اسباب کشی !
کاش می شد همه پستامو انتفال بدم اونجا ! هیچ وقت این وبلاگ رو حذف نمی کنم ! خیلی از خاطراتم اینجاست !![]()
آدرس جدیدم ! اگه دلت خواست بیا اونجا http://sedae-man.persianblog.ir/
چه دلگیرررررررررر ![]()
کاش می شد همه پستامو انتفال بدم اونجا ! هیچ وقت این وبلاگ رو حذف نمی کنم ! خیلی از خاطراتم اینجاست !![]()
آدرس جدیدم ! اگه دلت خواست بیا اونجا http://sedae-man.persianblog.ir/
چه دلگیرررررررررر ![]()
خب برای مدتی تبریز رو به قدوم مبارکمون متبرک کردیم !
اونجا یه بچه ترک
پیدا کرده بودم باهاش کلنجار می رفتم بیا و ببین !
پیدا که خب بچه موکل
غزال بود ! یه پسر بچه دو سال و نیمه سفید و بور ! انقده خوشگل بود ! اسمش
بهداد بود ! منم که میمیرم واسه بچه !
فقط ترکی بلد بود یه کوچولو فارسی
فقط می فهمید ! فکر کن من داشتم با این شرایط باهاش ارتباط برقرار می کردم !
باباش نقش مترجم رو بازی می کرد ! چند تا کلمه ترکی یاد گرفته بودم هی
تکرارشون می کردم ! بیچاره مونده بود این چرا هی یه چیز رو تکرار می کنه !
خب از اون جایی لسنینگ من تو زبان فارسی هم ضعیفه مطمئن نیستم کلمات ترکی
رو درست شنیده باشم ! مثلا بهش می گفتم بهداد خیار ایستی سن ؟ اونم می گفت
آره !
یا می گفتم بهداد اتیاخ ؟ یا پیشی هاوار ؟ یا بهداد گَل !
از این جور
کلمه ها ! بعد این بچه فسقلی به لهجه من می خندید !!!!
یا می خندید به
اینکه نمی فهمم چی می گه ! منم دیدم اینجوریه باهاش انگلیسی حرف زدم اون
هنگ کرد من خندیدم !
ولی در کل خوش گذشت !
چند وقت پیش رفتم پاساژ گلستان واسه تولد یه بنده خدایی هدیه بگیرم ! یه
پسر بچه اونجا با مامان و باباش داشت خرید می کرد ! ببین با یه سرعتی حرف
میزد که اصلا نمی تونی تصور کنی ! تند تند و پشت سر هم ور ور حرف می زد !
غزال : هه این پسر بچه انگاری تخم گذاشته ها !
( آخه مرغ وقتی تخم می ذاره
پشت سر هم هی قد قد می کنه ! )
امروز رفتم بانک سوتی دادم در حد خودم !!!!! رفتم یه مبلغی بریزم به حساب برادر جان ! رفتم یه حسابمو که سپرده بود زمانش تموم
شده بود رو قابل برداشت کنم ! بماند 17 نفر جلوم بودن !
کلی ملت رو نگاه
کردم و آی قضاوت نمودم ! مو به مو حرکات مردمو حلاجی کردم !
بیکاریه دیگه !
خب چقده اتصال بگیرم ؟ اتصالی می کنم خب !
نوبتم که شد خانمه گفت چون
نیومدی خود به خود سپرده شده ! گفتم اشکال نداره می رم سراغ اون یکی حساب (
اینجا می خوام بگم چقدر پولدارم ! متوجه که شدی ؟
) رفتم اون یکی حساب که سپرده نیست کارت به کارت کنم جلو دستگاه یه پسره با کت و شلوار ایستاده بود !
من تو دلم : چقدر این پسره قیافش آشناست !!!
بعد از چند لحظه به خانم پشت
سرش گفت شما بفرمایید ! خودش ایستاد کنار ! حالا هی من نگاش می کنم اونم
نگاه می کنه ! خلاصه آی تو آی بود دیگه !
دوباره رفت سر دستگاه بعد از چند
لحظه به من گفت شما بفرمایید ! من رفتم قسمت انتقال وجه رو زدم ! پسره : می
خواین انتقال وجه کنین ؟ من بی تفاوت : بله !
مبلغ رو زدم دیدم نمیریزه !
پسره : امروز مبلغی حواله کردین ؟ من : نه !! ( ایش چقدر ور می زنه )
دوباره تلاش کردم ! نشد ! پسره : این مبلغ زیاده نمیریزه ! من : به شما
ربطی داره ؟
پسره با شرمندگی : نه اصلا !
