هییییس!

این حرف نزدن های ناگهانی من یعنی یه چیزهای میان این زندگی ، این رابطه ها سرجایشان نیستند، آدم هایی که من را خوب می شناسند ، آدم هایی که لطافت نشسته توی کلام من را خوب می شناسند ، وقتی رنگ لحنم تغییر می کند ، وقتی رنگ کلماتی که وقت حرف زدن انتخاب می کنم تغییر می کند خیلی خوب می فهمند که من تو رابطه باهاشون یه جاهایی دلم تاریک شده ، من از آن دسته آدم هایی نیستم که هی تیکه تیکه شروع کنم به داد و بی داد کردن ، از اون دسته آدم هایی نیستم که هر شب وقتی ناراحت می شوند از بی جواب ماندن اس ام اس ، یا تماس هایشان ، شروع می کنند به دعوا کردن که مثلا چرا تماس من بی جواب مانده ، چرا تو به روی خودت نیاوردی که من بهت زنگ زدم ، بهت اس ام اس زدم. من از آن دسته آدم هایی ام که هربار با بی جواب و بی توجیح ماندن اس ام اس یا تماس تلفنیم یک بخشی از آدم ها را از توی قلب و ذهنم خط می زنم ، این یک روند خیلی آرومه ، باور کنید ، شاید چند ماهی زمان ببرد و یه روز به خودم بیایم و ببینم که تمام روشنایی های حضور آن آدم از سیاهی ها پر شده و دلم دیگر هوس لمس دستاش را نمی کند ، نگاهم هوس نشستن زیر نگاهش را نمی کند ، گوشم هوس شنیدن صدایش را نمی کند ، نه اینکه دست خودم باشد ، نه! خیلی غیر ارادی این اتفاق می افتد . برای همین همیشه سعی می کنم خیلی به آدم ها نزدیک نشوم ، خیلی نگذارم آدم ها نزدیکم بشوند و این لعنتی همیشه با خودش برایم تنهایی به همراه آورده است. همه ی این حرف ها را زدم تا در نهایت به تو بگویم من اگر سکوت می کنم به این معنی نیست که همه چیز آرام است ، تو اینطور تعبیرش کن آنقدر اوضاع خراب است که تو باید از لحظه به لحظه ی بی حرفی من بترسی. 

+من خیلی زود یاد گرفتم که به ماندن آدم ها میان حجم خالی زندگیم عادت نکنم ، من خیلی زود یادگرفتم که خودم را از آدم ها جدا کنم و هربار با آمدن کسی هر لحظه انتظار رفتنش را داشته باشم ، تنم نلزرد ، دلم نلرزد ، چشم هایم خیس نشوند ، تنها هر بار بخشی از من آنقدر تحلیل برود که دیگر حتی خودم  هم خودم را نشناسم !

 

ری را مادر میشود ...

دوباره در من کودکی زنده شد ... دوباره قرار است جان بگیرم , نمیدانم اگر بیای دوباره عاشق خواهم شد ؟ دوباره طعم ناب دوست داشتن به زیر زبانم خواهد آمد ؟

بیا جانان , بیا که با بودن تو جان دوباره را تجربه کنم , لذت دوباره ی عشق بی انتها را یادم نرود , نمیدانم چرا به سرم زد تو را داشته باشم , احساس میکردم که اگر تو را داشته باشم دیگر گدایی محبت نمیکنم دیگر هیچکس را بغیر وجودی از وجود خودم دوست نخواهم داشت

دلم روز به روز برایت پر میزند که دستانت را بگیرم ببرم به پارک سر خیابان و دلهره زمین خوردنت دلم را بلرزاند و قاهقاه بخندم به این دلهره های گاه به گاه و دوست داشتنی , جانان من هنوز نیامده ای و من شبها دلم برای جای خالی ات پر میکشد , برای دستان ظریفت , نگاه پر محبتت , اگر خدایت اجازه داد که به کنارم بیای از او به جای من تشکر کن

به خدایمان بگو ممنون که هنوز دستم را رها نکرده ای

ری رای دلتنگ

میدانی از همان اول میدانستم که خاطرات تو دست از سر من نخواهد برداشت .. میدانستم اگر تو را فراموش کنم خودم را فراموش کرده ام فقط بیخود میان افکارم دست و پا میزنم ... توی لعنتی که شده بودی همه زندگیم کاش نبودی کاش هیچ وقت وجود نداشتی که اینگونه به هر تلنگری به یادت باشم حالا که پنج سال از آن روزها گذشته من شدم ری رایی که نه خودش را میشناسد نه زندگی اش ...

