120 سال زنده باشی!!!!!

آیا می دانستید که گاهی به هم می رسیم و می گوییم 120 سال زنده باشی یعنی چه و از کجا آمده؟ برای چه نمی گوییم 150 یا 100 سال یا ...

در ایران قدیم، سال کبیسه را به این صورت محاسبه می کردند که به جای اینکه هر 4 سال یک روز اضافه کنند و آن سال را سال کبیسه بنامند (حتما خوانندگان می دانند که تقویم فعلی که بنام تقویم جلالی نامیده می شود حاصل زحمات خیام و سایر دانشمندان قرن پنجم هجری است) هر 120 سال، یک ماه را جشن می گرفتند و در کل ایران، این جشن برپا بود و برای این که بعضی ها ممکن بود یک بار این جشن را ببینند و عمرشان جواب نمی داد تا این جشن ها را دوباره ببینند (و بعضی ها هم اصلا این جشن را نمی دیدند) به همین دلیل، دیدن این جشن را به عنوان بزرگترین آرزو برای یکدیگر خواستار بودند و هر کسی برای طرف مقابل آرزو می کرد تا آنقدر زنده باشی که این جشن باشکوه را ببینی، و این، به صورت یک تعارف و سنتی بی نهایت زیبا درآمد که وقتی به هم می رسیدند بگویند 120 سال زنده باشی.

 

معنی چند اصطلاح جالب

 

اسکناس:

از واژه روسی Assignatsia که خود از واژه فرانسوی Assignat به معنی برگه دارای ضمانت گرفته شده است.

شر و ور:

از واژه فرانسوی Charivar به معنی همهمه، هیاهو و سر و صدا گرفته شده است.

فکسنی:

از واژه روسی Fkussni به معنای بامزه گرفته شده است. و به کنایه و واژگونه به معنای بی‌خود و مزخرف به کار برده شده است.

نخاله:

یادگیری سربازخانه‌های قزاق‌های روسی در ایران است که به زبان روسی به آدم بی‌ادب و گستاخ می‌گفتند Nakhal و مردم از آن برای اشاره به چیز اسقاط و به درد نخور هم استفاده  کرده‌اند.

زپرتی:

واژه روسی Zeperti  به معنی زندانی است و استفاده از آن یادگار زمان قزاق‌های روسی در ایران است. در آن دوران هرگاه سربازی به زندان می‌افتاد دیگران می‌گفتند یارو زپرتی شد و این واژه کم کم این معنی را به خود گرفت که کار و بار کسی خراب شده و اوضاعش به هم ریخته است.

هشلهف:

مردم برای بیان این نظر که واگفت (تلفظ) برخی از واژه‌ها یا عبارات از یک زبان بیگانه تا چه اندازه می‌تواند نازیبا و نجسب باشد، جمله‌ی انگلیسی I shall have  به معنی من خواهم داشت با به مسخره هشلهف خوانده‌اند تا بگویند ببنید واگویی این عبارت چقدر نامطبوع است! و اکنون دیگر این واژه مسخره آمیز را برای هر واژه عبارت نچسب و نامفهوم دیگر نیز (چه فارسی و چه بیگانه) به کار می‌بردند.

۱. منبع: خبرنامه نشریه داخلی مجتمع فنی تهران / شماره ۷۹ / مهر ۱۳۹۱

۲.  پاییز هم به میانه رسید ... جشن میانه فصل پاییز مبارک.[گل]

+ من صدایم را در روزی از روزهای پاییز گم کردم. تو ندیدی؟

 

سپندارمذگان

در ايران باستان، نه چون روميان از سه قرن پس از ميلاد، كه از بيست قرن پيش از ميلاد، روزي موسوم به روز عشق وجود داشته است. جالب است بدانيد كه اين روز در تقويم جديد ايراني دقيقا مصادف است با 29 بهمن، يعني تنها 4 روز پس از والنتاين فرنگي است! اين روز "سپندارمذگان" يا "اسفندارمذگان" نام داشته است. فلسفه بزرگداشتن اين روز به عنوان "روز عشق" به اين صورت بوده است كه در ايران باستان هر ماه را سي روز حساب مي كردند و علاوه بر اينكه ماه ها اسم داشتند، هريك از روزهاي ماه نيز يك نام داشتند. بعنوان مثال روز اول "روز اهورا مزدا"، روز دوم، روز بهمن ( سلامت، انديشه) كه نخستين صفت خداوند است، روز سوم ارديبهشت يعني "بهترين راستي و پاكي" كه باز از صفات خداوند است، روز چهارم شهريور يعني "شاهي و فرمانروايي آرماني" كه خاص خداوند است و روز پنجم "سپندار مذ" بوده است. سپندارمذ لقب ملي زمين يعني گستراننده، مقدس، فروتن است. زمين نماد عشق است چون با فروتني، تواضع و گذشت به همه عشق مي ورزد. زشت و زيبا را به يك چشم مي نگرد و همه را چون مادري در دامان پر مهر خود امان مي دهد. به همين دليل در فرهنگ باستان اسپندارمذگان را بعنوان نماد عشق مي پنداشتند.... در هر ماه، يك بار، نام روز و ماه يكي مي شده است .در همان روز كه نامش با نام ماه مقارن مي شد، جشني ترتيب مي دادند که با نام آن روز و ماه تناسب داشت. همين طور روز پنجم هر ماه سپندارمذ يا اسفندارمذ نام داشت كه در ماه دوازدهم سال كه آن هم اسفندارمذ نام داشت، جشني با همين عنوان مي گرفتند.