من باز تو دلم این چقدر آشناست ! کجا دیدمش ؟
خلاصه کارت رو برداشتم زنگ زدم به برادر جان ! گفتم این مبلغی
که می خوای زیاده نمیریزه چک بین بانکی بگیرم برات ؟ گفت نه برو از حسابت
حواله کن به حساب شِبای من ! گفتم باشه ! رفتم نوبت گرفتم شماره 262 بودم
تا شماره 202 رفته بود !!!!
با مظلومیتی وصف نشدنی به انتظار نشسته بودم که
دیدم پسره اومد رفت پشت یکی از باجه ها نشست !!!
نگو طرف کارمند بانک بود
که اومده بوده بیرون دستگاه خودپرداز رو امتحان کنه !!
از شانس من صاف
افتادم به همون باجه ای که اون متصدیش بود ! من :
پسره : اگه خدا بخواد
اینجا که دیگه به من ربط داره ؟
من : نه خواهش می کنم صاحب اختیارین !
پسره
: عجب !
بهم فرم داد داشتم پر می کردم به یکی تلفن زد داشت می گفت : عزیزم
حالا چرا انقدر بداخلاقی ؟
من دوستت دارم !
من : هه داره خرش می کنه ها
!!! 
خودتی فضول ! 
شاد باشید 
بعد نوشت : نمی دونم کانال منو تو که مال گوگوشه رو دیدی ؟ البته من خودم تازه گرفتمش ولی واقعا بر خلاف بقیه کانال های آبگوشتی و مزخرف ماهواره ای که جز شر و ور چیزی نداره کانال پر باریه !
خوشمان آمد ازش ! مخصوصا تو که تبلیغاتش دیدم یه برنامه در مورد تاریخ هم داره!
این آکادمی موسیقی گوگوش هم فوق العادست ! اصلا روحمو جلا دادا ! خیلی وقت بود خواننده های جدید با این صداهای تعلیم دیده ندیده بودم ! ( آخه اولای مسابقه رو ندیدم )قبلا تو کانال تی وی پرژیا یه مسابقه مزخرف دیده بودم امید و چند تا داور خل و چل نشستن به هر کی میاد می گن صدا داری ولی باید تقویتش کنی ! حالا یارو صداش با صدای تو طویله یکیه ها !
اصلا سردرد می گیری از این صداها ، ترانه ها ، آهنگ های چرت تر از خودشون !
آخرشم یه احمقی برنده می شه که آبروی موسیقی رو می بره اساسی !!!
ولی اینا نه ! آهنگ های قدیمی درست و حسابی رو با زیباترین حالت اجرا می کردند مخصوصا که فرصتی براشون فراهم شد تا یاد بگیرن چطور بخونن اونم زیر نظر یه موسیقیدان با سواد ! نقدهای جون دار و درست و حسابی سه داور حرفه ای ! خیلی دوست داشتم ! هر سه تاشون خیلی عالی و فوق العاده بودند ! فروغ رو که حدس می زدم سوم بشه ولی سروش یه جاهایی صداش مثه صدای بنیامین می شد وقتی که داد می زنه ! من خوشم نمیاد ! اصلا به نظرم یه ضعفه ! خیلی حرکت بی خودیه !
ولی کسری نه ! خیلی خیلی قشنگ اجرا کرد ! منو مامانم به اتفاق کسری رو پسندیدیم 
( این اسمایل ها من و مامانم هستیما !
) ولی حیف که دوم شد و سروش اول ! به نظر من کسری حیف بود ... ![]()
اگه ندیدی حتما این کانال رو ببین !
امروز اومدم کدبانو گری کنم ناهار بپزم !
ماکارانی ! مایه ماکارانی رو درست کردم ! آب رو گذاشتم جوش بیاد ! ماکارانی ها رو از هر مدل به میزان لازم ریختم توش به علاوه اسپاگتی ! تو همین زمان که منتظر بودم بپزه تا آبکشش کنم دولا شدم بقیه ماکارانی رو بذارم تو قفسه کنار گاز که یهو صدای جیززززززززززز شنیدم !
یه خورده هنگ کردم بعد دیدم بوی کله پاچه اومد !
موهام سوخت !
البته بنده انقدر مو دارم که این چیزا توش گمه ! ولی خب تا وقتی نرفتم حمام کَلَم بو کله پاچه می داد !