در عمیق ترین نقطه ی دریا

غرق شده ام

و از آن پایین

تو را می بینم که مثل شهابی

از آسمانم عبور می کنی

و من هر چه بیشتر آرزویت می کنم

بیشتر غرق می شوم

 

اندر احوالات ری را

فرار.

از كجا؟

از نااميدي، ناله،توقع بي جا و حرف هاي بي پايان.

از آدم هايي كه هم جنست نيستند، با تو هم سو نيستند.آنهايي كه گاه به گاهي ياد تو مي افتند و با توقع كامل مي پرسند: كجا بودي؟! از ناله هاي بي پايان آدم ها.خواهشن، لطفن، كمي اميد، كمي آغوش، كمي بوسه.

از آنهايي كه رابطه ها و دوستي هايشان حساب و كتاب دارد، كيفيتش را با ماشين حساب شماره مي كنند. 

آنهايي كه روزهاي غم انگيزه زندگيشان به ياد تو مي افتند.روزهاي شادي شان فعلاً، خداحافظ.

من دلم رابطه ها و دوستي ها و آدم هاي صاف و صادق مي خواهد. آنهايي كه حقيقت را باور دارند. آنهايي كه به هيچ انتظاري دوستت دارند. بي توقع، هستند. آنهايي كه بودنشان را با دوستي مي سنجند، نه با روزهاي غم و شاديشان.

هستند، در روزهاي باراني و آفتابي.تازه، برف كه باريد گرم تر هستند.

دوستي هايتان گرم و پر طراوت.

پ.ن: زندگي هميشه درسهايي براي آموختن دارد.

فرار نشانه ي قدرت نيست، اما از بعضي قرارها بسيار بسيار ارزشمند تر است.

پ.ن : نل 

 

کوله ی پر

اینکه هیچوقت نتوانسته ام با یک کوله پشتی به مسافرت بروم یا اگر رفته ام با عذاب الیم تصمیم گرفته ام و اینکه همیشه داخل کیفهایم به قدر کافی -نه - به قدر اضافی شلوغ بوده اند, نشانه ی این است که من ادمی هستم با نیاز های فوری; نیازهای فوری یعنی اینکه امکان دارد وسط شلوغی خیابان یکهو دلم شاملو بخواهد, یکهو دلم هوای کتاب عقاید یک دلقک رابکند, یکهو دلم بخواهد درست در همان لحظه سینما پاردیزو ببینم. یکهو دلم خواسته باشد شال زرشکی سرکنم. یکهو دلم کفشهای رنگی ام را بخواهد. یعنی اینکه یکهو اهنگی که هشت سال قبل شنیده ام وحالا فقط ریتمش یادم است را بخواهد. همین وضعیت را دنبال کنید تا برسید به ادم هایی که دوستشان دارم,  به دوستهایم.  این است که همیشه دلم خواسته یک حلزون باشم (نه البته به خاطر کُند رفتن  که از هرچیز کُندی بیزارم. ) بلکه یک حلزون که خانه ام مدام همراهم باشد یا مثلا چه بهتر  ادمی  که یکی از این مکعب مستطیل های گنده به پشت ماشینشان وصل است باشم .

