تولدم مبارک

هر سال روز تولدم سردرگمم، تلخم، بدم! نه واسه اینکه یه سال بزرگتر یا بهتر بگم پیرتر میشم، واسه اینکه دلم میخواد تنها باشم و فکر کنم به سالی که گذروندم، به تغییراتم، به تک تکِ اشتباهاتم، به همه چی ... اما فرصت تنهایی رو باید با چنگ و دندون بدست بیارم و این تلخم میکرده!

هر سال حسِ خرگوشِ بارون خورده ی تنهایی رو داشتم که تو لونه ی کوچیکش گیر کرده و دست های زیادی تلاش می کنن که از لونه بکشنش بیرون و زورکی بهش محبت کنن، اما امسال یا بهتر بگم امروز حس کردم می تونم همه ی زندگی رو یکجا با خوبی و بدیش بپذیرم!

امسال خواسته یا ناخواسته برای اولین بار به خواسته ام احترام گذاشته شد و برای اولین بار یک روز قبل از تولدم کسی به لبخند دعوتم کرد. برای اولین بار لبخندم ساختگی نبود و ذوقم از ته دل ...

هر روز و همیشه چیز تازه ای برای حس کردن وجود داره و زمانی برای تغییر، پس این بار گُم نمیشم، از دسترس خارج نمیشم و از تک تکِ محبت ها لذت خواهم برد!

+ مرسی که هنوزم بیادم هستین، آقا رامین مگه میشه فراموشت کرده باشم؟! از خودت آدرس نذاشتی واسه همین نتونستم برات پیغامی بذارم! هر جا هستی خوش و سلامت باشی ...

گاهی

گاهی دلم میخواد اینی که هستم نباشم!

دلم میخواد تو خیابون داد بزنم، تو پارک بشینم سربه سر مردم بذارم، بدجنسی کنم یا یه روز کامل گند بزنم به تمام برنامه هام و بعد با فشار یه دکمه اون روز رو از تاریخ زندگیم پاک کنم!

شاید تو اون روز برم بالای برج میلاد و اولین آدم تنهایی که میاد بالا رو ببوسم، شاید اونقدر بد بشم که یه نفری که خیلی اذیتم کرده رو بازیچه کنم، شاید یه سیلی که یکی حقش بوده رو حواله اش کنم اونم وسط جمع، شاید به اونی که خیلی دوسش دارم بگم از تنهایی چه عذابی میکشم، شاید به همه بگم: خب بی معرفتا منم آدمم، شاید این کوله باری که هر کسی یه وزنه ای گذاشته توش رو بذارم زمین و بگم: این مشکل خودته من جا زدم و بگم: اونقدر ها که به نظر میاد قوی نیستم ...

ولی میدونی آخر همه ی این خیالها بازم میگم: خدایا اگه میخوای همچین حالِ سنگینی بهم بدی ممنونت میشم اگه اون دکمه ی دیلیت رو فراموش نکنی. آخرش می بینم ته دلم نمیخوام آزاد به آزار باشم...

فقط میخوام یه روز اونی که هستم نباشم، همین!

خاطرات همیشه زنده

داشتم آرشیو وبلاگو میخوندم، نظرات پستی که بعد از برگشتنم گذاشته بودم رو باز کردم! شعرایی که سحر عزیزم واسم گذاشته بود ...

چه خاطراتی رو اینجا تجربه کردیم، دلم برات یه ذره است سحر کاش ازت خبری داشتم!

تصمیم گرفتم به یاد خاطره های قشنگ دیروز و به یاد دوستایِ خوبی که اینجا داشتم و الان دیگه نیستن اینجا بنویسم مثل قبل! خدا میدونه چه حسِ قشنگی نسبت به اینجا دارم، انگار یه تیکه از زندگیم اینجاست . باورم نمیشه که اینجا، این وبلاگ مسیر زندگیمو کاملاً عوض کرد ...

دوستتون دارم و همیشه ی همیشه به یادتونم امیدوارم دوباره مثلِ قبل کنار هم باشیم ...

 

تک و تنها در اين اتاق بی روح
مانده ام همراه خاطرات ديروز
دلم گرفت از بس گفتم مياد
آخه تا کی باشم چشم انتظارت
شايد اين لحظه که هستم به يادت
تو باشی همراه دل بستگی هات
باشی همراه دل دادگی هات
شايد ...

 

گاهی اوقات گفتن بعضی کلمات انقدر سخت می شود
که شکستن بغض سینه برای همیشه نا ممکن است
دوستت دارم ...
می نویسم .. به همه می گویم.... اما در مقابل دیدگانت صدایی از من بر نمی آید
می خواهم فریاد بزنم در آغوش بر گیرمت اما تردیدی مبهم توانش را از من می گیرد
حال تو می روی .نمی خواهم بروی .بمان...! اما تمنای محالیست
که بمان و منتظر باش . دورتر می شوی و من دریغ از یک کلمه:
بمان!!!

 

آنچنان دلتنگم که نمی دانم باید چگونه نبودنت را باور کنم !
دلتنگم. دلتنگ لحظه های ناب با هم بودن...دلتنگ شنیدن زمزمه دوستت دارم؛ دلتنگ تکرار هزارباره دوست داشتن و باور کردن عشق. دلتنگ دیدنت؛ شنیدنت و حس کردن حضورت...
و نمی دانی این دلتنگی که دلهره است و نگرانی و حسرت چه شیرین است و چقدر لذت بخش.
و من از آن روز که دلم برای این دلتنگی ها تنگ شود؛ میترسم...
کاش مى شد تو را درک کنم کوچه ى فاصله را ترک کنم یا که ترکت کنم و بار دیگر معناى فاصله را درک کنم!

زندگی

شب آرامی بود
می روم در ایوان، تا بپرسم از خود
زندگی یعنی چه؟
مادرم سینی چایی در دست
گل لبخندی چید ،هدیه اش داد به من
خواهرم تکه نانی آورد ، آمد آنجا
لب پاشویه نشست
پدرم دفتر شعری آورد، تکیه بر پشتی داد
شعر زیبایی خواند ، و مرا برد، به آرامش زیبای یقین
:با خودم می گفتم
زندگی، راز بزرگی است که در ما جاریست
زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست
رود دنیا جاریست
زندگی ، آبتنی کردن در این رود است
وقت رفتن به همان عریانی؛ که به هنگام ورود آمده ایم
دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد؟
!!!هیچ
زندگی ، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند
شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری
شعله گرمی امید تو را، خواهد کشت
زندگی درک همین اکنون است
زندگی شوق رسیدن به همان
فردایی است، که نخواهد آمد
تو نه در دیروزی، و نه در فردایی
ظرف امروز، پر از بودن توست
شاید این خنده که امروز، دریغش کردی
آخرین فرصت همراهی با، امید است
زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک
به جا می ماند
زندگی ، سبزترین آیه ، در اندیشه برگ
زندگی، خاطر دریایی یک قطره، در آرامش رود
زندگی، حس شکوفایی یک مزرعه، در باور بذر
زندگی، باور دریاست در اندیشه ماهی، در تنگ
زندگی، ترجمه روشن خاک است، در آیینه عشق
زندگی، فهم نفهمیدن هاست
زندگی، پنجره ای باز، به دنیای وجود
تا که این پنجره باز است، جهانی با ماست
آسمان، نور، خدا، عشق، سعادت با ماست
فرصت بازی این پنجره را دریابیم
در نبندیم به نور، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم
پرده از ساحت دل برگیریم
رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم
زندگی، رسم پذیرایی از تقدیر است
وزن خوشبختی من، وزن رضایتمندی ست
زندگی، شاید شعر پدرم بود که خواند
چای مادر، که مرا گرم نمود
نان خواهر، که به ماهی ها داد
زندگی شاید آن لبخندی ست، که دریغش کردیم
زندگی زمزمه پاک حیات ست ، میان دو سکوت
زندگی ، خاطره آمدن و رفتن ماست
لحظه آمدن و رفتن ما ، تنهایی ست
من دلم می خواهد
قدر این خاطره را دریابیم.

قضاوت

زود قضاوت نکنیم!

زن جوانی در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود. چون هنوز چند ساعت به پروازش باقی مانده بود، تصمیم گرفت برای گذراندن وقت کتابی خریداری کند. او یک بسته بیسکوئیت نیز خرید و بر روی یک صندلی نشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد.

مردی در کنارش نشسته بود و داشت روزنامه می‌خواند. وقتی که او نخستین بیسکوئیت را به دهان گذاشت، متوجه شد که مرد هم یک بیسکوئیت برداشت و خورد. او خیلی عصبانی شد ولی چیزی نگفت. پیش خود فکر کرد : بهتر است ناراحت نشوم. شاید ... اشتباه کرده باشد.

ولی این ماجرا تکرار شد. هر بار که او یک بیسکوئیت برمی‌داشت، آن مرد هم همین کار را می‌کرد. اینکار او را حسابی عصبانی کرده بود ولی نمی‌خواست واکنشی نشان دهد. وقتی که تنها یک بیسکوئیت باقی مانده بود، پیش خود فکر کرد : حالا ببینم این مرد بی‌ادب چکار خواهد کرد؟ مرد آخرین بیسکوئیت را نصف کرد و نصفش دیگرش را خورد. این دیگه خیلی پرروئی می‌خواست! زن جوان حسابی عصبانی شده بود.

در این هنگام بلندگوی فرودگاه اعلام کرد که زمان سوار شدن به هواپیماست. آن زن کتابش را بست، چیزهایش را جمع و جور کرد و با نگاه تندی که به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه اعلام شده رفت. وقتی داخل هواپیما روی صندلی‌اش نشست، دستش را داخل ساکش کرد تا عینکش را داخل ساک قرار دهد و ناگهان با کمال تعجب دید که جعبه بیسکوئیتش آنجاست، باز نشده و دست نخورده!

خیلی شرمنده شد! از خودش بدش آمد ... یادش رفته بود که بیسکوئیتی که خریده بود را داخل ساکش گذاشته بود. آن مرد بیسکوئیت‌هایش را با او تقسیم کرده بود، بدون آن که عصبانی و بر آشفته شده باشد! در صورتی که خودش آن موقع که فکر می‌کرد آن مرد دارد از بیسکوئیت‌هایش می‌خورد خیلی عصبانی شده بود. و متاسفانه دیگر زمانی برای توضیح رفتارش و یا معذرت‌خواهی نبود.

پاییز هزار رنگ

جلویِ پنجره ی اتاقم می ایستم، پرده رو کنار میزنم و به منظره ی روبروی پنجره نگاه میکنم! یه آپارتمانِ بلند بدقواره سمتِ چپه که با بی ادبیِ تمام پشتشو به من کرده تا فقط بافتِ سیمانیِ سفید و خشنش باشم و یه اسکلت ساختمونی ام سمتِ راسته که صدایِ گُم کارگراش از لابلایِ صدای ضربه های پتک هر روز تاکید میکنه که زندگی تو اون اسکلتِ تازه متولد شده جریان داره ...

بالا آسمونِ خاکستری رنگ و پایین گل ها و درختایِ به هم ریخته و خشک شده ی حیاط خونمون! اصلاً منظره اشو دوس ندارم اما سعی میکنم به خاطر بسپارمش ...

 

چه بسیار نگاهها ، در جهان سرگردانند که در چشمی جای گیرند ..

و چه بسیار فریادهایی که بر سنگ خاموش بوسه میزنند ..

یه دنیا امید ...

دیگه حس نوشتن ندارم !

اگه اینجا رو نگه داشتم و حذف نکردم بخاطر خاطرات خوبی بود که اینجا تجربه کردم و هیچوقتم از ذهنم پاک نمیشن.