این ویروس جدیده رو شنیدی ؟ سرما خوردگی به علاوه آفت دهان ؟ خب از اونجایی که بنده همیشه خدا تو رژیم به سر می برم قرص آیرونُرم می خورم که هم آهن داره هم چند تا ویتامین دیگه ! واسه همین سرما نخوردم ولی دهانم یه آفت زده اندازه هیکلم ! ها ؟ خالی بند خودتیا ! خب حالا ! ولی انقده گندست !
انقده دردناکه ! انقده طفلکی شدم باز !
انقده مستر جان بهم اتصال داد ! انقده اتصالی کردم !
حالا تو این اوضاع و احوال مامانم هر چی خوراکی با طبع سرد بود بسته به خیکم ! می دونی همه چی آروم بود فقط یه مشکل کوچک وجود داشت ! من طبعم سرده خب ! سردیم کرده حالت تهوع دارم ! گلاب به روتون ، روم به دیفال ! دل پیچه و همونا که خودت می دونی !
عین معتادا بی حالللللللل میرم یه گوشه کز می کنم هی چُرت می زنم ! از همه دردناکتر از بس بهم آبمیوه داده چاق شدم !
حالا مگه می ذاره به چیزای گرم لب بزنم ؟ همه خوراکی های گرمو به برق شهر وصل کرده !
دروغ گفتم قایم کرده که نخورم آفتم بدتر بشه!
مسترجان قول داده یه روزه خوب بشم ! فعلا که نشدم ولی 5 شنبه یقشو می گیرم دق و دلیمو سرش خالی کنم ! 
شاد باشید![]()
آن شب که باران نامت را تکرار کنان نجوا می کرد ..
نگاهت همچون فانوسی از جنس ماه بر افلاک چشمانت می درخشید ..
تو به من خندیدی ،
به نگاه مضطربِ آشفته ام ..
سکوتت هم آغوش ِ آواز نهفته ام شد .
یک آرزوی دور اما قشنگ کن
با من به بوسه ای امشب درنگ کن *
پ . ن 1 : پست پایین رو برداشتم ! دخمل خوبی شدم ؟
یا هنوز یک عدد غنچه غُرغُرو می باشم ؟![]()
پ . ن 2 : اون بیت خوشگل آخر مال مونا برزوییه !![]()
پ . ن 3 : این روزا دلم می خواد عین ابر بهار به حال خودم زار بزنم ! ![]()
پ . ن 4 : نوشته بالا مخاطب نداره ! اصولا من علاقه عجیبی به بازی با کلمات دارم ! عاشق انشا نوشتن بودم ! مدرسه که می رفتم هم راهنمایی هم دبیرستان هم هنرستان نامه عاشقانه می نوشتم می فروختم !
فکر کن چنان از موهای آشفته در باد و چشمهای گیرای طرف می نوشتم که هر کی ندونه فکر می کرد 10 ساله طرفو می شناسم !
نقاشی هم می کشیدم می فروختم !
نقاشی هام خوب فروش می رفتا ! کلی سفارشم می گرفتم ولی الان که نقاش شدم هیشکی نمی خره ! همه کادو می خوان ازم !
اینا رو وقتی دانشگاهم تموم شد پیش مامانم اعتراف کردم !
مامانم :
خوب شد اون موقع نگفتی وگرنه می کشتمت !
من : خب همین کارا رو می کنین معضل بیکاری حل نمی شه دیگه !![]()
من برم زار بزنم !![]()
این حرف لسترد رو خیلی خوشحال کرد .
وقتی بازرس رفت به هولمز گفتم :" تو به پلیس خندیدی ، اما خودت چه نظری درباره این قتل ها داری ؟ فکر می کنی قاتل کیه ؟
گفت :"من نمی دونم اون کیه ، واتسون ، اما مطمئنم که می دونم چجور آدمیه . اون خیلی باهوشه و یک قاتل خیلی فوق العادست برای دوست خوبمون لسترد و پلیس هاش با ظاهری مبدل برای دستگیری !! نه ، اون باید مال من بشه . اون همون قاتلیه که می خواستم . نابود کردنش بزرگترین موفقیت زندگی من خواهد شد . من آرزوش رو دارم ، واتسون ! من باید نابودش کنم ! نمی تونم شکست بخورم !"
از هیجان می لرزید . هرگز قبل از این اینجوری ندیده بودمش .
بعد از ظهر هولمز به اسکاتلند یارد رفت . وقتی به خونه اومد ، خیلی ساکت بود . روز بعد با ظاهری قدیمی ظاهر شد ، لباس های کثیف .
