حدود 50 روز پیش 2 تا جوجه رسمی یک روزه خریدیم و توی قفس نگهداشتیم. اولش به قصد اینکه زهرا ببره مدرسه اونجا نگه داره. بعد فروشنده گفت اینا توی سرما میمیرن و باید جاشون گرم باشه. دیگه توی قفس بزرگشون کردیم که امروز تقریبا" برای خودشون خانومی ( یا آقایی) شدن! هنوز نمیدونیم مرغن یا خروس. حسابی هم علی و زهرا باهاشون انس گرفتن و بهشون غذا میدن و جاشون رو تمیز میکنن. خوبی نگهداری اینا هم حس مسئولیت پذیری بچه ها و مهربونی با مخلوقات خداس. منم رسما" پدربزرگ جوجیا هستم. علی اقا خیلی حساسه که نگم باباشون، چون خودش رو بابای جوجیا میدونه. کی بشه یه فسنجون توپ بزنیم![]()
زهرا کلاس هفتمی شده و دوره اول دبیرستان رو شروع کرده. دیگه برای خودش خانمی شده. علاقمند به کارهای هنری مثل ویترای و بافت ( اسم این خرت و پرتا که با نخ خاصی درست میکنن مثل سینی و گلدون و اینا!!) و نقاشی و از همه مهمتر کدنویسی و کامپیوتر. بکی دوتا بازی هم ساخته. کاش یه کم فقط فعالیت فیزیکی و بازی و تحرک هم داشت و انقدر خونه نشین نبود. مثل برادرش عاشق کوه و طبیعت میشد و مثل باباش نمیشد!
علی هم کلاس اولی شده. هرچند کلاسهای پشت کامپیوتر و دوربین و ریموتی. معلمشون رو دوست داره فعلن. به شدت عاشق حیاط رفتن و دوچرخه سواری و فوتبال و قایم موشک بازی با دوستاش. عصر که میشه دغدغه و نگرانیش اینه که مامانش رو راضی کنه برن توی حیاط. عاشق کوه و طبیعت و غذای بیرون. امیدوارم امسال سال خوب تحصیلیشون باشه و لذت ببرن از مدرسه و درس و تحصیل
علی دیروز میگه بابا،مدرسه گفته سوره نرگس رو حفظ کنید. میگم سوره نرگس چیه؟ میگه سوره نرگس دیگه. بعد چون از قبل خبر داشتم میگم کوثر؟یه کم فکر میکنه میگه آره.حالا نگو اسم نوه این خاله م رو با اسم نوه اون یکی خاله م قاطی کرده. اسم سوره رو هم بر اساس اسم نوه ها حفظ کرده. لابد انا اعطیناک النرگس!
پریشب علی آقا هوس غذای بیرون کرده بود. دلش پیتزا میخواست. گفتن اینکه پیتزای بیرون خوب نیست و کرونا و باشه یه وقت دیگه هم طبعا" افاقه نمیکرد. اون شب رو با بداخلاقی گذروند. فرداش به مامانش گفته بود با پول خودم بخرید. مهمون من! هرچی کم اومد خودتون بدید. خلاصه نون خور علی آقا بودیم یک شبی رو. هرچند بخاطر رژیم و سلامتی و اینجور مزخرفات من نخوردم ولی فهمیدم در مواقع سختی میشه روی این پسر حساب کرد! دست به جیبه
دیروز علی گفت بابا اگه غول چراغ جادو وجود داشت، اگه آرزو میکردیم همه آرزوهامون رو برآورده کنه، این کار رو میکرد؟! گفتم غول چراغ جادو که وجود نداره. من یه راه بهتر سراغ دارم. امروز جمعه س. پیامبرمون گفته اگه کسی روز جمعه 100 تا صلوات بفرسته، خدا 50 تا دعاش رو توی دنیا مستجاب میکنه و 50 تاش رو در آخرت ( یا یه همچین چیزی!!). خوشحااااال شد و صلوات شمار رو گرفت و هی استرس داشت تا غروب بتونه 100 تا رو بفرسته. بعد رفتن بیرون و شب برگشتن. گفت 300 تا فرستادم! گفتم خب حالا چه ارزویی کردی؟ گفت اینکه شبی بتونم باهات فوتبال بازی کنم!!!! گفتم بیا این که براورده شد. باهاش فوتبال بازی کردم. آرزوی بعدیش اسباب بازی بود که بای یه فکری به حال اون بکنم! خدایا من از طرف تو قول دادم. خودت میدونی و پیامبرت!
دیروز زهرا 13 سالش تموم شد. شما فکر کن دختری که اندازه فندق بود و 15 مرداد سال 87 به دنیا اومده بود، دیروز 13 سالش تموم شد. به قدر چشم بر هم زدنی گذشت این سالها. ماشالا برای خودش خانومی شده. کی بشه بیاد بنویسه خودش که دیشب عروسیم بود! یا علی بیاد بنویسه حتی که دیشب عروسی زهرا بود و خیلی خوش گذشت . اگه تا اون موقع بابایی به کار باشه دیگه. دیروز یه کیک خوشگل سفارش داده بود و یه مختصر آذین بندی کرده بودیم و یه تولد 4 نفری جمع و جور گرفتیم. جای همه عزیزانمون که دوست داشتن کنارمون باشن و ما دوست داشتیم کنارشون بودیم هم خالی. ای لعنت به چین و چینی!
