گويند: در زمان قديم كوزه گري بود كه كاسه و كوزه ي سفالين درست مي كرد. شاگردي هم داشت كه هفده سال زير دست استاد شاگردي مي كرد. بعد از اين همه مدت يك روز نشست و پيش خودش گفت: «آخري تا كي من زير دست و شاگر باشم. خوبست من هم براي خودم دكاني همين نزديكي ها باز كنم. مگر من چه چيز از استادم كم دارم!؟»
اين فكر را كرد و آمد نزد استاد و گفت: «استاد! خداحافظ. من بايد بروم. من ديگر نمي توانم يك عمر شاگرد باشم.» خلاصه رفت.
چند روزي كه گذشت همان نزديك هاي دكان استاد يك دكان باز كرد و بنا كرد كاسه و كوزه درست كردن و يك چند وقتي كه گذشت كاسه ها و كوزه ها خشك شدند. آنها را پيش كشيد و با رنگ لاجوردي خوب رنگ آميزي كرد و آنچه زير دست استاد ياد گرفته بود به كار زد. باز چندي كه گذشت و خواست آنها را بفروشد ديد رنگها خود به خود مي ريزند و هيچ مشتري و خريداري از او كاسه و كوزه نمي خرند.
هرچه فكر كرد عقلش به جايي نرسيد و ملتفت نشد چرا رنگها مي ريزند. آخر ناچار شد و آمد نزد استاد و قصه را براي او نقل كرد و علاج كار خود را خواست. استاد گفت: «هفده سال ديگر بايد پيش من كار كني.»
شاگر گفت: «هفده سال يك عمر است من چه طور براي يك سوال اين همه مدت پيش تو اجير باشم؟»
استاد گفت: «همين است كه گفتم. حرف من يك كلام است يا نمي گويم يا اگر بگويم بايد هفده سال ديگر شاگرد من باشي.»
خلاصه شاگرد ناچار شد و قبول كرد و مدت هفده سال ديگر نزد استاد ماند و مشغول ساختن كاسه و كوزه شد. بعد از هفده سال يك روز از استاد سوال كرد و گفت: «حالا علاج كار را به من بگو تا ببينم چرا رنگهاي كوزه و كاسه ي ساخت من ريخت؟»
استاد گفت: «وقتي كاسه را درست كردي و خشك شد و خواستي رنگ آميزي كني گرد و غبار نازكي روي كاسه مي نشيند كه بايد پيش از رنگ زدن آن را فوت كني تا غبار نداشته باشد اين است فوت كوزه گري.»
ص 286