مسیر زندگی یک طناب باریک است که

اگر نتوانید بین عقل و قلبتان تعادل برقرار کنید

سقوط شما حتمی است


31230464825923316579.jpg

وصیت نامه لوئی پاستور

در هر حرفه و شغلي كه هستيد

نه اجازه دهيد كه به بدبيني هاي بي حاصل آلوده شويد

و نه بگذاريد كه بعضي لحظات تاسف بار كه براي هرکسی پيش مي آيد شما را به ياس و نا اميدي بكشاند

در آرامش حاكم بر آزمايشگاه ها و كتابخانه هايتان زندگي كنيد

نخست از خود بپرسيد: من براي يادگيري خود چه كرده ام؟

سپس همچنان كه پيش تر مي رويد بپرسيد: من براي كشورم چه كرده ام؟

و اين پرسش را آنقدر ادامه دهيد تا به اين احساس شادي بخش و هيجان انگيز برسيد كه:

شايد سهم كوچكي در پيشرفت و اعتلاي بشريت داشته ايد.

اما صرف نظر از هر پاداشي كه زندگي به تلاش هایتان بدهد يا ندهد،

آنگاه كه لحظه مرگ فرا مي رسد

هر كدام از شما بايد اين حق را داشته باشيد

كه با صداي بلند بگوييد

«من آنچه در توان داشته ام، انجام داده ام»

جملاتی از دکتر شریعتی

 

-اگر تنها ترین تنها شوم باز خدا هست،او جانشین همه نداشتن های من است.

-خدا به من زیستی عطا کن که در لحظه مرگ،به بی ثمری لحظه ای که برای زیستن تلف کردم،سوگوار نباشم.

-به زور می توان چیزی را گرفت اما به زور نمی توان ان را نگه داشت.

-ارزش وجودی انسان به اندازه حرف هایی است که برای نگفتن دارد.

-اگر قادر نیستی خود را بالا ببری،همانند سیب باش تا با افتادنت اندیشه ای را بالا ببری.

-هر کس را نه بدان گونه که هست احساسش می کنند،بدان گونه که احساسش می کنند هست.

-وقتی کبوتری شروع به معاشرت با کلاغ می کند پرهایش سفید می ماند،ولی قلبش سیاه میشود. دوست داشتن کسی که لایق دوست داشتن نیست اسراف محبت است.

-دل های بزرگ و احساس های بلند،عشق های زیبا و پر شکوه می افرینند.

-اما چه رنجی است لذت ها را تنها بردن و چه زشت است زیبایی ها را تنها دیدن و چه بدبختی ازار دهنده ای است تنها خوشبخت بودن!در بهشت تنها بودن سخت تر از کویر است.

-اکنون با مرگ رفته ای و من اینجا تنها به این امید دم میزنم که با هر نفس گامی به تو نزدیک تر میشوم.این زندگی من است.

-وقتی خواستم زندگی کنم راهم را بستند. وقتی می خواستم ستایش کنم،گفتند خرافات است.وقتی خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است.وقتی خواستم گریستن،گفتند دروغ است.وقتی خواستم خندیدن،گفتند دیوانه است.دنیا را نگه دارید،می خواهم پیاده شوم.

-به سه چیز تکیه نکن،غرور،دروغ و عشق.ادم با غرور می تازد،با دروغ می بازد و با عشق می میرد.

-زیبایی همواره تشنه دلی است که به او عشق می ورزد.

-تا بی پناه نگردم،پناهم نخواهی داد
تا نیفتم،دستم را نخواهی گرفت.

-وقتی عشق فرمان می دهد،
«محال»سر تسلیم فرود می اورد.

-عشق در اوج اخلاصش به ایثار رسیده و در اوج ایثارش به قساوت.

-می دانم تشنه ای اما…..
اما این دریا را در کوزه نمی توان کرد.

-تنهایی،ارمگاه جاوید من است
و درد و سکوت، همنشین تنهایی من!به پریشانی یک ارزوی اشفته چه می دانم چگونه از تنهایی اتاق گریختم عشق فراتر ازانسان و فراتر از خدا نیز هست و ان دوست داشتن است.

-دوست داشتن از عشق برتر است و من هرگز خود را تا بلندترین قله عشق های بلند،پایین نخواهم اورد.

-روزگاریست که شیطان فریاد میزند«ادم پیدا کنید سجده خواهم کرد»

 
 
 
 
 
 
 

خدایا وقتی دلت میگیره چیکار میکنی؟؟؟
میری یه گوشه میشینی و گریه میکنی و یا هی با نگات بازی میکنی که یادش بره
 
میخواسته گریه کنه؟؟؟
یا یه لیوان آب میخوری که بغضت را بفرستی پائین؟؟
یا یادت میاد که خدایی و همیشه باید تنها باشی؟؟؟؟
خدایا نمیدونی من این روزها چقدر خدا بودم ...........................................!

HAPPY VALENTINE

تصاویر قلب های زیبا ویژه ولنتاین


اینجا زمین است
رسم آدمهایش عجیب...
اینجا وفتی گم میشوی به جای اینکه دنبالت بگردند فراموشت میکنند...
اینجا وقتی قهر میکنی به جای اینکه دستهایت را محکم تر بگیرند شانه هایشان را بالا می اندازند و میگویند هرطور راحتی...
اینجا دوست دارند کسانی را که در زندگیشان نقش بازی میکنند و رد میکنند کسانی را که در زندگیشان نقش دارن...
اینجا وقتی میروی پشتت به جای دست دل تکان میدهند...
اینجا درددلهایت را میشنوند تا یاد بگیرند چگونه دلت را به درد بیاورند...
اینجا کسی که همه دنیای توست منت دیگری را میکشد...
اینجا به تاوان دل شکسته شان هزاران دل خواهند شکست...
اینجا چشمها را هم بشوری جور دیگری هم ببینی باز هم فرقی ندارد...

عشق جدید

 
خوشحال بود. عذاب وجدان داشت چون به رابطه اش با سام براي هميشه پايان داده بود. سامي كه ۳ سال عاشقانه دوستش داشت سامي كه بارها به خاطرش آشوب به پا كرده بود.سامي كه به خاطرش از خيلي چيزها  واز خيلي كس ها گذشته بود و خوشحال بود چون ديگه ميان خودش وعشق جديدش حمید هيچ مانعي نبود.بلاخره از اين دو راهي جانکاه خلاص شده بود.
ماجرا بر ميگشت به ۸ ماه قبل روزي كه تينا براي اولين بار با حمید تو چت آشنا شد.ابتدا اونها فقط درباره كامپيوتر واينترنت حرف ميزدند و حمید تينا رو در اين موارد راهنمايي مي كرد. ولي هر از گاهي درباره خودشون هم حرف مي زدند.
تينا برای حمید احترام خاصي قائل بود.حمید با تمام پسرهاي كه تينا تا به امروز ديده بود فرق داشت.حتي با دوست پسرش سام.هنر بزرگ سام بلند كردن موهاش وپوشيدن لباسهاي تنگ و كوتاه بود. ولي حمید يه انسان والا يك روشنفكرو يه شخصيت فوقالعاده بود.
با وجود اینکه قیافه حمید براش مهم نبود وتینا به خاطر انسانیت وگفتارحمید مجذوب او شده بود ولی قيافه حمید هم كه تينا از وبكم ديده بود زيبا و دلنشين بود.با وجود این به پای سام نمی رسید.
در اوایل وقتی تینا با حمید چت می کرد عذاب وجدان داشت چون فکر می کرد داره به سام خیانت میکنه ولی بعد از مدتی این احساس ازش رخت بر بست.
تيناو سام۳ سال بود كه دوست بودند. اونها عاشقانه همديگر رو دوست داشتند.عشق سام و تينا زبانزد دوست ودشمن بود ولي امدن حمید همه چيز رو بهم ريخت.
ديگه يواش يواش سام  داشت از ذهن تينا مي رفت وهمينطور از قلبش. مهمترين كار براي تينا چت كردن با حمید بود.روزها پشت سر هم مي آمدند و مي رفتند تا اينكه يه روز يه اتفاق افتاد.تينا داشت با حمید چت مي كرد در اواسط چت حمیداز تينا پرسيد:
-ميخوام يه سوال ازت بپرسم
-خوب بپرس
-ناراحت نمي شي
-نه
-قول ميدي؟
-قول ميدم
-دوست پسر داري
تيا درحالي كه خودشو گم كرده بود نوشت نه ندارم.چرا مي پرسي-واسه اينكه دوستت دارم و ميخوام باهات عروسي كنم. تینا یهو خشکش زد.
 
