوبي؟"
...
"مرسي ... دلم برات تنگ شده"
...
"كي ببينمت؟ البته اگه موافق باشي" ...
"از شبي كه حرف زديم كلي روز تعطيل داشتيما. نه؟!"
"آره منم به فكر بودم اما جور نشد متاسفانه"
"بذارم خودت معلوم كني سنگين ترم!!"
"خواهش ميكنم..."
"باشه. هر روزي كه تونستي زنگ بزن هماهنگ كنيم"
شب بعد سرماي بدي خورده ام، بعد از سي و چند روز دوباره صدايش را ميشنوم. غريبگي يك ماه پيش به نظرم نميرسد. از پنجشنبه ي آينده چيزهايي ميگويد.

*****
تولدم بود. از هم اتاقي هاي ترم يك هم تبريك داشته ام. اما از او نه. گوشواره ي بلندي را كه پشت ويترين تماشا كرده بوديم تصور ميكنم. با نگين هاي بنفش روشن. خودش نشانم داد. چه ذوقي ميكرد از ديدن جواهرات. از تماشاي سرش كه روي سرويسها و انگشترها خم شده كيف دنيا را ميكردم. نه گوشواره خيلي گران است. بعد از هفت ماه،‌ ريسك بزرگي است. ممكن است پسش بزنم و بگويم كه يك ملاقات ساده است و معني خاصي ندارد. اما عطر خوبي نصيبم ميشود. توي چشمت نگاه كند و هديه را از داشبورد دربياورد كجا و پيامكهاي تكراري تحويلت بدهد كجا.

*****
چهارشنبه است و يك ماه از خريدن كفشهاي نسكافه ايم نميگذرد. اما پاشنه دارند، دوست دارم كوتاهتر از او باشم. به علاوه دامن با كفش تخت قشنگ تر است. اين يكي عسلي است و نوارهايي دارد كه پشت مچ بسته ميشوند. قصد خريد كه نداشتم ولي يك شال عنابي و دو رنگ لاك هم پياده ميشوم.
مرور ميكنم. سه هفته تاخير را كه با يك روز نميشود جبران كرد. اما بهتر از هيچ است. بهتر از هميشه در دسترس بودن است. پس فردا كه جمعه است. هم براي ديدنش فرصت دارم،‌ هم يك روز منتظرش گذاشته ام. پيش نويس پيامك را هم حاضر كرده ام. اسمش به علاوه ي جان به علاوه ي برنامه ي فردايم. خونسرد و عادي. به زمان پيك كه نزديك ميشويم پيامك ميرسد، برنامه ي فردا را ميپرسد. لحن غير قابل پيش بيني اش هست كه عين پارچ آب يخ روي سرت ول ميشود و پيش نويس را از يادت ميبرد. بي درنگ مينويسم "داريم ميريم سر خاك"
"خدا رحمت كنه. خيلي خوب ديگه مزاحمت نميشم"
...
"امروز سرم خيلي شلوغ بود. خسته شدم. فعلا خدانگهدار."
ميكشانمش پاي تلفن. از كار و ادامه تحصيل و مهاجرت حرف ميزنيم. سعي ميكنم حرف جمعه را به ميان بكشم.
"تو فردا چكاره اي؟"
"هيچي خونه ام"
"گفته بودي خواهرت ميان"
"گفتم يا پنجشنبه ميان يا جمعه. جمعه ميان."
يادم هست، سه شب پيش گفته بود كه اگر پنجشنبه خواهرش نيايد با من قرار ميگذارد. خواهري كه دو بچه ي هم سن و سال من دارد و هفته اي حداقل يك بار خانه ي پدري را زيارت ميكند. از جمعه ديگر چيزي نميگويم. حتما فردا شب تماس خواهد گرفت و جمعه ي روياي ام را خواهد آورد. يك ساعتي ميگذرد و زمان خداحافظي را مثل هميشه او تشخيص ميدهد. دختر حرف گوش كني هستم.

*****

پنجشنبه است. دوازده ساعت گذشته را در تخت خواب گرامر آيلتس خوانده ام و در فواصل دو ساعته لباسهاي استثنايي ام را پوشيده و درآورده ام. به زمان پيك نزديك ميشويم. دلم غنج ميرود.
ساعت از ده و بيست كه ميگذرد برنامه ي فردا برايم قطعي شده. جمعه به شب نرسيده انگليسي را بهتر از فارسي صحبت خواهم كرد.
بارها مينويسم و پاك ميكنم يا ميگذارم در Draft بماند. ساعت يازده ابراز وجود ميكنم "سلام من رسيدم خونه!"
"سلام، خوبي؟ به سلامتي"...
"هيچي، دلم يه كم سبك شد. _حس از قبرستان به خانه رسيده اي را القا ميكنم_ تو چكار كردي؟"
...
خودم را لوس ميكنم، البته كه پارچ را ول ميدهد.
"شب خوش"
يك ساعتي را مينويسم و پاك ميكنم. آرام ميشوم، دوباره ميخوانم و خوشحالم كه نفرستادمشان. دست آخر يك جمله ي خونسرد و عادي را بدون فكر و بررسي Send‌ ميكنم "راستي فردا بعد از ظهر آزادي ديگه؟"
دوازده دقيقه ي بعد را مينويسم و پاك ميكنم. تا براي جواب هم زمان داشته باشد. خوشبين هستم،‌ حتما به خواب رفته. تير خلاص را رها ميكنم "... الان هم كه خوابي. پس تا يه وقت ديگه، خداحافظ"
*****
از فكر اينكه شارژ گوشي تمام و خاموش شده باشد بيدار ميشوم. ساعت پنج هست. گوشي را در شارژ ميگذارم. تا ساعت ده و نيم چند بار براي اطمينان بيدار ميشوم. شارژ دارد، صدايش هم به اندازه كافي بلند هست. چند ساعت آينده را ميخوابم، ميخورم و دور خودم ميچرخم . به آيلتس فكر نميكنم.