سپندارمذگان جشن زمين و گرامي داشت عشق است كه هر دو در كنار هم معنا پيدا مي كردند. در اين روز زنان به شوهران خود هديه مي دادند. مردان نيز زنان و دختران را بر تخت شاهي نشانده، به آنها هديه داده و از آنها اطاعت مي كردند.

تشکر نوشت: از جناب اقای امینی پور که این مطالبو بهم دادن سپاس فراوان

 منبع: کتاب ایزدان-گاهشماری و جشن ها در ایران باستان-بخش سوم-نوشته مرتضی امینی پور
 
 

سنت درخت کریسمس

اين سنت به قرن شانزدهم میلادی و زمانی که مسیحیان آلماني، درختان تزیین شده را به خانه‌های خود آوردند، برمی‌گردد. همچنین در آن زمان عده‌ای هرم‌هایی از چوب می‌ساختند و آن را با شاخه‌های درختان همیشه سبز و شمع تزیین می‌کردند. به تدریج رسم استفاده از درخت کریسمس در بخش‌های دیگر اروپا نیز طرفدارانی پیدا کرد. در سال 1841، در انگلستان، پرنس آلبرت، شوهر ملکه ویکتوریا با آوردن درخت کریسمس به کاخ ویندسور و تزیین آن با شمع، شیرینی، میوه و انواع آب نبات، استفاده از درخت را به چیزی مد روز مبدل کرد.

بسیاری از آمریکایی‌های قرن نوزدهم، درخت کریسمس را چیزی غریب می‌دانستند و اولین درخت کریسمس در آمریکا، مربوط به سال 1830 است که آن ‌هم توسط ساکنان آلمانی پنسیلوانیا به نمایش گذاشته شده بود. این درخت برای جلب کمک‌های مردمی برای کلیسای محلی برپا شده بود. در سال 1851، چنین درختی در محوطه‌ي خارجی یک کلیسا برپا شد اما وجود آن برای ساکنان این قصبه بسیار توهین‌آمیز و نوعی بازگشت به بت پرستی به شمار می‌آمد و آنها خواستار جمع کردن تزیینات شدند.

در حدود سال‌های 1890، لوازم تزیینی کریسمس از آلمان وارد می‌شد و درخت کریسمس به تدریج در ایالات متحده محبوبیت یافت. جالب است که اروپاییان از درختان کوچکی که حدود 1 تا 1.5 متر طول داشت استفاده می‌کردند در حالی که آمریکاییان درختی را می‌پسندیدند که تا سقف خانه برسد.

در اوایل قرن بیستم، آمریکاییان درخت‌های کریسمس را بیشتر با لوازم تزیینی دست ساز خودشان تزیین می‌کردند اما بخش‌های آلمانی- آمریکایی همچنان به استفاده از سیب، بلوط، گردو و شیرینی‌های کوچک بادامی ادامه می‌دادند اما با کشف برق، به ساخته شدن چراغهای کریسمس انجامید و امکان درخشش را برای درختان به ارمغان آورد.

البته امروزه با توجه به آداب و رسوم و اعتقادات مردم كشورهاي گوناگون از وسايل تزئيني گوناگوني استفاده مي‌شود. مثلاً اوكرايين‌ها حتماً در تزیین درخت خود از عنکبوت و تار عنکبوت استفاده می‌کنند و آن را خوش یمن می‌دانند، زیرا بنا بر یک افسانه قدیمی، زنی بی‌چیز که هیچ وسیله‌ای برای تزیین درخت و شاد کردن فرزندان خود نداشت، با غصه به خواب می‌رود و هنگام طلوع خورشید متوجه می‌شود که درخت کریسمس خانه‌اش با تار عنکبوت پوشیده شده است و این تارها با دمیدن خورشید به رشته‌های نقره مبدل شده‌اند.