 ولی زود به خودش اومد  و انگشت شو گذاشت روي دكمه خاموشي وبا تمام زورش فشار داد وكامپيوتر رو خاموش کرد.شب از شدت هيجان نتونست بخوابه.شده بود مثل روزي كه براي اولين بار با سام اشنا شده بود.تينا نمي دونست بايد چكار كنه از يه طرف سام وجود داشت كه تينا رو دوست داشت.واز طرف ديگر از دست دادن حمید واسش کار احمقانه ای بود فردا صبح وقتي تينا داشت به مدرسه مي رفت مثل هر روز سام رو جلوي در خانه اشان ديد تازه يادش افتاد كه بايد جواب نامه سام رو ميداد. ولي ديگه براش مهم نبود. بي اعتنا از كنارش رد شد.بر عكس روزهاي گذشته سلام هم نداد سام پشت سرش راه افتاد ولي تينا جوابشو نداد وراه مدرسه رو در پيش گرفت ورفت.سام از اين كار تينا در شگفت ماند ولي باخودش گفت حتما حوصله نداشته.
اون روز تينا تو مدرسه ساعتها با خودش كلنجار رفت تا بلاخره تصميمش رو گرفت.وقتي زنگ مدرسه خورد يك راست از مدرسه رفت خونه وزود لباساشو عوض كرد و رفت سر كامپيوتر حمید هم منتظرش بود.حمید از تينا پرسيد:
-ديروز ناراحتت كردم
-نه
-پس چرا بي خداحافظي رفتي
-كار داشتم
-درباره پيشنهادم فكر كردي
-اره
-جوابت چيه
تينا كمي مكث كرد وبعد تايپ كرد:
-باشه
بعد از اون بله كار زندگي ي تينا و حمید شده بود چت كردن باهم. بر عكس سام كه چشماش سياه بود چشمان حمید آبي بود و وقتي چشماي حمید رو از وبكم مي ديد نگاه حمید به عمق دل تينا نفوذ ميكرد. اونها برعكس گذشته بيشتر حرفهاي عاشقانه مي زدند. از اينده مي گفتند از روزهاي خوشي كه در پيش رو داشتند. حمید به تينا گفت برات یه زندگي مي سازم كه همه حسرتشو بخورند تو رو خوشبخترين دختر روي زمين مي كنم.اين حرفها تينا رو بيشتر ديوانه وعاشق مي كرد.
همه چيز مرتب بود جز دو چيز كه تينا رو مي آزرد يكيش دوري حمیدبود. وديگريش وجود سام.مشكل اول خيلي زود حل شد حمید كه در مشهد زندگي مي كرد از دانشگاه تهران قبول شده بود تينا وقتي اين خبر رو شنيد از خوشحالي در پوست خودش نمي گنجيد.دومين مشكل رو هم تصميم گرفت كه فردا حل كنه.
فردا صبح وقتي تينا ميخواست بره مدرسه رفت كنار سام كه مثل روزهاي گذشته سر كوچه ايستاده بود و به سام گفت بعد از مدرسه زنگ بزن كارت دارم.بيچاره سام چه فكرها كه نكرد درونش عروسي بود بعد از مدتها مي تونست صداي عشقش رو بشنوه ولي بعد از مدرسه وقتي سام با تينا تماس گرفت دنيا رو سرش خراب شد.تينا گفت ما ديگه بايد از هم جدا بشيم من يكي ديگه رو دوست دارم.
بعد از اون روز تينا ديگه سام رو نديد دوستاش مي گفتند رفته جنوب كار كنه. دلش براي سام مي سوخت چون سام دانشگاه قبول شده بود و بخاطر تینا دانشگاهشو که تهران بود ول کرد.
يك روز باراني تينا كنار پنچره ايستاده بود وداشت به بيرون نگته مي كرد.قرار بود يك ساعت ديگه با حمید چت كنه.بلاخره يه ساعت گذشت و وارد محيط چت شد.تينا وارد چت شده، نشده خبري رو از حمید شنيد كه تينا رو از جا كند. فرار بود بك هفته ديگه حمید بياد تهران تا نام نويسي كنه.حمیدو تينا قرار گذاشتند در يه پارك نزديك خونه تينا همديگرو ببينند حمید گفت تو تا حالا منو از نزديك نديدي براي اينكه منو بشناسي يه دست لباس سياه مي پوشم ويه گل رز هم تو دستم مي گيرم.
اون يك هفته براي تينا مثل هفت سال بود هر روز در خواب حمید رو مي ديد كه با لباسهاي سياه ويه گل رز در دستش به تينا نزديك ميشد.اين يك هفته جانكاه تمام شد. شوق ديدن چشمان ابي حمید تينا رو از خود بي خود كرده بود.
روز موعود رسيد تينا بهترين لباسهاي رو كه داشت پوشيد وارايش كرد. مي خواست پيش حمید بي عيب جلوه كنه. نيم ساعت به قرار مانده بود. تينا به پاركي كه قرار بود حمید بياد رفت.مدتي منتظر ماند بعد از گذشت دقايقي ديدش یکی با لباس سياه و گل رز تو دستش.درست مثل خوابي كه ديده بود حمید از دور داشت بهش نزديك ميشد. روزهاي هجران داشت تموم ميشد. تينا بي تاب بود با خودش گفت اگه حمید منو اينطور هول ببينه بعدا مسخرم ميكنه. تينا چشماشو بست تا آروم بشه وقتي چشماشو باز كر خشكش زد سام جلوي چشماش بود با لباس سياه ويه گل رز تو دستش.تینا باورش نمی شد که پسری که باهاش چت می کرد همون سام باشه. باچشمهای پر از التماس زل زد به سام ولی سام پوزخندی زد وگل رز رو انداخت تو جوی آب و از اونجا دور شد.
 
 

آیا قدر خود را میدانیم


يه سخنران معرف در مجلسي که دويست نفر در آن حصور داشتند . يک اسکناس صد دلاري را ازجيبش بيرون آورد
پرسيد چه کسي مايل است اين اسکناس را داشته باشد ؟
دست همه حاضران بالا رفت
سخنران گفت بسيار خوب من اين اسکناس را به يکي ار شما خواهم داد ولي قبلا از آن مي خواهم کاري بکنم
و سپس در برابر نگاه هاي متعجب حاضران اسکناس را مچاله کرد و باز پرسيد
چه کسي هنوز مايل است اين اسکناس را داشته باشد ؟
و باز دستهاي حاضرين بالا رفت
اين بار مرد اسکناس مچاله شده را به زمين انداخت و چند بار آن را لگد مال کرد و باکفش خود آن را روي رمين کشيد بعد
اسکناس را برداشت و پرسيد خوب حالا چه کسي حاضر است صاحب اين اسکناس شود ؟ باز دست همه بالا رفت
سخنران گفت دوستان با اين بلاهايي که من سر اسکناس آوردم از ارزش اسکناس چيزي کم نشد و همه شما خواهان آن هستيد
و ادامه داد در زندگي واقعي هم همين طور است ما در بسياري موارد با تصميماتي که ميگيريم يا با مشکلاتي که رو به رو مي شويم
خم مي شويم مچاله مي شويم خاک آلود مي شيم و احساس ميکنيم که ديگر پشيزي ارزش نداريم ولي اينگونه نيست و صرف نظر از اينکه چه بلايي
سر مان آمده است هرگز ارزش خود را از دست نمي دهيم و هنوز هم براي افرادي که دوستمان دارند آدم پر ارزشي هستيم
 
 
سعی کن آنقدر کامل باشی که بزرگترین تنبیه تو برای دیگران ، گرفتن خودت از آن ها باشد.
 

عشق بی انتها

 

 

 

 دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد.. پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد.

 

در آن روزها ، حتی یک سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد. او که ساختن ستاره های کاغذی را یاد گرفته بود هر روز روی کاغذ کوچکی یک جمله برای پسر می نوشت و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا می کرد و داخل یک بطری بزرگ می انداخت. دختر با دیدن پیکر برازنده پسر با خود می گفت پسری مثل او دختری با موهای بلند و چشمان درشت را دوست خواهد داشت.


دختر موهایی بسیار سیاه ولی کوتاه داشت و وقتی لبخند می زد، چشمانش به باریکی یک خط می شد.

 

در نوزده سالگی  دختر وارد یک دانشگاه متوسط شد و پسر با نمره ممتاز به دانشگاهی بزرگ در پایتخت راه یافت. یک شب، هنگامی که همه دختران خوابگاه برای دوست پسرهای خود نامه می نوشتند یا تلفنی با آنها حرف می زدند، دختر در سکوت به شماره ای که از مدت ها پیش حفظ کرده بود نگاه می کرد. آن شب برای نخستین بار دلتنگی را به معنای واقعی حس کرد.

 

 روزها  می گذشت و او زندگی رنگارنگ دانشگاهی را بدون توجه پشت سر می گذاشت. به یاد نداشت چند بار دست های دوستی را که به سویش دراز می شد، رد کرده بود. در این چهار سال تنها در پی آن بود که برای فوق لیسانس در دانشگاهی که پسر درس می خواند، پذیرفته شود. در تمام این مدت دختر یک بار هم موهایش را کوتاه نکرد.

 

 

دخت بیست و دو ساله بود که به عنوان شاگرد اول وارد دانشگاه پسر شد. اما پسر در همان سال فارغ التحصیل شد و کاری در مدرسه دولتی پیدا کرد. زندگی دختر مثل گذشته ادامه داشت و بطری های روی قفسه اش به شش تا رسیده بود.