بخاطر اون کاکتوس شیطون و سحر مهربونی که هر ثانیه برای دیدنشون تو اینجا لحظه شماری میکردم اما انگار یادم رفته بود که از اون موقع ها چند سالی گذشته ، هممون بزرگتر شدیم و شاید دنیامون فرق کرده .

برگشتم که شاید بازم اونروزا رو تجربه کنم اما نه سحری بود و نه ...

هر جا که هستین و به هر کاری که مشغول براتون بهترین ها رو میخوام ، قول میدم که هیچوقت خوبی هاتون از ذهنم پاک نمیشه . هنوزم مثه اونوقتا دوستتون دارم !

مراقب خودتون باشین

+ تازه برگشتم تهران ، دارم سعی میکنم دوباره زندگی کنم و از نو ...

معجزه !!

 

 

یه معجزه منو به زندگی برگردوند ... من برگشتم مثله یه نوزاد تازه متولد شده !

 

  نامه بسیار زیبای نادر ابراهیمی به همسرش ...


همسفر!


در این راه طولانی كه ما بی‌خبریم
و چون باد می‌گذرد
بگذار خرده اختلاف‌هایمان با هم باقی بماند
خواهش می‌كنم! مخواه كه یكی شویم، مطلقا
مخواه كه هر چه تو دوست داری، من همان را، به همان شدت دوست داشته باشم
و هر چه من دوست دارم، به همان گونه مورد دوست داشتن تو نیز باشد
مخواه كه هر دو یك آواز را بپسندیم
یك ساز را، یك كتاب را، یك طعم را، یك رنگ را
و یك شیوه نگاه كردن را
مخواه كه انتخابمان یكی باشد، سلیقه‌مان یكی و رویاهامان یكی.
هم‌سفر بودن و هم‌هدف بودن، ابدا به معنی شبیه بودن و شبیه شدن نیست.
و شبیه شدن دال بر كمال نیست، بلكه دلیل توقف است

عزیز من!

دو نفر كه عاشق‌اند و عشق آنها را به وحدتی عاطفی رسانده است، واجب نیست
كه هر دو صدای كبك، درخت نارون، حجاب برفی قله علم كوه، رنگ سرخ و بشقاب
سفالی را دوست داشته باشند.
اگر چنین حالتی پیش بیاید، باید گفت كه یا عاشق زائد است یا معشوق و یكی كافی است.
عشق، از خودخواهی‌ها و خودپرستی‌ها گذشتن است اما، این سخن به معنای
تبدیل شدن به دیگری نیست .
من از عشق زمینی حرف می‌زنم كه ارزش آن در «حضور» است نه در محو و نابود
شدن یكی در دیگری.

عزیز من!

اگر زاویه دیدمان نسبت به چیزی یكی نیست، بگذار یكی نباشد .
بگذار در عین وحدت مستقل باشیم.
بخواه كه در عین یكی بودن، یكی نباشیم..
بخواه كه همدیگر را كامل كنیم نه ناپدید .
بگذار صبورانه و مهرمندانه درباب هر چیز كه مورد اختلاف ماست، بحث كنیم
،اما نخواهیم كه بحث، ما را به نقطه مطلقا واحدی برساند.
بحث، باید ما را به ادراك متقابل برساند نه فنای متقابل .
اینجا سخن از رابطه عارف با خدای عارف در میان نیست .
سخن از ذره ذره واقعیت‌ها و حقیقت‌های عینی و جاری زندگی است.
بیا بحث كنیم.
بیا معلوماتمان را تاخت بزنیم.
بیا كلنجار برویم .
اما سرانجام نخواهیم كه غلبه كنیم.
بیا حتی اختلاف‌های اساسی و اصولی زندگی‌مان را، در بسیاری زمینه‌ها، تا
آنجا كه حس می‌كنیم دوگانگی، شور و حال و زندگی می‌بخشد نه پژمردگی و
افسردگی و مرگ، حفظ كنیم.
من و تو حق داریم در برابر هم قدعلم كنیم و حق داریم بسیاری از نظرات و
عقاید هم را نپذیریم.
بی‌آن‌كه قصد تحقیر هم را داشته باشیم .


عزیز من!

 بیا متفاوت باشیم.

ای شما!

ای تمام عاشقان ِ هر کجا!

از شما سوال می‌کنم:

نام یک نفر غریبه را

در شمار نامهای‌تان اضافه می‌کنید؟

 یک نفر که تا کنون

ردپای خویش را

لحن مبهم صدای خویش را

شاعر سروده‌های خویش را نمی‌شناخت
گرچه بارها و بارها
نام این هزار نام را
از زبان این و آن شنیده بود

یک نفر که تا همین دو روز پیش
منکر نیاز گنگ سنگ بود

گریه‌ی گیاه را نمی‌سرود

آه را نمی‌سرود

شعر شانه‌های بی‌پناه را
حرمت نگاه بی‌گناه را
و سکوت یک سلام

در میان راه را نمی‌سرود

نیمه‌های شب
نبض ماه را نمی‌گرفت
روزهای چهارشنبه ساعت چهار

بارها شماره‌های اشتباه را نمی‌گرفت

ای شما!

ای تمام نام‌های هر کجا!

زیر سایبان دست‌های خویش

جای کوچکی به این غریب بی پناه می‌دهید؟

این دل نجیب را

این لجوج دیر باور عجیب را
در میان خویش

راه می‌دهید؟

دوستت می دارم و بیهوده پنهان می کنم

 خلق می دانند و من انکار ایشان می کنم

 عشق بی هنگام من تا از گریبان سر کشید

از غم رسوا شدن سر درگریبان میکنم
 
دست عشقت بند زرین زد به پایم این زمان
 
کاین سیه کاری به موی نقره افشان میکنم
 
سینه پر حسرت و سیمای خندانم ببین
 
زیر چتر نسترن آتش فروزان میکنم
 
دیده بر هم مینهم تا بسته ماند سر عشق
 
این حباب ساده راسرپوش طوفان میکنم
 
این من و این دامن و این مستی آغوش تو
 
تا چه مستوری من آلوده دامان میکنم
 
دست و پا گم کرده و آشفته می مانم به جای
 
نعمت وصل تو را اینگونه کفران میکنم
 
ای شگرف، ای ژرف، ای پر شور، ای دریای عشق
 
در وجودت خویش را چون قطره ویران میکنم
 
تا چراغانی کنم راه تو را هر شامگاه
 
اشک شوقی نو به نو آویز مژگان میکنم
 
زان نگاه کهربایی چاره فرمان بردن است 

هر چه میخواهی بگو آن میکنم آن میکنم
 

سیمین بهبهانی

تـــــــولــــــــدت مبــــــــارک سپیـــــــــــدارم !!!

 

 تولدت مبارک سپیدارم

 

                                                           

باورم نمیشه یکساله شدی !

چه روزایی رو باهات گذروندم ؟!

دارم رو پله های خاطراتم با تو قدم میزنم !!

چه خاطره های تلخ و شیرینی باهات دارم ؟! 

تو این یکسال همدمم شدی

و خنده ها و گریه هامو دیدی

دلم میخواست جوره دیگه ای تولدتو جشن بگیرم

اما انگار قسمت توام مثل من تنهاییه

جای خیلی ها اینجا خالیه ؟! 

سحر، کاکتوس، رضا

 وهمه ی اونایی که تو این یک سال

به سپیدار سبز سر میزدند

دلم واسه روزای با هم بودنمون تنگ شده

نمیخوام باز غمگین باشم آخه امروز تولده سپیدارمه

پس بازم مثل همیشه کنار همدیگه ایم سپیدارم

خودم تنهایی تولدتو جشن میگیرم

بذار اشکامو پاک کنم

 

 حالا یه جشن کوچولو به مناسبت :

 

 یکساله شدن سپیدار سبز

 

 

 

 

تــــــو کــــدومشــــی ؟؟؟

 

 ۱.  یکی دلش به صد دل بنده !

 ۲.  یکی صد دل به یه دل می بنده !

 ۳. یکی یه دل به یه دل می بنده و تا آخر پایبنده!

 ۴.  یکی دل به هیشکی نمی بنده !

 ۵. یکی نمی دونه دلش به کی بنده!

  ۶. یکی هر بار به یکی دل می بنده !

 ۷.  یکی دل می بنده تا بخنده !

 ۸. یکی ام دلش آکبنده، مونده به کی دل ببنده !

 

به نظرت تو کدومشی ؟؟؟

 

آرزوی مــــن ایــن اســت ...

 

 

 

 آرزوی من این است:

که دو روز طولانی..

 در کنار تو باشم فارق از پشیمانی

 آرزوی من این است:

یا شوی فراموشم..

 یا که مثل غم هر شب گیرمت در آغوشم

  آرزوی من این است:

که تو مثل یک سایه ..

سر پناه من باشی، لحظه ی تر گریه

 آرزوی من این است:

نرم و عاشق و ساده ..

همسفر شوی با من در سکوت یک جاده

 آرزوی من این است:

هستی تو من باشم ..

لحظه های هوشیاری مستی تو من باشم

 آرزوی من این است:

تو غزال من باشی ..

تک ستاره ی روشن در خیال من باشی

 

 آرزوی من این است:

درشبی پر از رویا ..

پیش ماه و تو باشم لحظه ای لب دریا

 آرزوی من این است:

از سفر نگویی تو ..

آرزویی کن اوج آرزویی تو

 آرزوی من این است:

مثل لیلی و مجنون ..

پیروی کنیم از عشق این جنون بی قانون

 آرزوی من این است:

زیر سقف این دنیا ..

من برای تو باشم ، تو برای من تنها

 آرزوی من این است

 تقدیم به کسی که همه ی وجودم..

لبریز از عشق پاکش شده..

کسی که این مدت تو شادی و غم..

 لحظه ای تنهام نذاشت..

دوستت دارم رضای عزیزم

 

حتــــــی وقـــت مــــردن هـــم ســـراغتـــو میگیــــرم !!!

 

 

مـــــــــــــــن همــــــــــــــــون جزیـــــــــره بودم ، خاکــــــــــی و صمیمـــــــــــی و گـــــــــرم

  واسه عشق بازی موج ها، قامتم یه بستر مرگ  

یــــــــــــــــه عزیـــــــــز دردونـــــــــه بودم پـــــــــیش چشــــــــــم خیــــــــــــس مـــــوج ها

  یه نگین سبز خـــالص، روی انـــــگشتر دریا 

تـــــــــا کــــــــه یـــــــک روز تـــــــو رسیـــــــدی , تـــــــوی قلبـــــــــم پـــــا گذاشتـــــــــی

   قصه های عاشقی رو تو وجودم جا گذاشــتی 

زیـــــــــر رگبــــــــــــــار نگـــــــــــــاهت دلــــــــــــــــم انگــــــــــــــــار زیـــــــــــر و رو شد

   برای داشتن عشقت ، همه جونم آرزو شــــــد 

تــــــــــــــا نفـــــــــــــس کشیــــــــــــدی انـــــــــــگار، نفســــــــــــم بریـــــــــــــد تو سیـــــنه

  ابر و باد و دریا گفتن : حس عاشقی همینه 

اومـــــــــــدی تـــــــــو ســــرنوشتــــــــــــم بـــــــــــی بهـــــــــــونه پـــــــــــــــا گذاشــــــــتی

  امـــــا تا قایقی اومد ، از من و دلم گذشتی 

رفتــــــــی بــــــــــــا قایــــــــــــــــق عشـــــــــــقت ســـــــــــــوی روشـــــــــــنی فـــــــــــردا

  من و دل اما نشستیم چشم به راهت، لب دریا 

دیـــــــــــــــگه رو خـــــــــــــــاک وجــــــــــــــــودم نه گلـــــــــــــی هســـــــــت، نه درختی

  لحظه های بی تو بودن میگذره ، اما به سختی 

دل تنهــــــــــــــــا و غریـــــــــــــبم ، داره ایـــــــــــــــن گــوشـــــــــــــه میمـــــــــــــــــیره

  ولی حتی وقت مردن ، باز سراغتو میگیره 

میــــــــــــرسه روزی کــــــــــــه دیـــــــــــــــــگه قعــــــــــــــــر دریــــــــا، میشه خونه ام

  اما تو دریای عشقت ، باز یه گوشه ای می مونم 

 

 

 

 

 

تقدیم به کسی که منو با یه دنیا خاطره

 

 تنها گذاشت و رفت

 

 کسی که عادت به نبودنش

 

 مثل فراموش کردنش غیر ممکنه  

 

 

 

خـــــــــــــــــدایـــــــــا بـــــــــــازم تنهــــــــــام نــــذار !!!