گرگ باران ديده!

 

می‌گویند «فلانی مث گرگ بارون دیده‌س» ولی مگر گرگی که باران دیده باشد با گرگی که برف یا آفتاب داغ دیده باشد فرقی دارد؟! مگر گرگ باید باران دیده باشد و زیر باران خیس شده باشد تا زرنگ و کارکشته شده باشد؟!

منطقاً صورتِ درست این تعبیر کنایی این است:

«گرگ بالان‌دیده»

(«بالان یعنی دام. این کلمه در شعر عنصری (قرن پنجم) هم به کار رفته است و در عارف‌نامه‌ی ایرج میرزا می‌خوانیم: «همانا گرگ بالان دیده باشی»)

بنابراین، معنایی که به‌نظر درست‌تر می‌رسد این است: گرگی که دام دیده؛ گرگی که در دام افتاده است و این گرگ دیگر آن گرگ ساده‌ی سابق نیست. حالا زبر و زرنگ شده است!

منبع: تحقيقات استاد عباس پور

شستش خبر دار شد

 


عبارت بالا کنایه از این است که : به او الهام شد، پیش بینی کرد، از موضوع اطلاع یافت.

این مثل غالبا هنگامی به کار می­رود که دو یا چند نفر بدون اطلاع و در نظر گرفتن منافع شخصی مورد نظر تصمیم بگیرند کاری را انجام دهند ولی شخصی مورد نظر از نقشه­ی آن­ها آگاه شود و در مقام جلوگیری از اقدام حریفان به منظور تامین منافع و مصالح خویش برآید در چنین موقع که اسرار فاش و اعمال پنهانی آشکار گردید اصطلاحا می­گویند: «فلانی شستش خبردار شد» یعنی فهمید که چه می­خواهیم بکنیم یا چه می­خواهند بکنند.
واژه­ی «شست»، معانی و مفاهیم مختلفی دارد از جمله:
قلابی از آهن که ماهیگیران با آن ماهی می­گیرند. این قلاب آهنی را که به معنی دام آمده مجازا شست می­گویند.
به کاربردن واژه­ی شست در مورد قلاب ماهیگیری شاید ناشی از این باشد که چون شست یعنی انگشت ابهام ماهیگیر در داخل یک سر قلاب ماهیگیری قرار دارد به همان مناسبت که زه گیر کمان را شست می­گویند این قلاب ماهیگیری را نیز شست گفته­اند.
به طوری که می­دانیم هنگامی که قلاب ماهیگیری در داخل دریا یا رودخانه در حلقوم ماهی فرو رفت ماهی به تکاپو می­افتد شاید خلاصی پیدا کند. در این موقع ماهیگیر قبل از هر چیزی شستش خبر دار می­شود یعنی انگشت ابهامش بر اثر جست و خیز ماهی در دریا یا رودخانه تکان می­خورد و صیاد می­فهمد که ماهی در دام افتاده است، پس بلافاصله قلاب را بالا می­کشد و ماهی صید شده را از قلاب جدا کرده و در سبد می­اندازد.

منبع: اینترنت

فلاني مغز خر خورده است!

گويند: فال بيني دستور خورانيدن مغز خر به شوهر زني مي دهد. تا شوهر مطيع او گردد. زن كله ي خري را به دست آورد و موهايش را زدوده و براي پختن آماده مي كند تا به جاي كله گوساله به خورد شوهر بدهد. زن كله را كنار حوض پاكيزه كرده و در بشقاب چيني بر روي سنگ دور حوض قرار داد كه در اين بين شوهرش رسيد و از كله پرسيد. زن جواب داد: «از منقار كلاغ افتاده است.» شوهر قانع شده به اتاق رفت. همسايه اي كه در آن خانه بود و با زن در انجام آن مشاركت داشت خود را به زن رسانيد و گفت: «زحمت به خود نده، زيرا كسي كه نگويد كلاغ چهار سيري چگونه كله ي چهارمني را مي تواند به منقار بكشد، و چگونه كله ي با اين وزن از ارتفاعي دور در بشقاب چيني افتاده و آن را نشكسته، مغز خر نخورده الاغ است»!

ص 284

کوری عشق

مردي را زني بود و در كار عشق وي نيك رفته بود1، و آن زن را سپيديي در چشم بود و مرد از فرط محبت از آن عيب بي خبر بود. تا روزي كه عشق وي روي در نقصان نهاد، گفت: اين سپيدي در چشم تو كي پديد آمد؟ زن گفت آنگه كه كمال عشق ترا نقصان آمد. مصطفي فرمود: «حُبُّ الشَي ءِ يُعمي و يُصمِم 2. دوستي مر مرد را از ديدن عيب محبوب نابينا كند و از ملامت شنيدن كر گرداند، تا نه عيب دوست ببيند نه ملامت در دوستيِ وي شنوَد.

