تو رفته ای...
چه ساز ناکوکی دارد پاییز؟!
آویزان شده ام
از آسمان
و نفسهایم را
به رقاصه های باد
سپرده ام
تو رفته ای
و پشت پایت
جای آب
ثانیه میریزم!
چه ساز ناکوکی دارد پاییز؟!
آویزان شده ام
از آسمان
و نفسهایم را
به رقاصه های باد
سپرده ام
تو رفته ای
و پشت پایت
جای آب
ثانیه میریزم!
ظرفیت ندارد
زنی که خودش را از هیچ پر کرد
بغض خشک
حنجره خشک
هوا خشک
از خدا افتاده ام
روی بن بست خودم
گره از روسری ام باز کن
شاید
بغض آسمان باز شود
روزی از هیچ آمدم
با هیچ زنجیرم زدند
و عاقبت
بر هیچ خواهم شد هیچ
کسی باور نخواهد کرد
چگونه از نبودنت دوام آورده ام
در روزهایی که زیر سنگ زمان گیر کرده بود
و من
پا به پای مرگ
زندگی
را شخم میزدم
روی تراشه های احساست
کبریت نمی کشم
جارو می زنم
باد پاییزی شاخه های درختان را شخم زده و بی رمق میان لهجه ی غلیظ زمستان در حال محو شدن است...
پادشاه فصلها,با شکوه خیره کننده و لشکر نارنجی پوش خود, باز هم مقهور سپاه زمستان می شود...
کلاف زندگی,بدون لحظه ای درنگ,روز را به شب,شب را به روز,ماه را به ماه و سال را به سال می بافد و حقیقتی هزار رنگ به نام زندگی را امتداد می دهد.
من همچون قطاری بی ریل , از ساعت عقب افتاده ام .سردرگمی میان ایستگاه ذهنم حلول میکند؛پشت میز تحریر پناه میگیرم و ذهن تکه تکه شده ام را چون تابوتی بر قلم حمل میکنم.عقربه ها بی وقفه در مغزم رژه می روند و شیپور درد بر رشته های عصبی ام زوزه میکشد.
آی...من!
پشت کدامین جیغ خش خش, به عمق خواب زمستانی فرو افتاده ای؟
آی...من!
کجای زمان ایستاده ای که مرگ را از زندگی نزدیکتر میبینی؟
آی...من!
دست خدا رامیان کدام دوزخ گم کرده ای که اینچنین از آسمان آویزان شده ای؟
آی ....من!
...
دیروز
میان هیاهوی رنگها
هزار واژه ی ناگفته
در دفتر فریادم
منتشر شد
امروز
برایت, بی رنگ
ترجمه خواهم کرد