هییییس!
این حرف نزدن های ناگهانی من یعنی یه چیزهای میان این زندگی ، این رابطه ها سرجایشان نیستند، آدم هایی که من را خوب می شناسند ، آدم هایی که لطافت نشسته توی کلام من را خوب می شناسند ، وقتی رنگ لحنم تغییر می کند ، وقتی رنگ کلماتی که وقت حرف زدن انتخاب می کنم تغییر می کند خیلی خوب می فهمند که من تو رابطه باهاشون یه جاهایی دلم تاریک شده ، من از آن دسته آدم هایی نیستم که هی تیکه تیکه شروع کنم به داد و بی داد کردن ، از اون دسته آدم هایی نیستم که هر شب وقتی ناراحت می شوند از بی جواب ماندن اس ام اس ، یا تماس هایشان ، شروع می کنند به دعوا کردن که مثلا چرا تماس من بی جواب مانده ، چرا تو به روی خودت نیاوردی که من بهت زنگ زدم ، بهت اس ام اس زدم. من از آن دسته آدم هایی ام که هربار با بی جواب و بی توجیح ماندن اس ام اس یا تماس تلفنیم یک بخشی از آدم ها را از توی قلب و ذهنم خط می زنم ، این یک روند خیلی آرومه ، باور کنید ، شاید چند ماهی زمان ببرد و یه روز به خودم بیایم و ببینم که تمام روشنایی های حضور آن آدم از سیاهی ها پر شده و دلم دیگر هوس لمس دستاش را نمی کند ، نگاهم هوس نشستن زیر نگاهش را نمی کند ، گوشم هوس شنیدن صدایش را نمی کند ، نه اینکه دست خودم باشد ، نه! خیلی غیر ارادی این اتفاق می افتد . برای همین همیشه سعی می کنم خیلی به آدم ها نزدیک نشوم ، خیلی نگذارم آدم ها نزدیکم بشوند و این لعنتی همیشه با خودش برایم تنهایی به همراه آورده است. همه ی این حرف ها را زدم تا در نهایت به تو بگویم من اگر سکوت می کنم به این معنی نیست که همه چیز آرام است ، تو اینطور تعبیرش کن آنقدر اوضاع خراب است که تو باید از لحظه به لحظه ی بی حرفی من بترسی.
+من خیلی زود یاد گرفتم که به ماندن آدم ها میان حجم خالی زندگیم عادت نکنم ، من خیلی زود یادگرفتم که خودم را از آدم ها جدا کنم و هربار با آمدن کسی هر لحظه انتظار رفتنش را داشته باشم ، تنم نلزرد ، دلم نلرزد ، چشم هایم خیس نشوند ، تنها هر بار بخشی از من آنقدر تحلیل برود که دیگر حتی خودم هم خودم را نشناسم !





سرانجام باورت می کنند