پ نوشت: من خوبم ملالی نیست جز دوری شما

(دعای کوروش)

  روزی بزرگان ایرانی وموبدان زرتشتی از کوروش بزرگ خواستند که برای ایران زمین نیایش کند و ایشان اینگونه فرمود : خداوندا ، اهورا مزدا ، ای بزرگ آفریننده این سرزمین بزرگ، سرزمینم ومردمم را از دروغ و دروغگویی به دور بدار…! پس از اتمام نیایش عده ای در فکر فرو رفتند و از شاه ایران پرسیدند که چرا این گونه نیایش نمودید؟! فرمودند : چه باید می گفتم؟ یکی گفت : برای خشکسالی نیایش مینمودید ! کوروش بزرگ فرمودند: برای جلو گیری از خشکسالی انبارهای آذوقه وغلات می سازیم… دیگری اینگونه گفت : برای جلوگیری از هجوم بیگانگان نیایش می کردید ! پاسخ شنید : قوای نظامی را قوی میسازیم واز مرزها دفاع می کنیم… عده ای دیگر گفتند : برای جلوگیری از سیلهای خروشان نیایش می کردید ! پاسخ دادند : نیرو بسیج میکنیم وسدهایی برای جلوگیری از هجوم سیل می سازیم… وهمینگونه پرسیدند وبه همین ترتیب پاسخ شنیدند… تا این که یکی پرسید : شاهنشاها ! منظور شما از این گونه نیایش چه بود؟! کوروش تبسمی نمود واین گونه پاسخ داد : من برای هر پرسش شما ، پاسخی قانع کننده آوردم ولی اگر روزی یکی از شما نزد من آید و دروغی گوید که به ضرر سرزمینم باشد من چگونه از آن باخبر گردم واقدام نمایم؟! پس بیاییم از کسانی شویم که به راست گویی روی آورند ودروغ را از سرزمینمان دور سازیم که هر عمل زشتی صورت گیرد ، اولین دلیل آن دروغ است… .............................................. الان وضع کنونی ما همونیه که کوروش کبیر میخواست نه؟!!...... واقعا باورم نمیشه....انگار همین چندهفته پیش بود که پست "وداع با 89" رو گذاشتم..واقعا سال90 خیلی زود گذشت.... به اتفاقای امسال دارم فکر میکنم...از روز اول فروردین تا همین الان.....چه کارا کردم؟چقدر موفقیت داشتم؟ چقدبه ا طرافیانم کمک کردم ؟چقد پای حرفای دلشون نشستم/چقد بهشون امید دادم؟ واسه پدرومادرم چه جور دختری بودم؟ چندبار دروغ گفتم؟ یا ..چقدر "انسان" بودم؟... این سوالارو بیاید از خودمون بپرسیم بیاید خودمون رو ارزیابی کنیم .... شاید بهتر باشه تا وقتی که دیر نشده خودمونو درست کنیم........ امیدورام در این سال پیش رو بهترین اتفاقهای ممکن رو برای خودمون رقم بزنیم .... عیدتون مبارک دوستای گلم........ لحظه ی تحویل سال دریا رو از دعای خیرتون فراموش نکنین!

زن ها واقعا چه میخواهند؟؟

روزی روزگاری پادشاه جوانی به نام آرتور بود که پادشاه سرزمین همسایه اش

او را دستگیر و زندانی کرد. پادشاه می توانست آرتور را بکشد

اما تحت تاثیر جوانی آرتور و افکار و عقایدش قرار گرفت. از این رو،

پادشاه برای آزادی وی شرطی گذاشت که می بایست به سؤال بسیار مشکلی پاسخ دهد.

آرتور یک سال زمان داشت تا جواب آن سوال را بیابد،

و اگر پس از یکسال موفق به یافتن پاسخ نمی شد، کشته می شد.

سؤال این بود: زنان واقعاً چه چیزی میخواهند؟

این سؤالی حتی اکثر مردم اندیشمند و باهوش را نیز سرگشته و حیران می نمود

و به نظر می آمد برای آرتور جوان یک پرسش غیرقابل حل باشد.

اما از آنجایی که پذیرش این شرط بهتر از مردن بود،

وی پیشنهاد پادشاه را برای یافتن جواب سؤال در مدت یک سال پذیرفت.

آرتور به سرزمین پادشاهی اش بازگشت و از همه شروع به نظرخواهی کرد:

از شاهزاده ها گرفته تا کشیش ها، از مردان خردمند، و حتی از دلقک های دربار…

او با همه صحبت کرد، اما هیچ کسی نتوانست پاسخ رضایت بخشی برای این سؤال پیدا کند.

بسیاری از مردم از وی خواستند تا با جادوگر پیری که به نظر می آمد تنها کسی باشد

که جواب این سؤال را بداند، مشورت کند. البته احتمال می رفت دستمزد وی بسیار بالا باشد

چرا که وی به اخذ حق الزحمه های هنگفت در سراسر آن سرزمین معروف بود.

وقتی که آخرین روز سال فرا رسید، آرتور فکر کرد که چاره ای به جز مشورت با پیرزن جادوگر ندارد.پیرزن  جادوگر موافقت کرد تا جواب سؤال را بدهد،

اما قبل از آن از آرتور خواست تا با دستمزدش موافقت کند

پیر زن جادوگر می خواست که با لُرد لنسلوت، نزدیکترین دوست آرتور

و نجیب زاده ترین دلاور و سلحشور آن سرزمین ازدواج کند!

آرتور از شنیدن این درخواست بسیار وحشت زده شد.

پیر زن جادوگر ؛ گوژپشت، وحشتناک و زشت بود و فقط یک دندان داشت،

بوی گنداب میداد، صدایش ترسناک و زشت و خیلی چیزهای وحشتناک

و غیرقابل تحمل دیگر در او یافت میشد. آرتورهرگز در سراسر زندگی اش

با چنین موجود نفرت انگیزی روبرو نشده بود، از اینرو نپذیرفت

تا دوستش را برای ازدواج با پیرزن جادوگر تحت فشار گذاشته

و اورا مجبور کند چنین هزینه وحشتناکی را تقبل کند. اما دوستش لنسلوت،

از این پیشنهاد باخبر شد و با آرتور صحبت کرد.

او گفت که هیچ از خودگذشتگی ای قابل مقایسه با نجات جان آرتور نیست.

از این رو مراسم ازدواج آنان اعلان شد و پیرزن جادوگر پاسخ سوال را داد.