 

دختر در بیست و پنج سالگی از دانشگاه فارغ التحصیل شد و در شهر پسر کاری پیدا کرد. در تماس با دوستان دیگرش شنید که پسر شرکتی باز کرده و تجارت موفقی را آغاز کرده است. چند ماه بعد، دختر کارت دعوت مراسم ازدواج پسر را دریافت کرد. در مراسم عروسی، دختر به چهره شاد و خوشبخت عروس و داماد چشم دوخته بود و بدون آنکه شرابی بنوشد، مست شد.

 

زندگی ادامه داشت. دختر دیگر جوان نبود، در بیست و هفت سالگی با یکی از همکارانش ازدواج کرد. شب قبل از مراسم ازدواجش، مثل گذشته روی یک کاغذ کوچک نوشت: فردا ازدواج می کنم اما قلبم از آن توست... و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا کرد.

 


ده سال بعد، روزی دختر به طور اتفاقی شنید که شرکت پسر با مشکلات بزرگی مواجه شده و در حال ورشکستگی است. همسرش از او جدا شده و طلبکارانش هر روز او را آزار می دهند. دختر بسیار نگران شد و به جستجویش رفت.. شبی در باشگاهی، پسر را مست پیدا کرد. دختر حرف زیادی نزد، تنها کارت بانکی خود را که تمام پس اندازش در آن بود در دست پسر گذاشت. پسر دست دختر را محکم گرفت، اما دختر با لبخند دستش را رد کرد و گفت: مست هستید، مواظب خودتان باشید.

 

زن پنجاه و پنج ساله شد، از همسرش جدا شده بود و تنها زندگی می کرد. در این سالها پسر با پول های دختر تجارت خود را نجات داد. روزی دختر را پیدا کرد و خواست دو برابر آن پول و ۲۰ درصد سهام شرکت خود را به او بدهد اما دختر همه را رد کرد و پیش از آنکه پسر حرفی بزند گفت: دوست هستیم، مگر نه؟

پسر برای مدت طولانی به او نگاه کرد و در آخر لبخند زد.

چند ماه بعد، پسر دوباره ازدواج کرد، دختر نامه تبریک زیبایی برایش نوشت ولی به مراسم عروسی اش نرفت.

 

مدتی بعد دختر به شدت مریض شد، در آخرین روزهای زندگیش، هر روز در بیمارستان یک ستاره زیبا می ساخت. در آخرین لحظه، در میان دوستان و اعضای خانواده اش، پسر را بازشناخت و گفت: در قفسه خانه ام سی و شش بطری دارم، می توانید آن را برای من نگهدارید؟

 

پسر پذیرفت و دختر با لبخند آرامش جان سپرد.


مرد هفتاد و هفت ساله در حیاط خانه اش در حال استراحت بود که ناگهان نوه اش یک ستاره زیبا را در دستش گذاشت و پرسید: پدر بزرگ، نوشته های روی این ستاره چیست؟

 

مرد با دیدن ستاره باز شده و خواندن جمله رویش، مبهوت پرسید: این را از کجا پیدا کردی؟ کودک جواب داد: از بطری روی کتاب خانه پیدایش کردم.

 

پدربزرگ، رویش چه نوشته شده است؟

 

پدربزرگ، چرا گریه می کنید؟

 

کاغذ به زمین افتاد. رویش نوشته شده بود::

 


معنای خوشبختی این است که در دنیا کسی هست که بی اعتنا به نتیجه، دوستت دارد.

 

اسم من غرور است

اسم من غرور است. من سر تو کلاه مى‌گذارم.
من تو را از مقصدى که خدا برايت قرار داده گمراه مى‌کنم ...
زيرا
تو بايد به راه خودت بروى.

 

من تو را از اين که از زندگى خود رضايت خاطر داشته باشى باز مى‌دارم ...
زيرا تو استحقاق بيشترى در زندگى دارى.

 

من تو را از اين که آرامش درونى داشته باشى باز مى‌دارم ...
زيرا آنقدر وجود تو را تسخير کرده‌ام که هرگز نمى‌توانى ديگران را ببخشى.

 

من تو را از پارسايى و پرهيزکارى باز مى‌دارم ...
زيرا تو از پذيرش خطاهايت سر باز مى‌زنى.

 

من تو را در ديدن واقعيت‌ها گمراه مى‌کنم ...
زيرا تو به جاى آن که از پنجره به بيرون نگاه کنى بيشتر در آينه نگاه مى‌کنى.

  

 من تو را از داشتن دوستان واقعى محروم مى‌کنم ...
زيرا هيچکس خودِ واقعى تو را نخواهد شناخت.

 

من تو را از داشتن عشق حقيقى محروم مى‌کنم ...
زيرا عشق حقيقى نيازمند فداکارى و از خود گذشتگى است.

 

من تو را از شکر کردن به درگاه خدا باز مى‌دارم ...
زيرا تو را متقاعد مى‌کنم که بايد همه چيز را در خودت جستجو کنى.

 

اسم من غرور است. من سر تو کلاه مى‌گذارم.

تو مرا دوست دارى ...
زيرا فکر مى‌کنى که من هميشه مراقب تو هستم.

 

امّا اين‌ها واقعيت ندارد.

من در صدد هستم که تو را گمراه کنم و از تو آدم نادانى بسازم.
خدا چيزهاى بسيارى را در اين دنيا براى تو قرار داده است، من هم قبول دارم، ولى نگران نباش...
اگر به من اعتماد داشته باشى و به من بچسبى
هرگز نخواهى فهميد

 

 • منتظر رهبران نباشيد، خودتان به تنهايى اقدام کنيد، نفر به نفر.

  

• من امروز فکر می‌‌کنم که دنيا وارونه است، زيرا در خانه‌ها و زندگى خانوادگى عشق کمى وجود دارد. ما براى لذت بردن از بچه‌هايمان و از يکديگر وقت نداريم.

 

• عشق در خانه‌ها جوانه می‌‌زند. عشق در خانه‌ها زندگى می‌‌کند. و علت اين همه مصيبت و غمى که در جهان امروز داريم همين است. امروز همه در شتاب وحشتناکى بسر می‌‌بريم و به دنبال توليد بيشتر، ثروت بيشتر و ... هستيم. در نتيجه بچه‌ها زمان کمى را با پدر و مادرهايشان می‌گذرانند و پدر و مادرها هم زمان کمى را با هم می‌‌گذرانند و بدين ترتيب، نابودى عشق و صلح جهان از درون خانه‌ها آغاز می‌‌گردد.

 

• من خدا را در هر انسانى می‌‌بينم. هنگامى که زخم بيمارى را می‌‌شويم حس می‌‌کنم که دارم از خود خدا پرستارى می‌‌کنم. آيا اين تجربه جالبى نيست؟

 

 • بدترين نوع فقر، تنهايى و احساس محبوبيت نداشتن است و براى از بين بردن آن بايد از درون خانه‌هاى خودمان شروع کنيم.

 

• اگر به قضاوت کردن درباره ديگران بپردازيد، وقتى براى عشق ورزيدن به آنان باقى نمی‌‌‌ماند.

 

• من مطمئن نيستم که بهشت چه شکلى است امّا چيزى که می‌‌دانم اين است که در روز قيامت از ما نمی‌‌‌پرسند چقدر کار خوب در زندگيمان انجام داده‌ايم؟ بلکه از ما خواهند پرسيد چقدر کارهايى که کرده‌ايم را با عشق انجام داده‌ايم؟

 

• کارهاى نيک، پيوندهايى هستند که زنجيره عشق را تشکيل می‌‌دهند.

 

 • در پايان زندگى، قضاوتى که درباره شما می‌‌شود بر اين پايه نيست که چند مدرک تحصيلى کسب کرده‌ايد، چقدر پول به دست آورده‌ايد يا چه کارهاى بزرگى انجام داده‌ايد. بلکه بر اين پايه خواهد بود که «من گرسنه بودم، شما به من غذا داديد. من برهنه بودم، شما به من لباس داديد. من بی‌‌خانمان بودم، شما مرا به درون خانه‌تان راه داديد.»

 

دوست داشتن در مقابل استفاده کردن

 
زمانیکه مردی در حال پولیش کردن اتوموبیل جدیدش بود کودک 4 ساله اش تکه سنگی را بداشت و بر روی بدنه اتومبیل خطوطی را انداخت.
 
مرد آنچنان عصبانی شد که دست پسرش را در دست گرفت و چند بار محکم پشت دست او زد بدون انکه به دلیل خشم متوجه شده باشد که با آچار پسرش را تنبیه نموده
 
در بیمارستان به سبب شکستگی های فراوان چهار انشگت دست پسر قطع شد.وقتی که پسر چشمان اندوهناک پدرش را دید از او پرسید "پدر کی انگشتهای من در خواهند آمد" !
 
آن مرد آنقدر مغموم بود که هچی نتوانست بگوید به سمت اتومبیل برگشت. وچندین باربا لگدبه آن زد .