۱. رفتن (در كار كسي يا چيزي): از دست رفتن، فدا شدن (از فرطِ اشتياق در راه كسي يا چيزي). شاهد ديگر: مؤذَّني بود چندين سال بانگ نماز گفته، روزي بر مناره برفت، ديده ي وي بر زني ترسا افتاد، در كار آن زن برفت.

۲. دوستي چيزي [دوست دارنده را] كور و كر كند [از ديدن عيب محبوب].

كشف الاسرار ص 328

فوت كوزه گري را مي داند.

گويند: در زمان قديم كوزه گري بود كه كاسه و كوزه ي سفالين درست مي كرد. شاگردي هم داشت كه هفده سال زير دست استاد شاگردي مي كرد. بعد از اين همه مدت يك روز نشست و پيش خودش گفت: «آخري تا كي من زير دست و شاگر باشم. خوبست من هم براي خودم دكاني همين نزديكي ها باز كنم. مگر من چه چيز از استادم كم دارم!؟»

اين فكر را كرد و آمد نزد استاد و گفت: «استاد! خداحافظ. من بايد بروم. من ديگر نمي توانم يك عمر شاگرد باشم.» خلاصه رفت.

چند روزي كه گذشت همان نزديك هاي دكان استاد يك دكان باز كرد و بنا كرد كاسه و كوزه درست كردن و يك چند وقتي كه گذشت كاسه ها و كوزه ها خشك شدند. آنها را پيش كشيد و با رنگ لاجوردي خوب رنگ آميزي كرد و آنچه زير دست استاد ياد گرفته بود به كار زد. باز چندي كه گذشت و خواست آنها را بفروشد ديد رنگها خود به خود مي ريزند و هيچ مشتري و خريداري از او كاسه و كوزه نمي خرند.

هرچه فكر كرد عقلش به جايي نرسيد و ملتفت نشد چرا رنگها مي ريزند. آخر ناچار شد و آمد نزد استاد و قصه را براي او نقل كرد و علاج كار خود را خواست. استاد گفت: «هفده سال ديگر بايد پيش من كار كني.»

شاگر گفت: «هفده سال يك عمر است من چه طور براي يك سوال اين همه مدت پيش تو اجير باشم؟»

استاد گفت: «همين است كه گفتم. حرف من يك كلام است يا نمي گويم يا اگر بگويم بايد هفده سال ديگر شاگرد من باشي.»

خلاصه شاگرد ناچار شد و قبول كرد و مدت هفده سال ديگر نزد استاد ماند و مشغول ساختن كاسه و كوزه شد. بعد از هفده سال يك روز از استاد سوال كرد و گفت: «حالا علاج كار را به من بگو تا ببينم چرا رنگهاي كوزه و كاسه ي ساخت من ريخت؟»

استاد گفت: «وقتي كاسه را درست كردي و خشك شد و خواستي رنگ آميزي كني گرد و غبار نازكي روي كاسه مي نشيند كه بايد پيش از رنگ زدن آن را فوت كني تا غبار نداشته باشد اين است فوت كوزه گري.»

ص 286

سر خر شدن. مزاحم شدن (يك دم نشد كه بي سر خر زندگي كنيم.)

گويند: مردي سوار بر خر از دهي به دهي ديگر مي رفت. در ميان راه عده اي جوانان كه سر از باده ي ناب گرم داشتند راه بر او گرفتند و يكي از آنها جامي پر از شراب به او تعارف كرد و مرد استغفرالله گويان آنان را از اين عمل زشت باز داشت ولي جوانان دست بردار نبودند و مرتب به او شراب تعارف مي كردند و بالاخره يكي از آنها او را تهديد كرد در صورتي كه شراب را نخورد او را خواهد كشت. چون حفظ جان به هر صورت لازم است مرد با اكراه جام شراب را در دست گرفت و رو به آسمان كرد و گفت: «خداوندا خودت آگاهي كه من از روي اجبار و فقط براي حفظ حان خود اين شراب را مي خورم و همين كه خواست جام را به لبان خود نزديك كند خر با تكان دادن شديد سر، جام را به زمين ريخت، جوانان خنديدند. مرد با دل خوردي گفت: «پس از عمري كه خواستيم شرابي حلال بخوريم اين سر خر نگذاشت.»

ص 239