سؤال آرتور این بود: زنان واقعاً چه چیزی می خواهند؟

پاسخ پیرزن جادوگر این بود:

” آنها می خواهند آنقدر قدرت داشته باشند تا بتوانند آنچه در درون هستند را زندگی کنند.

به عبارتی خود مسئول انتخاب نوع زندگی خودشان باشند”

همه مردم آن سرزمین فهمیدند که پاسخ پیرزن جادوگر یک حقیقت واقعی را فاش کرده است

و جان آرتور به وی بخشیده خواهد شد، و همینطور هم شد. پادشاه همسایه،

آزادی آرتور را به وی هدیه کرد و لنسلوت و پیرزن جادوگر یک جشن باشکوه ازدواج را برگزار کردند

ماه عسل نزدیک میشد و لنسلوت خودش را برای یک تجربه وحشتناک آماده می کرد،

در روز موعود با دلواپسی فراوان پیش پیرزن رفت . اما، چه چهره ای منتظر او بود؟

زیباترین زنی که به عمر خود دیده بود را به جای پیر زن دید !

لنسلوت شگفت زده شد و پرسید چه اتفاقی افتاده است؟

زن زیبا جواب داد: از آنجایی که لرد جوان با وی به عنوان پیرزن جادوگری  با مهربانی رفتار کرده بود،

از این به بعد نیمی از شبانه روز می تواند خودش را زیبا کند و نیمی دیگر همان زن وحشتناک

و علیل باشد. سپس پیرزن جادوگر از وی پرسید: ” کدامیک را ترجیح می دهد؟

زیبا در طی روز و زشت در طی شب، یا برعکس آن…؟”

لنسلوت در مخمصه ای که گیر افتاده بود تعمقی کرد.

اگر زیبایی وی را در طی روز خواستار میشد آنوقت می توانست به دوستانش و دیگران،

همسر زیبایش را نشان دهد، اما در خلوت شب در قصرش همان جادوگر پیر را داشته باشد!

یا آنکه در طی روز این جادوگر مخوف و زشت را تحمل کند ولی در شب،

زنی زیبا داشته باشد که شب ها همیشه زندگی خوبی داشته باشند !

اگر شما یک مرد باشید و این مطلب را بخوانید کدامیک را انتخاب می کنید ؟

اگر شما یک زن باشید که این داستان را می خواند،

انتظار دارید مرد شما چه انتخابی داشته باشد؟

انتخاب خودتان را قبل از آنکه بقیه داستان را بخوانید بنویسید.

آنچه لنسلوت انتخاب کرد این بود…:

لنسلوت نجیب زاده و شریف، می دانست که جادوگر قبلاً چه پاسخی به سؤال آرتور داده بود؛

از این رو جواب داد که این حق انتخاب را به خود او می دهد تا خودش در این مورد تصمیم بگیرد.

با شنیدن این پاسخ، پیرزن جادوگر اعلام کرد که برای همیشه و در همه اوقات زیبا خواهد ماند،

چرا که لنسلوت به این مسئله که آن

زن بتواند خود مسئول انتخاب نوع زندگی خودش باشد…

احترام گذاشته بود.

اکنون فکر می کنید که نکته اخلاقی این داستان چه بوده است؟

تا نظر شما چه باشد  . . 


دریا با شرمندگی نوشت:  اگه بگم چقدر دلتنگ دوستای نازنینم و جزیره ی قشنگم بودم حد و حساب نداره.[خجالت]...الانم در حالیکه فقط 1 هفته به امتحانای ترم  سوم مونده   _ و کمترین کوششی برای مطالعه دروس ننموده ام _به حرف دلم گوش کردم که گفت برو وبلاگتو به روز کن , نه به حرف عقلم که میگفت بشین درستو بخون دختر!!

دریا با غم نوشت: یه دستبند دخترونه برلیان دیدم   ، از فکرش بیرون نمیام....خدایا چرا طلا گرون شد اخه [گریه]

20دی نوشت: تولدت مبارک داداشی  جووووونم.....فدات شم  ایشالا 11 سالگیت با یه عالمه اتفاقای خوب برات باشه  ..

[قلب][بوسه]



.......!!


 
A man called home to his wife and said, “Honey I have been asked to go fishing up in Canada with my boss & several of his Friends.

مردی باهمسرش در خانه تماس گرفت و گفت:”عزیزم ازمن خواسته شده که با رئیس و چند تا از دوستانش برای ماهیگیری به کانادابرویم”

We’ll be gone for a week. This is a good opportunity for me to get that Promotion I’v been wanting, so could you please pack enough Clothes for a week and set out

ما به مدت یک هفته آنجا خواهیم بود.این فرصت خوبی است تا ارتقائ شغلی که منتظرش بودم بگیرم بنابراین لطفا لباس های کافی برای یک هفته برایم بردار و وسایل ماهیگیری مرا هم آماده کن

my rod and fishing box, we’re Leaving From the office & I will swing by the house to pick my things up” “Oh! Please pack my new blue silk pajamas.”

ما از اداره حرکت خواهیم کرد و من سر راه وسایلم را از خانه برخواهم داشت ، راستی اون لباس های راحتی ابریشمی آبی رنگم را هم بردار

The wife thinks this sounds a bit fishy but being the good wife she is, did exactly what her husband asked.

زن با خودش فکر کرد که این مساله یک کمی غیرطبیعی است اما بخاطر این که نشان دهد همسر خوبی است دقیقا کارهایی را که همسرش خواسته بود انجام داد..

The following Weekend he came home a little tired but otherwise looking good.

هفته بعد مرد به خانه آمد ، یک کمی خسته به نظر می رسید اما ظاهرش خوب ومرتب بود.

The wife welcomed him home and asked if he caught many fish?

همسرش به او خوش آمد گفت و از او پرسید که آیا او ماهی گرفته است یا نه؟

He said, “Yes! Lots of Salmon, some Bluegill, and a few Swordfish. But why didn’t you pack my new blue silk pajamas like I asked you to Do?”

مرد گفت :”بله تعداد زیادی ماهی قزل آلا،چند تایی ماهی فلس آبی و چند تا هم اره ماهی گرفتیم . اما چرا اون لباس راحتی هایی که گفته بودم برایم نگذاشتی؟”

You’ll love the answer…

جواب زن خیلی جالب بود…

The wife replied, “I did. They’re in your fishing box…..”
زن جواب داد: لباس های راحتی رو توی جعبه وسایل ماهیگیریت گذاشته بودم.....!!!