 

 سلام دوستای مهربونم

ببخشید واسه آپ کسی رو خبر نکردم

دلم گرفته بود چند خطی نوشتم

واسه اینکه کمی سبک بشم

 

 

 

 

 

 تو زندگیم مواقعی پیش میاد که احساس سردرگمی میکنم

انگار تو یه دایره ی بسته  گیرافتادم وهیچ کس نمیتونه حسمو بفهمه

انگار زبون من با زبون بقیه ی آدما فرق داره ...

گاهی وقتا  حتی  اجازه ندارم حسمو بگم

 واونقدر تنهام  که ناخوداگاه از این همه تنهایی قلبم به درد میاد

 واشکام بی اختیار جاری میشن !!!

اما بعد از مدتی ،وقتی با خودم خلوت میکنم و به روند زندگیم نگاه می کنم

 ولحظه های خوشی و ناخوشیم رو  به یاد میارم

 میفهمم که:اون کسی که تو گذشته منواز ناخوشی ها رها کرد حالا هم هست

اونی  که سخت ترین تصمیم گیریها رو به روش خودش برام آسون میکرد

حالا هم هست !!!

اونی که  بعداز سختیها ویاد گرفتن اون چیزایی که باید یاد میگرفتم

 لذت شادی رو به قلب و روحم چشوند

 حالا هم آماده است تا مهرش رو نثارم کنه !!!

پس این همه اندوه واحساس تنهایی برای چیه ؟؟؟

وتازه میفهمم که غم و اندوهم  به این خاطر بوده  که

 خودم رو از اون جدا حس میکردم ...

خدایا منو ببخش که گاهی وجودتو حس نمیکنم !!! منو ببخش !!!

دلم میخواد چشامو ببندم 

 واسه چند لحظه ام شده به هیچ چیزه عذاب آوری فکر نکنم 

 و وقتی چشامو باز میکنم: همه چیز اونجوری بشه که من میخواستم !!!

 یعنی میشه خدا ؟؟؟؟؟ 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

چـــــــــه دردی اســــــــت در میـــــــــان جمـــــــــــع بودن ، ولی در گوشـــــــه ای تنهـا نشستن

برای دیگران چون کوه بودن ، ولی در چــــشم خود آرام شکــــستن

 بـــــــرای هر کســــــی شعـــــری سرودن ، ولـــــی لبـــــهای خـــــود هـــــمــــــواره بستــــــــن

به رسم دوستی دستی فشـــــردن، ولی با هـــر سخن قلبی شکــــستن

 به نـــــزد عاشقــــــان چون سنــــگ خامــــــوش ، ولــــی در بطـــــن خود غوغـــــا نشــــستن

به غـــربت دوستـــان بر خــــاک سپردن ، ولی بردل امید خانه بستن

 به مـــــــــن هر دم نــــوای دل زنـــــد بانـــگ ، چه خـــــوش باشد از این غم خانـــه رستـــن

چه دردی است  در میان جمع بودن ، ولی در گوشه ای تنها نشستن

 

 

  

 

 

خـــــواستگــــاري در دوره هـــــاي مـــخـتلف !!!

                             

                                 

           سلام به دوستای گلم واسه این پست یه متن طنز

                  در مـــــورد خواستــــگاری واستـــــون گـــذ اشتم

             خواهــــش میکنـــــم بخونیــــن بعد نظـــر بدین

                  در ضمن ببخشید که عکسا  زیاد به متن نمیخوره

                      ازشون خوشم اومد گذاشتم به نظرم خوشملن

                              

         

     يــــــك هفـــــته پـــــس از خـــــلقــــت آدم:


چون حوا بدون پدر و مادر بود آدم اصلا مشكلي نداشت

 و چاي داغ را روي خودش نريخت.

    پانصــــد ســـــال پــــس از خلـــــقــــت آدم:


با يه دونه دامن از اون چيني خال پلنگي ها ميري توي غار طرف.

بلند داد مي زني:هاكومبازانومبا (يعني من موقع زنمه)


بعد ميري توي غار پدر و مادر دختره.

 با دامن چين چيني جلوت نشسته اند و مي گن:

                                                                  از خودت غار داري؟   

                   دايناسور آخرين مدل داري؟ بلدي كروكديل شكار كني؟

                                                 خدمت جنگ عليه قبيله ادم خوارها رو انجام دادي؟

بعد عروس خانم كه اون هم از اين دامناي چين چيني پوشيده

با ظرفي كه از جمجمه سر بچه دايناسور ساخته شده برات چاي مياره و تو مي ريزي روي خودت.
          
    دو هـــزار و پانصد سال بعد از اختراع آدم:


انسان تازه كشاورزي را آموخته.

وقتي داري توي مزرعه به عنوان شخم زدن زمين عمل مي كني

 با ديدن يه دختر متوجه ميشي كه بايد ازدواج كني.   

                                               براي همين با مقدار زيادي گندم به مزرعه پدر دختره ميري .

اونجا از تو مي پرسند:جز خودت كه اومدي خواستگاري، چند تا خر ديگه داري؟

چند متر زمين داري؟چند تا خوشه گندم برداشت مي كني؟

                             آيا خدمت در لشگر پادشاه رو به انجام رسانده اي؟
                                        بعد عروس خانم با كوزه چاي وارد ميشه...

 و شما هم واسه اينكه نشون بدي خيلي هول شديد تمام كوزه رو روي سرتون خالي مي كنيد

       ده ســـــــــــــــــــــال قـــبـــــــــــــــــــل:


شما پس از اتمام خدمت مقدس سربازي به اين نتيجه مي رسيد كه بايد ازدواج كنيد

                        و از مادرتان مي خواهيد كه دختري را برايتان انتخاب كند.

  در اينجا اصلا نيازي نيست كه شما دختر را بشناسيد ...

چون پس از ازدواج به اندازه كافي فرصت براي شناخت وجود دارد.

در ضمن سنت چاي ريزون كماكان پا بر جاست. 

      هـــــــــــــــــــــــم اكنــــــــــــــــــــــــــون:


به دليل پيشرفت تكنولوژي در حال حاضر شما به آخرين نسخه ياهو مسنجر احتياج داريد.

البته از"ام اس ان" يا "آي سي كيو"هم مي توانيد استفاده كنيد

 ولي انها آيكنهاي لازم براي خواستگاري را دارا نمي باشند .

 پس از نصب ياهو مسنجر به يك روم شلوغ رفته هر اسمي كه به نظرتان زيباست "اد" مي كنيد...

 و با استفاده از آيكنهاي مربوطه خواستگاري را انجام مي دهيد .

 البته ياهو قول داده كه نسخه جديد داراي امكانات ازدواج و زندگي مشترك نيز باشد .

                                                      

                           

                         

     Tank you _ bahar   

 

مــیگــــن بازیـــــه ولــــــی بیشتـــــر معرفیـــــه خــــودمـــــه !!!

 

 

 

 

سلام دوستای همیشه مهربونم

 

حالتون که خوبه انشاالله ؟؟؟ خدا رو شکر که خوبین !!!

 

این آپی که الان می بینین رو یکی از دوستان گذاشت سر دستم

 

اگه مجبورین توصیفاتی که در مورد خودم گفتم رو تحمل کنین مقصر ایشون هستن نه بنده

 

اگه شد حتما آدرس وبشو میدم بهتون تا هر چی دلتون میخواد به ایشون بگین نه به اینجانب!!!

 

به توصیف ایشون این یه بازیه، ولی من که تو این مورد بازی نمی بینم؟؟؟

 

به نظرم بیشتر یه جور حرف کشیدنه از زیر زبون بچه ها !!!

 

ای سرشناس ناقلا !!!

 

بهر حال موظف بودم که این آپ رو انجام بدم

 

چند تا سواله که باید جوابشو بدم و بعدم چند نفر رو دعوت کنم!!!

 

 

 

 

 

 

۱- خودتو معرفی کن ؟؟؟

 

 اسممو که همه میدونین : بهار ، ۲۲سالمه، البته کمتر از دو ماهه دیگه میشه ۲۳ سالم

ساکن تهران هستم مهم نیست کجاش!!! و حسابداری خوندم !!!

متاسفانه یا خوشبختانه ، نمیدونم کدومش بهتره ؟؟؟ خواهر و برادر هم ندارم !!!

شماره شناسنامه رو هم بعدا در اسرع وقت  میدم خدمتتون ، ممکنه لازمتون بشه !!!

اما در مورد خلقیاتم :

اینکه آدم فوق العاده احساساتی هستم نه اینکه خودم بگم، به گفته ی دیگران

ولی خوب خودمم به این نکته پی بردم !

چون متاسفانه گاهی وقتا بدجوری چوبه احساساتی بودنم رو خوردم

برخلاف اون خصوصیت قبلی آدم خیلی خیلی مغروری هم هستم!!!

گاهی وقتا به خاطر همین غرور نمیتونم احساسات درونی ام رو به زبون بیارم

ولی سعی میکنم تا بشه بهش غلبه کنم چون معتقدم احساسات خوبمون رو

در مورد آدمایی که خیلی زیاد دوستشون داریم باید  حتما به زبون آورد چون:

ممکنه بعدا باعث ندامت و حسرت بشه !!!

در ضمن گاهی وقتا هم خیلی زود رنج میشم ممکنه کوچکترین چیزی ناراحتم بکنه !!!

و مدتها فکرم رو مشغول کنه و مثل خوره بیفته به جونم

خیلی پر حرف نیستم بخصوص مواقعی که زیاد سرحال نباشم اصلا حرف نمیزنم

چون میدونم که اگه حرف هم بزنم باعث پشیمونی میشه!!!

به خاطر همین سعی میکنم تو اون مواقع سکوت کنم یا کمتر حرف بزنم

ولی مواقعی که سر حال باشم بسته به خصوصیات طرف مقابلم

که خوش صحبت باشه و من از حرف زدن باهاش لذت ببرم یا نه ؟؟؟

منم حتما سخنان درر بار و گهر بارم رو از سینه خارج خواهم کرد !!!

معمولا آدم شوخ طبعی هستم البته تا جایی که از حد ادب و نزاکت خارج نشه

البته بازم بستگی به طرف مقابلم داره که چه تیپ آدمی باشه!!!

تنهایی رو دوست دارم چون از بچگی بهش عادت کردم و گاهی وقتا حاضر نیستم

با هیچ چیزی عوضش کنم

فکر میکنم تا همین جا کافی باشه چون زیادترش باعث سردردتون میشه

منم هیچ دلم نمیخواد دوستای خوبم رو اذیت کنم !!!

