سکوت خسته

خدایا خالقا بر من بگو تو

مرا در این جهان، آورده ای از چه؟

که هر روزم پر از درد است و اندوه

نصیبم شد غم و تقدیر بی ره

چه ها بر حال زارم کرده ای آخر

تو کی حالی بر این احوال من دادی؟

نمی خواهی وجودم را شاد گردانی؟

رهایم کن از این طوفان در تن

دری بگشا بسوی روشنایی

که شاید مرهمی یابم در آنجا

شبی هم‌صحبتی ،همدردی از دل

که باشد راهی از غم تا رهایی

در آغوش خواب

شبی در خواب دیدم عشقی جاودانه

تکیه بر جانم زد با دست و با شانه

گهی با دست خود می ساخت آرامم

نوازش می نمود از دل تا جانم

ولی افسوس ،بودم من در خواب

میان رویایی شیرین و غمناک

ز خواب خوش نوایی شاعرانه

نشسته بود در کنارم عاشقانه

بگفتم ای سیه چشم و سیه موی

چرا گریزانی زدستم بی بهانه

به گرمی طنت نازم همیشه

چو آرامی در آغوشم همیشه

نباشد در جهانم جز خیالت

که گیرد دست من را عاشقانه

تو ماندی در دل شب‌های رویا

منم بیدار تنها بی نشانه

دل نوشته

در هوای دیدن یار شدم من زار و بیمار

خدایا در دل من به راهی چاره انداز

دلم یکسر به آشوبی غمین است

خدایا در دل من به راهی چاره انداز

به یکباره نسیم بادش وزان شد

که شمعی در دل من روشن روان شد

دلنوشته

خدایا در شبی من با خود چه ها کردم ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌جوانیم کجا رفت ‌‌

در این دنیای تاریک خشک بی آب من در کجایش نامهربانی ها کردم

چه روز و شب گذشتن از خیال من تمام آرزوهای پوچ و تو خالی

چه دلها من میان مردمان دادم به مفتی ولی افسوس کس ندانست قدر خوبی‌های من را چگونه روزها و شب‌های من در اندرونم به فنا رفت وکوههایی از گدازه مذاب در خود قطره قطره پنهان میکردم آه ای خدای من جوانیم کجا رفت چه کسی در این کویر خشک قطره ای زندگی به من می بخشد

انسانهایی از جنس آزادی

ببین ایران که غرق خونه امروز.

دلان مردمان بی جون امروز

زنان و دختران در خون روانند.

به دست. مهسا امینی می‌ کشانند

بکردنند پرپرش این نا مرادان

زدند ضربه سرش این بی خدایان

بکشتند و شکستند دست و پا را

نه رحم دارند نه کردار نه خدا را

یکی نیکا ببردند هفت هشت روز

برای آزادی....زن زندگی را

دلتنگی

چند صباحی دگر جای خالی نبودنت تکرار می شود

چگونه آن غروب بهاری آسوده خیال سر به بالین شب نهادی

که دیگر نه به طن جانی و نه به سیما سخنی داشتی

آری نمی دانستی که اجل در کمین جانت خفته باشد

که آخرین غروب جانت را بدون درد و آهی بگیرد

و در اندرون من نمی گنجد که چه مظلومانه در سکوت تنهایی خوفتی

تا به آرامش ابدی برسی و آن صدایت به خاطرها بپیوندد

ای کاش در آن روز آخر اندکی بیشتر باهم بودیم

گپ و گفتی میزدیم و خواب از چشم بهت زده ات دور میشد

افسوس و دوصد افسوس رفتی و دگر هیچ چیزو هیچ کس معنی تورا نمی‌فهمد....‌

م.......

گلی دیدم به صحرا تک و تنها

به میمش مانده ام من تک و تنها

رهایش کرده ام در راه و بی راه

چو نامش را بگویم نیز دانی

یکی را من در این راه راه دیدم 

مثال آن گلی که در صحرا دیدم 

 

 

رختخواب

شبی در رختخوابم خوفته بودم

دقایق می گذشت من کوفته بودم

به درد چپ به یکباره پریدم

به تنگی نفس جان میدریدم

بگفتم ای خدایا این چه دردیست

که بیدار میکند من را به سردی

به هر سو سر نهم دردش به جانم

چنانم می کند که در خواب ناتوانم

نمیدانم که این قلب است یا آتش دل

که اندر این درونم کرده مشکل

ولی گویم که شاید عشق باشد

نهان باشد ولی کز عشق باشد

به قلبم میزند گاهی به نرمی

به خوابم میزند گاهی به دردی

نمیدانم که تا کی میتوانم چنین باشم

در آخر جفت دار یا بی جفت باشم

خداوندا تو می دانی که خیر است

سرانجامم رسان این کار خیر است

تو خود دانی توانم در تو باشد

خدایا این سرو سامان چه باشد

زندگانی

بنام جهاندار پاک بی ادعای خداوندگارطلوع وغروب و خفای

در آن دم که آدم هوایی بود. به روح و طنش در زمین جا بود

نکرد رحم به گندم به دار و درخت خدا گفت نخور ای بشر بی خرد

زمینی که آلوده کرد این بشر ز جور و جفا ‌‌وخطر در حزر

چرا آدم اینقدر هوایی بود، که راهش جدا از خدایی بود

خودم

دلنوازم که در این صبح دل انگیز بهار

سخن دل به که گویم که شود مرهم راز

هرکه محو سخنم شد در این راز و نیاز

به دلش باده نابی و شود مرهم راز