...
شاکی شدم.سرش دادکشیدم:مگه نمیبینی؟؟مگه نمیشنوی؟؟
زار وزار...لج کردم.گفتم صدامو نمیشنوی پس نماز هم تعطیل.
خنده داره...دلم طاقت نیاورد.نمازمو ساعت ۱۲ وربع خوندم...
صبح باچشمای پف کرده بیدارشدم از خونه زدم بیرون....
این بارون دیگه کجا بود؟؟
خدایا...تو هم از من دل گرفته ای...
شاید گاهی خدا هم از ماخسته میشه...از غفلتهای ما.از بیتفاوتی ها و گناه های ما...
از دروغهای که هروز با یه قسم به خدا بهم میگیم...
هوا عالیه و دلم روشن....
حرفهایی هست که نمیشه گفت...به هیچکس...