دریانوشت:   هیچکس رو خبرنکردم......
.....
ن۲: از فصل کنونی خوشم نمیااااد !!:(


فلز وجودتان از چیست؟



متولدین فروردین : آهن فلز زندگی متولدین فروردین آهن است که 9 برابر دیگران به آنها قدرت می دهد و شانس و موفقیت آنها را در زندگی نه برابر می کند . انرژی و اشتیاق روانی انها می تواند همچون مشعل فروزانی ٬ راه را برای دستیابی به آرمان های بزرگی که در سر می پرورانند روشن نماید. آنها پیشگامانی هستند که همواره دیگران را به سمت هدفی نایافتنی هدایت می نمایند.متولدین فروردین کمتر به دنبال اندوختن ثروت هستند.ولی اگر شروع به مال اندوزی کنند با چنان سرعتی پیش می روند که وقت نمی کنند بایستند و پول ها را بشمرند. در زمینه پول ٬ زمان و حتی لباس خود بسیار دست و دلبازانه عمل می کنند و هر قدر هم فقیر باشند همیشه چیزی برای بخشیدن دارند. آنها اعتقاد دارند که وقتی به دیگران کمک می کنند نه فقط خرسند می شوند بلکه این عمل آنها باعث می شود که دیگران هم متقابلا کاری برای آنها انجام دهند.

متولدین اردیبهشت : مس
فلز ماه اردیبهشت مس است که رسانای برق و گرماست و بعد از گذشت سالها همچنان درخشان باقی می ماند. در زندگی خانوادگی حاکم ورئیس است و هیچکس جرات ندارد آرامش او را بر هم زند. او مانند زمان صبور است و مانند جنگل عمیق ٬ واز چنان قدرتی برخوردار است که قادر است کوه را جابجا کند ولی آدمی لجوج و یکدنده است. این افراد معمولا از چیزهای کوچک خوششان نمی آید واز همین رو دلبستگی خاصی به عشق پایدار و ثروت دارند.

متولدین خرداد : جیوه

فلز سرد جیوه در متولدین خرداد تمایلات دوگانه ای را به وجود می آورد مگر آنکه خودش جلوی آین کارها را بگیرد و به ندای قلب خود گوش کند. هنگامی که عمیقا به دنبال علت بی حوصلگی متولد خرداد بگردید در می یابید که او همیشه در پی هدفی است ولی مشکل اساسی او این است که هدف را نمی شناسد . متولد خرداد از تخیل بسیار قدرتمندی برخوردار است و به همین خاطر اهداف زیادی را در سر می پروراند. ذهن متولدین خرداد همیشه به کاری مشغول است و به همین دلیل بیش از دیگران به استراحت نیاز دارد . آنها با آنکه نسبت به بی خوابی حساس هستند ولی هیچگاه به اندازه کافی نمی خوابند.

متولدین تیر: نقره
فلزوجودی متولدین تیر ٬ نقره است که علیرغم تشابه با سایر فلزات از خصوصیات ویژه گرانبهایی برخوردار است. آنها قلب مهربانی دارند و نیاز دیگران را به خوبی حس می کنند و به آن اهمیت می دهند و می خواهند به دیگران کمک کنند ٬ اما در ابتدا منمتظر می شوند تا ببیند کسی دیگری پیدا می شود که پیش قدم شود چون دوست ندارد پول و وقت خود را صرف چیزی کنند که نیازی به آن نیست. اما اگر دریابد که کس دیگری آستین خود را بالا نزده است آنگاه در آخرین لحظه دست به کار می شود . او می گذارد که دو بار زیر آب فرو روید ٬ ولی بار سوم شما را نجات می دهد . او خیلی رئوف است و نمی گذارد غرق شوید.

متولدین مرداد: طلا
متولد مرداد در دوستی بسیار وفادار است و درموقع دشمنی آدم منصف و قدرتمندی است . او چه ساکت باشد ٬ چه خودنما ٬ فردی خلاق ٬ مبتکر و قدرتمند است . چون او از طلای خالص است به همین دلیل ما ٬ گاهی خودخواهی ٬ تکبرو تنبلی او را نادیده می گیریم .متولدین مرداد در مورد پول هیچگونه احتیاطی به خرج نمی دهند ٬ بسیار ولخرج هستند و حتی اگر پول زیادی نداشته باشند شیک می پوشند و زندگی شان لوکس است و برای تفریح و سرگرمی خود زیاد خرج می کنند. اگر کسی از آنها پول بخواهد به او می دهند و اگر نداشته باشند از دیگری قرض می کنند و به او می دهند.


متولدین شهریور: جیوه
اگر درجه حرارت محیط مناسب باشد ٬ متولدین شهریور علیرغم اینکه ظاهرا ترکیبی از فولاد و یخ به نظر می رسند ٬ در اثر عواطف اطرافیان ذوب خواهند شد . آنها بدون تردید انسانهایی صادق و قابل اعتمادی هستند ولی زمانی که نخواهند به جایی بروند و یا کار خاصی را انجام دهند ٬ به راحتی می توانند خود را به مریضی بزنند. در چنین مواقعی استعداد نمایی آنها در زمینه هنرپیشگی هویدا می شود. متولدین شهریور از عکسهای خود ایراد می گیرند و در مورد سر و وضع خود وسواس شدیدی دارند ٬ همیشه سر و وضعی مرتب و پاکیزه دارند و در مورد لباس بسیار سخت گیر هستند.

متولدین مهر : مس

متولدین مهر سودمندی فلز مس را که فلز هم آهنگی آنهاست بازتب می دهند. از هر گونه بی ادبی و بی نزاکتی تنفر دارند ولی با وجود این اگر تابلویی روی دیوار خانه تان کج باشد ًنرا صاف می کنند و اگر صدای تلویزیون تان زیاد باشد آن را کم می کنند . آنها عاشق مردم هستند ولی از اجتماعات بزرگ بدشان می اید.مانند کبوتران صلح دائم این طرف و آنطرف می روند.و به میانجیگری می پردازند و صلح و صفا برقرار می کنند.انسانهایی بامحبت و دلپذیر هستند ولی گاهی اوقات بداخلاق واخمو می شوندو از دستور دادن به دیگران خوششان می آید.