گفت :" می خوام به وایت چپل برم ، همونطور که می دونی ، من اتاقهایی در چندین قسمت لندن دارم . به مدت سه روز آینده من باید میان مردم فقیر وایت چپل زندگی کنم . هیچ کس نخواهد فهمید من کی هستم . من باید با اونها حرف بزنم و هرچیزی که بهم می گن رو بشنوم ."
پرسیدم :" ممکنه منم با تو بیام ؟ " اما اون گفت :" نه ، واتسون ، امکان نداره . اگر قتلی اونجا باشه ، من باید برای تو بفرستم . حتما به کمکت نیاز دارم ، دوست قدیمی ، نگران نباش !"
عصر رو در خیابان بیکر به تنهایی سپری کردم . زمانی که خواب بودم ، ساعت دو نیم صبح یک تاکسی اومد و منو به وایت چپل برد . زن دیگری یک مرگ وحشتناک رو ملاقات کرده بود .
هنگامی که میان تاریکی ، کوچه های خلوت ، حرکت می کردم ، لندن یک مکان عجیب و شبح مانند به نظر می رسید .شهر اونجا خوابونده شده بود مثل بدن یک حیوان بزرگ ، نخوابیده بلکه مُرده .
راننده منو به شرق برد ، طرف فقیرترین قسمت های شهر . در یک کوچه ی باریک در خیابان لیدن هال توقف کرد . گروهی از پلیس رو دیدم که زیر یک نور ایستاده بودند، و به طرفشون رفتم . هولمز اونجا نبود، اما من به پزشک جنایی معرفی شدم . بدن رو برای نشون دادن به من ارائه کرد .
گفت :" می دونم که تو یک دکتری ، اما من باید به تو هشدار بدم که هرگز قبلا چیزی شبیه به این رو ندیدی "
منو به یک گوشه ی تاریک هدایت کرد ، جایی که چیزی پوشیده روی زمین خوابونده شده بود . یک نور برام گرفت که ببینم و پوشش رو کنار زد .
هیچ کلمه ای نمی تونه عظمت آنچه که من دیدم رو توصیف کنه . برای یک لحظه سرم احساس سَبُکی کرد ، وحشت کردم و شروع کردم به لرزیدن ، نزدیک بود بیافتم . شیء روی زمین یک زن بود ، اما اون الان یک زن نبود . اون چیزی بیشتر از خون و گوشت نبود ، با یک خشونت غیر طبیعی و وحشتناک شکافته و تکه شده بود . حالا می دونستم چرا قاتل خودشو جک شکافنده نامید .
دکتر بدن رو پوشوند ، و من به طرف گروه پلیس برگشتم .
از یکیشون پرسیدم :" آقای هولمز رو دیدی ؟ " گفت :" اوه بله ، آقا ، اون با بازرس لسترد اینجا بود . آنها مستقیما از سر قتل دیگه ای اومدن ."
فریاد زدم :"قتل دیگه ! امشب بیشتر از یک قتل وجود داره ؟"
گفت :"البته ، آقا . نمی دونستید ؟ "
در همان لحظه صدای اومدن یک اسب به داخل کوچه رو شنیدم ، یک تاکسی ظاهر شد . ( احتمالا صدای کشیده شدن لاستیک روی زمین رو به شیهه اسب تشبیه کرده ! مترجم
)
صدایی فریاد زد :"بپر بالا ، واتسون !" و هولمز کمکم کرد سوار تاکسی بشم . ( get in یعنی سوار شو ولی بپر بالا حالش بیشتر بود ! مترجم
)
گفت :" اون فرار کرد ، ما اونو تعقیب کردیم ، اما گمش کردیم ." صورتش غمگین و خسته بود . گفت :" می خوام یه چیز جالب بهت نشون بدم . سپس می تونیم بریم خونه . "
تاکسی ما رو به یک حیاط تاریک و کثیف برد .
هولمز گفت :" زن اول اینجا مُرده ."
یک پلیس در حیاط ایستاده بود . هولمز یک چراغ ازش گرفت و نورش رو روی دیوار انداخت .
گفت :" اینو ببین ، واتسون ."
این کلمات روی دیوار نوشته شده بودند : " فرصتی برای شکافتن نیست ."
هولمز گفت :" این دست خط قاتله ، مثل همون نامه ای که لسترد بهمون نشون داد ."