پ.ن : نامه های سرگشاده

اندر مرور خاطرات

خاطرات را هر چه بیشتر مرور کنی زخمش عمیق تر می شود

 

چرا نمی شود یک بار درست و کامل عاشقی کرد و بعد پشیمان نشد؟ .. چرا همه چیز را از انتها که نگاه می کنی احمقانه به نظر می آید؟ .. چرا ابتدای هر راهی فکر می کنیم می شود و ته ش که می رسیم می بینیم نشد؟ .. ته پیشکش, همان وسط مسط ها می فهمیم دوباره به جاده خاکی زده ایم ..

چرا آدم ها انقدر دور شده اند از همدیگر؟ .. چرا همه شلوغ ند؟ .. همه گرفتارند؟ .. چرا همه قبل از رسیدن ِ ما نصیب ِ یک نفر ِ دیگری شده اند؟ .. چرا می ترسیم از وابستگی؟ ..

چرا ما آدم ها تا سر حد ِ مرگ تنهاییم؟ .. چرا هیچ چیزی راضی مان نمی کند؟ .. خفه مان نمی کند؟ .. سرمان را به زندگی گرم نمی کند؟ .. چرا هیچ سیندرلا و شاهزاده ای واقعیت ندارد؟ .. چرا همه ی داستان های عاشقانه ی دنیا دروغ ند؟ .. چرا ژان والژان لا به لای ورق های کتاب خوابش برده است؟ ..

چرا همه ی سلام ها عجله دارند به خداحافظی برسند و آن هایی هم که عجله ندارند را ما به تعجیل به خداحافظی می رسانیم؟ .. این جا کجای دنیاست؟ .. این جا کدام دوره از تاریخ است؟ .. کدام تاریخ نگار رویش می شود این روزها را برای نسل های سرخوش ِ بعدی بنویسد؟ ..

چرا روزگار ِ ما شاملو ندارد؟ .. چرا روزگار ِ ما سعدی ندارد؟ .. چرا هیچ شمسی نیست که مولانایش بشویم؟ .. چرا همه چیز انقدر سطحی و رقت انگیز است؟ سهراب کجاست؟ ..

چشم هایمان سوخت آنقدر که شستیم ش و تصویر ِ درستی از این دنیا ندیدیم .. چرا انسان به طرز ِ تهوع آوری با عشق غریبه شده است؟ ..

چرا همه اش ترس, شک, استرس, اضطراب, انتظار, انکار, سرگیجه, اشک, استفراغ؟ .. چرا این همه ناباوری؟ ..

کاش جواب ِ این سوال ها را بلد بودیم .. کاش. 

پ.ن: هانی

تکه ای از زخم ها

 

امروز تكه اي از خودم را كندم و گذاشتم لاي كتاب، جايش مي ماند ، ميدانم ...

زخم مي آيد كه تو را ياد چيزي ، روزي، وقتي بياندازد!

مهم نيست من بايد حالم را خوب كنم، اين من امروز من نيستم...

بايد روزي كتاب را باز كنم و به تكه خشك شده خودم كه شبيه هيچ وقتم نيست نگاه كنم و بلند بخندم...

من و جاده و کویر

شب که از جاده میگذری ستاره های کویر خودنمایی میکنند و پرنورترند مثل این می ماند که کویر فقط دلش به ستاره ها خوش باشد که ستاره هد انقدر مایه میگذراند برای کویر و خودشان را بیشتر نشان میدهند عاشق که باشی مثل ستاره های کویر تمام عیار میشوی برای عشقت ! چرا عشق تمام این سرزمین دیگر وجود ندارد چرا عشق های امروزی مثل ستاره های شهر پردود شده که اصلا نور و فروغی ندارند ؟ اینجا کویر لوت ساعت ۹ شب آرامش کویر را دوست دارم، آرام و بیصدا به ستاره هایش زل زده و کاری به کسی ندارد، اصلا انگار ستاره های اینجا از جنس دیگریست هم به تو نزدیکترند هم زیباتر! به آسمان که نگاه کنی دوست داری همه ستاره ها از آن تو باشد اما باز پرنورترین را دوست تر داری ! چقدر حیف من هیچ ستاره ی پرنور تری ندارم که دوست ترش بدارم ! 

 خدایا آرامتر!