متولدین آبان: آهن

در بین متولدین آبان آدم عصبی و بی قرارخیلی کم دیده می شود و این در اثر فلز درونی شخصیت آنهاست ٬ با وجود این آنها خیلی رقیق القلب بوده و نسبت به افراد ناتوان و درمانده خیلی دلسوز هستند. متولدین آبان هرگز هدیه یا محبت کسی را فراموش نمی کنند و فورا در جستجوی جبران آن برمی ایند.از طرف دیگر ظلم و بی عدالتی را نیز فراموش نمی کنند و در مقابل ان واکنش های متفاوتی را از خود بروز می دهند. به خانواده و روابط خانوادگی اهمیت زیادی می دهندو رفتارشان با کودکان ملایم و عطوفت آمیز است.

متولدین آذر : قلع
در میان متولدین آذر به ندرت می توان کسی را پیدا کرد که شوخ طبع و بذله گو باشد و همین تعداد اندک نیز که در گفتن لطیفه چنان خام هستندکه هیچ کس به آنها نمی خندد. اگر چه متولدین آذر حافظه ای بسیار قوی دارند ولی گاهی فراموش می کنند که کت خود را کجا گذاشته اند آنها هرگز نمی توانند دروغگوی ماهری باشند هیچ کس حتی برای یک لحظه نمی تواند دروغ آنها را باور کند. ریا کاری و دروغ گویی اصلا با مزاج آنها سازگار نیست و هر وقت سعی به انجام این کار نمایند به زودی دستشان رو می شود . متولدین آذر ٬ چه کم رو چه پررو ٬ ر زمینه عشق همیشه آماده اند که شانس خود را امتحان کنند و خود را به آب و آتش بزنند.

متولدین دی : سرب
اگر چه فلز درونی متولد دی او را به فردی بسیار محکم تبدیل ساخته است اما او فردی خجالتی است که روحیه ای لطیف و حساس دارد. متولد دی همه کسانی را که باعث صعود آنها شده اند بسیار ستایش می کنند . آنها خواستار پیروزی و موفقیت هستند و به سنتها و آداب و رسوم احترام می گذارند. در شخصیت متولد دی همیشه اندکی افسردگی و غم همراه با جدیت وجود دارد. اما هیچ یک از این دو خصوصیت باعث نمی شود که اواز انضباط جدی دست بر دارد . متولد دی به حدی لایق و کارآمد است که به راحتی می توانید زمام امور را به دستش بسپارید.

متولدین بهمن: اورانیوم
فلز درونی متولدین بهمن یک فلز حقیقی نیست و یک ماده رادیواکتیو است که فقط در ترکیبات یافت می شود . اورانیوم می تواند موجب انفجارات عظیم و زنجیره ای گردداز همین رو تلاش برای محدود کردن آنها و مجبورساختن شان به انجام کاری مثل کوشش برای به دام انداختن طوفان زمستانی در یک بطری است . متولدین بهمن عقیده خود را خیلی رک و بی پرده به زبان می آورد ولی هرگز سعی نمی کند عقیده اش را به شما تحمیل کند. یک بهمنی برای احساس امنیت دور و اطراف خود را شلوغ می کند و دوستان زیادی دارد ولی گاهی اوقات به یکباره در پیله تنهایی خود فرو می رود و دلش می خواهد تنها باشد.


متولدین اسفند: قلع
فلز متولد اسفند ٬ آهن ٬ جیوه ٬ طلا و یا سرب نیست بلکه آلیاژی از فلزهاست که نشانگر غیر واقعی و توهم آمیز بودن این افراد است. آنها قوی تر از آن هستند که می پندارید و عاقل تر ازآن که می شناسید ولی تا زمانی که خودشان راز وجود شان را کشف نکنند ٬ راز آنها همواره پوشیده و مخفی باقی خواهد ماند. یک متولد اسفندتمایل چندانی به آرزوهای دنیوی ندارد٬ همچنین برای مقام ٬ قدرت و یا رهبری ارزشی قائل نیست و ثروت و مال دنیا برای او جذابیتی ندارد. او به آینده هیچ اشتیاقی ندارد و نسبت به آن بی خیال است. در مورد گذشته نیز دانشی شهودی دارد و در مورد امروز شکیبا و مقاوم است



دریا نوشت :  ممنوم از همه ی دوستان مهربانی  که جویای احوالم بودند و از غیبتم  شاکی.. !راستش  ..روزگارم خوش نیست..پدرومادرم  بیمار هستندو محتاج دعای خیر شما......
.. صدای  ناله های پدرم را میشنوم  و.........  
تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد    تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری 
پنجم www.pichak.net كليك كنيد  

9 درس مهم زندگی!



درس اول:
يه روز مسوول فروش ، منشي دفتر ، و مدير شرکت براي ناهار به سمت سلف قدم مي زدند… يهو يه چراغ جادو روي زمين پيدا مي کنن و روي اون رو مالش ميدن و جن چراغ ظاهر ميشه… جن ميگه: من براي هر کدوم از شما يک آرزو برآورده مي کنم… منشي مي پره جلو و ميگه: «اول من ، اول من!… من مي خوام که توي باهاماس باشم ، سوار يه قايق بادباني شيک باشم و هيچ نگراني و غمي از دنيا نداشته باشم»… پوووف! منشي ناپديد ميشه… بعد مسوول فروش مي پره جلو و ميگه: «حالا من ، حالا من!… من مي خوام توي هاوايي کنار ساحل لم بدم ، يه ماساژور شخصي و يه منبع بي انتهاي آبجو داشته باشم و تمام عمرم حال کنم»… پوووف! مسوول فروش هم ناپديد ميشه… بعد جن به مدير ميگه: حالا نوبت توئه… مدير ميگه: «من مي خوام که اون دو تا هر دوشون بعد از ناهار توي شرکت باشن»!
نتيجهء اخلاقي : اينکه هميشه اجازه بده که رئيست اول صحبت کنه!