فریاد زدم :" چه اتفاقی افتاده ؟ نمی تونم بفهمم این قاتل چی می خواد ."
هولمز گفت :" اون می خواد همه ازش بترسند ، می خواد شیطانی ترین قاتل در جهان بشه . اون مجبور شد امشب دو زن رو بُکُشه ، چون هیچ فرصتی برای شکافتن و تکه کردن بدن اولی نداشته . فکر می کنم اون صدای آمدن کسی رو شنیده ، و مجبور شده بدن رو رها و فرار کنه . پس بار دوم به قتل رسوند ، و بدن اون زن رو در مسیری تکه تکه کرد که ما دیده شدیم ."
ما هر دو ساکت بودیم در حالی که تاکسی ما رو به خیابان بیکر بر می گردوند ، دور از کوچه ، خیابان های کثیف شرق لندن .
اون شب نتونستم بخوابم . هر وقت چشمامو می بستم ، بدن یک زن افتاده در یک گوشه ی تاریک رو می دیدم ، پوشیده از خون .
پ . ن : خب ! چپتر اول تموم شد !
هوراااااااااا ... ![]()
شرلوک هولمز در سال 1877 کاراگاه شد ، 4 سال قبل از اینکه من ملاقاتش کنم . دفعه اول اون از هر موردی لذت می برد ، اما زود کارها براش ساده شدند . ده سال بعد اون مشهور بود ، اما غمگین و کسل .
اغلب می گفت : " جرایم جدید ساده و احمقانه هستند ، من به یک مورد جالب نیاز دارم ، واتسون ، یک چیزی که من رو به فکر وا داره . دزدان یا قاتلین باهوش این روزها در جهان وجود دارند ؟ "
این برای یک مرد خیلی باهوش مثل هولمز که افسرده بشه خطرناکه . بعضی روزها اون به طور وحشتناکی برآشفته می شد و یکبار چندین گلوله به دیوار اتاقش شلیک کرد . همچنین شروع به مصرف کوکایین کرد .
خواننده ی من می دونه کوکایین چیه ؟ تعجب کردم ! شاید در سال 1976 زمان زیادی نبود که ازش استفاده می شد . اون یه داروی مفید بود ، و دکترها اون رو می دادند به مریض هایی که درد داشتند . اما هولمز هیچ بیماری در بدنش نداشت . اون از کوکایین به عنوان یه مواد مخدر استفاده می کرد ، چون ازش لذت می برد . اون باعث می شد روزهای طولانی مهیج تر بنظر برسه ( یه چیزی تو مایه های اکس خودمون !
مترجم
). در زمان کوتاهی هر روز بهش نیاز داشت و بدون اون نمی تونست زندگی کنه .
بهش گفتم دست نگه داره اما تنها به من خندید . " دوست عزیزم ، امیدوارم که بتونم ! فقط یک مورد جالب ، یک مشکل سخت برام بیار ، و من در آنصورت باید کوکایینم رو فراموش کنم !
یک روز در سال 1888 یک یادداشت از اسکاتلند یارد رسید . هولمز اونو باز کرد ، خندید و ( از خوشحالی ) روی پاش پرید .
گفت : " بازرس لسترد می خواد منو ببینه ، پلیس به کمک من نیاز داره ، واتسون . البته می دونی یک نفر هست که زنها رو در وایت چپل می کُشه ؟
جواب دادم : " البته ! روزنامه ها از این خبر پُر هستند .سه زن مُردند و به نظر می رسه پلیس قادر نیست قاتل رو پیدا کنه . هرکسی این رو می دونه . زندگی در خیابان وایت چپل برای این نوع زنها بی ارزشه . چه چیز می تونه مرگ همراه با بدبختیشونو جالب کنه ؟ "
هولمز فریاد زد :" این یه مورد فوق العادست ، واتسون ، من این رو بررسی کرده ام . می دونستم ممکنه پلیس به کمک من نیاز داشته باشه . من باید واقعیت ها رو به تو بگم ؟ "
گفتم : " لطفا این کار رو بکن " آیا قرار بود این تبدیل بشه به یکی از بزرگترین موارد شرلوک هولمز ؟ امیدوار بودم که بالاخره چیزهای جالبی برای پیدا کردن داشته باشه .