 

 

 

 

۲- فصل مورد علاقه ؟؟؟

 

من تو فصل های سال فصل بهار و پاییز رو خیلی دوست دارم

نه به خاطر اینکه  هم اسمه خودمه !!! به نظر من بهار زیباترین فصل ساله

چون فصل شکوفایی و نوزایی طبیعت و حتی زندگی ما آدماست به خاطر زیبایی هایی که داره

خیلی دوستش دارم و همین طور فصل پاییز رو بازم به این دلیل که زیبایی هاش قابل وصف نیست

البته بقیه فصل های سال هم قشنگی خاص خودشون رو دارن ولی من عاشق این دو فصلم!!!

 

 

 

۳-  رنگ مورد علاقه ؟؟؟

 

من همه رنگها رو دوست دارم ولی از بینشون :

رنگ سفید و قرمز و مشکی رو خیلی خیلی زیاد دوست دارم

ولی خوب با بقیه رنگها هم مشکل ندارم !!!

 

 

 

۴- غذای مورد علاقه ؟؟؟

 

غذای مورد علاقه ی من قرمه سبزی و پیتزاست

چون از غذاهایی که حاوی مرغ و گوشت و ماهی باشه شدیدا متنفرم

البته اون غذاهایی هم که گفتم دوست دارم رو اگه فاقد این موارد باشه میل میکنم

در غیر این صورت اگه از گرسنگی هم رو به موت باشم به هیچکدوم لب نمیزنم

بیشتر میشه گفت گیاه خوارم !!!

 

 

 

 

۵-  موسیقی مورد علاقه ؟؟؟

 

معمولا موسیقی پاپ رو دوست دارم البته نه از هر نوعش

ولی خوب از بین خواننده های جدید صدای رضا صادقی و احسان خواجه امیری و شادمهر

و البته اهنگای سیاوش قمیشی رو خیلی دوست دارم

 

 

 

 

۶-  بدترین ضد حالی که خوردم ؟؟؟

 

یکی از دوستام که خیلی ام ادعای دوستی و رفاقت میکرد بدون اینکه به من بگه

یا ازم خداحافظی کنه رفت خارج از کشور

واقعا از اون روز معنی دوستی رو کاملا حس کردم !!!

 

 

 

 

۷-  ناشیانه ترین کاری که کردم ؟؟؟

 

سعی میکنم تو هیچ کاری بدون فکر جلو نرم ولی خوب گاهی پیش میاد که

بعضی ها رو دستت بلند میشن حتی اگه خیلی سنجیده کاری رو انجام بدی

فکر میکنم اعتماد بیش از حد به یکی از همکارام 

که البته خیلی زود متوجه شدم و خدا رو شکر سعی کردم بدون مشکل

همه چیز رو حل کنم !!!

توضیح بیشترش امکان نداره  ولی معلومه دارین فکرای بد میکنین !!!

نه بابا چیزه بدی نبود مطمئن باشین !!!

 

 

 

 

 

۸-  بهترین خاطره ای که دارم ؟؟؟

 

آشنایی با یه دوست خیلی خوب که با وجودش احساس میکنم تنهایی هام

داره خیلی خیلی کمرنگ میشه

به وجودش افتخار میکنم و از همین جا بهش میگم که خیلی دوستش دارم

 

 

 

۹-  بدترین خاطره ای که داشتم ؟؟؟

 

فوت کسی که خیلی خیلی دوستش داشتم و قرار بود بشه جزوی از زندگیم

 توی یه حادثه ی تصادف رانندگی

و به فاصله ی خیلی کمی از اون فوت پدر بزرگم که خیلی دوستش داشتم

و با رفتنش واقعا معنی تنهایی رو حس کردم

 

 

 

 

۱۰-  کسی که خیلی دوست دارم ملاقاتش کنم کیه ؟؟؟

 

خیلی دلم میخواد واسه یه بارم شده حتی واسه چند لحظه ی کوتاه

کسایی رو که خیلی دوستشون داشتم و از دستشون دادم رو ببینم

و البته بعد از اون خیلی دلم میخواد همون دوست مهربونی رو  که گفتم ببینم

چون از هم دوریم !!! ولی گویا نمیشه !!!

 

 

 

 

۱۱-  برای کی دعا  میکنم ؟؟؟

 

من واسه ی همه دعا میکنم بخصوص دوستای گلی که همیشه به من محبت دارن

پس گمان نمیکنم لازم باشه اسم ببرم چون تعدادشون خیلی زیاده

ولی شما عزیزی که داری این نوشته رو میخونی مطمئنن جز وشون هستی گلم !!!

 

 

 

 

۱۲-  موقعیت من در ده سال آینده ؟؟؟

 

اصلا دلم نمیخواد بهش فکر کنم چون حتی از یه ثانیه ی بعد خودم هم خبر ندارم

ممکنه اصلا زنده نباشم !!!

 

 

 

 

۱۳- بزرگترین آرزو یا آرزوهام ؟؟؟

 

سلامتی و دیگر هیچ !!!

البته اگه اون بالایی باشه بعدشم دلم میخواد:

 یه زندگی پر از عشق و دوستی  با کسی که دوستش دارم داشته باشم !!!

 

 

 

 

۱۴-  دعوتی های من ؟؟؟

 

 

من همه ی دوستایی که این پست رو خوندین به این مهمونی دعوت میکنم

ولی خوب اجباری نیست

هر کس دلش خواست میتونه یه همچین آپی رو مثل من انجام بده

 

 

 

 

 ممنون که مثل همیشه منو تحمل کردین

 

سعی کردم خیلی خلاصه جواب سوال ها رو بدم

 

اگه طولانی شد ببخشید   

 

 

 

Tank you _ bahar

 

 

 

روزت مبـــــــــــــــــــارک مــــــــــــادرم ...

 

 

ســـــــــــــلام به همه ی دوستای گلم که همیشه همراه من هستن

تولـــــــــــــد بانـــــــــوی دو عالــــــــم حضــــــرت فاطمــــــــه ی زهــــــــرا ســــــلام الله عــــلیهــــــا

و روز

 زیــــــبــــــــای مـــــــــــــــــــادر

رو به همه بانوان ایرانی  تبریک میگم  

 

 

 

 

 

 

تو را چه بنامم ؟؟؟ 


یگانه گل همیشه جاوید باغ آفــرینش  تک ستـــاره
ی آسمان مهر و عطوفت

 

تک مروارید دریای وجاهت ، صنم ستایش شده در معبد مهربانی

 

تـــــــنــــــدیـــــــــس آرامـــــــــــــــــــــش !!!

 

فرشتـــــــــــه ی آرامـــــــــش !!!

 

اسطــــــوره ی آرامـــش !!!

 

 

 


به وجـــاهت چون پریزاد...

 

به ملاحت چون نوشخندی به هنگامه ناز و نیاز ...

 

به ظرافت چون شاهکاری بی بدیل ، ارجمند و گرامی ...

 

شیرین چون رویائی خوشایند ...

 

جذاب چون خاطره ای از یک روز دلچسب بهاری ...

 

 پر تلالو چون مرواریدی گرانبها، بی نظیر و ارزشمند...

 

 

 

 

 

 

 

 


همچون بهار دلفریب : سرشار از طروات و سر سبزی و شادابی هستی .
..


همچون تابستان : گرما بخش عطوفتی آتشین و پر حرارت هستی .
..


 همچون پاییز هزار رنگ زیبا : وجاهت و زیبایی و دلبری داری .
..


و همچون زمستان : سپید و ظریف و خواستنی هستی مهربانم ...

 

 

 تو را که دارم هراسم نیست از فردای بی خبری ...


تو را که دارم : اندیشه ام زلال ، چون چشمه ساران در دل کوهساران است ...


تو را که دارم : امیدم بال و پر می گیرد تا به فرداهای روشن ...


 تو را که دارم : عشق در وجودم رو به فزونی است دم به دم ...


تو را که دارم : بی نیازم از همه دنیا و فانی هایش ...

 

 

 

  

 

 

 

 

  دوستت دارم مادرم

 

 

 

 

 

    

 

 

 

 عاشقانه ستایشت میکنم مهربان هدیه ی زیبای خداوند

 

 

روزت مبــــــــــــــــارک بزرگترین بهانه ی زنده بودنم

 

 

 

 

 

 

    

 

تنهــــــــــــــایــــــــی !!!

 

تنهــــــــــایی !!!

تنهــــــا واژه ی مـــــــانوس !!!

همدم چندین ساله ی غربت دلم .

غرق شده ام در خودم !!!

دست و پا میزنم در این باتلاق عظیم ولی فرو نمیروم !!!

دورم از نزدیکترین هایم ...

دوره دور !!!

چشمانم تنها مرورگر سایه های بی بدیل خاطره های تلخند!

حتی خواب نیز فراری است از دیدار چشمان !!!

گاهی که خسته از دیدار خاطره ها بسته میشوند ...

همه چیز از نو تکرار میشود !!!

 

و وقتی از روی اجبار به خورشید سلامی دیگر میدهند

نقابی سیاه به صورت میکشند !!!

میخندند ولی به رسم عادت !!!

چیزی برای گفتن ندارند جز خیره شدن به گذر ثانیه ها

انتظاره رسیدن شب !!!

و گذشت یک روز دیگر از داستانی اجباری به نام:

زندگــــــــــی !!!

کاش هیچوقت نقشی در این داستان نداشتند !!!

کاش اینبار هم کسی اشکهایم را نبیند

 

خـــــــــلاقیـــــت در انتخــــــــــاب راه !!!

  سلام دوستای همیشه همراهم

 

این داستانی که گذاشتم توی این پست رو 

 

 توی یه کتاب خوندم به نظرم جالب اومد

 

حیفم اومد که شما نخونیدش واسه همین گذاشتم تووبلاگ

  

امیدوارم واستون مفید واقع بشه

 

 

 یه روز یه  دختر کور،  روی پله‌های یه  ساختمون  نشسته بود ...

 و  یه کلاه  و یه  تابلو رو   کنار پاش گذاشته بود!!!

 روی اون  تابلو نوشته  بود:

 من کورم لطفا کمک کنین!!!

 یه آدم تیزبین از کنار ش می گذشت...

 نگاهی بهش کرد ... فقط چند تا  سکه  داخل کلاه بود.

 اونم  چند تا  سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از دخترکور اجازه بگیره...

 تابلوی اونو  برداشت و  اونو  برگردوند  و یه جمله ی دیگه روش نوشت

 و تابلو رو  کنار پای او دختر کور گذاشت و از اونجا رفت .

 

 عصر اون ‌روز، اون مرد دوباره  به اون  ساختمون برگشت،

 و متوجه شد که کلاه دختر کور پر از سکه و اسکناس شده !!!

دختر کور از صدای قدم‌هاش ،  اون مردو  شناخت ...

 و ازش  خواست اگه اون  همونیه  که اون  تابلو رو  نوشته،

 بگه که روی تابلو چی نوشته ؟؟؟

اون مرد  جواب داد: چیز خاص و مهمی نبود،

 من فقط نوشته ی  شما را به یه  شکل دیگه نوشتم !!!

و لبخندی زد و به راه خود ش  ادامه داد.

 دختر کور هیچوقت نفهمید که اون چی روی تابلو نوشته بود

ولی روی تابلوش خونده میشد :

امروز بهار ه ، ولی من نمی‌تونم اونو  ببینم !!!

 

 ح اشیه ۱:  این داستان به ما میفهمونه که وقتی کارمون رو نمیتونیم  پیش ببریم

                                     باید راهشو عوض کنیم . اونوقت می بینیم که  بهترین‌ها ممکن میشه .