درس دوم:
يه روز يه کشيش به يه راهبه پيشنهاد مي کنه که با ماشين برسوندش به مقصدش… راهبه سوار ميشه و راه ميفتن… چند دقيقهء بعد راهبه پاهاش رو روي هم ميندازه و کشيش زير چشمي يه نگاهي به پاي راهبه ميندازه… راهبه ميگه: پدر روحاني ، روايت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بيار… کشيش قرمز ميشه و به جاده خيره ميشه… چند دقيقه بعد بازم شيطون وارد عمل ميشه و کشيش موقع عوض کردن دنده ، بازوش رو با پاي راهبه تماس ميده… راهبه باز ميگه: پدر روحاني! روايت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بيار!… کشيش زير لب يه فحش ميده و بيخيال ميشه و راهبه رو به مقصدش مي رسونه… بعد از اينکه کشيش به کليسا بر مي گرده سريع ميدوه و از توي کتاب روايت مقدس ۱۲۹ رو پيدا مي کنه و مي بينه که نوشته: «به پيش برو و عمل خود را پيگيري کن… کار خود را ادامه بده و بدان که به جلال و شادماني که مي خواهي مي رسي»!
نتيجهء اخلاقي : اينکه اگه توي شغلت از اطلاعات شغلي خودت کاملا آگاه نباشي، فرصتهاي بزرگي رو از دست ميدي!



درس سوم:
بلافاصله بعد از اينکه زن پيتر از زير دوش حمام بيرون اومد پيتر وارد حمام شد… همون موقع زنگ در خونه به صدا در اومد… زن پيتر يه حوله دور خودش پيچيد و رفت تا در رو باز کنه… همسايه شون -رابرت- پشت در ايستاده بود… تا رابرت زن پيتر رو ديد گفت: همين الان ۱۰۰۰ دلار بهت ميدم اگه اون حوله رو بندازي زمين!… بعد از چند لحظه تفکر ، زن پيتر حوله رو ميندازه و رابرت چند ثانيه تماشا مي کنه و ۱۰۰۰ دلار به زن پيتر ميده و ميره… زن دوباره حوله رو دور خودش پيچيد و به حمام برگشت… پيتر پرسيد: کي بود زنگ زد؟ زن جواب داد: رابرت همسايه مون بود… پيتر گفت: خوبه… چيزي در مورد ۱۰۰۰ دلاري که به من بدهکار بود گفت؟!
نتيجهء اخلاقي: اگه شما اطلاعات حساس مشترک با کسي داريد که به اعتبار و آبرو مربوط ميشه ، هميشه بايد در وضعيتي باشيد که بتونيد از اتفاقات قابل اجتناب جلوگيري کنيد!



درس چهارم:
من خيلي خوشحال بودم… من و نامزدم قرار ازدواجمون رو گذاشته بوديم… والدينم خيلي کمکم کردند… دوستانم خيلي تشويقم کردند و نامزدم هم دختر فوق العاده اي بود… فقط يه چيز من رو يه کم نگران مي کرد و اون هم خواهر نامزدم بود… اون دختر باحال ، زيبا و جذابي بود که گاهي اوقات بي پروا با من شوخي هاي ناجوري مي کرد و باعث مي شد که من احساس راحتي نداشته باشم… يه روز خواهر نامزدم با من تماس گرفت و از من خواست که برم خونه شون براي انتخاب مدعوين عروسي… سوار ماشينم شدم و وقتي رفتم اونجا اون تنها بود و بلافاصله رک و راست به من گفت: اگه همين الان ۵۰۰ دلار به من بدي بعدش حاضرم با تو …………….! من شوکه شده بودم و نمي تونستم حرف بزنم… اون گفت: من ميرم توي اتاق خواب و اگه تو مايل به اين کار هستي بيا پيشم… وقتي که داشت از پله ها بالا مي رفت من بهش خيره شده بودم و بعد از رفتنش چند دقيقه ايستادم و بعد به طرف در ساختمون برگشتم و از خونه خارج شدم… يهو با چهرهء نامزدم و چشمهاي اشک آلود پدر نامزدم مواجه شدم! پدر نامزدم من رو در آغوش گرفت و گفت: تو از امتحان ما موفق بيرون اومدي… ما خيلي خوشحاليم که چنين دامادي داريم… ما هيچکس بهتر از تو نمي تونستيم براي دخترمون پيدا کنيم… به خانوادهء ما خوش اومدي!
نتيجهء اخلاقي: هميشه کيف پولتون رو توي داشبورد ماشينتون بذارید



درس پنجم:
يه شب خانم خونه اصلا" به خونه بر نميگرده و تا صبح پيداش نميشه! صبح بر ميگرده خونه و به شوهرش ميگه كه ديشب مجبور شده خونهء يكي از دوستهاي صميميش (مونث) بمونه. شوهر بر ميداره به ۲۰ تا از صميمي ترين دوستهاي زنش زنگ ميزنه ولي هيچكدومشون حرف خانم خونه رو تاييد نميكنن!
يه شب آقاي خونه تا صبح برنميگرده خونه. صبح وقتي مياد به زنش ميگه كه ديشب مجبور شده خونهء يكي از دوستهاي صميميش (مذكر) بمونه. خانم خونه بر ميداره به ۲۰ تا از صميمي ترين دوستهاي شوهرش زنگ ميزنه. ۱۵ تاشون تاييد ميكنن كه آقا تمام شب رو خونهء اونا مونده!! ۵ تاي ديگه حتي ميگن كه آقا هنوزم خونهء اونا پيش اوناست!!
نتيجهء اخلاقي: يادتون باشه كه مردها دوستهاي بهتري هستند!