 
حیران و سرگردان از عمل خویش روبروی اتومبیل نشسته بود و به خطوطی که پسرش روی آن انداخته بود نگاه می کرد . او نوشته بود " دوستت دارم پدر" روز بعد آن مرد خودکشی کرد.
 
خشم و عشق حد و مرزی ندارند.دومی ( عشق) را انتخاب کنید تا زندگی دوست داشتنی داشته باشید و این را به یاد داشته باشیدکه : اشیاء برای استفاد شدن و انسانها برای دوست داشتن می باشند .

 
در حالی که امروزه از انسانها استفاده می شود و اشیاء دوست داشته می شوند.
 
 

سخن

 

  من هرگز شکست نخورده ام، بلکه راه هایی را کشف کرده ام که به آن چیزی که می خواهم منجر نمی شوند. - توماس ادیسون

 

 

    میزی برای کار، کاری برای تخت، تختی برای خواب، خوابی برای جان، جانی برای مرگ، مرگی برای یاد، یادی برای سنگ - زنده یاد حسین پناهی

 

 

    در روزگاری که دروغ یک واقعیت عمومی است، به زبان آوردن حقیقت یک اقدام انقلابی است - منسوب به جورج ارول

 

 

    همه ی افراد با استعداد هستند، اما اگر شما یک ماهی را بر اساس تواناییش در بالا رفتن از درخت بسنجید، آن ماهی تمام عمرش را بر این باور خواهد گذارند که یک بی دست و پای احمق است. - آلبرت اینشتین

 

 

    وقتی می‌خواهی موفقیت خود را ارزیابی کنی، ببین چه را از دست داده‌ای که این را به دست آورده‌ای. - تنزین گیاتسو (چهاردهمین دالایی لاما)

 

 

    ان کس که حاضر است یک ساعت از عمرش را تلف کند، هنوز ارزش عُمر را درک نکرده است. - چالرز داروین

 

 

    افراد در جستجوی چیزی که بدان نیازمندند، به سفر می روند و برای یافتنش به وطن خود بازمیگردند. - جورج ادوارد مور

 

 

    اگر نمی توانید چیزی را به سادگی توضیح دهید، آن چیز را به خوبی درک نکرده اید. - آلبرت اینشتین

 

 

    تنها چیزی که "بدی" نیاز دارد تا موفق شود، سکوت و بی تفاوتی انسان های خوب است. - ادموند بورک

 

 

    ترجیح میدهم تا مردم به خاطر کسی که هستم از من متنفر باشند تا به خاطر کسی که نیستم، به من عشق بورزند. کرت کوبین

 

 

    روزی که بدون خنده سپری شود، یک روزِ تلف شده است. - چارلی چاپلین

 

 

    رفیق واقعی کسیه که به تو آزادیِ کامل میده تا خودِت باشی. - جیم موریسون

 

 

زمانی كه تسلیم باشی؛ تمام هستی از تو حمایت می‌كند هیچ چیز با تو مخالف نخواهد بود، زیرا تو با هیچ چیز مخالف نیستی.

 

 

خودت را بپذیر؛ هر چه كه هستی حتی اگر نقصی هم داری آن را بپذیر؛ تنها آن هنگام قادری دست از جنگ با خودت برداری و آسوده باشی.

 

 

زندگی یعنی آموختن صلح. صلح با دیگران نه، با خودت.

 

 

عشق یك تجربه هست، ولی زبان بسیار مكار است. پس مراقب زبانت باش.

 

 

سكوت را بر خودت تحمیل نكن. هیچ چیز را برخودت تحمیل نكن. شادی كن؛ آواز بخوان، بگذار ذهنت خسته شود. آنگاه رفته رفته لحظات كوچكی از سكوت و آرامش واردت می‌شود.

 

 

توانایی عشق ورزیدن؛ بزرگ‌ترین هنر جهان است.
 


اگر بتوانی دیگری را همانطور كه هست؛ بپذیری و هنوز عاشقش باشی؛ عشق تو واقعی است.
 


وقتی با عشق به دیگری بنگری؛ او والا می‌گردد و منحصر به فرد.

هرگاه عاشق باشی، احساس عجز كامل می‌كنی. درد عشق هم همین است. زیرا تو می‌خواهی هر كاری را برای معشوقت انجام دهی، اما می‌فهمی كه كاری از دستت بر نمی‌آید. اما عشق یعنی همین كه تمام فكرت؛ خدمت به دیگری باشد حتی اگر از عهده‌ات بر نیاید.

 

 

تو نمی‌توانی انسانی را تصاحب كنی، زیرا او یك شخص است. تصاحب فقط با اشیاء ممكن است. اگر هنوز به دنبال تصاحبی؛ عشق تو شهوت است.

اگر نتوانی با معشوقت ساكت بمانی؛ بدان كه هنوز عاشق نشده‌ای.

 

 

تنها راه كسب عشق؛ از طریق همین عشق میسر می‌شود. هر چه بیشتر ایثار كنی؛ بیشتر می‌گیری.

 

 

والاترین انسان كسی هست كه با عزمی شكست ناپذیر؛ انتخاب كند.

 

 

هر موجودی؛ یك سرود الهی است بی همتا؛ منحصر به فرد؛ تكرار نشدنی و غیر قابل مقایسه.

 

 

اگر بتوانی تماماً و یك دل عشق بورزی؛ از عمق دلت؛ زندگی تو سرشار از شادی و احساس می‌شود نه تنها برای خودت بلكه برای دیگران هم اصلاً تو برای دنیا بركت و نشاط خواهی شد.

 

 

اگر عشقی احساس نمی‌كنی؛ تظاهر نكن، سعی نكن نمایش بدهی كه عاشقی حتی اگر خشمگینی بگو كه خشمگین هستی و باش ولی حقیقی باش.

 

 

زندگی یك مسابقه و رقابت نیست پس دلیلی هم برای مقایسه خودت با دیگران وجود ندارد.

 

 

هیچكس نمی‌تواند تو را تغییر دهد. تنها خودت قادر به تغییر خودت هستی.

اصیل بودن و واقعی بودن نهایت زیبایی است.

 

 

اصیل بودن یعنی واقعی بودن خنده‌هایت، گریه‌هایت، نفرتت و عشقت و همه زندگیت باید واقعی باشد تا اصیل باشی.

 

 

آنان كه طمع كارند؛ برای پر كردن احساس تهی بودنشان بارها و وزنه‌ها را با خود حمل می‌كنند.

 

 

 

 

آموخته ام ..... كه گاهی تمام چیزهایی كه یك نفر می خواهد فقط دستی است برای گرفتن دست او ، وقلبی است برای فهمیدن وی .

.

.

.

آموخته ام ...... كه راه رفتن كنار پدرم در یك شب تابستانی در كودكی ، شگفت انگیز ترین چیز در بزر گسالی است.

.

.

.

آموخته ام ....... بهترین كلاس درس دنیا كلاسی است كه زیر پای پیر ترین فرد دنیاست.

.

.

.

آ‌موخته ام ....... وقتی كه عاشقید عشق شما در ظاهر نیز نمایان می شود .

.

.

.

آموخته ام ..... تنها كسی كه مرا در زندگی شاد می كند كسی است كه به من می گوید : تومرا. شاد كردی

.

.

.

آموخته ام .....داشتن كودكی كه درآغوش شما به خواب رفته زیباترین حسی است كه در دنیا وجود دارد.

.

.

.

آموخته ام ...... كه مهربان بودن بسیار مهم تر از درست بودن است .

.

.

.

آمو خته ام ...... كه هرگز نباید به هدیه ای از طرف كودكی ( نه ) گفت .

.

.

.

آموخته ام .... كه همیشه برای كسی كه به هیچ عنوان قادر به كمك كردنش نیستم دعا كنم .

.

.

.

آموخته ام ..... كه مهم نیست كه زندگی تا چه حد از شما جدی بودن را انتظار دارد ،‌ همه ما احتیاج به دوستی داریم كه لحظه ای با وی به دور از جدی بودن باشیم .

.

.

.

آموخته ام ...... كه زندگی مثل یك دستمال لوله ای است هر چه به انتهایش نزدیكتر می شویم سریعتر حركت می كند .

.

.

.

آموخته ام ..... كه پول شخصیت نمی خرد .

.

.

.

آموخته ام ...... كه تنها اتفاقات كوچك روزانه است كه زندگی را تماشایی می كند .

.

.

.

آموخته ام ..... كه خداوند همه چیز را در یك روز نیافرید .پس چه چیز باعث شد كه من بیاندیشم می توانم همه چیز را در یك روز به دست بیاورم .

.

.

.

آموخته ام ...... كه چشم پوشی از حقایق آنها را تغییر نمی دهد .

.

.

.

آموخته ام .... كه این عشق است كه زخمها را شفا می دهد نه زمان .

.

.

.

آموخته ام ..... كه وقتی با كسی روبرو می شویم انتظار لبخندی از سوی ما را دارد .

.

.

.