نیازی به زمین لرزه نیست…من مدتهاست فرو ریخت ام…

یواشکی های ری را

من معتقدم ماها باید یکی رو توی زندگی داشته باشیم که یواشکی باشه ! اصن اگه یواشکی نباشه زندگی هیجان نداره .

یواشکی زندگی من استاد مهربانم است استادی که خوب و بد زندگی را گذرانده و مرا سخت مجذوب رفتارش کرده (مجذوب مردانه ای که جای استاد را میگیرد فقط و محترم است)

خب مرد است دیگر یه وقت دیدی حسودی کرد به استاد عزیزم و ...

استادی که شخصیتش را رفتارش را حرف زدنش را حتی نگاه های باحیا اش را سخت دوست دارم

اعتقاد دارم باید یکی باشه توی زندگیت که راهتو روشن کنه که چراغو بگیره دستش و بگه چاله چوله ی زندگیت کجاس و دستت و سفت بگیره که نخوری زمین !

شهرزاد قصه هایی باشد که به تو انگیزه بدهد و یواشکی ذهن من استادم است که یواشکی بدون اینکه هیچ کسی بفهمه دوسش دارم ! و هرکتابی که میخونم فقط و فقط به یاد اون میافتم !

مبنای این همه سکوت چیست ؟

ما باید پدر هایمان را دوست بداریم

و وقتی دیدیم به یک نقطه خیره شده اند

برایشان یک استکان چای ببریم ....

نامه ای به خواهرم

خواهرکم سلام !

چقدر خوشحالم که این روزها روزهایت شلوغ است و پر سروصدا , چقدر دلم برایت نگران بود و آشفته ی روزهای آشفته ات بودم و هر لحظه به دعا می نشستم که مبادا در این دنیای پر آشوب بلایی به سر دلت بیاید

اما حالا که می بینم دلت را یکی پر کرده که لیاقتت را دارد خوشحال و ذوق مرگ می شوم در دلم !

تو نمیدانی چقدر سختم است که در کنارت نیستم تا خنده های بی وقفه ات را ببینم و هر چند هنوز میدانم که خنده هایت بوی نا می دهد و آرام وجودت را فراموش نکرده ای و خراشی در دلت مانده و زمان میبرد زخم دلت خوب شود

خواهرکم نمیدانی چقدر دلتنگت هستم که با غرور لعنتی ات مرا به خنده های ریز ریز وادار کنی و در دلم قند آب شود با این غرور دخترانه ات !

کاش کنارت بودم و نزدیکت که هر لحظه که از وحید تعریف میکنی ذوق کردنت رو ببینم و خوشحال شوم

اما حیف ....

خواهر خوب دی ماهی من .... تو را با تمام وجودم دوستت دارم

قربانت آجی

همه درد دنیا یه شب درد من نیست !

جدا شدن خیلی راحت تر از جدا زندگی کردن است !

اندر احوالات یک ساعته یونی

وسط حیاط دانشگاه نشستم و تنها دارم با دفترچه کوچک تو جیبی ام که همیشه همراهم است به دیگران نگاه میکنم وقتی به دانشجوهایی که از کنارم رد میشن و نیم نگاهی میکنم می فهمم که چقدر همه باهم فرق دارن و یکی سیاه و یکی سبزه و یکی سفید اما همه انسان و شریف ! همه دوست داشتنی !

مثلا دو دختر هستن که کمی جلوتر از من ایستادند و دهتر اولی به دختر دومی که تازه بینی شو عمل کرده میگه چه خوب شده به قیافت میاد بینی نو مبارک ! دختر دومی میگه : آخ آخ نگو که پشیمونم و کاش عمل نمیکردم خیلی درد داره

یا همین چند نفری که سرپله وایسادن و دارن با استاد جوانشون بحث میکنن که ما سرکلاس نمی آییم ما از ساعت 11 منظر شماییم و شما الان که ساعت 1 ظهر اومدید و استاده میگه مشکلی نداره میتونین برین و منم همتون رو حذف میکنم

یا کمی اونور تر دختر و پسری نشستند و دیگران را مسخره میکنند و به خیالم پانتومیم تمرین میکنند و میخندند

الان یه پسر جیگیلی از کنارم رد شد با صدای بلند با گوشیش صحبت میکرد و میگفت : حرف زیادی نزن تو هشت ماهه با منی اونوقت برای من شاخ شدی ...