 

ح اشیه ۲ : باور داشته باشیم که  هر تغییر بهترین چیز برای زندگیه

        حتی برای کوچکترین اعمالمون

 

ح اشیه ۳:  از دل، فکر، هوش و روحمون مایه بذاریم  این رمز موفقیته

 

ح اشیه ۴ : همیشه لبخند بزنیم حتی اگه گاهی واسمون سخت میشه  

 

مـــــــــــــــــرزهـــــــــــــا ...

 

 

چقدر فراموشکاریم !!!

 

فاصله ی خیلی چیزا خیلی کمه!!!

 

مرز بین خیلی چیزا حتی از تا ر مویی هم نازکتره!!!

 

و من این روزا زندگیم پر شده از این مرزای نامرئی

 

 

 مرز بین سلامتی و بیماری

 

مرز بین محبت و بی تفاوتی

 

مرز بین گل لبخند و شبنم اشک

 

مرز بین همه چیز بودن و هیچ شدن

 

مرز شعف و شور و غم

 

مرز میان زندگی و مرگ

 

و مرز بین شروع و پایان

 

 

من این روزا در حیرتم از ابهامی که بین ایناست

 

مثل رنگایی که آروم آروم به رنگی دیگه تبدیل میشن

 

تنها زمانی می فهمی که رنگ دیگه نمایان میشه

 

زمانی که حریم ها شکسته میشه و تو از یکی میگذری

 

روزگار عجیبیه !!!

 

این روزا شدم ناظر...

 

ناظره همه ی این مرز های پنهان

 

مرز هایی که گاهی باورشون خیلی سخت میشه !!!

 

 

عـــــــــــــشــــــــق  یعــــــــــــــــنـــــــــی  ؟؟؟

 

 

عشق يعني با غم الفت داشتن

         سوختن با درد نسبت داشتن

                    عشق دريک جمله يعني انتظار

                                انتظار روز رجـــعت داشتن

                                       عشق يعني مستي و ديوانگي

                                                عشق يعني در جهان بيگانگي

                                       عشق يعني شب نخفتن تا سحر

                              عشق يعني سجده ها با چشمان تر

                     عشق يعني سر به در آويختن

             عشق يعني اشک حسرت ريختن

  عشق يعني در جهان رسوا شدن

         عشق يعني مست و بي پروا شدن

                  عشق يعني سوختن يا ساختــن

                           عشق يعني زندگي را باختن

                                   عشق يعني انتـــظار و انتـــظار

                                           عشق يعني هرچه بيني عکس يار

                                     عشق يعني ديـده بر در دوختـن

                           عشق يعني در فراقش سوختن

                 عشق يعني لحظه هاي التهاب

        عشق يعني لحظه هاي ناب ناب

 عشق يعني با پرستو پر زدن

         عشق يعني آب بر آذر زدن

                   عشق يعني سوز ني آه شبان

                            عشق يعني معني رنگين کمان

                                     عشق يعني با گلي گفتن سخن

                                              عشق يعني خون لاله بر چمن

                                      عشق يعني شعله بر خرمن زدن

                             عشق يعني رسم و دل برهم زدن

                    عشق يعني يک تيمم يک نماز

          عشق يعني عالمي راز و نياز

عشق يعني چون احسان پا به راه

       عشق يعني همچو يوسف قعر چاه

               عشق يعني بيستون کندن به دست

                        عشق يعني زاهد اما بت پرست

                                 عشق يعني همچومن شيدا شدن

                                          عشق يعني قلــه و دريا شدن

                                 عشق يعني يک شقايق غرق خون

                       عشق يعني درد ومحنت دردرون

              عشق يعني يک تبلور يک سرود

   عشق يعني يک سلام و يک درود

           عشق يعني جام لبريز از شراب

                    عشق يعني تشنگي يعني سراب

                            عشق يعني حسرت شبهاي گرم

                                    عشق يعني ياد يک روياي نرم

                                        عشق يعني غرقه گشتن در سراب

                                    عشق يعني حلقه هاي بي حساب

                          عشق يعني تا ابد بي سرنوشت

                  عشق يعني آخــرخط بهـشــت

         عشق يعني گم شدن در لحظه ها

عشق يعني آبـي بي انتـــها

        عشق يعني زرد تنها و غريب

                عشق يعني سرخي ظاهر فريب

                          عشق يعني تکيه بر بازوي باد

                                   عشق يعني حسرتت پاينده باد

                                      

 

پاســـــخ شمـــــــــا دوستـــــــان به ســــوال مـــن ...

 

 

 

   ســـــــــــــــــــــــلام به دوستای مهربونم  

ممنون بابـــــــــت نظرات زیبــــایی که در جواب ســـوال من دادین

تو این پست نظرات زیبای دوستای عزیزم رو گذاشتم

   با ذکر نــــــام و آدرس وبــــــلاگشون

ولی قبلــــش میخوام یه چیزایی رو یــاد آوری کنم و اون اینه که :

هدف من از طرح این سوال بازی کردن با کلمات

  یا وقت تلف کردن نبوده بلکه :

یادآوری این نکته بود که قبلا چه کارهایی رو انجام دادیم...

 و یادمون بیاد که اون پاک کن یه بهانه است

 واســــــه یـــــــــــــــادآوری خـــــــاطرات فرامــــــــــوش شــــــــده

 یا اشتباهاتی که قبلا انجام گرفته

واسه اینــــــــــــــکه تو ذهنمـــــــــــــون بمـــــــــــــــونه و

  دوباره اون اشتباهات رو تکرار نکنیم

واسه اینــــکه این بار با اون مـــداد بهتر و عاقلانه تر بنویسیم !!!

بازم از همتون ممنونم و منتظر نظرات گرم شما هستم

  نظرات دوستان رو به ترتیب کامنت ها گذاشتم  

 

سپیدار سبز : بهـــــــــار                         http://sepidaresabz.blogfa.com

یکی از دوستان خواسته بود خودمم جواب سوالو بدم جواب منم اینه :

اگه اون پاک کن رو داشتم روزای سختی که الان دارم پشت سر میذارم رو پاک میکردم و

با یه مداد قرمز، درشت به جاش مینوشتم :

بهار همیشه بهاری می مونه

بعدش میشدم همون بهار شاد و سرزنده ، همونی که صدای خنده هاش همیشه بلند بود

همون بهاری که همیشه میخندوند ، همون بهاری که حتی اگه دلش غم داشت

بازم خنده از لباش دور نمیشد

کاش اون پاک کن الان دستم بود ... کاش ... کاش ...

تصاویر عاشقی : ویس الرحمن                http://lovely-photo.blogfa.com

سلام دوست عزیز و خیلی مهربان خیلی ممنون از اینکه اینقدر زحمت کشیدید
جواب که میخواهد براه تون این را مینویسم

اي بلبل شوريــده ديـوانه توئـي يــــــا مــــا        جويــاي رخ خـوب جــانــانــه توئــي يـا مــا
تو عــــاشــق گلزاري من عـاشــق ديـــدارم       در درد فـراق او مــردانـــه تــوئــي يـــا مــا
تـــو در قـفسي و ما ؛ درخـلوت خـود تنــــها       اي گوشـــه نشينِ مست ديوانه توئــــي يـا ما
درفصل بــهارِ وي از عشـــــق جمــــــال وي        بـــانعره بياد وي مستـــانه توئــــي يــا مـــا
توچون گل وما جز دوست چيزي چونمي بينـم        از غير حبيبِ خوش بيگانــه توئــي يـــا مـــا
نـوزخم خـــوري از خــار ما را بكشــد بـــــردار         آيا بزبان خـــــلق افســـانـــه توئـــي يـــا مـــا

تـوعـــاشـق و ما عاشق دم دركش وحاضرباش      ورنـــه بخــدا امــروز در خــانـه توئي يا مـا
گـوينـد كه گنجي هست اندر دل هر سر مست           از بهـر چنين گنجـي ويـرانـه توئـي يــا مـــا
محي برگلستـــان شد با بلبل نـــالان گفــت             كاي بلبــل نــالنــده جانـــانه توئــي يامـــا

ای کاش میشود شیشه شکسته دوباره پیوند
خیلی ممنون دوست عزیزم موفق باشید 
 

شبنم بهار : زری خانوم گل                        http://asalnaz100.blogfa.com

 سلام عزیزم
من اگه یه مداد پاک کن بهم می دادند اون روزی رو تو زندگیم پاک می کردم

که بابامو از دست دادمو به جاش می نوشتم بابا همیشه زنده خواهد ماند

بابای من همیشه در کنارم خواهم ماند و من همیشه باهاش درد دل خواهم کرد...

کلبه ی تاریک من : مهرنوش گل  http://www.faryadeabi58.blogfa.com

 سلام بهار جونم من تو زندگیم خیلی اشتباه کردم اگه این پاکن دستم بود

 دلم می خواست همشو پاک کنم
یعنی این پاکن واسه من مثل مرگ میمونه واین مداد مثل تولدی دوباره
کاش میشد دوباره از نو متولد شم
اما افسوس ............
اشتباهای من تو زندگی خیلی کوچیکه و از نظر بعضی ها الکی

 ولی واسه من بزرگه دوست داشتم پاک پاک باشم

کلبه ی عشق : مستانه  جون           http://shahzadesharghi.blogfa.com

 من اگه مداد پاک کن داشتم دلم می خواست یه دوره از زندگیم رو پاک کنم.

رد پای یک دوست رو پاک کنم.

عشق : نازنین عزیزم                              http://nazaninjon.blogfa.com 

 اگه یه پاکن داشتم اون روزی که واسم سخت بوود و خیلی ناراحت بودم رو پاک میکردم

 و به جاش شادی و خوشحالی رو میذاشتم

عاشقانه برایت مینویسم : اقا فرزاد               http://a-kargar-34.blogfa.com

سلام دوست عزیز
توی زندگی هر کس هم اتفاقات بد هست هم خوب.هم شادی هست هم غم
اینو هم بگم ما انسانها همیشه حسرت گذشته رو میخوریم و همیشه میخواهیم به عقب
برگردیم حالا اگه اون اتفاق خوشایند باشه میخوایم تکرار بشه اگه بد میخواهیم نباشه
ولی من نمیخوام اصلا همچی موقعیتی برام پیش بیاد چون شاید بازم یه چیز بد تر تو زندگیم پیش بیاد چون اکثر اتفاقات بدست خودمان رقم میخوره .پس دلم میخواد دیگه به گذشته فکر نکنم و خرابی های گذشته رو با فکر و تجربه ای که از گذشته گرفتم در آینده درستش کنم.
ممنونم از اینکه خبرم کردی.
یه چیز دیگه ام بگم.انسان بعد از مرگش هم میخواد برگرده این دنیا و از نو عبادت و بندگی خدا کنه و از خدا هم میخواد وخدا هم میگه همین فرصت تو بود و تمام شد
خوش بحال اونای که از این فرصت بدست اومده کمال استفاده رو ببرن تا مجبور نشن
به قول شما یه قلم و مداد بردارن و از نو گذشته اشون رو عوض کنن
سرت رو درد اوردم .در پناه حق 

 دلسوخته :                http://www.ghebleye-mashogh.blogfa.com

سلام
ممنون که خبرم کردی
والا من خیلی دوست دارم برگردم به عقب و خیلی چیزا رو پاک کنم ولی اگه این فرصت پیش بیاد میرم به 16سالگیم . بهترین موقع جوونیم رو از دست دادم . اون موقع به جای اینکه درسم رو محکم بچسبم . رفتم دنبال پول و کنکور رو جدی نگرفتم و باعث شد سه سال پشت کنکور بمونم الان که دارم درس می خونم خیلی خوشحالم . البته کاسبی رو هم ول نکردم
 