آموخته ام ...... كه هیچ كس در نظر ما كامل نیست تا زمانی كه عاشق بشویم .

.

.

.

آموخته ام ..... كه زندگی دشوار است اما من از او سخت ترم .

.

.

.

آموخته ام ....... كه فرصتها هیچگاه از بین نمی روند ،‌بلكه شخص دیگری فرصت از دست داده ما را تصاحب خواهد كرد .

.

.

.

آموخته ام ....... كه آرزویم این است قبل از مرگ مادرم یكبار به او بیشتر بگوییم دوستش دارم .

.

.

.

آموخته ام ...... كه لبخند  ارزانترین راهی است كه می شود با آن نگاه را وسعت داد.

.

.

.

آموخته ام ..... كه نمی توانم احساسم را انتخاب كنم اما می توانم نحوه بر خورد با آنرا انتخاب كنم.

.

.

.

آموخته ام ..... كه همه می خواهند روی قله كوه زندگی كنند ، اما تمام شادی ها و پیشرفتها وقتی رخ می دهد كه در حال بالا رفتن از كوه هستید .

.

.

.

آموخته ام ..... بهترین موقعیت برای نصیحت در دو زمان است : وقتی كه از شما خواسته می شود،‌ وزمانی كه درس زندگی دادن فرا می رسد .

.

.

.

آموخته ام ..... كه كوتاهترین زمانی كه من مجبور به كار هستم ، بیشترین كارها و وظایف را باید انجام دهم.

 

 

 

 

 

   

 


 

 

زندگی چرا تا این حد پیچیده؟

زندگی چرا تا این حد پیچیده؟

دلتان برای کسی تنگ شده؟......................با او تماس بگیرید

میخواهید او را ببینید؟...............................دعوتش کنید

میخواهید درک شوید؟..............................توضیح دهید

سوال دارید؟..........................................بپرسید

چیزی را دوست ندارید؟...........................بیان کنید

چیزی را دوست دارید؟...........................ابرازش کنید

چیزی را میخواهید؟...............................درخواستش کنید

کسی را دوست دارید؟.........................بگویید

کینه

 

معلّم يک کودکستان به بچه‌هاى کلاس گفت که می‌خواهد با آن‌ها بازى کند. او به آن‌ها گفت که فردا هر کدام يک کيسه  پلاستيکى بردارند و درون آن، به تعداد آدم‌هايى که از آن‌ها بدشان می‌آيد، سيب‌زمينى بريزند و با خود به کودکستان بياورند.


فردا بچه‌ها با کيسه‌هاى پلاستيکى به کودکستان آمدند. در کيسه  بعضی‌ها دو.بعضی‌ها سه و بعضی ها تا پنج

 

سيب‌زمينى بود. معلّم به بچه‌ها گفت تا يک هفته هر کجا که می‌روند کيسه  پلاستيکى را با خود ببرند.


روزها به همين ترتيب گذشت و کم‌کم بچه‌ها شروع کردن به شکايت از بوى ناخوش سيب‌زمينی‌‌هاى گنديده. به علاوه، آن‌هايى که سيب‌زمينى بيشترى در کيسه  خود داشتند از حمل اين بار سنگين خسته شده بودند. پس از گذشت يک هفته، بازى بالاخره تمام شد و بچه‌ها راحت شدند.


معلّم از بچه‌ها پرسيد: «از اين که سيب‌زمينی‌ها را با خود يک هفته حمل می‌کرديد چه احساسى داشتيد؟» بچه‌ها از اين که مجبور بودند سيب‌زمينی‌هاى بدبو و سنگين را همه جا با خود ببرند شکايت داشتند.


آنگاه معلّم منظور اصلى خود از اين بازى را اين چنين توضيح داد: «اين درست شبيه وضعيتى است که شما کينه  آدم‌هايى که دوستشان نداريد را در  دل خود نگاه می‌داريد و همه جا با خود می‌بريد. بوى بد کينه و نفرت، قلب شما را فاسد می‌کند و شما آن را همه جا همراه خود حمل می‌کنيد. حالا که شما بوى بد سيب‌زمينی‌ها را فقط براى يک هفته نتوانستيد تحمل کنيد پس چطور می‌خواهيد بوى بد نفرت را براى تمام عمر در دل خود تحمل کنيد؟»

 

 

نتيجه اخلاقى داستان
کينه  هر کسى را که به دل داريد بيرون بريزيد وگرنه بايد آن را تا آخر عمر با خود حمل کنيد. بخشيدن ديگران بهترين کارى است که می‌توانيد بکنيد. ديگران را دوست بداريد حتى اگر آن‌ها شما را دوست نداشته باشند.

روزگار ما

گاو ما ما مى‌کرد
گوسفند بع بع مى‌كرد
سگ واق واق مى‌كرد
و همه با هم فرياد مى‌زدند حسنك كجايى

شب شده بود اما حسنك به خانه نيامده بود. حسنك مدت‌هاى زيادى است كه به خانه نمى‌آيد. او به شهر رفته و در آنجا شلوار جين و تى‌شرت‌هاى تنگ به تن مى‌كند. او هر روز صبح به جاى غذا دادن به حيوانات جلوى آينه به موهاى خود ژل مى‌زند.
موهاى حسنك ديگر مثل پشم گوسفند نيست چون او به موهاى خود گلت مى‌زند.
ديروز كه حسنك با كبرى چت مى‌كرد كبرى گفت تصميم بزرگى گرفته است. كبرى تصميم داشت حسنك را رها كند و ديگر با او چت نكند چون او با پتروس چت مى‌كرد. پتروس هميشه پاى كامپيوترش نشسته بود و چت مى‌كرد. پتروس ديد كه سد سوراخ شده اما انگشت او درد مى‌كرد چون زياد چت كرده بود. او نمى‌دانست كه سد تا چند لحظه  ديگر مى‌شكنند. پتروس در حال چت كردن غرق شد.
براى مراسم دفن او كبرى تصميم گرفت با قطار به آن سرزمين برود اما كوه روى ريل ريزش كرده بود. ريزعلى ديد كه كوه ريزش كرده اما حوصله نداشت. ريزعلى سردش بود و دلش نمى‌خواست لباسش را در آورد. ريزعلى چراغ قوه داشت اما حوصله  درد سر نداشت. قطار به سنگ‌ها برخورد كرد و منفجر شد. كبرى و مسافران قطار مردند.
اما ريزعلى بدون توجه به خانه رفت. خانه مثل هميشه سوت و كور بود. الان چند سالى است كه كوكب خانم همسر ريزعلى مهمان ناخوانده ندارد او حتى مهمان خوانده هم ندارد. او حوصله  مهمان ندارد. او پول ندارد تا شكم مهمان‌ها را سير كند.
او در خانه تخم‌مرغ و پنير دارد اما گوشت ندارد.
او كلاس بالايى دارد. او فاميل‌هاى پولدار دارد.
او آخرين بار كه گوشت قرمز خريد چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت. اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنياى ما خيلى چوپان دروغگو دارد به همين دليل است كه ديگر در كتاب‌هاى دبستان آن داستان‌هاى قشنگ وجود ندارد.

گفته هایی از بزرگان

سه جمله براى دستيابى به موفقيت:
  ١) بيشتر از ديگران بدان
  ٢) بيشتر از ديگران کار کن
  ٣) کمتر از ديگران توقع داشته باش


                                               ويليام شکسپير

 

 

• اگر برنده شوى نياز ندارى که توضيح بدهى ...
  امّا اگر بازنده شوى بهتر است آنجا نباشى تا مجبور شوى توضيح بدهى.


                                                                                             آدولف هيتلر

 

 

• خودت را با هيچکس در اين دنيا مقايسه نکن.
   اگر اينکار را بکنى، به خودت توهين کرده‌اى


                                                            آلن استرايک

 

 

• اگر ما نتوانيم کسى که مى‌بينيمش را دوست داشته باشيم
   چگونه مى‌توانيم خدا را که نمى‌توانيم ببينيمش دوست داشته باشيم؟


                                                                                     مادر ترزا

 

 

• من نخواهم گفت ١٠٠٠ بار شکست خوردم، بلکه خواهم گفت
  من کشف کردم که ١٠٠٠ راه براى شکست خوردن وجود دارد.


                                                                                 توماس اديسون

 

 

• اگر روزى فرا رسيد که هيچ مشکلى براى حل کردن نداشتى
  بدان که در مسير اشتباهى حرکت کرده‌اى

 
                                                                              سوامى ويوکاناندا

 

 

• همه به فکر تغيير دادن دنيا هستند،
   امّا هيچکس به فکر تغيير دادن خود نيست ...


                                                           لئو تولستوى

 

 

• به همه اعتماد داشتن، خطرناک است.
  به هيچکس اعتماد نداشتن، خطرناک‌تر است ...


                                                             آبراهام لينکلن

 

 

 

• اگر کسى احساس کند که هرگز در زندگى دچار اشتباه نشده است،
  اين بدان معنى است که هرگز به دنبال چيزهاى تازه در زندگيش نبوده است ...