درس ششم:
چهار تا دوست كه ۳۰ سال بود همديگه رو نديده بودند توي يه مهموني همديگه رو مي بينن و شروع مي كنن در مورد زندگي هاشون براي همديگه تعريف كنن. بعد از يه مدت يكي از اونا بلند ميشه ميره دستشويي. سه تاي ديگه صحبت رو مي كشونن به تعريف از فرزندانشون…
اولي: پسر من باعث افتخار و خوشحالي منه. اون توي يه كار عالي وارد شد و خيلي سريع پيشرفت كرد. پسرم درس اقتصاد خوند و توي يه شركت بزرگ استخدام شد و پله هاي ترقي رو سريع بالا رفت و حالا شده معاون رئيس شركت. پسرم انقدر پولدار شده كه حتي براي تولد بهترين دوستش يه مرسدس بنز بهش هديه داد.
دومي: جالبه. پسر من هم مايهء افتخار و سرفرازي منه. توي يه شركت هواپيمايي مشغول به كار شد و بعد دورهء خلباني گذروند و سهامدار شركت شد و الان اكثر سهام اون شركت رو تصاحب كرده. پسرم اونقدر پولدار شد كه براي تولد صميمي ترين دوستش يه هواپيماي خصوصي بهش هديه داد.
سومي: خيلي خوبه. پسر من هم باعث افتخار من شده. اون توي بهترين دانشگاههاي جهان درس خوند و يه مهندس فوق العاده شد. الان يه شركت ساختماني بزرگ براي خودش تاسيس كرده و ميليونر شده. پسرم اونقدر وضعش خوبه كه براي تولد بهترين دوستش يه ويلاي ۳۰۰۰ متري بهش هديه داد.
هر سه تا دوست داشتند به همديگه تبريك مي گفتند كه دوست چهارم برگشت سر ميز و پرسيد اين تبريكات به خاطر چيه؟ سه تاي ديگه گفتند: ما در مورد پسرهامون كه باعث غرور و سربلندي ما شدن صحبت كرديم. راستي تو در مورد فرزندت چي داري تعريف كني؟
چهارمي گفت: دختر من رقاص کاباره شده و شبها با دوستاش توي يه كلوپ مخصوص كار ميكنه. سه تاي ديگه گفتند: اوه! مايهء خجالته! چه افتضاحي! دوست چهارم گفت: نه. من ازش ناراضي نيستم. اون دختر منه و من دوستش دارم. در ضمن زندگي بدي هم نداره. اتفاقا" همين دو هفته پيش به مناسبت تولدش از سه تا از صميمي ترين دوست پسراش يه مرسدس بنز و يه هواپيماي خصوصي و يه ويلاي ۳۰۰۰ متري هديه گرفت!
نتيجهء اخلاقي: هيچوقت به چيزي كه كاملا" در موردش مطمئن نيستي افتخار نكن!



درس هفتم:
توي اتاق رختكن كلوپ گلف ، وقتي همهء آقايون جمع بودند يهو يه موبايل روي يه نيمكت شروع ميكنه به زنگ زدن. مردي كه نزديك موبايل نشسته بود دكمهء اسپيكر موبايل رو فشار ميده و شروع مي كنه به صحبت. بقيهء آقايون هم مشغول گوش كردن به اين مكالمه ميشن…
مرد: الو؟
صداي زن اونطرف خط: الو سلام عزيزم. تو هنوز توي كلوپ هستي؟
مرد: آره.
زن: من توي فروشگاه بزرگ هستم. اينجا يه كت چرمي خوشگل ديدم كه فقط ۱۰۰۰ دلاره. اشكالي نداره اگه بخرمش؟
مرد: نه. اگه اونقدر دوستش داري اشكالي نداره.
زن: من يه سري هم به نمايشگاه مرسدس بنز زدم و مدلهاي جديد ۲۰11 رو ديدم. يكيشون خيلي قشنگ بود. قيمتش ۲۶۰۰۰۰ دلار بود.
مرد: باشه. ولي با اين قيمت سعي كن ماشين رو با تمام امكانات جانبي بخري.
زن: عاليه. اوه… يه چيز ديگه… اون خونه اي رو كه قبلا" ميخواستيم بخريم دوباره توي بنگاه گذاشتن براي فروش. ميگن ۹۵۰۰۰۰ دلاره.
مرد: خب… برو تا فروخته نشده پولشو بده. ولي سعي كن ۹۰۰۰۰۰ دلار بيشتر ندي.
زن: خيلي خوبه. بعدا" مي بينمت عزيزم. خداحافظ.
مرد: خداحافظ.
بعدش مرد يه نگاهي به آقايوني كه با حسرت نگاهش ميكردن ميندازه و ميگه: كسي نميدونه كه اين موبايل مال كيه؟!
نتيجهء اخلاقي: هيچوقت موبايلتونو جايي جا نذارين!



درس هشتم:
يه زوج ۶۰ ساله به مناسبت سي و پنجمين سالگرد ازدواجشون رفته بودند بيرون كه يه جشن كوچيك دو نفره بگيرن. وقتي توي پارك زير يه درخت نشسته بودند يهو يه فرشتهء كوچيك خوشگل جلوشون ظاهر شد و گفت: به خاطر اينكه شما هميشه يه زوج فوق العاده بودين و تمام مدت به همديگه وفادار بودين من براي هر كدوم از شما يه دونه آرزو برآورده ميكنم.
زن از خوشحالي پريد بالا و گفت: اوه! چه عالي! من ميخوام همراه شوهرم به يه سفر دور دنيا بريم. فرشته چوب جادوييش رو تكون داد و پوف! دو تا بليط درجه اول براي بهترين تور مسافرتي دور دنيا توي دستهاي زن ظاهر شد!
حالا نوبت شوهر بود كه آرزو كنه. مرد چند لحظه فكر كرد و گفت: خب… اين خيلي رمانتيكه. ولي چنين بخت و شانسي فقط يه بار توي زندگي آدم پيش مياد. بنابراين خيلي متاسفم عزيزم… آرزوي من اينه كه يه همسري داشته باشم كه ۳۰ سال از من كوچيكتر باشه!
زن و فرشته جا خوردند و خيلي دلخور شدند. ولي آرزو آرزوئه. و بايد برآورده بشه. فرشته چوب جادوييش رو تكون داد و پوف! مرد ۹۰ سالش شد!
نتيجهء اخلاقي: مردها ممكنه زرنگ بدجنس باشند ، ولي فرشته ها زن هستند!