دهکده ی عکس : اقا مهدی               http://naznazipic.blogfa.com             

 خوب منم اگه پاکن داشتم تمام روزهایی رو که از درس دررفتم رو پاک می کردم و درسامو می خوندم البته خیلی روزها هس که باید پاک بشه ولی حیف که همچین پاک کنی هنوز اختراع نشده

قطار عشق : کلووز فایر                http://closefire.blogfa.com                    

خب من اگه این برنامه برام پیش می آمدنقش زندگیمو پاک میکردم
یعنی نه تا حالا آتش خفته ای بود و نه قراره از این به بعد بیاد
منظورم این است که اصلا به دنیا نمی آمدم چون دنیا جای شوخی و بازی نیست
اگه بخواد یکی مثل من باشه باید فاحته کارش را خودش بخونه
خیلی دلم پره  نه از خودم، نه از خدا، نه از دوستام، نه از خانواده ونه... ونه...
دلم از دست خود خودم پر است
یه شعر برات مینویسم و دیگه سرت را درد نمی آورم:
من در این سن جوانی ز جهان سیر شدم          صورتم گرچه جوان است ز دلم پیر شدم

در ضمن امیدوارم که هیچ وقت از زندگیت سیر نشی یا نه بهتره بگم دلت پر نباشه
که دیگه زندگی واست مثل یه زندان می مونه

شادی های من : مهرنوش جون            http://faghat-shadii.blogfa.com           

کاش کاش کاش و ای کاش میشد
 که 6 سال از عمری که هدر دادم به پای عشق رو پاک کنم و بجاش یه آسمون بکشم برای رهایی
کاش به جای تحمل پرواز رو یاد می گرفتم کاش به جای خزان به بهار فکر می کردم
گاهی اشتباهات اونقد بزرگ هستن که جبران نمیشه
و اشتباه من بزرگترین اشتباه بود ای کاش میشد پاکش کرد آبجی
 

نمیتونم بگم چی بوده ولی میگم قدر لحظه هاتونو بدونین وبرای هر چیز بی ارزی اونو تلف نکنید
شــــــــــــــادترین باشی آجی جونم

شهر عشق : آقا میلاد             http://www.shahreheshgh.blogfa.com       

 من اگه یه پاک کن داشتم و بر میگشتم عقب هیچ چیزو پاک نمی کردم ولی عوضش کلی آدمای جدید و کلی چیزای جدید رو به زندگیم اضافه می کردم

دوست خوبم آقا رضای گل :                                               ممنون دوست خوبم  

سلام خانمـــــی ...
خسته نباشید .. زیبا بود ..
این مطلبتون منو یاد یه مذهب بوداییسم تو ژاپن انداخت که اعتقاد دارند انسانها بعد از مرگ به جایی می رن که تو اونجا برای رفتن به ابدیت و رسیدن به جاودانگی بهترین لحظه زندگیشون .... تنها لحظه ای که در اون احساس آرامش کردند رو انتخاب می کنن تا در اون لحظه ماندگار بشن و به جاودانگی برسن
همیشه در کنار این لحظات شیرین و به یاد موندنی لحظاتی هم وجود دارند که خیلی خوش نیستند
شاید خیلی جالب به نظر نیاد که کسی بخواد برگرده و اون لحظه های ناخوشایند رو پاک کنه ... اما واسه همه پیش اومده که بخوان به نوعی اونو تغییر بدن تا بتونن اونو تبدیل به شیرین ترین لحظشون کنن...و در اون به جاودانگی برسن..
اگه من یه پاک کن داشتم تمام تنهاییام و تاریکیهام رو پاک می کردم و بعد با یه مداد رنگی به رنگ آسمون می نوشتم ..
" مـن عاشقــــــم "
تا در اون لحظه به جاودانگی برسم .. در کنار اونی که خیلی دوستش دارم ..
 

دریای آروم : ملیکای عزیزم                http://daryayearoom.blogfa.com    

سلام به بهار عزیزم.
من اون اتفاقی رو که دوره ی پیش دانشگاهی برام افتاد رو پاک میکردم.
اتفاق بدی بود...یکی از دوستام بد جوری بهم خیانت کرد.وقتی پاکش کردم...جاش اینو مینویسم که تو انتخاب دوست باید دقیقتر باشم و با اون دوستی نمیکردم.
البته اتفاقای دیگه ای هم هستاااااااااااااااااا که البته همش از اعتماده بیجا حاصل میشه.
البته به قول یکی از اشناهام که میگه اعتماد هیچ وقت اشتباه نیست و کسی که اعتماد میکنه اشتباهی نکرده بلکه اونیکه از اعتماد سواستفاده میکنه اشتباه کرده.

 سرزمین شمالی : آقا عادل               http://kingnorth.blogfa.com                         

از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند
از همان روزی که با شمشیر و خون دیوار چین راساختند
آدمیت مرده بود گرچه آدم زنده بود.
از همان روزی که دست حضرت قابیل
گشت آلوده به خون حضرت هابیل
از همان روزی که فرزندان حضرت آدم
زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید
آدمیت مرده بود گرچه آدم زنده بود.
خلاصه ببخشید که شعری جالبی ننوشتم براتون ولی باور کن این شعر از یه شاعر خوبیه
که واقعا هم درست نوشته

یادداشتهای یک کولی : کولی                               http://koliiiii.blogfa.com

سلام بهار عزیز
روزها چون باد می امدم وچون نسیم وا خورده باز میگشتم ...
سئوال جالبی پرسیدی کولی اگه پاکنی داشت لحظه تولدش رو پاک میکرد وهمیشه انرا خالی میگذاشت تا هیچ از او باشد ..... 

رپ دوستان : آقا پیمان                      http://www.rap-class.blogfa.com

 اگر به من یک مداد و پاکن میدادن اون دوست عزیزم را که کم کردم بر می گشتم به گذشت و آن را بدست می آوردم چون آن دوست به من زندگی کردن و رسم دوستی را یاد داد.اگر می شود این کار را حتما میکردم ولی حیف همچین مداد و پاکنی وجود ندارد

خورشید واره : بندهشن                        http://khorshidvareh.blogfa.com 

 درود !   پرسش جالبیه !

اما من چونکه تا به حال بهش فکر نکردم و البته نمی خوام فکر کنم!جوابی هم نمی تونم بدم.!

چشمان سیاه : نگین جون                       http://www.myblackeyes.dom.ir 

 راستش وقتی سوالت رو دیدم یه خورده فکر کرم دیدم منم دوست دارم یه دوره ای از زندگیم رو پاک کنم اما وقتی بیشتر بهش نگاه کردم دیدم اگه اون نقطه از زندگیم رو پاک کنم ادامش ممکنه اینی که هست نشه که من خیلی هم دوسش دارم و با کسایی برخورد نمی کردم که خیلی خیلی دوسشون دارم .
خوب من بیشتر دوست داشتم اصلا نوع زندگیم رو از بچگی عوض کنم نه یه جاهاییش رو اما همینم که هست خوبه .

بچه های تنها : آقا امین                http://www.aminson.blogfa.com             

سلام سوال جالبی بود  ...اگه پاک کن داشتم

1.گناهام رو پاک می کردم

2. رد پای یه دوست بی معرفت یعنی 3 سال رو پاک میکردم

که گناهم هم مال همین 3 سال هستش . واقعا ای کاش میشد اما حیف . حیف  

قرار ملاقات : آقا کیوان                             http://parsakay1.blogfa.com

 سلام بهار مهربون
من شاید اگه میخواستم چیزی رو پاک کنم حتماَ وقتی خدای ناکرده اذیتی که ناخودآگاه برای پدر و مادرم داشتم رو پاک میکردم و دائما در خدمتشون می بودم البته زیاد فرزند بدی نبودم ولی گاهی ناخوآگاه ودر نوجوانی کمی مادرم رو اذیت کردم البته نه زیاد چون مادرم همیشه از من راضیه و دعام میکنه
بعدش هم شاید سعی میکردم خوبی ها م رو بیشتر کنم

آسمان قلب عاشق : ستاره جون http://www.aznomisazamat.blogfa.com

نفرت رو پاک می کردم و عشق می ذاشتم 

 در امتداد شب : آقا حمید                   http://www.haamiidd.blogfa.com

سلامممممم  ... خوبی بهار عزیز؟ اگه پاک کن داشتم.............  

کافی نت آبی : آقا مهدی                          http://www.cnblue.blogfa.com

اگه این پاکن دست من می افتاد فقط فقط فقط یه حرف کوچلو پاک می کردم

اون هم ن نمی خوام باهات باشم که اگه می شد دیگه هیچ رویا آرزو یا .... نداشتم
 

دل شکسته ی عشق : آقا غلامرضا              http://ashenadel.blogfa.com

سلام دوست عزیز
من تمام نظرات دوستان را خواندم و من این حرف را می گویم :
به نظر من خداوند متعال به ما یک پاکن داده است نه اینکه بر گردیم و انها را پاک کنیم بلکه ما می توانیم به عنوان یک کتاب کامل از زندگی برای خود و دیگران استفاده کنیم یعنی از اشتباهات خود درس گرفته و یک تجربه برای خود و دیگران باشد و همین درس گرفتن خود یک پاکن می باشد و تجربه جایگزین اشتباهاتمان می شود به عنوان مثال در یک دوره از عمر یک انتخاب اشتباه کردید و اگر دوباره ان موقعیت پیش بیاید نه تنها برای خود بلکه برای دیگران شما می توانید از ان درس گذشته یک انتخاب خوب برای حال و اینده ی خود بگیرید.
من در زندگی اشتباه داشته ام .
من اکنون در سن 23 سالگی به سر می برم و من دردوره ی دبیرستان خوب تلاش نکردم و دیپلم خود را به سختی گرفتم و ولی اکنون که چهارسال گذشته و در کارهای سخت مشغول به کارم. از دو سال قبل تصمیم گرفتم که در کلاسهای زبان انگلیسی شرکت کنم و توانستم تا انتهای کتاب تافل بخوانم و هنوز هم ادامه می دهم تا بتوانم انگلیسی خود را کامل تر کنم.
اما در مورد محبت و عشق ... بماند که هنوز عشق واقعی ندیدم. سوال زیبای بود.
 

سرو سبز: دختر و پسر آریایی            http://www.sarve-sabz.blogfa.com

چرخ یک گاری در حسرت وا ماندن اسب       اسب در حسرت خوابیدن گاریچی
مرد گاریچی در حسرت مرگ !!! 

مرغ عشق : ملیسا جون           http://morgheeshghxlove.blogfa.com

سوالی که کردی خیلی مشکله خیلی کارا دلم می خواد با اون پاکن کوچک انجام بدم ولی ترجیه میدم بدم به یکی که میدونم بیشتر از من به اون احتیاج داره .
اگر در توانم بود همون پاکن رو برای همه ی دوستام بکار می بردم من تو زندگیم حسرت روز یا چیزی رو نخوردم بدی و خوبی های داشتم ولی همه برام تجربه بود تنها از دست دادن یکی برام شک بود که هنوز بعد 7 سال نتونستم قبول کنم .
 

بیا حالشو ببر : ستاره جون            http://www.tak-3tareh.blogfa.com

سوالت سخته راستشو بخوای نمیدونم اما اگه اون مداد پاکنو داشتم
تمام خاطره هامو با کسی که دوسش دارم پاک میکردم
جاشم برای همیشه با مداد سیاه مینوشتم ورود ممنوع
چون دیگه اصلا حوصله ندارم بهار خیلی خستم خیلی خیلی
برام دعا کن میخوام .........