 


                                                                                                    آلبرت اينشتين

 

 

• هرگز اين چهار چيز را در زندگيت نشکن:
   اعتماد، قول، رابطه و قلب
   زيرا وقتى اين‌ها مى‌شکنند صدا ندارند ولى
   درد بسيارى دارند ...

 


                                                        چارلز ديکنز

 

 

• اگر شروع به قضاوت کردن در مورد مردم بکنى،
  وقت پيدا نخواهى کرد آن‌ها را دوست داشته باشى

 


                                                                 مادر ترزا

 

 

• جهان سوم جايى است که هر کس بخواهد مملکتش
   را آباد کند خانه‌اش خراب مى‌شود
   و هر کس بخواهد خانه‌اش را آباد کند بايد در
   تخريب مملکتش بکوشد


                                                                پروفسور حسابى

 

عشق و دیوانگی

در زمان‌هاى بسيار قديم، وقتى هنوز پاى بشر به زمين نرسيده بود، فضيلت‌ها و تباهى‌ها دور هم جمع شدند، خسته‌تر و کسل‌تر از هميشه.

ناگهان ذکاوت ايستاد و گفت: بياييد با هم يک بازى کنيم، مثلاً قايم موشک ...
همه از اين پيشنهاد خوشحال شدند و ديوانگى فوراً داد زد: من چشم مى‌گذارم.
و از آنجايى که هيچکس نمى‌خواست دنبال ديوانگى بگردد، همه قبول کردند او چشم بگذارد و به دنبال آن‌ها بگردد.

ديوانگى جلوى درختى رفت و چشم‌هايش را بست و شروع کرد به شمردن: يک ... دو ... سه ...
همه رفتند تا قايم شوند.

لطافت خود را به شاخ ماه آويزان کرد
خيانت داخل انبوهى از زباله‌ها پنهان شد
اصالت در ميان ابرها مخفى شد
هوس به مرکز زمين رفت
دروغ گفت به زير سنگ مى‌روم ولى به ته دريا رفت
طمع در کيسه‌اى که خودش دوخته بود پنهان شد.

و ديوانگى مشغول شمردن بود: هفتاد و نه ... هشتاد ... هشتاد و يک ...
و همه پنهان شده بودند بجز عشق که مردد بود و نمى‌توانست تصميم بگيرد و جاى تعجب هم نيست چون همه مى‌دانيم پنهان کردن عشق مشکل است.

در همين حال ديوانگى به پايان شمارش رسيد. نود و پنج ... نود و شش ... نود و هفت ...
هنگامى که ديوانگى به صد رسيد، عشق پريد و در بين يک بوته گل رز پنهان شد.

ديوانگى فرياد زد: دارم ميام. دارم ميام.

اولين کسى را که پيدا کرد تنبلى بود زيرا تنبلى، تنبلى‌اش آمده بود جايى پنهان شود.
لطافت را يافت که به شاخ ماه آويزان شده بود. دروغ را در ته دريا و هوس را در مرکز زمين، يکى يکى همه را پيدا کرد.
بجز عشق.

او از يافتن عشق نااميد شده بود که خيانت در گوشش زمزمه کرد: عشق پشت بوته گل رز است.
ديوانگى شاخه چنگک مانندى را از درخت کند و با شدت و هيجان آن را در بوته گل رز فرو کرد و دوباره و دوباره ... تا با صداى ناله‌اى متوقف شد.

عشق از پشت بوته بيرون آمد. با دست‌هايش صورت خود را پوشانده بود و از ميان انگشتانش قطرات خون بيرون مى‌زد.
شاخه‌ها به چشمان عشق فرو رفته بودند و او را کور کرده بودند. او ديگر نمى‌توانست جايى را ببيند.

ديوانگى گفت: من چه کردم؟ چگونه مى‌توانم تو را خوب کنم؟

عشق پاسخ داد: تو نمى‌توانى مرا درمان کنى امّا اگر مى‌خواهى برايم کارى کنى، راهنماى من شو و اين گونه شد که از آن به بعد ...

 

 

عشق کور شد و ديوانگى همواره همراه اوست

زیبایی رنگ سفید

 

10 فرمان

 

 1- دعا لاستيک يدک نيست که هرگاه مشکل داشتي از ان استفاده کني بلکه فرمان است که راه به راه درست هدايت مي کند .

 

2- مي دوني چرا شيشيه جلوي ماشين انقدر بزرگه ولي آينه عقب انقدر کوچيکه ؟ چون گذشته به اندازه آينده اهميت نداره . بنابراين هميشه به جلو نگاه کن و ادامه بده .

 

3- دوستي مثل يک کتابه. چند ثانيه طول مي کشه که آتيش بگيره ولي سالها طول مي کشه تا نوشته بشه .

 

4- تمام چيزها در زندگي موقتي هستند. اگر خوب پيش مي ره ازش لذت ببر، براي هميشه دوام نخواهند داشت. اگر بد پيش مي ره نگران نباش، براي هميشه دوام نخواهند داشت .

 

5- دوستهاي قديمي طلا هستند! دوستان جديد الماس. اگر يک الماس به دست آوردي طلا را فراموش نکن  چون براي نگه داشتن الماس هميشه به پايه طلا نياز داري .

 

6- اغلب وقتي اميدت رو از دست مي دي و فکر مي کني که اين اخر خطه ، خدا از بالا بهت لبخند مي زنه و ميگه: آرام باش عزيزم ، اين فقط يک پيچه نه پايان .

 

7- وقتي خدا مشکلات تو رو حل مي کنه تو به توانايي هاي او ايمان داري. وقتي خدا مشکلاتت رو حل نمي کنه او به توانايي هاي تو ايمان داره .

 

8- شخص نابينايي از سنت آنتوني پرسيد: ممکنه چيزي بدتر از از دست دادن بينايي باشه؟ او جواب داد: بله، از دست دادن بصيرت .

 

9- وقتي شما براي ديگران دعا مي کنيد، خدا مي شنود و انها را اجابت مي کند و بعضي و قتها که شما شاد و خوشحال هستيد يادتان باشد که کسي براي شما دعا کرده است .

 

10- نگراني مشکلات فردا را دور نمي کند بلکه تنها آرامش امروز را دور مي کند .

 

شما هم به این ده فرمان عمل کنید

 

حتما جواب میده.

استرس

کلاس درس استاد دانشگاه خطاب به یکی از دانشجویان میگه انواع استرس رو توضیح بده و استرس واقعی کدومه
دانشجو میگه دختر زیبائی رو کنار خیابان سوار میکنی.  اما دختره کمی بعد توی ماشینت غش می کنه.  مجبور می شی اونو به بیمارستان برسونی. در این لحظه دچاراسترس آنهم از نوع ساده‌ میشی!

در بیمارستان به شما می گن که این خانم حامله هست و به تو تبریک میگن که بزودی پدر میشی. تو میگی اشتباه شده من پدر این بچه نیستم ولی دختر با ناله ای میگه چرا هستی. در اینجا مقدار استرس شما بیشتر میشه. آن هم از نوع هیجانی!

در خواست آزمایش دی.ان.ای می کنی. آزمایش انجام میشه و دکتر به شما میگه : دوست عزیز شما کاملا بیگناهی ، شما قدرت باروری ندارید و این مشکل شما کاملا قدیمی و بهتر بگویم مادرزادیه. خیال تو راحت میشه و سوار ماشینت میشی و میری. توی راه به سمت خونه ناگهان به یاد ۳ تا بچه ت میفتی …؟ و اینجاست که استرس واقعی شروع میشه!

وقتي يک دختر حرفي نميزند

ميليونها فکر در سرش مي گذرد

 

وقتي يک دختربحث نميکند

عميقا مشغول فکر کردن است

 

وقتي يک دختربا چشماني پر از سوال به تو نگاه ميکند

يعني نمي داند تو تا چند وقت ديگر با او خواهي بود

 

وقتي يک دختر بعد از چند لحظه در جواب احوالپرسي تو مي گويد: خوبم

يعني اصلا حال خوبي ندارد

 

وقتي يک دختر به تو خيره مي شود

شگفت زده شده که به چه دليل دروغ مي گويي

 

وقتي يک دختر سرش را روي سينه تو مي گذارد

آرزو مي کند براي هميشه مال او باشي

 

وقتي يک دختر هر روز به تو زنگ مي زند

توجه تو را طلب مي کند

 

وقتي يک دختر هر روز براي تو [اس ام اس] مي فرستد

يعني ميخواهد تو اقلا يک بار جوابش را بدهي

 

وقتي يک دختر به تو مي گويد دوستت دارم

يعني واقعا دوستت دارد

 

وقتي يک دختر اعتراف مي کند که بدون تونمي تواند زندگي کند

يعني تصميم گرفته که تو تمام آينده اش باشي

 

وقتي يک دختر مي گويد دلش برايت تنگ شده

هيچ کسي در دنيا بيشتر از او دلتنگ تو نيست

 

 

 

وقتي يک پسر حرفي نمي زند

حرفي براي گفتن ندارد

 