درس نهم:
يه مرد ۸۰ ساله ميره پيش دكترش براي چك آپ. دكتر ازش در مورد وضعيت فعليش مي پرسه و پيرمرد با غرور جواب ميده:
هيچوقت به اين خوبي نبودم. تازگيا با يه دختر ۲۵ ساله ازدواج كردم و حالا باردار شده و كم كم داره موقع زايمانش ميرسه. نظرت چيه دكتر؟
دكتر چند لحظه فكر ميكنه و ميگه: خب… بذار يه داستان برات تعريف كنم. من يه نفر رو مي شناسم كه شكارچي ماهريه. اون هيچوقت تابستونا رو براي شكار كردن از دست نميده. يه روز كه مي خواسته بره شكار از بس عجله داشته اشتباهي چترش رو به جاي تفنگش بر ميداره و ميره توي جنگل. همينطور كه ميرفته جلو يهو از پشت درختها يه پلنگ وحشي ظاهر ميشه و مياد به طرفش. شكارچي چتر رو مي گيره به طرف پلنگ و نشونه مي گيره و ….. بنگ! پلنگ كشته ميشه و ميفته روي زمين!
پيرمرد با حيرت ميگه: اين امكان نداره! حتما" يه نفر ديگه پلنگ رو با تير زده!
دكتر يه لبخند ميزنه و ميگه: دقيقا" منظور منم همين بود!
نتيجهء اخلاقي: هيچوقت در مورد چيزي كه مطمئن نيستي نتيجهء كار خودته ادعا نداشته نباش


p.nevesht:

my honey,dont wait .until it's too late to tell someone  how much you love,

how much you care, because when they're gone ,no mater how loud you shout and

cry, they won't hear you anymore.so live in such a way that those  who know you  but don't

know god will come to know god because they know you...

و اردیبهشت.....

 

 

عشقبازی به همین آسانی است
که گلی با چشمی

بلبلی با گوشی
رنگ زیبای خزان با روحی
نیش زنبور عسل با نوشی

                        کارهموارۀ باران با دشت
                        برف با قلۀ کوه
                        رود با ریشۀ بید
                       باد با شاخه و برگ
                       ابر عابر با ماه

                                    
 چشمه‌ای با آهو
برکه‌ای با مهتاب
و نسیمی با زلف
دو کبوتر با هم
و شب و روز و طبیعت با ما!


                      عشقبازی به همین آسانی است .....
                      شاعری با کلماتی شیرین
                      دستِ آرام و نوازش‌بخش بر روی سری
                      پرسشی از اشکی
                      و چراغ شب یلدای کسی با شمعی


و دل‌آرام و تسلا و مسیحای کسی یا جمعی
عشقبازی به همین آسانی است .....
که دلی را بخری
بفروشی مهری
شادمانی را حرّاج کنی

                    رنج‌ها را تخفیف دهی
                    مهربانی را ارزانی عالم بکنی
                    و بپیچی همه را لای حریر احساس
                    گره عشق به آن‌ها بزنی
                    مشتری‌هایت را با خود ببری تا لبخند


عشقبازی به همین آسانی است .....
هر که با پیش سلامی در اول صبح
هرکه با پوزش و پیغامی با رهگذری
هرکه با خواندن شعری کوتاه با لحن خوشی
نمک خنده بر چهره در لحظۀ کار

                  

                    عرضۀ سالم کالای ارزان به همه
                    لقمۀ نان گوارایی از راه حلال
                    و خداحافظی شادی در آخر روز
                    و نگهداری یک خاطر خوش تا فردا
                    و رکوعی و سجودی با نیت شکر

                    عشقبازی به همین آسانی است!!

 

 

پ نوشت ۱ :  .....و  اکنون  اردیبهشت.....ماه زیباییها....

     9 اردیبهشت ، تولد یک سالگی "جزیره ی دریا" مبارک .....امیدوارم  فعالیت این حیاط خلوت ، این جزیره ی دوست داشتنی  من ادامه داشته باشه....



دریا نوشت : 15 اردیبشهت سالروز تولد فرشته ی زمینی من هم مبارکـــــــ!

دوست دارم آسـمان آبــی .... ۱۱۹ سالگیت رو خودم جشن بگیرم ایشالا 

!!

 28 اردیبهشت نوشت :  19 سالگیم مبارک !!!! 

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

 

وداع با تو.....

 

داری می ری؟.......آره ! برو...

روزهایی بود  که با بغض از خدا میخواستم  زودتر تموم بشی....زودتر  ۹۰ بیاد..

اگرچه امسال رفتم دانشگاه اما اون هم از صدقه سری تو نبود...در برابر اون همه سختی اصلا به حساب نمی آید...

دو عزیز را به فاصله ی دو ماه از دست دادن مگه کم دردیه؟

قبول کن!!..سال خوبی نبودی...

از پنجم عید  حوادث تلخ و   ناگوار شروع شدند تا... .  وقتی عید آدم اونجوری بگذره و زهر مارت بشه تو بودی چکار میکردی؟

برو  ۸۹  ... برو

ازت دل خوشی ندارم...

اون روزای سرد و بارونی...اون روزایی که اشکهایم از فرط گریه ی مداوم صورتم رو میسوزاند....اون روزایی

که وقتی نگاه به تقویم میکردم  غصه ام میگرفت ، روزهای خوبی نبودند.  روزهایی که تو هر محفل

خانوادگی اشک و آه بود...روزهایی که بغضم رو فرو میدادم  و به اشک هایم اذن خروج نمیدادم  تا بتوانم دیگران را آرام کنم ...

شب هایی که با کابوس حادثه  صبح میشد  و متکای خیس زیر سرم  ....باید تمام بشوند...باید خاتمه بیابند.

ریه هایم به اکسیژن نیاز دارد...چشم هایم رنگ غیر از سیاه را طلب میکنند...و دست هایم  باید از

طراوت بهار جان بگیرند....

این پستی و بلندی ها در  زندگی همه به یک نحوی وجود دارد... شانس تو بود ۸۹ !این قرعه ی شوم بنام تو افتاد!

برو.....

پشت سرت دعا نخواهم کرد....سال تو ، سرشار از امتحانات خداوند بود... .

 

پ نوشت ۱ :  یک فروردین تولد بهترین مادر دنیا مباااارک !  دوست دارم مـامـان عزیزم

پ نوشت۲:                یا مقلب القلوب و الابصار

یا مدبرالیل و النهار                                یا محول الحول والاحوال

حول حالنا الی احسن الحال

               

دریا نوشت : عید نوروز پیشاپیش بر همه ی شما عزیزانم مبارک باشه.... لحظه ی تحویل سال  دریا  رو فراموش نکنین!.....

دوستون دارم   ...... امیدوارم دهه  ی ۹۰ برای همه ی ما پر از موفقیت و شادی  وآ رامش باشه....