هولمز به من گفت :" زنهایی که مُردند فقیر بودند ، , و هیچ کدوم زیبا نبودند ، پس آنها برای پول و عشق کشته نشدند . چرا کشته شدند ؟ اون یه رازه . چیزهای دیگری هم وجود داره . هر زن با یک چاقو کشته شده . کلمه کشته شده ، واتسون ، نمی تونه راههای وحشتناک و وحشیانه ای که در قتل هرکدوم از اونها وجود داشت رو توصیف کنه . اونها مثل گوشت قطعه قطعه شدند . شکم یکی از اونها باز شده بود ، سر دیگری تقریبا از بدنش جدا بود . اما بدترینش این نیست . چیزهایی وجود دارند که حتی روزنامه ها هم نخواهند توانست توصیفشون کنند ."
هولمز گزارش دکتر رو از یکی از بدن ها به من نشون داد . هنگامیکه خوندمش ، احساس تهوع به من دست داد .
پرسیدم :" چه کسی می تونه اینکار رو انجام داده باشه ؟ چه دلیلی ممکنه بتونه اونو وادار کنه این کار رو با یک زن انجام بده ؟ چرا ، هولمز ، چرا ؟"
هولمز با خونسردی به من لبخند زد .
گفت :" چرا واقعا ؟ اون یک مورد جالب واقعیه . برای خودشون این مرگها مهم نیستند . زن های اینچنینی هر هفته به قتل می رسند . اما چرا این قاتل اونها رو قطعه قطعه می کنه ؟ چرا بدن ها رو با یک چاقو می شکافه ؟ این سواله که این مورد رو هیجان انگیز می کنه ! "
اگر کسی بتونه این قتل های وحشتناک رو متوقف کنه ، فکر می کردم هولمز اون شخصه . این مورد می تونست بزرگترین موفقیتش باشه .
در همان زمان شخصی به در ضربه زد .
هولمز گفت :" آه ، بیا تو بازرس ، فهمیدم سرانجام تصمیم گرفتی از من درخواست کنی در دستگیری قاتل وایت چپل بهت کمک کنم "
بازرس لسترد به نظر خیلی خوشحال نمی رسید . گفت :" ابدا ، آقای هولمز ، من فقط از خیابان بیکر رد می شدم ، و می دونم تو این موارد جالب رو پیدا می کنی . "
هولمز گفت :" چه معصوم !!! لطفا بهمون بگو . چه موقع قاتل رو بازداشت کردین ؟ باید بگم کمی ناراحت شدم که برای جستجو همه ی کارها رو بدون من انجام داده اید ."
لسترد گفت :" ما هنوز کسی رو دستگیر نکردیم ، اما آقای هولمز من خیلی امیدوارم . ببین ، من توی جیبم یک نامه از خود قاتل دارم . "
لبخند از صورت هولمز محو شد . ناگهان جدی شد .
پرسید :" ممکنه نامه رو ببینم ؟ "
اون با قرمز نوشته شده بود ، و در پایین نام جک شکافنده بود . من هنوز یادمه اون نامه چه چیزی گفت : " من عاشق کارم هستم . چاقوی من خوبه و آمادست برای کار بعدی . من نمی تونم برای شکافتن دوباره منتظر بمونم ."
هولمز به طرف لسترد چرخید . پرسید :" چه کاری برای متوقف کردن این قاتل انجام می دهید ؟ مشخصه که به زودی دوباره خواهد کشت ."
لسترد گفت :" هر پلیس اضافه ای که داریم در اون شب در وایت چپل خواهند بود ، و ما یک غافلگیری برای جک شکافنده داریم ." نگاه عمیقی به ما انداخت . گفت :" بعضی از بهترین و دلیرترین پلیس های ما لباس های زنانه خواهند پوشید ، ما هر کار متوقف کننده ای برای دستگیری این قاتل انجام خواهیم داد . " ( خودشو کُشت با این همه نبوغش
! مترجم
)
لحظاتی سکوت بر قرار شد . سپس من و هولمز به یکدیگر نگاه کردیم و هر دو با هم شروع کردیم به خندیدن . نتونستیم جلوی خودمونو بگیریم . لسترد سرخ شد . گفت :" می بینم که با قتل سرگرم شده ای ، تو نمی خوای با ما کار کنی . خب ، من یک مَرد پُر مشغله هستم . من باید تو رو ترک کنم . خداحافظ آقای هولمز ، خداحافظ دکتر . "
هولمز بلافاصله خندیدن رو متوقف کرد .