وقتي يک پسر بحث نمي کند

حال وحوصله بحث کردن ندارد

 

وقتي يک پسر با چشماني پر از سوال به تو نگاه مي کند

يعني واقعا گيج شده است

 

وقتي يک پسر پس از چند لحظه در جواب احوالپرسي تومي گويد: خوبم

يعني واقعا حالش خوبه

 

وقتي يک پسر به تو خيره مي شود

دو حالت داره يا شگفت زده است يا عصباني

 

وقتي يک پسر هر روز به تو زنگ مي زند

او با تو مدت زيادي حرف مي زند که توجه ات را جلب کند

 

وقتي يک پسر هرروز براي تو [اس ا م اس] مي فرستد

بدون که براي همه "فوروارد" کرده

 

وقتي يک پسر به تو ميگويد دوستت دارم

دفعه اولش نيست (آخرش هم نخواهد بود)

 

وقتي يک پسر اعتراف مي کند که بدون تو نمي تواند زندگي کند

تصميم شو گرفته که تورو اقلا واسه يه هفته داشته باشه

 

 

 

گردنبند بدلی

 
 
جينى دختر کوچولوى پنج ساله زيبا و باهوشى بود ...
يک روز که همراه مادرش براى خريد به مغازه رفته بود، چشمش به يک گردن‌بند مرواريد بدلى افتاد که قيمتش ٥/٢ دلار بود، چقدر دلش اون گردن‌بند رو می‌خواست. پس پيش مادرش رفت و از مادرش خواهش کرد که اون گردن‌بند رو براش بخره.
مادرش گفت: خب! اين گردن‌بند قشنگيه، اما قيمتش زياده، اما می‌گم که چکار ميشه کرد!
من اين گردن‌بند رو برات می‌خرم اما شرط داره: «وقتى رسيديم خونه، ليست يک سرى از کارها که می‌تونى انجامشون بدى رو بهت می‌دم و با انجام اون کارها می‌تونى پول گردن‌بندت رو بپردازى و البته مادر بزرگت هم براى تولدت بهت يک دلار هديه می‌ده و اين مى‌تونه کمکت کنه.»
جينى قبول کرد.. او هر روز با جديت کارهايى که بهش محول شده بود رو انجام می‌داد و مطمئن بود که مادربزرگش هم براى تولدش بهش پول هديه می‌ده. بزودى جينى همه کارها رو انجام داد و تونست بهاى گردن‌بندش رو بپردازه.
واى که چقدر اون گردن‌بند رو دوست داشت. همه جا اونو به گردنش می‌انداخت: کودکستان، رختخواب، وقتى با مادرش براى کارى بيرون می‌رفت، تنها جايى که اون رو از گردنش باز می‌کرد تو حمام بود، چون مادرش گفته بود ممکنه رنگش خراب بشه!
پدر جينى خيلى دوستش داشت. هر شب که جينى به رختخواب می‌رفت، پدرش کنار تختش روى صندلى مخصوصش می‌نشست و داستان دلخواه جينى رو براش می‌خوند. يک شب بعد از اين‌که داستان تموم شد، پدرجينى گفت:
- جينی! تو منو دوست داری؟
- اوه، البته پدر! می‌دونى که عاشقتم.
- پس اون گردن‌بند مرواريدت رو به من بده!
- نه پدر، اون رو نه! اما می‌تونم رزى عروسک مورد علاقمو که سال پيش براى تولدم بهم هديه دادى بهت بدم، اون عروسک قشنگيه، می‌تونى تو مهمونی‌هاى چاى دعوتش کنى، قبوله؟
- نه عزيزم، اشکالى نداره . . .
پدر گونه‌هاش رو بوسيد و نوازش کرد و گفت: «شب بخير کوچولوى من».
هفته بعد پدرش مجددا ً بعد از خوندن داستان، از جينى پرسيد:
- جينی! تو منو دوست داری؟
اوه، البته پدر! مى‌دونى که عاشقتم.
- پس اون گردن‌بند مرواريدت رو به من بده!
- نه پدر، گردن‌بندم رو نه، اما می‌تونم اسب کوچولو و صورتيم رو بهت بدم، اون موهاش خيلى نرمه و می‌تونى تو باغ باهاش گردش کنى، قبوله؟
- نه عزيزم، باشه، اشکالى نداره!
و دوباره گونه‌هاش رو بوسيد و گفت: «خدا حفظت کنه دختر کوچولوى من، خواب‌هاى خوب ببينی».
چند روز بعد، وقتى پدر جينى اومد تا براش داستان بخونه، ديد که جينى روى تخت نشسته و لباش داره می‌لرزه.
جينى گفت: « پدر، بيا اينجا»، دستش رو به سمت پدرش برد، وقتى مشتش رو باز کرد گردن‌بندش اونجا بود و اون رو تو دست پدرش قل داد.
پدر با يک دستش اون گردن‌بند بدلى رو گرفته بود و با دست ديگه‌اش، از جيبش يه جعبه مخمل آبى بسيار زيبا رو درآورد. داخل جعبه، يک گردن‌بند زيبا و اصل مرواريد بود! پدرش در تمام اين مدت اونو نگه داشته بود.
او منتظر بود تا هر وقت جينى از اون گردن‌بند بدلى صرف نظر کرد، اونوقت اين گردن‌بند اصل و زيبا رو بهش هديه بده . . .
خب! اين مسأله دقيقا ً همون کاريه که خدا در مورد ما انجام ميده!
او منتظر می‌مونه تا ما از چيزهاى بی‌ارزش که تو زندگى بهشون چسبيديم دست برداريم، تا اونوقت گنج واقعی‌اش رو به ما بده.
اين داستان باعث شد تا درباره چيزهايى که بهشون چسبيده بودم بيشتر فکر کنم . . .
باعث شد، ياد چيزهايى بيفتم که به ظاهر از دست داده بودم اما خداى بزرگ، به جاى اون‌ها، هزار چيز بهتر رو بهم داد...
ياد مسائلى افتادم که يه زمانى محکم بهشون چسبيده بودم و حاضر نبودم رهاشون کنم، اما وقتى اونها رو خواسته يا ناخواسته رها کردم خداوند چيزى خيلى بهتر رو بهم داد که دنيام رو تغيير داد . .

احساس ها

 

روزى روزگارى در جزيره‌اى دور افتاده تمام احساس‌ها کنار هم به خوبى خوشى زندگى مى‌کردند.
احساس خوشبختى، پولدارى، عشق، دانايى، صبر، غم، ترس، شهوت و....
و هر کدوم به روش خودشون مى‌زيستند، تا اينکه يه روز احساس دانايى به همه گفت:
هرچه زودتر اين جزيره رو ترک کنين، زيرا به زودى آب اين جزيره را خواهد گرفت واگر بمانيد غرق مى‌شويد.
تمام احساس‌ها با دستپاچگى قايق‌هاى خود را از انبار خونشون بيرون آوردند وتعميرش کردند و پس از عايقکارى و اصلاح پاروها، آن‌ها را به آب انداختند و منتظر روز حادثه شدند.
روز حادثه که رسيد همه چيز از يک طوفان شروع شد و هوا به قدرى خراب شد که همه احساس‌ها به سرعت سوار قايق‌ها شدند و پارو زنان جزيره را ترک کردند. در اين ميان «عشق» هم سوار بر قايقش بود، اما به هنگام دور شدن از جزيره، متوجه حيوانات جزيره شد که همگى به کنار ساحل آمده بودند و احساس «وحشت» را نگه داشته بودند و نمى‌گذاشتند که او سوار برقايق شود.
«عشق» سريع وبدون تعلل برگشت وقايقش را به حيوان‌ها داد و احساس «وحشت» که زندانى شده بود را آزاد کرد. آنها همگى سوار شدند و ديگر جايى براى «عشق» نماند. قايق رفت و«عشق» در جزيره تنها ماند. جزيره لحظه به لحظه بيشتر زير آب مى‌رفت و«عشق» تا زير گردن در آب فرو رفته بود.
او نمى‌ترسيد زيرا احساس «ترس» جزيره را ترک کرده بود. اما نياز به کمک داشت. فرياد زد و از همه احساس‌ها کمک خواست. اما کسى جوابش را نداد.
در همان نزديکى‌ها، قايق دوستش «ثروت» را ديد و گفت:
«ثروت» عزيز به من کمک کن.
«ثروت» گفت متاسفم قايق من پراز پول، شمش و طلاست وجايى خالى ندارد!
«عشق» رو به سوى قايق «غرور» کرد و گفت: مرا نجات ميدهى؟؟؟
«غرور» پاسخ داد:
هرگز تو خيسى و مرا خيس مى‌کنى.
«عشق» رو به سوى «غم» کرد وگفت:
اى «غم» عزيز مرا نجات بده.
اما «غم» گفت:
متاسفم عشق عزيز من اينقدر غمگينم که يکى بايد بياد وخود منو نجات بده!
در اين بين «خوشگذرانى» و «بيکارى» از کنار عشق گذشتند ولى هرگز عشق از آنها کمک نخواست.
از دور «شهوت» را ديد و به او گفت:
«شهوت» عزيز مرا نجات ميدى؟؟؟
«شهوت» پاسخ داد: هرگز، برو به درک، سال‌ها منتظر اين لحظه بودم که بميرى، حالا نجاتت بدم هرگز، هرگز؟؟!
«عشق» که نمى‌تونست نااميد بشه رو به سوى «خدا» کرد گفت:
«خدايا» ...منو نجات بده !
ناگهان صدايى از دور به گوشش رسيد که فرياد مى‌زد:
نگران نباش من دارم به کمکت مى‌آيم.
«عشق» آنقدر آب خورده که ديگه نمى‌توانست خودشو روى آب نگه دارد و بيهوش شد. پس از به هوش آمدن با تعجب خودش را در قايق «دانايى» يافت. آفتاب در حال طلوع مجدد بود و دريا آرام‌تر از هميشه. جزيره آرام آرام داشت از زير هجوم آب بيرون مى‌آمد زيرا امتحان نيت قلبى احساس‌ها ديگه به پايان رسيده بود.
«عشق» برخاست به «دانايى» سلام کرد و از او تشکر نمود. «دانايى» پاسخ سلامش را داد و گفت:
من شجاعتش را نداشتم که به سمت تو بيايم «شجاعت» هم که قايقش دور از من نمى‌توانست براى نجات تو راهى پيدا کند. پس مى‌بينى که هيچکدام از ما تو را نجات نداديم! يعنى اتحاد لازم را بدون نجات تو نداشتيم. عشق حکم فرمانده همه احساس‌هاست و مايه اتحاد آن‌هاست و وقتى نباشد اتحادى وجود نخواهد داشت.
«عشق» با تعجب گفت: پس اون صداى کى بود که به من گفت براى نجات من مياد؟!
«دانايى»گفت:
اون «زمان» بود.
«عشق» با تعجب گفت:
«زمان»؟؟؟!
«دانايى» لبخندى زد و پاسخ داد:
بله «زمان» چون اين فقط «زمان» است که لياقتش را دارد تا بفهمد «عشق» چقدر بزرگ است.