کندو : آقا رضا                                http://www.kandooo.blogfa.com 

من تولدو از زندگیم پاک می کردم و دیگه به اون مداد هم نیازی نیست...! 

عاشقم من: سارا جون            http://www.kollbeyeeshgh.blogfa.com

من با پاکنم دل بستن رو از زندگیم پاک میکردم و با مدادم روزای قشنگ رو نقاشی میکردم روزای قشنگی رو که از وقتی دل بستم زیاد ندیدم 

باز هم زندگی : باران             http://www.rahenarafteh77.blogfa.com

 سلام چه سوال بامزه ای   من مرگ عزیز ترین کسمو پاک میکردم وو
جاش رسیدن به زیباترین عشقو جا میدادم

عمه صنم : عمه ی مهربون و گلم از آلمان                              دوستت دارم صنم جون

یه آفرین باید بهت بگم به خاطر سوال بسیار قشنگی که اینجا طرح کردی
خیلی تامل بر انگیزه و آدمو یاده خاطره های دور میندازه
سخت انتخاب اینکه بخوای چه اتفاقی رو از زندگیت پاک کنی و یه چیزه دیگه رو جایگزینش کنی ولی اون چیزی که الان به ذهنم میاد اینه بهارم :

من اگه همچین پاک کنی داشتم سالهایی که از پدر و مادرم دور بودم و نمیتونستم از
نزدیک ببینمشون رو پاک میکردم و به جاش صمیمیت و صفای کنار خونواده بودن
کنار مادر جون و آقاجون بودن رو بامداد می نوشتم
گاهی وقتا حسرت اون روزا دیوونم میکنه دلم خیلی واسه اون روزا تنگ شده
واسه مهربونی های مادر و آقا جونم همونی که تو خودتم خیلی دوستش داشتی
روحشون شاد

مرسی بهارم جیگره عمه که منو باز بردی به اون سالهای شیرین
حتی فکر کردن بهش هم لذت بخشه عزیزم
امیدوارم هیچ کس تو زندگیش اشتباهی نکنه که قابل بازگشت نباشه اشتباهات کوچیک یا بزرگ آدما بیشتر به خودشون و طرز فکرشون نسبت به زندگی بستگی داره ممکنه گاهی از نظر بعضی ها این رخدادها اشتباه به حساب نیاد
امیدوارم خداوند قدرت درک درست کارها و رفتارها رو به هممون بده
  

کازابلانکا : علی آقا                                 http://casabelanca.blogfa.com

من بااون پاک کن اول "عشق" رو اززندگیم پاک می کردم ودوباره بجاش "عشق"می نوشتم.

میلاد ۰۵۱۱: آقا میلاد                          http://www.cn0511.blogfa.com

دوست داشتم یکی تجربه هایی که الان دارمو بهم میگفت تا خودم تجربه کنم
(بهار: خوب چه ربطی به پاک کن داشت) 

دوست گلم پرستو خانوم                                                          ممنون پرستو جون

 بهار اگه من همچین پاک کنی داشتم :
تمام غمها و غصه های خودم و اونایی که دوستشون دارم رو پاک میکردم و به جاش
شادی و خنده و لذت بردن از زندگی رو می نوشتم

ولی خدایی بهار این پستت خیلی جالب بود سوالشم قشنگ بود
من که خیلی خوشم اومد
به نظرم خوبه گاهی ادما برگردن به عقب و به کارایی که کردن فکر کنن
فرقی نمیکنه خوب یا بد
مهم نتیجه ی اون کاره که باید دید رو زندگی اینده ی ما تاثیر مثبت گذاشته یا نه


دوست خوبم علی آقا                                                               ممنون دوست خوبم  

 اگه اون پاک کن دست من بود زمستون را پاک می کردم وهر چی نامردی تو دنیارو...

منم و یه دنیا حرف: شیدا جون   http://www.sheyda00afshin.blogfa.com

 اگر اون پاک کنو من داشتم روزی رو که با افشین آشنا شدم پاک می کردم چون الان که رفته هر کاری می کنم نمی تونم فراموشش کنمواگر اون مداد رنگیرو داشتم برگشتنشو می کشیدم

پوچستان : آقا سپهر                              http://poochestan.blogfa.com

من اگه میتونستم بر گردم حتما خود زندگی را پاک میکردم.
 

دیوان گریه : آقا حامد                                       http://ezmai.blogfa.com

 در مورد سوالت ، که فکر میکنم بیشتر دوستام از جمله شما میدونین جواب من چیه ولی با این حال می نویسم .
مرگ پریا رو پاک میکردم و جای اونو خالی میذاشتم تا همیشه یادم باشه که تنهایی چه سخته .

شب نویس عاشق : عطیه جون     http://shabneviseashegh.blogfa.com

من اگه یه مداد پاک کن داشتم خودمو پاک میکردم همه ی خودمو 

پایان عشق : آقا محمد                            http://myaloner00m.blogfa.com

 من اگه بودم هیچی رو پاک نمیکردم  چون زندگی تلخ و شیرینش زیباست

من یکتا هستم : یکتا جون            http://www.afrodit-lovely.blogfa.com

 من یه اتفاقه زندگی مو پاک می کردم و مینوشتم هیچ وقت عاشق نمیشم !
يک دريچه براي رفتن      در هواي تو پر کشيدن
از سرانجام قصه ي من     تا سرآغاز تو رسيدن
از همه عالم و همه            يک دريچه براي من بس

عشق پاره پاره: سارا جون      http://www.eshgheparepare.blogfa.com

کاشکی میشد بر گردم به زمانی که فقط 13 سالم بود خدایا یعنی میشه؟ 

اتاقک های کاغذی خیال من : مترسک                       http://dimas.blogfa.com

 اگه میشد....     میدونی!     اگه می نوشتم...      میدونی!!!       + تسلیت قلبِ من!

 عکس های سوژه : علی آقا              http://www.selendipityy.blogfa.com

شاید اگر اشک از چشمانم جاری شود مرهمی بر این دل خسته باشد
اگر آهی بکشم از قلب و بگم چه نامرد رفیق بد
یار بد بدتر بود از ماربد
مار بد بر جان زند یار بد بر جان و بر ایمان زند
من اگه پاک کن داشتم 3 سال از زندگیم رو که به پای دوست نامرد و نارفیق بودم پاک میکردم
و به جاش بهترینها رو نقاشی میکردم
ممنون از این ایده قشنگت

 مرد تنهای شب : داداش خوبم                 http://seloleenferadi.blogfa.com

 اگه به من پاکن میدادن چنان زندگی رو پاک می کردم که از زمان تولد خودم به قبل

برگردم و از تولد چنین شخصی که خودم باشم جلئو گیری کنم و نزارم مثل من به این

سن که رسید به این سرنوشت تلخ دچار بشه..................................

چه کنم این قصه سر دراز داره اگه بخوام بگم و بنویسم این قدر اتفاق تو زندگی

واسم افتاده که تو یه خط و دو خط جا نمیشه. با این حال دیگه از اوضای داداش خبر

داری. نمیگم که حوصلت رو سر ببرم ....................................................

 تلافی : آقا کامران                         http://www.fariba-bala.blogfa.com 

من استارت زندگیمو از اول پاک می کردم که اصلا" به دینا نیام

 یواشکی های من : الهام جون           http://www.mymemos.blogfa.com

 سوالت سخت بود... يعني مي دوني پاك كن و مداد اگه داشتي باشي هي دوست داري يه جاي زندگي ات رو پاك كني ودوباره بنويسي.. بعد ممكنه باز خوشت نياد..تازه اش هم اگه الان مداد و پاك كن باشه همه مون اتفاق هاي بد رو پاك مي كنيم وبه جاش اون چيزي رو كه دوست داريم مي ذاريم ولي همون اتفاقات و خاطراتي كه خيلي دوسشون نداشتيم واسمون تجربه شده كه دفه ي بعد چي كار كنيم كه بهتر شه...اينا خودش كلي خوبه و ديگه نيازي به پاكن و مداد نيست.
خلاصه هر چي فك كردم چيز جالبي به ذهنم نرسيد... ولي جواباي دوستات رو خوندم قشنگ بود... در اين مورد نمي دونم چرا هر چي بيشتر به ذهنم فشار مي اوردم كمتر نتيجه مي گرفتم.

  اینم نظرات شما دوستای گل به سوال من

  بازم نظر یادتون نره

  بهم بگین کدوم جواب به نظرتون زیبا اومده

   دوستتون دارم   بهــــــــــار

 


 

یـــــــــــه ســــــــــوال بپــــــــــــــرســــــــم ؟؟؟

 

 

 

ســـــــــــــــــــلام ، ســــــــــــــلام  دوســـــــــــتای خــــــــــوبم

 

حتما براتون پیش اومده که گاهی برگردین به عقب ...

 

و زندگیتون رو از اون موقعی که به خاطرتون مونده ، مو به مو مرور کنین !!!

 

بعد به خودتون بگین : اینجارو اشتباه کردم !!!

 

کاش این راه رو نرفته بودم !!!

 

کاش این کارو نکرده بودم !!!

 

خلاصه خیلی دلتون میخواست می تونستین ...

 

اون اتفاق رو با یه راه بهتر و  عاقلانه تر عوضش کنین !!!

 

چند روز پیش یه دوست خوب یه سوال ازم پرسید

 

همون سوال باعث شد که الان من این پست جدید رو بذارم تو وبلاگ !!!

 

اون دوست خوب پرسید :

 

 

اگــــــه یه پـــــاک کن بهـــــت میــدادن و میــــگفتن:

 

 برگرد به عقب و یه اتفاق رو از زندگیت پاک کن !!!

 

و بعـــــدم یــــه مـــــداد بهــــت میـــدادن و میـگفتن :

 

 جــــــای اونــــــی که پــــــاک کــــردی رو پر کن !!!

 

کــــــــدوم اتفـــــاق زندگیــــتو پــــاک میـــکردی ؟؟؟

 

 و بـــــــــه جــــــــــاش چــــــــــــی میــذاشتــــی ؟؟؟

 

 

خیلی سوال قشنگی به نظرم اومد البته من واسه جوابش زیاد فکر نکردم ...

 

و خیلی زود جواب ایشون رو دادم اون چیزی که همون لحظه به فکرم اومد.

 

ولی واقعا دلم میخواست میتونستم همچین کاری رو انجام بدم !!!

 

شاید یه کم رویایی به نظر بیاد ولی میدونم که همه ی شما هم دلتون میخواست میتونستین !!!

 

 

حالا میخوام من این سوال رو از شما بپرسم ؟؟؟

 

جوابش برام خیلی جالبه خواهش میکنم خیلی راحت

 

 اولین چیزی که به ذهنتون میاد رو بنویسین ...

 

تو پست بعدی جوابهای شما رو میذارم مطمئنم که پست جالبی خواهد شد

 

منتظر نظرات زیباتون هستم شما هم دنبال کنین ...

 

از دوست خوبم هم ممنونم به خاطر این ایده قشنگش ...

 

دوستتون دارم  بهـــــــــــــار 

محتـــــــــاج دعـــــــــــاییـــــــم دوستــــــــــان ...

 

 

  ســــــــــــــــــلام دوســــــــــتان ...

 

این پست مربوط میشه به یه دوست خوب که همیشه جای خواهری که نداشتم رو برام پر کرده ...

دوستی که چند روزه قلب مهربونش ...

به خاطر رو دست خوردن از نزدیک ترین کسانش هنگ کرده ...