اما من چی فقط نشستم و دفترچه رو به دستم گرفتم و می نویسم و مینویسم

بچه های پشت سری من دارن باهم بحث میکنن که چرا ترم اولی را مسخره میکنید مگه خودتون ترم اول نبودید و پسر میگوید من بخدا مسخره نمیکنم فقط یاد خودم افتادم که چقدر روزهای اولم خنده دار بودم و دختر میگوید دیدی داری مسخره میکنی تو به من میگی خنده دار و گریه میکند و میرود !

تقریبا هرکسی را که میبینم تنها نیست و یا دو به دو هستند یا اکیپی دورهم هستند و میگن و میخندند

یادش بخیر دوره کاردانی یه اکیپ6 نفره ی ما باحال ترین اکیپ دانشگاه بود که من و سعید را زوج درسی می نامیدند چون در همه موارد تقریبا زرنگ ترین هاشون ما بودیم و وقتی 6 نفرمون یه کاری رو میخواستیم انجام بدیم همه میدونستن که این کار شدنیه !

الان سالهاس از اون روزا میگذره و هرکدام از ما یک جا هستیم

مهرداد رفت چابهار برای تجارت و من اومدم بندر و سولماز شوهر کرد و مشغول بچه داری شد و الهه و سحر موندند تهران و مشغول تحصیل شدند و سعید ....

نمیدونیم کجاست هیچ کس ازش خبر نداره هیچ کس حتی من و یا صمیمی ترین دوستش مهرداد

همه تنهاییم اصلا همه یه روز تنها میشیم اصلا اینروزا فکر میکنم کاریزمای ذاتی خودمو از دست دادم و شدیدا یه آدم منزوی شدم و عصبی ! راستی چرا اینجور شدم ؟

من و تلخی

 

 

به طور کاملا تلخی آرومم..

قراری تازه

ازصبح خودم را آماده میکنم برای سفر ۱۰ روزه به شهرم اونم تنهایی! حب هم دلم تنگ شده هم بهانه ست که بروم مدرکم را بگیرم ساعت ۲ بلیط قطار بندر-تهران دارم و باید مسیرطولانی راطی کنم این روزها توهم بچه داشتن و باردار بودن را میزنم و هر آن مواظبم اتفاق خاصی برایم نیافتد مثلا به همسری تاکید میکنم که ازسرعت گیرهای شهر آرام تر برود که مبادا نطفه بیچاره بیفتد تمام مسیر را خانه تا ایستگاه بر سر همسر جان غر میزنم که آرامتر !

بعد از نیم ساعت میرسیم ایستگاه و شلوغی ایستگاه حوصله ام را میبرد و ۵ دیقه بیشتر فرصت ندارم که سوار قطار بشوم و با عجله مهماندار قطار میگوید بلیط شما برای کوپه۸ است اما از همین جا سوار شوید که مبادا جا بمانید دربین کوپه۵تا۸که رد می شوم مسافرها جوری به من نگاه میکنند که انگار از مریخ آمده ام و اینها تابحال مریخی ندیده اند به شیشه ی کناری ام نگاه میکنم تا شاید چیزعجیبی در صورتم پیدا کنم که انقد عجیب نگاهم میکنند اما من همان ری را هستم و یک انسان معمولی !

به کوپه ام میرسم و همه هستندو باز هم عجیبتر نگاهم میکنند تا آجا که یادم است تنها تغییری که در صورتم دادم همین دیروز ابروهایم را رنگ کرده بودم وهمه گفتندخیلی خوب شده !