از علی بگم که عشق فوتباله. عشق میکنه بشینه سوالای فوتبالی بپرسه. از قوانین فوتبال. از اینکه کدوم تیم قوی تره. از اینکه اگه فلان تیم با بهمان تیم بازی کنه چند تا گل میخوره. البته هنوز مفهوم تیم ملی رو درک نمیکنه. مثلا" میپرسه اگه پرسپولیس با کامبوج بازی کنه چند تا میزنه؟ یا اگه آلمان با استقلال بازی کنه چند تا میخوره؟ یا بحرین با فلان تیم. تا سرم رو خلوت میبینه فوری سوالای فوتبالیش شروع میشه. البته که هنوز نمیدونه استقلالیه یا پرسپولیسی. طرفدار تیم برنده س فعلا". باید یه چند صباح دیگه که کمی بزرگتر شد بذارمش کلاس آموزش فوتبال. یه دفعه از قانون آفساید سوال پرسید که چیه؟ هردومون رگ به رگ شدیم و نتونستم توضیح بدم آخرش!
یکی دوروزه آدرس وبلاگ رو در اختیار بچه ها گذاشتم که برن ببینن باباشون چی براشون نوشته. استقبال خوبی شد ازش. در آستانه 13 سالگی زهرا که حالا دیگه خودش میتونه بخونه نوشته ها رو. دیروز و پریروز هی میومد میگفت بابا فلان چیز رو نوشتی و من هیچ یادم نمیومد. چه خوبه این خاطره نویسیها و بازرهم لعنت به بلاگفا که نیم بیشتر متن ها رو نابود کرد و حذف شدن. این که لو دادم آدرس وبلاگ رو حس دوگانه ای داره. شاید از یه طرف آدم دیگه نتونه همه چی رو راحت بنویسه. از طرف دیگه آدم انگیزه میگیره روزمره های بیشتری بنویسه. فعلن ادامه میدیم ببینیم چی پیش میاد. طفلک علی که خیلی سهمی نداشته از این خاطره نویسیها که باز هم لعنت به بلاگفا که حس و انگیزه رو گرفت ازم
به تاریخ 31 خرداد 1400، در زمانی که امیدوارم اخرای کرونا باشه و واکسن یا معجزه یا هرچیزی باعث کم شدن این ویروس لعنتی بشه، بعد از 6-5 سال مینویسم که ما خوبیم. زهرا چند روز دیگه 13 سالش تموم میشه و میره کلاس هفتم. علی 6 سالش تموم شد و امسال میره کلاس اول. یکی دوباری گمونم همه مون کرونا گرفتیم. چند روز پیش خودم 45 سالم تموم شد و اتفاقی از قبیل پختگی و اینا رخ نداد. زهرا برای خودش خانومی شده. داره پیج اینستاش رو راه میندازه به نام مرداد گالری که بتونه کارهای بافتنیش رو ارائه کنه و نشون بده. علی هم دنبال کارتون سگهای نگهبان و پیگیری فوتبال و عاشق بازی جالیز. کسی هم اینجا نیست که بگم شما خوبی؟شما چیکار میکنی؟! 4 تا فوت کنم گرد و خاک روی قاب عکسها بره کنار لااقل
علی هم مشغول بازیگوشی و از دیوار بالا رفتن و خرابکاری و تمیز کردن خونه از کوچکترین آشغالی که روی زمین افتاده باشه. خدا کنه غذا خوردنش به من رفته باشه و خوش غذا و خوش اشتها باشه.
اما اگه از حال ما خواسته باشید، خوبیم و ملالی نیست جز مریضیها و سرماخوردگیهای مدام این فصل. علی اقا که 10 ماهش شد. غذا میخوره و فعلا" فقط " بَ بَ " یاد گرفته که معلوم نیست میگه بابا یا به به! وقتی هم یه چیز جدید میبینه میگه " پوف" ! 4 دست و پا میره و 2 تا دندون در آورده و همه جا سرک میکشه و هر چی سر راهش باشه با ولع تمام میخوره.دیروز هم از روی تختش خودش رو انداخته روی زمین. یه عادت بدی هم که داره وقتی گشنه ش میشه دیگه اشنا و غریبه سرش نمیشه. چشماش رو میبنده و شروع میکنه جیغ و گریه. به شدت هم غریبی میکنه و گارد میگیره.
زهرا خانم هم خانمی شده برای خودش. کلاس اول هست و با سواد شده تقریبا" و هرچی ببینه میخونه. ظرف میشوره گاهی و همچنان غذا نخوره! متخصص در جذب انواع ویروس سرماخوردگی هم هست . شما خوبید؟
علی کوچک ما هم داره بزرگ میشه. چند روز دیگه میشه 4 ماهه. الان 4 ماهه که خونه ما پر شده از عطر فرشته و خدا. علی کوچک ما الان خیلی خواهرش رو میشناسه و قهقهه میزنه براش . زهرا هم خیلی وابسته علی شده و خیلی حواسش هست به برادرش.
لعنت هم بر بلاگفا که حس و حال نوشتن رو گرفته ازم. لعنت...
علی پیسرو هم دیروز اولین غلت ( قلط؟ قلت؟) کاملش رو زد و به سلامتی حالا باید 4 چشمی مواظبش باشیم که از روی تخت نیفته و حواسمون بهش باشه. بابایی این اولین موفقیت زندگیت رو بهت تبریک میگم!
پسرانه: پسرک 2 ماه و نیمه شده. بزرگ شده. میفهمه ، تشخیص میده، غریبی میکنه ، میخنده ، دستاش همچنان مشته و به خواهرش بیشتر از همه میخنده و با اداهاش ذوق میکنه.
آخرین مطلبم برای 9 اردیبشته و امروز نه تیر. ای مرده شور این سیستم بلاگفا رو ببرن !