و الان تنها همدمش چند تا مانیتوره که فریاد های قلبش رو از آدمای به ظاهر دوست اطرافش

توی اون اتاق پخش میکنه ...

 

 

عزیزم نمیدونم همونایی که ادعا میکردن دوستت دارن ...

همونایی که ادعا میکردن محرم رازت هستن ...

اونایی که ورد زبونشون دوستت دارم و قربونت برم بود ...

و اونایی که با قلب سنگشون دلیل کاراشون رو مصلحت تو عنوان میکنن ...

اونایی که تو رو به این روز انداختن ...

چه جوری میخوان تو دنیای دیگه جواب این امانتداریشون رو به مادرت بدن ...

خدا به دادشون برسه !!!

 

الان این جمله خیلی مصداق پیدا میکنه :

 

 

تنها کسانی که ما را می رنجانند ،

عزیزانی هستند که همیشه کوشیده ایم از ما نرنجند !!!

 

 

 

 

 

عزیزه دلم به چه گناهی به این روز افتادی ؟؟؟

به جرم دوست داشتن ؟؟؟

به جرم عاشق شدن ؟؟؟

به جرم زندگی خواستن ؟؟؟

 

 

 

 

 

قفــــس داران سکوتم را شکستند

 دل دایم صــــــبورم را شکســـتند

به جرم پا به پای عشـــــــق رفتن

 پــــر و بال عـــبورم را شکسـتند

مــــرا از خـــلوتم بیرون کشـــیدند

 چه بی پروا حضورم را شکسـتند

تمـــنا در نگاهـــم مــــوج میــــزد

 ولی رویـــــای دورم را شکسـتند

 

 

 

 

 

کاش حالمو میدیدی عزیزم !!! کاش میتونستم کاری برات بکنم !!!

از وقتی فهمیدم گریه امونم نمیده ، دلم برات خیلی تنگه گلم !!!

 

 

قربونت برم یادته قول دادیم همدیگرو تنها نذاریم ؟؟؟

خانومی ترا خدا زودتر خوب شو !!!

قربونت برم به خاطر قلب مهربونت ، به خاطر عشقی که تو اون قلبه مهربونه !!!

برات دعا میکنم عزیزه دلم توام سعی کن خوب بشی !!!

 

 

 

بیا ای دوست !!!

سکوت سرده ایام جدایی را زهم بگسل !!!

و جاری کن صدای مهربانت را به شهر آرزو هایم !!!

بیا با مرهم چشمت به زخم کهنه ی قلبم دوایی باش !!!

 

 

 

 

 

دوستای خوبم یه خواهش ازتون دارم :

 

ترا خدا واسه این عزیزه مهربونم دعا کنین ،

 

دعا کنین خدا کمکش کنه و خوب بشه ...

 

ازتون ممنونم ...

 

میدونم مثل همیشه تنهام نمیذارین ...

 

 

 

 

تقدیم به تو عزیزم منتظرتم ...

 

خدایــــــــــــــــــــــا مـــــــرا بخــــــــوان ...

 

ای ستاره!!!

 ای ستاره ی غریب!!!

ما اگر ز خاطر خدا نرفته ایم ،پس چرا به داد ما نمیرسد ؟؟؟

ما صدای گریه مان به آسمان رسید !!!

از خـــــــــــدا  چرا صدا نمی رسد ؟؟؟

 

 

 

خدایــــــــــــــــــــــــــــــــــا !!!

 

منو می بینی ؟؟؟ صدامو میشنوی ؟؟؟

 

گوشای من کر شدن یا تو جوابمو نمیدی ؟؟؟

 

نمیدونم چراهر چی فریاد می زنم صدام در نمیاد !!!

 

انگاری بختک افتاده روم و نمیذاره کسی صدامو بشنوه !!!

 

شایدم بهتره صدامو نشنون !!! یا اینکه میشنون ولی محتویات صدا براشون تکراریه !!!

 

آره حتما همینه ... همه چی تکراریه !!! همه چی !!!

 

آدمها خیلی زودتر از اون چیزی که فکر میکنن از هم خسته میشن ...

 

خیلی زودتر از اون چیزی که به باورشون بیاد فراموش میشن ...

 

بخصوص اونایی که به قول خودت بیشتر از بقیه امتحان پس میدن !!!

 

معنی شو نمیفهمم ؟؟؟

 

چرا بعضی ها اونقدر تو خوشی غرق میشن که بخاطرش دست به هر ننگی میزنن ؟؟؟

 

اما بعضی ها خوشی میشه واسشون خاطره ...

 

 

یا یه عکسه توی آلبوم  که فقط اجازه دارن گاهی با سر زدن به اونا یادی ازش بکنن !!!

 

یا اینکه گاهی برن لب پنجره ی خیال و خودشونو اونجوری که دلشون میخواد جا بزنن !!!

 

خدایــــــــــــــــــــــــــــا : خودت کمک کن !!!

 

نمیخوام بنده ی ناشکری باشم برات !!!

 

بذار همون جوری که بودم بمونم ، همون جوری که تو دوست داری !!!

 

ولی آخه منم بنده ی توام !!! منم حق دارم یه چیزا و کسایی رو دوست داشته باشم !!!

 

خدایا فاصله و جدایی حق من نیست !!!

 

اگه حق نداشتم چرا تا اینجا اومدم ؟؟؟ چرابرگشتم ؟؟؟

 

جواب چراهامو بده !!!

 

دیگه از گفتن کلمه ی " ای کاش " خسته شدم ...

 

چراهمه چی شده : " ای کاش " ، " ای کاش " ...

 

مثل همیشه تنها تو موندی برام ، خودت راه درست رو بهم نشون بده !!!

 

امروز فال حافظ گرفتم این اومد :

 

دل مـــــــــیرود ز دستم ، صاحبدلان خدا را         دردا که راز پنهــان خواهد شد آشکارا

 

ده روزه مهر گردون افسانه است و افسون        نیکی به جای یاران ، فرصت شمار یارا

 

 

 

 خدایا کم آوردم، باور کن دیگه نمیتونم !!!

 

 

خداونــــــــــــــــــــــــــدا :

 

اگر مشیتت بر آن قرار گرفته که مرا به سوی خود بخوانی

 

زودتر مرا فرا بخوان

 

تا این چشم هایی که فروغش از آن توست

 

اینقدر گریان نباشند !!!

با تـــــــــوام ای سهــــــــــــراب !!!

 

 

با توام ای سهـــــــــــــــراب ، ای به پاکی چون آب ...

یادته گفتــــــــی بهــــــــــم تا شقایــــــــــق هست زندگــــــــی باید کرد ؟؟؟

نیستی سهــــــــــــــــراب ، ببینی که شقایــــــــــــق هم مرد ...

دیگه با چی ، کسی رو دلخوش کرد ؟؟؟

یادته گفتـــــــــــــــی بهم :

اومدی سراغ من ، نرم و آهسته بیا ...

که مبادا ترکـــــــــی برداره چینـــــــی نازک تنهایــــــــــــی تو ؟؟؟

اومدم آهسته ، نرمتر از یک پـــــــر قـــــــــــــو ...

خسته از دوری راه ، خسته و چشم براه ...

یادته گفتی بهم :

عاشـــــــــقی یعنـــــــــی دچــــــــــــــار ؟؟؟

فکر کنم شدم دچــــــــار !!!

تو خودت گفتی چه تنهــــــــاست ماهی اگه دچــــــــاره دریــــــــا باشه ...

آره تنها باشه ، یاره غمها باشه ...

یادته میگفتی :

گاه گاهی قفســــــــی میســــــــــــازم ؟؟؟

میفروشم به شما تا به آواز شقایـــــــــق که در آن زندانی است ...

دل تنهــــــــــــــایی تان تـــــــــــازه شود ؟؟؟

دیگه حتی اون شقایــــــــــــق که اسیره قفسه ،  سهراب ...

سائـــــــــــــــله یک نفسه !!!

نیست، که تازگی بره این دل تنهایی من ...

پس کجـــــــــاست اون قفـــــــــــس شقـــــــــایقت ؟؟؟

منو با خودت ببر به قایقت !!!

راست میگفتی : کاش مردم دانه های دلشان پیدا بود ...

آره کاشکی دلشان شیدا بود ...

من به دنبال یه چیزه بهترینم سهراب ...

تو خودت گفتی بهم :

بهترین چیــــــز رسیدن به نگاهیــست که از حادثه ی عشـــــــــق ، تـــــــر است

باز میگردم !!!

 ســــــــــــــــــلام  ...

این  نوشته ی کسیه که زندگی منو متحول کرد ...

از این بابت بهش مدیونم ...

همیشه دوستت دارم و خواهم داشت ...

عزیزم امیدوارم حالت خوب باشه ...

خیلی دلتنگتم خیلی زیاد ...

از همین جا داد میزنم :

 

 

به اندازه ی همه ی چیزای دوست داشتنی توی دنیا ...

 

 

دوســــــــتت دارم

 

 

باز میــــــــــــــــــگردم ...


باز میــــــــــــــــگردم به سرزمــــــــــــــــین مادری ام ...


پیش مادرم دریـــــــــــــا ؛ پیش خاله ام بـــــــــــاران ؛ پیش دایی ام جنـــــــــــــگل ؛ ....


باز میـــــــــــــــــگردم ...


به خاک و زمینی که وقتی اولیــــــــــن قدمهایم را بر می داشتــــــــــم و می افتــــــــــــادم ...

 مرا در آغـــــــــوش می گرفت و دوباره مرا پیش می برد تا اینـــــــــکه راه رفتم ...


باز میــــــــــــــــــگردم ...


به هوایی که وقتی اولیـــــــــــــن صدای گریه ام درآمد ؛ درون سینــــــــــه ام پیچید


و عشــــــــــــــــق را درون رگهــــــــــــــــــایم جاری کرد ...


باز میـــــــــــــــــگردم ...


تا دوباره توســــــــــــــکاهای نازنینم را ببینــــــــــم ...


تا دوباره قوهای دریـــــــــــاچه همسایه که برای دیدن دریــــــــــــا آمده اند را ببینم ...


ببینم که چطور درنــــــــاهای لنگ دراز با سرو صدایشان خواب را از ماهیان برکه ربوده اند ...


ماهیــــــــــــهایی را ببینم که با دیدن من  می گویــــــــند " بیا ؛ بیا ؛ بیا ؛ بیا  "...


و من هم بگویـــــــــــم " آمدم ؛ آمدم ؛آمدم ؛آمدم  " ...


آری ...


آمـــــــــــــــــــــدم ...


آمدم تا با آب دریــــــــــــــــا غسلم دهند ؛ و با هوای آن معـــــــــــطرم کنند ...

 و از چوبهای توســـــــــکا تابــوتم را بســــــــازند تا در آغوش زمین بیـــــــــارامم ...


آری ...


باز میــــــــــــــــگردم ...


باز میـــــــــــــــــگردم به سرزمین مادریم تا دمی بیاسایم ...

 

اینجا رو یادته عزیزم ؟؟؟

یادته دلم میخواست بدونم آخرش به کجا میرسه ؟؟؟

یادته تو گفتی :

آخرش میرسه به آسمون ؟؟؟

میرسه به خدا ؟؟؟

 

خیلــــــــی دوســــــــــتت دارم عزیـــــــــزم

 

منتظــــــــــــرتم همیشـــــه

 

 

اتنظار به پایان رسید !!!

باز هم به خاطره ها اضافه شد !!!

نمیدانم شانه هایم طاقت کشیدن این همه را دارد ؟؟؟

هر چند توانی برایم نمانده ولی باز هم سعی میکنم !!!