پ . ن : تا اینجا رو داشته باش تا بعد ! می زنمت اگه از ترجمم ایراد بگیریا ![]()
این کتاب 54 صفحه داره ! سعی می کنم هر دفعه 3 - 4 صفحشو ترجمه کنم بذارم اینجا !![]()
مقدمه
اونجوری که ممکنه دوستم آرتور کنان دویل بتونه به خوبی این داستان رو تعریف کنه ! اونجوری که اون می تونه اونو جالب و هیجان انگیز کنه ! من نمی تونم . من نویسنده نیستم . من همیشه یه دکتر و یه سرباز بودم . من تنها می تونم همه گزارشاتم رو تعریف کنم .
اما چه کسی کلمات من رو خواهد خوند ؟ در جهان ، مانند سال 1976 چه اتفاقی خواهد افتاد ؟ شاید هیچ کس اسم شرلوک هولمز و جک شکافنده رو نشناسه ! شاید همه ی داستان های جالب کنان دویل فراموش شوند. مورد زیادی برای توضیح وجود نداره . من باید خواننده ام رو به صبوری دعوت کنم !
زمانی که برای اولین بار آرتور کنان دویل رو ملاقات کردم آدم معروفی بودم و حدود 4 سال بود که با شرلوک هولمز کار می کردم ! من همیشه اونو ACD صدا می زدم . اون هم مانند من دکتر بود ، و ما خیلی زود به دوستان خوبی تبدیل شدیم . اون برای من داستان های سرگرم کننده ای از زندگی بیمارستانیش می گفت و من از زندگی ام به عنوان یک دکتر ارتش در افغانستان تعریف می کردم .
من اغلب از شرلوک هولمز حرف می زدم . اون زمان، بیشتر مردم هرگز اسمش رو نشنیده بودند . تنها پلیس و تعدادی بزهکار می دونستند که اون یک کاراگاه بزرگ بود. به نظر می رسید ACD خیلی از داستان های من لذت می بره . اون هرگز از شنیدن داستان های دیگری درباره شرلوک هولمز خسته نمی شد .
ما زمان های زیادی ملاقات داشتیم و از شام های خوب زیادی که با هم می خوردیم لذت می بردیم قبل از اینکه من بفهمم اون علاقه خاصی به هولمز پیدا کرده . اون می خواست نویسنده بشه و قبلا از یک موفقیت کوچک لذت برده بود . حالا اون می خواست درباره هولمز بنویسه ، از حقیقت هایی از یک مورد واقعی استفاده کنه ، اما عقاید شخصی اش رو هم به داستان اضافه می کرد . من یک ایده عالی پیدا کردم . از تصور اینکه ممکن بود دوستم معروف بشه خوشحال بودم .
نقشه رو برای هولمز توضیح دادم . اون در حالی که پیپش در دستش بود ، در سکوت گوش داد . سپس گفت : "می تونه دوستت بنویسه ؟ می تونه یک داستان حقیقی رو بازگو کنه ؟ می تونه تفاوت های بین راست و دروغ رو بفهمه ؟"
گفتم : " فکر می کنم ، اون تازه نوشتن رو شروع کرده ولی قبل از هر چیز اون خوش سلیقست ."
هولمز با خونسردی گفت : " خوش سلیقه ! "
" چطوری کسی که خوش سلیقست می تونه به من علاقه پیدا کنه ؟ ( راست می گه والله ! مترجم
) یه نویسنده خوش سلیقه می تونه یک علاقه جدی به واقعیت های یکی از سرگذشت های من داشته باشه ؟
نتونستم جوابی بدم . هولمز آروم نشست ، در حالی که به آتش خیره شده بود . بالاخره گفت : " خب اون می تونه تلاش کنه . اجازه بده هر کاری می تونه انجام بده . تو می تونی یادداشت هاتو از یک مورد امیدوارکننده ، براش بفرستی ، واتسون ."
من روز بعد برای ACD نوشتم و اون شروع کرد به کار کردن روی داستان . اون رو "اتود در قرمز لاکی" نامید . زمانی که به مغازه ها عرضه شد ، من با عجله بیرون رفتم و خریدمش ، و سپس برای ساعتها در یک پارک نشستم و خوندمش . داستان عالی بود ! حرکت سریع ، هیجان انگیز و هوشمندانه . به طرف خیابان بیکر دویدم . نمی تونستم منتظر بمونم که کتاب به دست هولمز برسه .
وقتی وارد اتاق شدم هولمز نگاهی گذرا به بالا انداخت و گفت : "دیر کردی ، واتسون، برای حضورت اینجا با اون کتابی که در دست داری شرمنده ای ؟ "
فریاد زدم : " شرمنده هولمز ؟ نه ! ACD کارش رو به خوبی انجام داده . می بینم که تو اونو خوندی . چرا ازش خوشت نمیاد ؟ "
خیلی زود از لحن صحبتم پشیمون شدم .
