آری این بار زمانه را به چالش خواهم کشید
و مدافع ای بر درون زخم خورده خواهم شد تا به سلابه کشم زندانبان زمانه ام را.
این بار خود چراغ به دست گیرم و رهنمای
بی منت دل شوم…آری
می خواهم تمام شعور زمین و آسمان را
ادراک کنم و هر آنچه ستودنی است بر معبد وجودم آذین بندم
می خواهم بر قله تعقل صعود و از آن
بر،ابرهای نرم احساس سقوط کنم که چه زیبا است ابرهای احساس را زیر پا حس کنی و
بدانی که از فراز آن تعقل نگاهدار تو است
می خواهم در انتهای جاده معرفت ام به
انتظار تولد دوباره ام بنشینم و طلوع اندیشه و بلوغ کودکی ام را نظاره گرباشم
و روح ام را که بستر رشد بی بدیع ذهن من
است بی هراس از نداشتن بال ، بی پروا پرواز دهم واین بار بدانم و تجربه کنم هر
آنچه روح من در این کالبد فانی از داشتنش محروم شد
بستری میشوم بر ذات خویش تا
برویانم دانه های خوشبختی را و هرس کنم ریشه های بد اقبالی ام را
آری میخواهم زاده شوم دوباره در درون
کالبد خویش و فرو پاشم درون سنگی ام را و بپرورانم کودکی شاد را که در
جستجوی کمالی ابدی است.
این راه را دوباره خواهم پیمود دل را با
خوبیها و روشنائیها پیوند خواهم زد چشم به آسمان آبی خواهم دوخت و کرم و
محبت از دستان او طلب خواهم کرد . که با حضورش ،زلالی ذات او بر ذات من مستولی
وزیبائی برتمام زندگی نمایان میگردد.
توسط سپیده
+ نوشته شده در پنجشنبه ۷ مرداد ۱۳۸۹ ساعت 8:35 PM توسط سپید
|