اصلابیایید از نگاههای آزار دهنده حرف بزنیم که همیشه بیزار بودم انگار همه مردم این دیار عادت دارندکه زل بزنند و زل بزنند مثلا زل بزنی که چی بشود ؟

من همین امروز با خودم قراری تازه  میگذارم که بیخودی و باخودی به اطرافیانم نگاه نکنم و زل نزنم شاید رهگذری دوست نداشته باشد که نگاهت آزارش بدهد

اندر عکاسی ری را

کلیک رنجه فرمیود :

پنجره ای رو شمال 

جاده سبز

سبز و سبز و زرد

انار تنها

نردبانی رو به خدا

 پ.ن : کدومش از همه قشنگتره ؟

استاد و خنده

مورد داشتیم دیروز سرکلاس که استاد با هربار حرکتش در کلاس به در و دیوار میخورد و کلاس میرفت رو هوا ! از بس که استاد مشنگی بود

پ.ن : ینی فک کنم دو بار به حد نیم خیز خورد زمین همش پاش گیر میکرد به دروتخته !

...


 


اگر مُرده‌ای، بيا و مرا بِبَر،

و اگر زنده‌ای هنوز،

لااقل خطی، خبری، خوابی، خيالی؛ 

بی‌انصاف!

سیدعلی صالحی

تولده عیده شما مبارک

 

یه دوست داشته باشی که تو اوج مشکلات باشه اما وقتی به تو میرسه پر از انرژیه فقط میخندونتت این واسه یه هفتت بسه !

پ.ن: فرزانه عزیزم امیدوارم همه مشکلات حل بشه !

پ.ن: خنده های بی دلهره بعد از مدتها امشب دلمو آروم کرد اونم دقیقا وسط سالن یونی

اندر احوالات ری را

دوست دارم برگردم به دوران بچگیام و بدون دغدغه وقتی یه کاری میکردی دیگه منتظر عواقبش نبودی با خیال راحت به راحت ادامه میدادی اما هرچی بزرگتر میشی به جزییات باید فکر کنی و تازشم باید به این فکر کنی اگه این کار رو بکنی آیا ضربه میخوری ؟ نمی خوری ؟ اگه ضربه بخوری تصادف میکنی میمیری ؟ یا تصادف میکنی نمیمیری ؟

انقد که این روزا فکرای مزخرف ذهنمو پرکرده کم مونده دیوونه بشم همش کاغذ خودکار دستمه و زودی هرچی تو ذهنم هست پیادش میکنم رو کاغذ که مبادا ذهنم پر بشه از این افکار و سرریز بشه از مغزم

دلم دیازپام قوی میخواد که راحت بخوابم و فکر و خیال الکی نکنم که چرا من این همه گناه تو زندگی کردم و الان زندگی خوبی نصیبم شده و چرا سعید نه و محمد همسرم شد و خیلی چراهای مزخرفی که منو به بن بست فکری میرسونن !

اصلا این روزا دلم میخواد فکر نکنم دلم میخواد فقط زندگی کنم تازگیا حتی راحت نمیتونم بخندم و اون تصادف لعنتی لبخند روی لبهامو خشک میکنه دیگه حتی وقتی سوار تاکسی هم هستم میترسم فکر کنم فوبیای ماشین سواری گرفتم دلم میخواد مث دوران بچگیام بدون دغدغه و از ته دل بخندم و به این فکر نکنم که بعد از هر خنده ی بلندی یه گریه بلندی هست

میبینی ری را با این که هیچ کمبودی توی زندگیت نداری اما باز آشفته ای ! آشفته ی خدا و عاقبتت !

 

پ.ن: دقیقا الان همین شکلی ام !

من خوب به همه چی حواسم هست

دوس دارم جوری زندگی کنم وقتی با دوستانم مهمانی برگزار کرده ایم با افتخار بگویم مادرم جهیزیه ام را اقساطی در مدت ۲ سال گرفته تا وقتی من ازدواج کردم به مشکل برنخورم اما وقتی در جوو کذایی خانمها قرار میگیری ترجیح میدهی حرف نزنی تا مبادا یه زمانی مسخره ات کنند تو از فلان خانواده اصیل نیستی !