هولمز گفت :" ازش خوشم بیاد ؟ اون آشغاله ، آشغال خیالی و دیوانه وار . اون به واقعیت ها دقت نکرده ، یک سری دروغ های غیرضروری رو اضافه کرده و اشتباهات احمقانه ای رو به وجود آورده ."
گفتم : " اما هولمز .... "
گفت : " تعجب می کنم اون چجور دکتریه . برای مریض هاش متاسفم . ممکنه تعجب نکنم اگر بشنوم پای یک نفر رو قطع کرده در حالی که شکمش درد می کرده . مشخصه که اون علاقه ای به واقعیت ها نداشته .
با آروم ترین حالتی که می تونستم گفتم : "هولمز ، یک نویسنده فقط واقعیت ها رو گزارش نمی کنه . اون باید حتما داستان رو برای خوندن جذاب کنه . من مطمئنم که تو این مسئله رو می فهمی "
هولمز لبخند شیرینی به من زد .
گفت : "دوست عزیزم ، فراموش کردم . تو همه چیز رو درباره خوب نوشتن می دونی ! چطور حماقت من باعث نگرانی درباره یک سری اشتباهات ناشیانه شد ! اما دوست تو آقای دویل نشون داد که نمی تونه بفهمه چه چیزهایی در کار من مهم هستند . اون فکر می کنه من با حماقت جنایتکاران می جنگم ، احمق بیچاره . در حالی که اینها نیست . من با شیطان وجودشون می جنگم . نتونست اونها رو بفهمه . کتاب بی ارزشیه . بَرِشدار و با دوست نویسندت دور شو "( نخواستم بنویسم گمشو ! مترجم
)
گیج بودم به ACD چی بگم ، اما نیازی به نگرانی نبود . " اتود در قرمز لاکی " موفق نشد ، و اون شروع کرد به نوشتن درباره چیزهای دیگر . چندین سال بعد اون دوباره تصمیم گرفت درباره هولمز بنویسه ، اما در اون زمان من چیزهای دیگری هم برای فکر کردن داشتم . من عاشق خانم ماری مورستان شدم . وقتی قبول کرد که همسر من بشه ، من عجله داشتم که این موضوع رو به هولمز بگم . من پر از شادی بودم .
من هنوز می تونم تعجب همراه با سردی که در صداش بود رو بشنوم وقتی که گفت : " من نمی تونم وانمود کنم از این موضوع خوشحالم "
این ضربه سنگینی به من زد ، اما سعی کردم بخندم .
گفتم : " خب هولمز ، امیدوارم وقتی من با همسرم به خونه رفتیم تو هم بتونی به تنهایی عادت کنی " ( ایول زد تو پوزشا !
مترجم
)
یک سایه از صورتش عبور کرد .
گفت : " اوه نه واتسون ، من هنوز بطری کوکایینم رو دارم "
اون از من درخواست کمک کرد ؟ ممکنه کوکایین در اون زمان نجاتش بده ؟ شاید . فقط اینو تو قلبم حس می کنم که دوست عزیزم به من نیاز داره ، و من اونو رد کردم .
پ . ن 1 : اوفففففففففففففف این فقط مقدمش بود ! بعد خود داستان شروع می شه !![]()
پ . ن 2 : خب می دونی من که مترجم نیستم ! پس شرمنده اگه بد ترجمه کردم ! تا جایی که تونستم سعی کردم روان باشه ! اگه نشد دیگه روتو کم کن تا نزدم لهت کنم ! دهه ! پررو ..![]()
پ . ن 3 : به قول آرمیتا آقا رُز ! خیلی وقت می گیره !![]()
و اینگونه بود من به آغوش شما عزیزانم بازگشتم ![]()
![]()
خب امروز داشتم کتابخونمو زیر و رو می کردم چشمم خورد به کتاب داستان های انگلیسی زمان قلقله میرزا که تو کلاس زبان ازشون استفاده می کردم ! گفتم هویجوری برای خالی نبودن عریضه هر دفعه یه تیکشو ترجمه کنم بذارم اینجا ! موافقی ؟ اگه موافقی بذارم ! یه کتاب هست آخرین داستان شرلوک هولمز ! یکی هم عشق گمشده که چند داستان کوتاهه ! کدومو بذارم ؟![]()