دعا

به یه دل پاک نیاز دارم که واسم دعا کنه از ته دل پاکش.

یعنی میشه..........................

  

فراموشم می کنی به سرعت رفتن، سراغم نمی گیری تا لحظه بودن، مرا بی احساس پنداشتی، ندانستی سراسر احساسم، نفهمیدی چنان غرق در عشقم که با تو غم نمی دانم، بی قرارم تا تو برگردی، جدایی چه سنگین است، بی تو بودن سایه شوم است، تو آنجایی با آرزوهایت خوش و خرم غافل از احوال ما سرمست میگردی، من و دلواپسی هایم درد جدایی می سرائیم، راستی یادم هست قطره اشکی که فرو ریخت از چشم هایت، آنگاه در آغوشم آرمیدی، چگونه باور کنم وفایت را در اوج بی تابی، چگونه بگذرم از خاطره هایت که همچون رودی پیوسته بر من جاری است و به مانند عشقت رهایم نخواهد کرد، از من بر تو تنها چشمه سار روان محبت است که می ماند، باران بی دریغ احساس و شب ناله های بی تو بودن که تو هیچ نشنیده ای از آن، مرا با من رهسپار کردی تا مرز بی فروغ تنهایی، در باورم نیست این لحظه های بی رحم زمانه، من و دست خطی که با هم بغض داریم، خنده هایت از دیدن جمله هایم، صادقانه می گویم، باور کن!

چشمانم را بیاد داری؟ تمنایی داشت که تنها تو می دانستی، نگاهم دیدی و بر رفتنت اصرار کردی، براستی دل شکستن را از که آموختی؟ چگونه مشق وفاداری مینوشتی؟ من در پی دیدار تو، تو در پی دیدار یار، در دیاری بی نشان، از من گذشتی آنچنان که هر لحظه اسیرم در غم علت آن. اکنون کجایی با من بگو، سر در آغوش که داری بازگو، خنده هایت با دیگری، قرار از قلب من می برد ای بی وفا، عهدت شکستی بی دریغ،  هر چه گفتی سوار بر باد شد، گفته هایت در دلم فریاد شد. هر چه گفتم دروغ پنداشتی، جمله راست بود، ولی باورشان نداشتی.

شاید ندانی حس قریب دیدنت را با رقیبی که هیچ نداند از قلب ما، پس چه شد آن شوق و اشتیاق لحظه های واپسین، برق چشمانی که جز تمنایم نداشت، گرفتار هوای که شد؟ آمدی با دلبری هایت اسیرم ساختی، دیدی چگونه عشق تو شد مکتبم، اکنون رهایم می کنی؟

من و حس اینکه هر لحظه اینجایی، چشمهای به اشک نشسته ام در غروبی از جنس شب، غروری که شکاندی، عشقی که انکارش کردی، دستهایم که می نویسند، گرمایی که یادت هست، انتظارت را خواهیم کشید تا که بیایی، صبوری می کنیم تا لبخندت را دوباره ببینیم و تو تلخی احساس غریبانه ما را که از نبودنت زنگار بسته است، هنوزم باور نداری؟

شبها برایت می نویسم، تو را می طلبم که دلم را تصاحب کرده ای، در پس این دلدادگی قصه ای ناگفته دارم، که تاب گفتنش را هیچ ندارم، حتی با تو که محرمی جز تو ندارم، آشنایی با سرگذشتم اما راز دلم با تو نگویم. قلب من خانه ای دارد با دری همیشه باز بروی تو.

 میهمان قلبم باش بار دگر ای بی وفا!

18 ساله شدم

 

گروه گل یاس
 
 
 
امروز تولدمه ۱۸ سال پیش تو همچین روزی متولد شدم(جهان دگرگون شد).

مثل همیشه سورپرایز شدم توسط مامان بابا و خیلی از دوستای قدیمی که خیلی بهم لطف کردن و ازشون ممنونم.

کلی هم کادو گرفتم  حالا چه جوری جبران کنم (شهریور)خدا بخیر کنه.

خاطرات مدرسه

امروز می خوام برای اولین بار از خودم بنویسم همه صداشون دراومده فکر کردم درمورده چی بنویسم دیدم دلم واسه مدرسه تنگ شده واسه روزایی که مدرسه رو میپیچوندم حالا پشیمونم چون اون روزا دیگه تکرار نمیشه.نایت اسکین

ادما هرچی بزرگتر میشن دلشون کوچیکتر میشه این طبیعته همه ادماست هیچ وقت توی اون موقعیتی که قرار داریم قدر نمیدونیم وقتی از دستشون میدیم میفهمیم چی از دست رفته پشیمونی هم دیگه سودی نداره.

خدایی دبیرستان یه چیز دیگست هیچی جاشو نمیگیره.همه یه خاطره از تقلب کردنشون دارن ولی من هیچ وقت تقلب نکردم(وجدان درد میگرفتم) اخه هیچکس تو کلاسمون درس خون نبود که بشه ازش تقلب کرد همیشه برگه هامون سفید بود.

نایت اسکین 

 همه فقط میومدیم مدرسه واسه بیرون رفتنمون برنامه میذاشتیم وای که چقدر معلمارو اذیت میکردیم تازه وقتی از کلاس بیرونمون میکردن خوشحال میشدیم معلمه وقتی میخواست تنبیه بشیم میگفت بشینید سرکلاس درس بخونید من میرم بیرون.نایت اسکینچقدر تو کلاس میرقصیدیم.چقدر اخراج میشدیم.

یادش بخیر چقدر سر چیزای الکی دعوا میکردیم ولی الان همش واسمون خاطره شد یاد گرفتیم قدر لحظه هامونو بدونیم.

تقدیم به بچه های گل دبیرستان هدی

مادر سر چشمه گیتی...

 
 
غنچه ای در سبزه زار زیبای طبیعت شکفت و کلمه ی مادر ، در پهنه گلبرگان سرخ آن او که همچون خون مادر است ، بیرون جهید و خود را در آسمان بیکران آبی  سوار بر بال پرنده محبت دید.
آری! به راستی مادر کیست که گیسوانش هم چون گیسوان فرشته طلایی است؟ مادر کیست که زمزمه محبتش لالایی اوست؟
مادر آنست که گهواره چوبین فرزندش را از لابلای صخره ها و از میان آبشارها و صدها گل زیبای یاسمن بیرون می کشد و با دستان مهرآمیزش آن را تکان می دهد...
مادر آنست که اشکش همچون شبنم بر قلب گلبرگ ، گل عشق است، صدایش هم چون مرغ غزل خوان در طبیعت است و بوسه اش همچون نور خورشید بر سبزه زار است و استواریش همچون کوهی بر دل خاک...روزت را ارج می نهم و بوسه میزنم بر جای پایت.
مادرم:
قدمهایت را بر روی چشمانم بگذار، تا چشمانم بهشت را نظاره کنند...