اصلا کدام انسان نادانی به پولدار بودن می گوید اصیل که تو میگویی ! دوست دارم بگویم که زحل جان ممنون که به فکر هدیه روز تولد من بودی اما این را خوب میدانم که این کادوها همان کادوهایی ست که روز معلم از شاگردانت گرفتی شاید تو یادت نباشد اما من خوب یادم هست که گفتی هیچ کدام از این کادوها را دوست نداری

اما اصراری نبود که حتما به هدیه تولد بدهی آری من بیشتر خوشحال میشدم که حداقل آنچه را که دوست داری به من بدهی نه آنکه بخواهی کادوها را از سرت باز کنی

 همیشه دوست داشتم دوستی داشته باشم که اونقدر جنبه شو داشته باشه که بتونم همه حرفامو بهش بگم حتی اون حرفایی که نمیشه به همسری گفت از عشق دوران جاهلیت یا غیبت مادر شوهر و خواهر شوهر

اما من تنها جایی که میتونم راحت همه حرفامو بزنم همین وبلاگه چراکه شاید بازدید کننده ها از این وبلاگ منو نشناسن یا نخوان به راحتی قضاوت کنن !

چرا تو این دوره زمونه یه دوست واقعی پیدا نمیشه چرا همه چشم به این دوختن اون چه چیز جدید خریده و فلان چیز جدید اومده من باید حتما بخرم

همه چی شده پول و پول ! حالم بهم میخوره از این حرفای نیش دار که چرا فلان وسیلت انقدر د مدست  یا چرا فلان چیزو نداری عاقا جان من همینم و همه وسایل زندگیم رو دوست دارم و با عشق ازشون نگهداری میکنم و خیال هم ندارم با حرفای خزعبل تو عوضشون کنم یا با قرض و وام عوضشون کنم !

من و بلا

یه وقتایی انقدر خدا بهت نزدیک میشه که خودت قشنگ احساسش میکنی مثلا همین یه ماه انواع و اقسام بلا سر خونواده دو نفره ی من و همسری اومد که باعث شد بفهمم اونقدرا هم که فکر میکردم تو انتخابم اشتباه نکردم و برعکس اگه غیر همسری رو داشتم شاید تو این یک ماه دق نیز میکردم

اهم اتقاقات :

۱- تصادف وحشتناک من که ماشین رو مختصر کرد ولی به خودم ذره ای چیزی نشد که بر خلاف افکارم فکر میکردم همسری خیلی ناراحت میشه ولی وقتی دید به من هیچی نشده سر صحنه تصادف تو خیابون فقط منو در آغوش گرفته بود و بوس میکرد که خدا رو شکر چیزیم نشده و من هار هار برای ماشینم گریه میکردم (چون مقصرمن بودم و از شانس گندم بیمه بدنه نداشت قرار بود فردای تصادف انجام بشه که قسمت نبود)

۲- هر کاری اینروزا داشتیم به در بسته میخوردیم و باز همسری صبوری میکرد و صبوری !

۳ - الان ۶ ماه هس که کلنگ بچه دار شدنو زدیم ولی خبری نیس که نیس و همسری حتی ناراحت نیس با اینکه عاشق بچه س

و خیلی اتفاقات ریز و درشت که خدا میخواست به من بفهمونه همسرکم اصلا بد نیس !

شما هم آیا... ؟

+ شمام مث من وقتی چندتا سوژه واسه پست هاتون پیدا میکنید و میخواید بیاید بنویسید به محض روشن شدن لپ تاپ از یادتون میره ؟ یا من فقط آلزایمر دارم ؟

++ شمام مث من عاشق بستنی کیم هستین یا من فقط دوس دارم ؟

+++ شمام مث من به هرچی فکر میکنید سرتون میاد یا من فقط سادیسم دارم ؟

++شمام مث من این وبلاگو همیشه میخونید یا من فقط از طرز بیانش خوشم میاد ؟

+ آره دیگه همچین آدمی ام من !!